بخاري هيزمي ( قسمت اول و دوم )

بخاري هيزم ( قسمت اول)

آسمان به يكباره روي سياه خود را نشان داد، ابرها بال وحشتناك خود را سايبان زمين كرده وبا سرعت شروع به حركت كردند. صداي رعد و برق از فرسنگ ها به گوش رسيد و نور آن سرتاسر حياط مان را مثل روز روشن كرد.
در گوشه پله سنگي كز كرده و او را نگاه مي كنم . سرما تا عمق استخوانم حركت مي كند. صورتم را داخل كلاه كاموايي آپولويي فروبرده تنفس مي كنم گرماي مطبوعي بدنم را فرا
مي گيرد . دستهايم را كه از شدت سرما كرخت شده به دهانم نزديك كرده و ها مي كنم ، اثر نمي كند و انگشتانم همچنان در زير يورش بي امان باد مي سوزد.
ساعتها ست كه به انتظار او ايستاده ام . دست هاي استخوانيش، دسته تبر را محكم فشار داده بالاي سر برده و با تمام توان روي آخرين قطعه بزرگ هيزم فرود آورد. هيزم تكان سختي خورده به چهار قسمت تقسيم شده روي كنده پخش گرديد.
سپس كمر خود راست كرده واز دو طرف دست خود بر كمر گذاشت و ايستاد.
قطرات درشت عرق از چين هاي پيشاني اش راهي باز كرده و به سرعت روي بلوز كاموايي خاكستري رنگش مي ريزد.
دست خود را داخل جيب شلوارش برده دستمالي كه دايي ام از مشهد برايش سوغات آورده ، بيرون كشيده و عرق پيشاني خود را پاك مي كند.
جثه نحيف و دست هايي كه رگ هاي آبي آن بيرون زده، كبود رنگ شده و صورت خسته او را بيشتر از پيش نمايان مي كند.
صورت لاغر با ته ريش جوگندمي اش ، دماغ عقابي كه اندكي به بالا تمايل دارد باعث شده تا چشمان ريزو زاغي اش حالت نافذ به خود بگيرد.
با شكسته شدن آخرين تكه هيزم ، روي خود را به سمت خانه مي چرخانم تا وارد خانه شوم .
چشمانم بي اراده روي ديوار همسايه و سپس به پنجره اي كه در آن سوي ديواركوتاه كلوخي قرار گرفته مي لغزد . آمنه خانم جاجيم دستبافت خودش را از پنجره اش بيرون آورده و داخل حياط شان تكان مي دهد . نگاهمان لحظه اي با همديگر تلاقي مي شود . شال قهوه اي خود را روي سرش تكان مي دهد و از دور به پدرم سلام مي دهد . خشم در وجودم سرازير شده . نگاه نفرت بارم را به او انداخته به سرعت وارد خانه مان مي شوم .
وارد دهليز باريك مان مي شوم . انتهاي آن انباري خانه مان قرار دارد . مي دانستم پدرم كار زياد دارد وهيزم هايي را كه شكسته درآنجا خواهد چيد.
در طرف راست دهليز، تنها اطاق مان قرار گرفته است.وارد اطاق مي شوم.
بوي زمخت نم در اطاق پيچيده به حدي كه كلاه آپولويي كه جلوي صورتم كشيده بودم مانع نشد كه آن بو را حس نكنم.
تنها چراغ نفتي روي طاقچه قرار دارد. بخاري بي هيزم دهان خود را باز كرده و در سكوت و سرما به خواب رفته است.
كلاه خود را از سربرداشته و جلوي آينه كوچكي كه روي ديوار بر گل ميخ آويزان است. ايستاده و در زير نور لرزان چراغ گرد سوز به چهره ام نگاه مي كنم . صورتم از شدت سرما گلگون شده است.
.............................
بخاري هيزمي (قسمت دوم)

