بخاري هيزم (قسمت اول)

آسمان داشت روي سياه خود را نشان مي داد. ابرها بال وحشتناك خود را سايبان زمين كرده وبا سرعت حركت مي كردند. صداي رعد و برق از فرسنگ ها به گوش مي رسيد و نور آن سرتاسر حياط مان را مثل روز روشن مي كرد.
در گوشه پله سنگي كز كرده و او را نگاه مي كنم . كلاه كاموايي آپولويي خود را تا زير دماغم بالا برده و داخل آن نفس مي كشم . دستهايم از شدت سرما كرخت شده و انگشتانم مي سوزد .
ساعتها ست كه منتظرش هستم. دست هاي استخوانيش، دسته تبر را محكم فشار داده بالاي سر برده و با تمام توان روي آخرين قطعه بزرگ هيزم فرود آورد. هيزم تكان سختي خورده به چهار قسمت تقسيم شده روي كنده پخش گرديد.
سپس كمر خود راست كرده و از دو طرف دست خود بر كمر گذاشت و ايستاد.
قطرات درشت عرق از چين هاي پيشاني اش راهي باز كرده و به سرعت روي بلوز كاموايي خاكستري رنگش مي ريزد .
كلاه كپي خود را برعكس روي سرش گذاشته ، به طوريكه نوك آن پشت گردنش قرار گرفته است.
جثه نحيف و دست هايي كه رگ هاي آبي آن بيرون زده، كبود رنگ شده و صورت خسته او را بيشتر از پيش نمايان مي كند.
صورت لاغر با ته ريش جوگندمي اش ، دماغ عقابي كه اندكي به بالا تمايل دارد باعث شده تا چشمان ريزو زاغي اش حالت نافذ به خود بگيرد.
چشمان كوچك و كمرنگ او اطراف را در نظر چرخاند و نگاه هميشگي اش را بر من دوخت و با صداي بريده اي گفت : تو هنوز اينجا يي ؟ سرده، برو تو دخترم !!
سپس دست خود را داخل جيب شلوارش برده دستمالي كه دايي ام از مشهد برا يش سوغات آورده ، بيرون كشيده و عرق پيشاني خود را پاك مي كند.
وارد دهليزمان شدم . عرض آن يك متر بود انتهاي آن انباري خانه مان بود .مي دانستم پدرم كار زياد دارد و هيزم هايي را كه شكسته درآنجا خواهد چيد .
در طرف راست دهليز، تنها اطاق مان قرار گرفته است .وارد اطاق مي شوم.
بوي زمخت نمور در اطاق پيچيده به حدي كه كلاه آپولويي كه جلوي دماغم بالا كشيده بودم مانع نشد كه آن بو را حس نكنم .
تنها چراغ نفتي روي طاقچه قرار دارد. بخاري بي هيزم دهان خود را باز كرده و در سكوت و سرما به خواب رفته است .
كلاه خود را از سربرداشته و جلوي آينه كوچكي كه روي ديوار بر گل ميخ آويزان بود ايستاده و در زير نور لرزان چراغ گرد سوز به چهره ام نگاه مي كنم . صورتم از شدت سرما گلگون شده است.

..................................................

داستان بر اساس طرح پيشنهادي خواهر دلسوز و فرهيخته ام خانم اروني عزيز نوشته شد اميدوارم از نقادي حرفه اي ايشان و تك تك دوستان عزيز بهره مند شوم . با تشكر فراوان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