چشمان مورب و بادامي ام جمع شده و اطراف آن را موجي از چين فرا گرفته است .
بر صورت خود فشار اندكي وارد مي سازم تا پوستم را صاف كنم. پالتو ماهوت قهوه اي رنگم را از تنم در آورده و كمي عقب رفتم تا خودم را بهتر توي آينه تماشا بكنم .
از وقتي كه از زبان عمه ملاحت شنيدم . ويدا بزرگ شده . من تقريبا هر روز چند مرتبه اين كاررا تكرارمي كنم . شلوار سفيد تريكو كه تازه خريده ام همراه با بلوز بافت صورتي كه بر تن كرده ام . به نظرم زيبا آمده و من محو تماشاي خود در آينه مي شوم .
صداي حركت قدم هاي پدرم تمركز مرا به هم مي زند.
پدرم با كپه اي از هيزم كه در بغل گرفته وارد اطاق شد. نيم نگاهي به من انداخت و به طرف بخاري هيزمي در بالاي اتاق رفت.
جلوي آن دو زانو نشست و با چابكي هيزم ها را داخل آن چيد .
توي دلم خوشحال بودم از اينكه مي ديدم پدرم با سن بالاي خود هنوز در كارهايش فرز و چابك است . همزمان با افكار خوشايندم رو به آيينه عقب و جلو مي رفتم كه صداي مهربانش در گوشم پيچيد: ويدا پيت نفت رو بيار دخترم.
به اطاقك كوچكي رفتم كه در ته اتاق قرار داشت .اين اتاقك را پدرم بعد از فوت مادرم براي دلخوشي من درست كرد . چونكه مي دانست كه هميشه آرزو داشتم اتاقي براي خودم داشته باشم تا اسباب بازيهايم را داخل آن بچينم.
چهارسال سال پيش كه هشت ساله بودم. مادرم بيمار شد. دوتا كليه خود را از دست داد. بعد از مدت ها دياليز شدن ، يك روز كه از مدرسه آمدم. ديدم مادرم براي هميشه من و پدرم را ترك كرده است. صورت مهربان مادرم را كه در اثر بيماري زرد و رنجور گشته بود هيچوقت فراموش نمي كنم.
داخل اتاقك خودم شدم اين روزها هروسيله اي كه به دردنخور بود .آنجا روي هم ريخته بوديم. پيت نفت را كه در گوشه اي قرار داشت آورده به پدرم دادم.
پدرم كمي نفت روي هيزم ها ريخت و كبريت روشن را روي هيزم ها انداخت . هيزم ها همراه با صداهايي كه برايم لذت بخش بود شروع به سوختن كرد.
در مربعي بخاري هيزمي را بست. از جاي خود بلند شد ه به طرف حياط رفت تا هيزم ها را از حياط به انباري ببرد.
من جلوي بخاري دراز كشيده و از لاي دريچه مربعي كوچك ، چشم خودرا به شعله هاي آتش دوختم كه هيزم ها در ميانشان مي رقصيدند.
فرداي همان روز عمه ملاحت به خانه ما آمد. تا به خانه رسيد ، چادر خود را بر زمين گذاشته دستمال گردگيري و جارو خواست و گفت: خونتون تميز نيست و بايد دستي بهش بزنم.
در حين تميز كردن صدايش را شنيدم كه غر ميزد: امان از دست داداشم ، چرا آمنه خانم را نمي گيره هم از تنهايي بيرون بياد و هم يكي باشه اين خونه زندگي رو تميز كنه!!
از شنيدن سخنانش خون به صورتم دويد برافروخته نگاهش كردم. او سخن خود را قورت داد و ديگر ادامه نداد.
بعد از تمام شدن نظافت خانه ، براي من و پدرغذا درست كرده روي چراغ خوراكپزي گذاشت و سفارش كرد كه مواظب غذا باشم و سپس به خانه خودشان رفت.
وقتي كه رفت نفس راحتي كشيدم . دوست نداشتم هيچكس جاي مادرم بگيرد. پدرم اين موضوع را مي دانست به همين خاطربعد از مرگ مادرم حاضر نشده بود زن بگيرد. تا يك ساعت بعد كه پدرم به منزل آمد من هنوز از دست او ناراحت بودم .
..................................................................
با تشكر مجدد از خانم اروني عزيزم و همراهي اساتيد و دوستان مهربانم و مسئولين محترم سايت وزين داستانك كه زمينه را براي فعاليت ادبي آماده كردند.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