22

ح شریفی ,م.ماندگار ,فرزانه بارانی ,چیا سرابی ,الف.اندیشه ,پیام رنجبران(اکنون) ,کیمیا مرادی ,شیدا محجوب ,فرزانه رازي ,بهروزعامری ,عباس پیرمرادی ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,آرمیتا مولوی ,مرتضی حاجی اقاجانی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,آزاده اسلامی , ناصرباران دوست ,سینا حجازی ,مریم مقدسی ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (26/8/1394),زهرابادره (26/8/1394),کیمیا مرادی (26/8/1394),شیدا محجوب (26/8/1394),الف.اندیشه (26/8/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (26/8/1394),مریم مقدسی (26/8/1394),سحر ذاکری (26/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (26/8/1394),بهروزعامری (26/8/1394),اميرمحمد نائيجيان (26/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (26/8/1394),ح شریفی (26/8/1394),پیام رنجبران(اکنون) (27/8/1394),شهره کبودوندپور (27/8/1394),چیا سرابی (27/8/1394), ناصرباران دوست (27/8/1394),فرزانه بارانی (27/8/1394), ک جعفری (27/8/1394),همایون به آیین (27/8/1394),آزاده اسلامی (27/8/1394),سمیه نوروزی (27/8/1394), زینب ارونی (27/8/1394),م.ماندگار (27/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (27/8/1394),فرزانه رازي (27/8/1394),عباس پیرمرادی (27/8/1394),شيدا سهرابى (27/8/1394),سارینا حدیث (28/8/1394),سارینا معالی (28/8/1394),احمد دولت آبادی (28/8/1394),م.ماندگار (28/8/1394),آرمیتا مولوی (28/8/1394),رضا فرازمند (28/8/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (29/8/1394),چیا سرابی (29/8/1394),ف. سکوت (29/8/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (29/8/1394),داوود فرخ زاديان (30/8/1394),ابوالحسن اکبری (30/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (4/9/1394),زهرابادره (آنا) (7/2/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 21:19

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر خواهر فرهیخته وو مهربانم سرکار خانم بادره

شروع زیبایی است برای یک داستان زیبا! فضا سازی و توصیفات دوست داشتنی و کافی اند و واضح. سرمارا تا عمق استخوانهایم حس کردم . همچنین شخصیت هیزم شکن را خوب تصویر نمودید . لذت بردم . یادم افتاد به دوران کودکی وقتی خیابانی از نزدیک خانمان عبور کرد و درختهای چنار کهنسالی که قطع کرده بودند و هیزم شکن پیری که با پشت خمیده با تبر و گوه و اهرم کنده های بزرگ چند تنی را به تکه های کوچک تقسیم می کرد و ما از آن برای نان پختن و گرم کردن کرسی استفاده می کردیم !
عالی بود و دلنشین
دست و قلمتان توانا
تنور دلتان گرم@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 00:06

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد گرامي و برادر عزيزم
از حضورتون ممنونم
باور كنيدبعضي وقت ها زبان قاصر است از لطف و محبتي كه نسبت به من مبذول مي داريد
بله داستان مربوط به چند دهه پيش است زماني كه هنوز در خانه ها كرسي و بخاري نفتي كانون مهر و محبت بود و هنوز بين افرادخانواده ها و همسايه ها همدلي بيشتر بود و همچنين از ذات پنداري عميقي كه در شما نسبت به داستان احساس كردم خوشحال شدم
اميدوارم ادامه داستان نيز مورد توجه تان قرار بگيرد
سپاسگزارتان هستم
با آرزوي تندرستي و پاييزي گرم
@};- @};- @};- @};-


نام: مرتضی حاجی اقاجانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 21:43

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو زهرا بادره عزیز
عرض ادب و احترام
فضا سازی عالی مثل همیشه
کشش داستان زیاد نبود ولی انقدر محصور بند بند توصیفات جاندار شما بودم که ناخواسته نفهمیدم قسمت اول تمام شد
تصویر ذهنی که از داستان ساختی به داستانت کشش داد ولی فلسفه و موضوعی که میخواهی به چالش بکشی در قسمت اول و کشش اصلی کمرنگ بود
البته با شناختی که از نحوه نگارش شما بانوی فرهیخته سراغ دارم شک ندارم در قسمت بعدی این اعجولی من به فلسفه داستانتان ارضا خواهی کرد
احسنت و تحسین دارد این نوع نگارش
ارزومند ارزوهاتم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 00:10