22

ح شریفی ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,چیا سرابی ,پیام رنجبران(اکنون) , ک جعفری ,کیمیا مرادی ,م.ماندگار ,شیدا محجوب ,بهروزعامری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,احمد دولت آبادی ,مرتضی حاجی اقاجانی , ناصرباران دوست ,فاطمه مددی ,حمیدرضا محدثی ,فرزانه رازي ,الف.اندیشه ,آزاده اسلامی ,کامیار پورسرتیپ ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (29/8/1394),فرزانه رازي (29/8/1394),کیمیا مرادی (29/8/1394),زهرابادره (29/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (29/8/1394),احمد دولت آبادی (29/8/1394),حمیدرضا محدثی (29/8/1394),سارینا حدیث (29/8/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (29/8/1394),آزاده اسلامی (29/8/1394),هانی نجف پور (29/8/1394), زینب ارونی (29/8/1394),سحر ذاکری (29/8/1394), ناصرباران دوست (29/8/1394),شهره کبودوندپور (29/8/1394),دانیال فریادی (29/8/1394),م.ماندگار (30/8/1394), ک جعفری (30/8/1394),بهروزعامری (30/8/1394),شهره کبودوندپور (30/8/1394),احمد دولت آبادی (30/8/1394),داوود فرخ زاديان (30/8/1394),سمیه نوروزی (30/8/1394),علیرضافنائی (30/8/1394),همایون به آیین (30/8/1394),میثم رسولی زاده (30/8/1394),افسانه پورکریم (30/8/1394),زهرا بانو (30/8/1394),ابوالحسن اکبری (30/8/1394),چیا سرابی (1/9/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (1/9/1394),فاطمه مددی (1/9/1394),زهرا بانو (1/9/1394),زهرا بانو (2/9/1394),محمد رضا بادره (2/9/1394),رضا فرازمند (2/9/1394),پیام رنجبران(اکنون) (3/9/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (5/9/1394),سبحان بامداد (6/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (9/9/1394),کامیار پورسرتیپ (13/9/1394),زهرابادره (آنا) (7/2/1395),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 12:30

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن زنبیل برا دخملم همراه بااحساسات پاک مادرانه:x
:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 14:32

نمایش مشخصات فرزانه رازي نوه جان مینویسد ...

انام جان درود بر شما . خوبین میدونم . داستانتون رو خیلی دوس دارم . مخصوصا اون قسمت هایی که هیزم و اینا میکنین ... خیلی باحاله ... بوی اتیش رو احساس کردم .
دمتون گرم انام جان .
یه سلام عسلی هم میدم به مامان جونم که دمش گرم . دونخته زنبیل گذاشته بود برام . مرسی مامانم . بیا بوست کنم ...
:* :* :* :* :* :* :*

انام جان خیلی دوستتون دارم .
دونخته محشر رو گوش کنین لطفا .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط
سرتون سلامت
جف شیشتون ارزومه ...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 18:07

نمایش مشخصات زهرابادره سلام نوه عزيزم فرزانه نازنين
خوش اومدي :*
شادي آوردي :x
ممنونم ازت:*
منم از عاطفه ممنونم كه اين سنت حسنه را كماكان اجرا مي كند =))
و اينكه با نگاه زيبايت داستان را ديدي و گرماي آن را حس كردي خوشحال شدم :)
ما هم همگي وجود شاديبخش شما را دوست داريم
از نظر من همه تون محشريد متشكرم
شاد و پيروز و سرحال و سعادتمند و موفق باشيد @};- @};- @};- @};- @};- :* :x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 18:02

نمایش مشخصات زهرابادره :)


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 12:40

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن درود بر مادر عزیزم خانم بادره:x
خیلی قشنگ نوشتین.من لذت بردم
قسمت اولم خوب شده دستتون درد نکنه:*
فقط کاش آخر داستان رو بایه موضوعی تموم می کردین که منتظر قسمت بعدی باشیم(که البته من هستم:D )
من خودم رو کنار بخاری حس کردم و وجودم گرم شد
خب من داستانتون رو خوندم الانم پاشم برم ناهار درست کنم آبجیم اینا قراره بیان خونمون...ته تغاری بودن کنار همه ناز و اداش این مکافاتم داره خب
خیلی خیلی دوستون دارم:x می دونم که می دونین;)
موفق باشی مامان خوشگلم.
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 18:19

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم عاطفه نازنين @};-
از ديدنتون خوشحالم عزيزم :*
ممنونم كه مادرتان را همراهي مي كنيد :x
"تا يك ساعت بعد كه پدرم آمد من هنوز از دستش ناراحت بودم " فكر كردم اين جمله بايد كافي باشد و لابد كافي نبوده است بايد ببخشيد عزيزم :">
ناهار و تمام ماكولات گواراي وجودتان باشد .من هم الان ته تغاري ام را بردم خوابگاه دانشجويي گذاشتم اومدم .خدا همه تون رو حفظ كند عزيزم :) همه بچه ها هديه خدا و سرمايه اصلي زندگي هستند . بله تو عروسيتون هم از همه بيشتر شما ته تغاري ها هديه مي گيريد =))
من هم دوستت دارم و مي دانم شما هم دوستم داريد :x :* :x :*
سعادتمند باشي دختر نازنينم @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 13:13

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنا جانم:x :*
داستان رو بسیار زیبا پیش بردید.
توصیفات و تصویر سازیها عالی بود.
واقعن سرمای هوا و گرمای بخاری رو انگار از نزدیک لمس کردم.
دستتون درست.
لذت بردم .
موفق باشید آنای عزیزم و برای ما بنویسید
@};- @};- @};- @};- @};- :x :*


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 18:25

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم انديشه نازنين
از ديدن صورت پرمهر شما خوشحالم :* :x
ممنونم كه داستان را با نگاه زيبايت خواندي و نظر ناب خود ارسال كرديد :*
خوشحال شدم كه داستان را لمس كرديد و من موفق شدم احساسات خودم منتقل كنم
ان شاالله در كنار و همراه شما و با هم مي نويسيم
و مي نويسيم :)
با آرزوي فتح قلل موفقيت ها براي شما عزيزم
و همچنين سعادت روزافزون @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 15:35

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراووون :)
ارادت بی نهایت خدمت خانوم بادره عزیز و مهربان
سنش رو کشف کردم...ویدا 12 ساله از داستانک :D
کاش ادامه داشت ...تازه داشتم توی زندگیشون سرک می کشیدیم.... :D
عمه ملاحت ...داداش ویدا ...آمنه خانوم ...هنوز کلی مجهول داره ...
قسمت دوم .. بیشتر به تعریف کردن داستان گذشت ...بر خلاف قسمت اول که بیشتر فضا سازی بود و توصیف ...
در کل ...خیلی خوب بود... یه داستان پر از احساس ... از دید یه دختر بچه
لذت بردم از خوندنش ... مثل همیشه عالیه عالی بود
دم قلمتان همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 18:33

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم نرجس نازنين
از حضور زيبايتان ممنونم
و خوشحالم كه داستان را با دقت خواندي تا ببينيم نظر خانم اروني عزيز چه باشد هنوز هم شك دارم كه داستان طبق فرمول ايشون پيش رفته يانه ؟
قسمت بعدي قسمت آخر داستان است كه ضربه نهايي زده خواهد شد :)
خوشحالم كه داستان را محسوس ديديد و همچنين خواننده من هستيد و وجودتان برايم انگيزه تلاش فراوان مي دهد :)
برايتان سعادت و اوقاتي خوش و خرم آرزومندم عزيزم @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 15:50

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم بادره
داستان خوبی بود ، به شما خسته نباشید عرض میکنم @};-
سوزش هوای سرد رو حس کردم و همینطور عصبانی شدن بچه لز ذست عمه اش @};- :)
راستی بانو ، این چیزی که الان مینویسم به حساب سلیقه ی بنده بگذارید ، @};- ;)
برخی جمله ها می توانستند کوتاه تر هم شوند
مثلاً نوشته بودید " دست هایم را که از شدت سرما کرخت شده به دهانم نزدیک کرده و ها میکنم ... "
به اعتقادم میشد " دست های یخ زده ام را با بخار دهانم گرم میکنم ،... " را کوتاه تر نوشت ، معمولاً اگر دست یخ بزنه کرخت میشه @};-
بنظرم اگر برخی توصیف ها حذف می شدند ، به داستان ضربه نمیزد . نیاز است که مخاطب برخی جاها خود هم تصور کند .
مثلاً نوشته بودید " سپس کمر خود را راست کرده و از دو طرف دست خود بر کمر گذاشت و ایستاد "
شاید می توانستید فقط بگوید " سپس کمر صاف کرد ... " و به این جمله ی کوتاه اکتفا کنید و نحوه ی ایستادن رو به حساب مخاطب میگذاشتید
بعد از آن ماجرای دستمال ، بنظر شما اگر پیشانی خود را با آستین خشک میکرد ، اتفاقی می افتاد ؟ ، نه ، در نهایت یک جمله ی دیگر حذف میشد . شاید هم دلیلی داشتید که ماجرای دستمال سوغاتی از مشهد را بیان کردید . که این را نمیدانم
به اعتقادم برخی توصیف های اضافی داستان را کلیشه ای میکند .
در کل بنده فقط نظر شخصیم را گفتم و داستان شما را دوست داشتم :) @};- @};-
بهترین ها نصیبتون @};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 18:37