نمایش مشخصات زهرابادره سلام جناب آقاي حاجي آقاجاني بزرگوار و عزيز
از حضورتان ممنونم
شما لطف داريد وجودتان مثل هميشه گرمابخش محفل محقرانه ام گرديد
بله به دلائل تمريني خواستم كه قدم به قدم با اصول داستان نويسي خانم اروني عزيز بروم و فعلا هدف داستان را در خفا نگه داشتم تا تمرين بعدي كه اميدوارم مورد توجه شما قرار بگيرد .
باز هم از لطفي كه مبذولم داشتيد نهايت تشكر را دارم
پاييزتان گرم گرم همراه با تندرستي @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 21:58

زنبیل برای برادر زاده شکر پنیرم :D


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 00:11

نمایش مشخصات زهرابادره :* :*
=))


@مریم مقدسی توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 14:18

نمایش مشخصات زینب ارونی :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};-
ممنونم عزیزم


@مریم مقدسی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 17:42

نمایش مشخصات فرزانه رازي نوه جان مینویسد ...


:D
انام جان درود بر شما... خوبین میدونم .
خدمت رسیدیم جهت طول و عرض ارادت و اینکه گل روی خوشگلتون رو دونخته ماچ ! :D :*
ممنون بابت داستان خوبتون .
مرسی از عمه متین / مریم که لطف کرد و زنبیل گذاشت برام ... دوستان لطفا همه تون این سنت حسنه رو ادامه بدین ... ثواب داره بخدا ... :D
و در کل خیلی دوستتون دارم .
و اشراف دارین که دونخته محشر ...
و اینکه دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
و جف شیشتون انام جان ... جف شیشتون ... ;)
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 18:20

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر نوه دلبندمون فرزانه عزيزم
شكرخدا خوب هستم و شما را ديدم عاليتر شدم عزيزم :* :x :* :x :* :x @};-
از اومدنت خوشحالم و دوست دارم مثل هميشه سرحال و قبراق ببينمت كه الحمدالله هينطوري هستش :*
منم از متين عمه جان تشكر مي كنم كه برات جا نگه داشت :)
اما مثل اينكه جدي جدي برا خودش يه سنت مي شه ها .
=)) =)) :* :x
در هر صورت ممنونم كه داستان را خوانديد البته من دارم روش كار مي كنم و داستان با پنجاه درجه تغيير دوباره روي سايت ميايد ان شالله اميدوارم كه ْآن را هم بخوانيد و نظرتان را برايم بنويسيد .
برايتان سعادت و موفقيت و شادابي و ايامي گرم آرزومندم .
لحظه هايتان عسلي @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 22:10

سلام شهرزاد قصه ها
یعنی باور کن وقتی پ ن خوندم یه نفس راحت کشیدم از بس که فضاسازی کرده بودی :D می خواستم بیام غر بزنم که یهو با پ ن مواجع شدم.
نه آفرین کارت به عنوان تمرین خوب بود. البته شما استاد مایی و کارت از این تمرین ها گذشته
اون همه داستان خوب داری
این تمرین ها برای نویسنده های نوپا خوبه.
عالی تمرین را انجام دادی چون خودت حرفه ای هستی
دست خانوم ارونی هم درد نکنه تمرین خوبی بود.
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 00:17

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دختر عزيزم متين نازنين
از حضورتان ممنونم
خواهش مي كنم تمرين و يادگيري از بدو تولد تا آخرعمر لازم و ضروري است و من خواستم يك بار ديگر خود را به محك بكشم و قدم به قدم باشما اساتيد راه بروم .اميدوارم مرا از انتقادات خودتان بي نصيب نسازيد .
همچنين خوشحالم كه داستان مورد توجه تان قرار گرفت
از خانم اروني هم به نوبه خودم تشكر مي كنم
برايتان سعادت و شادابي آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 22:34