نمایش مشخصات زهرابادره سلام اقاي شريفي عزيز و گرامي
از حضورتون ممنونم
و خوشحالم كه داستان مورد توجه ديدگان دقيق شما قرار گرفت .
بله من از اينگونه جملاتي كه مثل سياهي لشكر در داستان هستند متاسفانه در داستان هايم زياد دارم و بر من است كه دقت كرده و حذف شون نمايم
متشكرم هميشه از شما ياد مي گيرم @};- @};- @};-
اميدوارم هميشه همراه من در داستان ها باشيد
با آرزوي بهترين اوقات و سعادت شما
@};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 17:02

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوست مهربان و بانوی عزیز سایت
وجود پربرکتتان وموهبتیست در این سایت
مثل همیشه
عالی
زیبا
جذاب
برای قلمتان آرزوی موفقیت و سربلندی و ماندگاری دارم
پیروز و شاد و تندرست باشید خواهر هنرمند و اندیشمند و بااخلاقمان

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

:x :x :x :x :x :x :x
:* :* :*


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 18:43

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر ارجمند و بزرگوارم
هميشه از وجود پرمهر شما انرژي لازم را مي گيرم و همراهي تان برايم مثل گلي هست كه از فاصله ها استشمام مي كنم و سرمست عطر وجودتان مي شوم
فقط مي توانم بگويم "عزيزم متشكرم از اين همه مهري كه ايثارم مي كنيد " اميدوارم لايق نگاه مقدستان باشم @};- @};- :* :x :* :x @};- @};-
با آرزوي بهترين اوقات و سعادتي روزافزون و موفقيت ها
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 19:50

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت زهرای عزیزم
خوبی بانو جان ؟
شما همیشه به من لطف دارید و منو شرمنده مهربانیهاتون میکنید من به دوستانی مثل شما افتخار میکنم و از اینکه کنار شما هستم خوشحالم
خوب بریم سر داستان بزار اول نکات مثبتشو بگم
لذت بردم از فضا سازی که انجام داده بودید صحنه برای مخاطب قابل لمس بود .چس اول از همه مخاطب شما میتونست خودشو تو مکان داستان قرار بده ،
دوم از حسهای پنج گانه به خوبی استفاده کرده بویدد بینایی .شنوایی و مهم تر بویایی خیلی خوب بود عالی بود
وقتی بوی نم رو برای مخاطب میگی بیاختیار فضاسازی میکنید و مخاطب شما این بو رو احساس میکنه و خودشو میبره به صحنه ای که ایجاد کردید پس سعی کنید حتما توی داستانهاتون این کار و ترک نکنید
شخصیت سازی در داستان خوب بود .
با دیالوگ تونسته بودی منو متوجه کنی که این امنه خانم نقش مهمی میتونه داشته باشه
و با اوردن این شخصیت تعلیق را در داستان ایجاد کردید پس داستان ما طبق فرمول به میانه و وسط رسید و منتظریم تا در تمرین بعدی داستان ما هم تموم بشه .
و اما بانو جان اشتباه در زمان برای هر نویسنده ای اتفاق میافته


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 19:55

نمایش مشخصات زینب ارونی در بند اول داستان ببین
راوی ما داره از گذشته میگه
با نو جان داستان رو از بند دوم شروع کن به نظر من شروع داستان اینطور بهتره
در قسمت دوم دقت کن
پدرم با کپه ای از هیزم .وارد حیاط شد ...
میشود ...نیم نگاهی به من می اندازد ....حتما این فعلها رو درست کن بانو جان
قسمت سوم قسمت نتیجه گیری داستان شماست .دوست دارم مثل بقیه کارهاتون با یک پایان زیبا مواجه بشم که حتما شما میتونید من تمرین بعدی رو پست میکنم ...
موفق باشی عزیزم و این ارزوی من برای شماست :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 21:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر بانوي دلسوز خواهر مهربانم خانم اروني عزيزم
الحمدالله خوب هستم و با احوالپرسي شما عالي شدم
ممنونم :* :x :* :x
من و ما هم از اينكه دوست و ياري مانند شما همراه ماست و نگران نوشته هاي ماست بر خود مي باليم .
من به نوبه خود تشكر مي كنم ازبابت زحمات و وقتي كه در اختيار داستان ها يم مي گذاريد @};- @};- @};-
خوشحال شدم كه داستان مورد پسند ديدگان موشكافانه شما قرار گرفت و لازم نمي بينم تكرار كنم كه هرچه دارم از شما و ديگر دوستان دارم :) :)
در مورد افعال كاملا حق با شماست وسعي مي كنم در مورد فعل نيز دقتم را افزايش دهم متشكرم كه يادآوري كرديد .
من منتظر سومين قاعده داستان نويسي شما هستم تا همگام با شما گام بردارم متشكرم
و همچنين از حضور پرباري كه داشتيد و وقتي كه در اختيارم گذاشتيد يك دنيا سپاسگزارم
با آرزوي بهترين اوقات و شادكامي روزافزون @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 23:38