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام مادر عزیزم خانم بادره گلم:x
می دونم خیلی بی ربطه ولی خب "مشهد" رو تو داستانتون خوندم دلم امام رضا(ع) رو خواست:(
8ماه که اومدم ولی خب دلم می خواد...حرمشو...پنجره فولادشو...
هییییییییییییییییی.....
منتظر بقیه داستان می مونم:)
خیلی دوستون دارم:x
@};- @};-
:x :x
:* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 00:21

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دختر عزيزم عاطفه نازنين
از حضورتان ممنونم
و همچنين در اين نيمه شب عزيز از خداوند مي خواهم كه شما را به زودي زود به آرزويتان كه زيارت آقا امام رضا (ع)است نائل بفرمايد :)
از اينكه داستان را مهرانه نگاه كرديد متشكرم
من هم دوستت دارم عزيزم
سعادتمند و كامكار باشيد @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 22:47

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنای عزیزم:x :*
آخه آنا جونم شما که نیاز به تمرین ندارید ما مبتدی ها باید تمرین کنیم.
داستان جالب بود.قلمتون مثل همیشه زیبا و پرکشش.
ولی طرح خوبیه برای ماها که خواننده ایم تاثیرگذاره.
دستتون درست.
موفق باشی آناجان و همیشه برای ما بنویسید@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 00:28

نمایش مشخصات زهرابادره سلام دخترم انديشه نازنين
خوش اومديد مهربان :* :x
خواهش مي كنم عزيزم همه انسان ها تا آخرين لحظه محتاج يادگرفتن هستند و من هم از اين امر استثنا نيستم ;)
و اين لطف شماست كه قلم مرا بي نقص مي دانيد .
شما امروز نشان داديد كه قلم تان رشد روبه افزوني پيدا كرده اميدوارم روز به روز بهتر و زيباتر نيز بشود .
از حضور صميمانه تان خوشحال شدم
برايتان آرزوي سعادت و شادابي دارم عزيزم @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 23:11

نمایش مشخصات بهروزعامری کودکی بود
من و تو
یک فانوس
ویک روستا
بیداری ،من و مشقهایت
خوابت چقدر زیبا بود!
مشقهایت زیر نور فانوس شعر میشد.
اما حالا
چراغها پر نور تر از خورشید شهر
من گم،
توچشم بجاده
یانه تو در کجا
من پابرهنه بدنبالت
ب.ع

ممنونم گرامی
فعلا این شعر فانوس رو داشته باشید تا بعد

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 00:32

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و ارجمند
از حضورتان ممنونم
شعر زيبايي كه كودكي هايمان را برايمان زنده كرد يك دنيا ممنونم از احساس لطيفي كه در اين شعر به كار برده ايد و من لذت بردم
طبق معمول هميشه زحمت كشيده و داستان را خوانديد
در قسمت هاي بعد نظر كارشناسانه تان را منتظرم
شب هاي پاييزيتون گرم همراه با تندرستي
@};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 23:37

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب و احترام فراووون :)
چرا من ظهری ک اومدم داستان شما رو ندیدم
داستان شما باید تا میاد توی سایت ..داغ داغ خوندش :)
یا خود خود خدا ...یعنی شما می خواید تمرین کنید اینطوری مینویسید ؟ خوبه ک گفتید تمرین بوده !!!
برم یه فکری به حال خودم بکنم ...من بخوام متن تمام شده هم بنویسم ...صد پله پایین تره از اینه که :(
آسمانی ک روی سیاه نشان میده ...ابرهای ک سایبان درست کردن... رعد و برقی ک نور افشانی می کنه توی حیاط... این فقط یه کوچلو از ترکیبات جدید پاراگراف اول بود
خیلی خوب بود ...توصیفات خوب ...همرا با زبانی روان و یه دست ... همیشه داستانتون بوی محبت میده :)
دیگه اینکه ..قربونتون برم ک اینقدر خوب نوشتید
دم قلمتان همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 00:55

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم نرجس نازنين
خوش اومديد عزيزم
بله من صبح داستان را بعد از تاييد براي ويرايش بيرون كشيده بودم كه دوباره مسئولين تقبل زحمت كرده و آن را تاييد كردند @};-
باز هم مي گويم هم شما و هم ديگر دوستان از نظر مهر و محبتي كه بر من حقير داريد نواقصات داستان را نديده مي گيريد و نياز دارم كه ياد بگيرم و متشكرم از شما مهربان كه همچنان همراه من هستيد .
دم نگاه شما گرم و گرم تر
سعادتمند باشيد ان شاالله
@};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 00:27

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب بر بانو بادره
بهتون خسته نباشید میگم ، @};-
توصیف های داستان خوب بود ، گرچه اعتقاد دارم خود داستان نیاز به کمی ویرایش دارد @};-
اما داستان را دوست داشتم @};-
موفق باشید @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 00:57

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي شريفي عزيز و بزرگوار
از حضورتان ممنونم
لطف داريد شما و نگاه پرمهرمحبتي كه مبذولم كرده ايد
بله حق با شماست و من باز هم تلاشم را مضاعف خواهم كرد .
نگاه منتقدانه تان را دوست داشتم متشكرم
برايتان سعادت و شادابي آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 آبان 1394 - 02:00

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

ورود خوبیست برای داستانی که ادامه خواهید داد اما

بگمانم 4 خط از (جثه نحیف...) را میتوانستید در قسمتهای بالایی و پایینی جابدهید مثلا: دانه های عرق از بینی کمی سربالایش.. . چثه نحیفش هنگام راست کردن کمر ... مینوشتید بهتر بود...

بوی زمخت نم هرچند ممکنست حس قهرمان باشد ودرست هم باشد ولی من فکر میکنم نظرتون بوی زخم نم بوده شاید ،اگر این بوده لطفا اصلاحش کنید .در حال حاضر نمیشه داستان رو دو لایه یا چند لایه دید چون ادامه دارد فعلا بعنوان یک داستان تک لایه قابل بحث است ونمیشود تفسیر کرد.
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 10:15

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد عزيز
ممنونم از نگاه مجددي كه داشتيد
از نگاه دقيقي كه بر داستان انداختيد و نكات ريزي كه فرموديد و من حتما در ويرايش اصلاح مي كنم و همچنين در داستان هاي بعدي ام لحاظ مي كنم متشكرم
در مورد اون قسمت آخر بوي "زخم نم "كه فرموديد من شك دارم شايد ايراد از من باشد كه فكر كردم بوي نا و نم زمخت و غير قابل تحمل است .
در هر حال از اينكه تشريف آورديد و داستان را بررسي فرموديد متشكرم
با آرزوي تندرستي و اوقاتي خوش و خرم @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 08:09

سلام آنای عزیزم
چقدر توصیفات خانه ی قدیمی..دهلیز و بوی نمور ...زیبا و ملموس بود
احساس کردم شخصیت داستان خود شما هستید
آفرین بر شما و حوصله تان و قلمتان
حالا یه ایراد بنی اسرائیلی بگیرم
من نتونستم تصور کنم کلاه را تا دماغ بالا کشیدن یعنی چی
چون اصولا کلاه را تا دماغ پایین می کشند!!;)
به هر حال جسارتم رو ببخشید
روز و روزگارتان شاد و سبز @};- :x @};- :x @};- :x @};- :x