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی بانوی مهربان درود بر تو . فکر کنم یکبار دیگه هم به شما گفتم. بذار درسته. مخفف بگذار. باز میگن چرا انقدر گیر میدی. مگه من مریضم که الکی گیر بدم؟


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 21:01

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر خواهر مهربان و هنرمندم سرکار خانم بادره
بخش دوم نیز مثل بخش اول داستان عالی بود. و پارامترهای تدریس شذه توسط سرکار خانم ارونی بخوبی اعمال شده و بکار گرفته شده بود . قلم شما مشق کرده و هنرمند است و خودتون در جایگاه آموزش دادن به امثال بنده قرار دارید . ممنون بخاطر خلق لحظه ایی دلنشین برای مخاطبان .
دست و قلمتان پرتوان
تنور دلتون گــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 21:49

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد گرامي و برادر عزيزم
از حضور باصفايتان يك دنيا ممنونم
الطاف شما و نگاه مهرانه شما مرا وادار كرد كه باور كنم
مي توانم پيشرفت كنم . خواهش مي كنم مرا شرمنده نفرمائيد متشكرم كه همراه من بوديد و هستيد @};-
اين هم از بخت و اقبال بلند ماست كه روزگار نصيبمان كرد تا در معيت خانم اروني بر اندوخته هاي ناقص خودم بيفزايم
باز هم از حضورتان كمال تشكر را دارم و برايتان آرزوي بهترين ها را دارم
@};- @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 21:11

نمایش مشخصات ک جعفری درود بانو بادره نازنین

همراه و همگام با شما هستم!

اما کاش ابتدا داستان دختر من را به سرانجام می رساندید و سپس داستان دنباله دار دیگری را آغاز می کردید!

بسیار عزیز و محترم هستید برایم!
@};-


@ ک جعفری توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 21:57

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر بانوي عارفه عزيز دلم خانم جعفري
از حضور زيبايتان ممنونم
از اينكه احساس مي كنم همراهاني مثل شما دارم خدا را شاكرم
اين داستان صرفا تدريس و خودآزمايي از طرف خانم اروني بودو در سه قسمت تمام مي شود .
خاطرنشان مي سازم كه روي داستان "دختر من " كار مي كنم و در اسرع وقت روي سايت ارسال خواهم كرد .
از اينكه دنبال كننده داستان دلخواه من هستيد از شما متشكرم و خوشحال شدم :)
و همچنين شما كه نور چشم ديدگان من هستيد و از ديدنتان بسي خرسند مي شوم نازنين :* :*
آرزو مي كنم سعادت و موفقيت همگام شما باشد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: دانیال فریادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 23:29

نمایش مشخصات دانیال فریادی سلام بانوی قصه زیبا بود لذت بردممم پاینده باشید


@دانیال فریادی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 00:07

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي دانيال عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه زيبايي كه بر داستان انداختيد و آن را خوانديد
اميدوارم ديدارهايتان همچنان ادامه داشته باشد متشكرم
برايتان آرزوي سعادت و شادابي را دارم @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 23:36

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر همسایه. ببخشید که دیر به سایت می آیم. کمی سرم بیش از اندازه شلوغ است. داستان را مرور کردم.
داستان همچنان خوب پیش می رود و و تشبیه هایی را که پیاده کرده ای حال و هوای تازه ای به داستان داده اما در دو قسمت که من خواندم یکی دو مورد تعلیق بود. یکی آمنه و دیگری ورود عمه . البته شاید کاراکتر اصلی نیز در ادامه ماجرا قلاب بیندازد و خود ماجرای تازه ای بیافریند. مایل بودم کمی توصیف را کم می کردی و به دل ماجراهایی که قرار است رخ بدهد بیشتر رسوخ می کردی . البته باید ببینینم چند قسمت دیگر مانده و آنوقت نتیجه گیری بکنیم. بند دوم داستان ما را انگار به دنیای دیگری از داستان قرار است سوق دهد. امیدوارم در هرکدام از حوادثی که قرار است رخ دهد شاخ و بال تازه ای بزنی و داستان را پر کشش تر کنی. که این نیز بعید نیست. پس تا آنروز بدرود


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 00:30

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود برشما گرانقدر
خوش آمديد
خواهش مي كنم حضور شما در هر لحظه موجب مزيد امتنان است .
بله همينطور است و داستان در قسمت بعدي به اتمام خواهد رسيد اميدوارم همانطوري باشد كه شما آرزويش را داريد متشكرم از نظر لطفي كه داريد
من نيز منتظر نگاه سازنده شماخواهم بود
با آرزوي سعادت و شادكامي @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 01:11

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

بگمانم دارید اساس یک رومان رو می گذارید

ومثل اینکه سعی دارید برای آرویی عزیز یکتنه شاگردی کنید

از خوندن لذت بردم ودختر بابا...

@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 07:13

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و ارجمند
از حضورتون ممنونم و همچنين وقتي كه در اختيار اينجانب گذاشتيد متشكرم.
بله داستان قابليت بلند نويسي را دارد ولي فعلا سه قسمت آن را بر اساس فرمول خانم اروني مي نويسم تا بعد از اتمام "دخترمن" كه در دست نگارش است .ببينم خداچه خواهد.
من شاگرد كوچك همه شما عزيزاني هستم كه در سايت با من همراهي داريد و مفتخرم كه از هركدام چيزي ياد مي گيرم @};-
خوشحالم كه داستان مود توجه شما قرار گرفت
برايتان آرزوي روزي خوش و خرم و تندرستي را دارم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 08:06

سلام آنام جان (به قول خواهرزاده ام)
داستانتون حس قدیم خوبی داشت به قول باسوادها نوستالژیک بود ;)
دیشب خونده بودم و امروز باز هم برای عرض سلام و ارادت خدمت رسیدم.
پایان داستان هم دلنشین بود ولی آیا وافعا پدر تا آخر مجرد می ماند؟!!!!:(
روزگارتان بی نقص :x @};- :x @};- :x @};- :x @};- :x @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 09:56

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خواهر عزيزو نازنينم
ممنونم كه حضور پيدا كرديد
و ممنونم كه مرا آنا و آنام جان خطاب مي كنيد خيلي دوست دارم آناي خوبي براي بچه هاي وطنم باشم :) @};-
و همچنين از اينكه دوباره زحمت خوانش داستان را به خودتان داديد و هم از اين كه بعضي نكات را به من يادآوري كرديد متشكرم
آرزومند آرزوهايتان هستم عزيز دل @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: سمیه نوروزی کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 10:58

نمایش مشخصات سمیه نوروزی سلام به بانو بادره .ذوق هنری در قلم شما موج میزند هرچند بنده کوچکتر از انم که در محضر بزرگان نظری داشته باشم اما برایتان بهترینها را ارزو دارم:x :x :x


@سمیه نوروزی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 12:16

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم نوروزي عزيزم
از حضورتون ممنونم
خواهش مي كنم نگاه شما دوستان است كه به داستان هايم معنا و ارزش مي دهد
خوشحالم كه با داستان من همراه شديد
من نيز برايتان آرزوي موفقيت پرفروغ و آتشين دارم
شادي همدم لحظاتتون @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 12:19

نمایش مشخصات زهرابادره براي سميه خانم عزيزم
:* :x @};- :* :x @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 11:41

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به آنای عزیزم
همراه شما هستیم بانو
توصیفاتون حرف نداره
عالی بود
لذت بردم
سبز باشید
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 12:18

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم مژگان نازنين
حالتون چطوره عزيزم ان شاالله كه خوب باشيد :*
ممنونم كه مثل هميشه همگام با آنا هستيد فداي شما :x
بربرايتان سعادت و شادابي هميشگي آرزومندم@};- @};- :* :x :* :x @};- @};-


نام: میثم رسولی زاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 13:50

نمایش مشخصات میثم رسولی زاده سلام خانم بادره عزیز....
بسیار داستان زیبایی بود بسیار زیبا...
من همیشه آخرین نفری هستم که داستان شما رو میخونم...
توصیفات روح بخش و زییا بودن...
مخصوصا (جلوی بخاری دراز کشیدم و از میان مربعی کوچک رقص چوب را میان شعله های آتش نگاه میکردم) بسیار داستان پر کشش و زیبایست... موفق و پیروز باشید


@میثم رسولی زاده توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 14:03

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي رسولي زاده عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
بي ترديد نگاه شماست كه داستان را زيبا مي بيند و
همچنين بابت وقتي كه براي خوانش آن كشيديد متشكرم
دير آمدن مهم نيست آقاي رسولي زاده ، همينكه احساس مي كنم به ياد من هستيد و داستانم را دنبال مي كنيد ارزش فراوان دارد باز هم ممنونم .
بي شك محيت دوستان را با هيچ كلمه اي نمي توان پاسخ داد
روزهاتون خوش و لحظاتتون سرشار از سعادت
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 14:00

درود بر زهرا بانوی گرامی
خیلی لذتبخش است وقتی فضا و شرایط را توصیف میکنید.داستان زیبا و روان دارد به راهش ادامه می دهد ولی آنطور که شما جزئیات را شرح می دهید، باید انتظار یک داستان بلند را داشته باشیم . دو قسمت از داستان را پشت سر گذاشتیم و تازه داریم به موضوع و کنش داستان پی می بریم. در داستان بلند و رمان، می توان به آرامی داستان را به پیش برد، چرا که زمان کافی در اختیار نویسنده هست ولی در داستان کوتاه باید خیلی سریع کنش داستان را آشکار ساخت . بنظرم بانو ارونی بایستی روی این موضوع هم تاکید داشته باشند.
در هر حال لذتبخش است خواندن داستان شما و شیوه روایت آن.
اطاقک-اتاق-اتاقک...


@همایون به آیین توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 14:13

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي به آيين عزيز و گرامي
از حضورتون ممنونم
انتقادهاي سازنده هم در زندگي و هم در داستان ها اصلاح كننده زندگي است و من مديون نگاه سازنده شما گرامي نيز هستم متشكرم
بله اين داستان قابليت دارد كه وسيع تر شود داستان به گونه اي طراحي شده است كه خواننده در قسمت آخر متوجه خواهد شد كه داستان از قسمت دوم سير نزولي خود را شروع كرده است اميدوارم در قسمت بعدي نيز ما را از نظرات مثمرثمرتان بي نصيب نفرمائيد
سپاسگزاري ما را پذيرا باشيد
با آرزوي بهترين اوقات و تندرستي برايتان @};- @};- @};- @};- @};-


نام: چیا   ارسال در یکشنبه 1 آذر 1394 - 11:03

سلام بانوی مهربان سایت...
با این کلبه زیبا که در داستان به تصویر کشیده شده با اون بخاری هیزمی که در مربعی داره که میشه کنارش دراز بکشی و به رقص شعله های آتش در یک روز سرد و برفی (تصویر سرما وبرف رو خودم اضافه کردم) نگاه کرد.
فضای داستان خیلی دلپذیره و دوست داشتنیه ، میماند به ارتباط کاراکتر های داستان که باید بشینیم و منتظر بانوی قصه گو باشیم تا ادامه داستان رو برامون به تصویر بکشه.....
دست مریزاد@};- @};-


@چیا توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 1 آذر 1394 - 12:49

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي چياي عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
همچنين نگاه زيبا و متصوري كه مبذول داستان كرده ايد
و سايه نگاه شماست كه بر قلمم نيروي نوشتن مي دهد سپاسگزارم
من هم منتظر ديدگان شما در قسمت آخر هستم
با آرزوي بهترين اوقات و سعادت روزافزون @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 آذر 1394 - 21:31

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

وقابل تامل

دست مریزاد

لذت بردم

قلمتان رقصان@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 آذر 1394 - 23:12

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر برادر بزرگوار و عزيز
از حضورتان ممنونم
همچنين نگاه نيك انديشي كه به داستان داشتيد و بابت زحمتي كه براي خواندن آن كشيده ايد متشكرم
با آرزوي بهترين اوقات و تندرستي @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.