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 10:32

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر شهره عزيز و نازنينم
ممنونم كه طبق معمول همراه و ياور آنا هستيد :* :x
بله همه داستان ها به نوعي ريشه در اتفاق دارند و كاتبين آن را با كمي تغيير و تحول به مظنه حضور مي گذارند .
چهل سال پيش كه در برخي منازل بخاري هيزمي كاربرد داشت و من ناظر هيزم شكناني بودم كه با زحمت هيزم را مي شكستند. آنها در ذهنم نقش بسته و اين سوژه را پديد آورده است :)
ممنونم از نگاه ژرفي كه هميشه داريد @};- :* :x
اما ايراد بني اسرائيلي كه فرموديد اين كلاه هاي آپولويي كه بچه ها سرشون مي گذارند بعضي مواقع قسمتي كه بايد روي چانه قرار بگيرد بالا كشيده بطوريكه تا روي دماغ بالا ميايد من هدفم طرح آن موضوع بود ، شايد در ويرايش نهايي آن را نيز با جمله اي ديگر تعويض كنم .
خواهش مي كنم شما لطف داريد و من مرهون نگاهتان :)
با آرزوي بهترين ايام و شادابي @};- @};- @};- @};-


نام: چیا   ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 08:11

سلام خانم بادره عزیز
تصویر سازی شروع داستان عالی استو منتظر بقیه داستانتان هستم.@};- @};- @};- @};-


@چیا توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 10:34

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي چياي عزيز و گرامي
از حضورتان و نگاه گرمتون ممنونم
من نيز منتظر نگاه نقادانه شما در قسمت بعدي خواهم بود
با آرزوي بهترين اوقات و شادابي @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 10:13

درود بر بانو بادره عزیز و گرامی
بیان زیبا و لذتبخشی را بکار بردید ولی در داستان کوتاه ، اینهمه توصیف از شخصیت داستان معمول نیست و در توصیف شخصیت ، بایستی ویژگی هایی را بیان کرد که با توجه به هدف داستان ، مناسب باشد. آیا این ویژگی هایی که شما بکار بردید، نیاز به دانستن ان هست!؟ و دیگر اینکه تا اینجای داستان ، بایستی تعلیق بکار می رفت که اثری از ان دیده نشد. ولی نشان دادید که در استفاده از واژه ها برای توصیف فضا و ویژگی شخصیت ها ، مهارت لازم را دارید.


@همایون به آیین توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 10:43

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي به آيين عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
متاسفانه يا خوشبختانه اين ويژگي من است كه در بدو ورود به هر داستاني زمينه داستان را براي طولاني نويسي آماده مي كنم .
من خودم هم بعدا به نكته پي بردم كه داستان حداقل در سه قسمت تمام مي شود و بايد توصيفات كمتر به كار مي بردم اما در قسمت بعدي سعي مي كنم جبران مافات كرده و به نوعي حل و فصل ش بكنم :D
ممنونم از نكته دقيقي كه ذكر فرموديد .
و همچنين نگاه مهرانه اي كه به اينجانب داشتيد
با آرزوي بهترين اوقات و تندرستي @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 10:44

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوست خوب و عزیزم
بسیار زیبا بود
ببخشید دیر عرض ادب شد
لذت بردم
فضاسازی خیلی خوب بود

@};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x
:* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 10:50

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر عزيز دلم خانم اسلامي مهربان
از حضورتان ممنونم
خواهش مي كنم حضورتان طبق معمول برايم رنگين است و مايه مسرت ، همين كه هستيد برايم ارزش فوق العاده اي دارد متشكرم
بي ترديد نگاه شما زيبا بين است :* :x
برايتان اوقاتي فرحناك و تندرستي آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 14:16

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت زهرای نازنینم
با نو جان :( کو رستورا ن ؟بانو جان کجاست سه تا شخصیت ؟:( بانو جان مگه قرار نبود دیالوگ نداشته باشیم ؟:( :"> :"> :"> :"> :">
ببخشید دیگه من سخت گیرم :x :x :x :x :x ولی خوب مگه میشه قلم زهرای عزیزم بد باشه چون همه مهربونیشو نثار دوستهای هم سایتیش میکنه .
و اما فبول داریم شما طرح خودتون رو پیاده کردید حالا رستوران نباشه یک جای دیگه هدف ما از این تمرینها پله پله جلو رفتن نویسنده است تا شتابزدگی در داستان به چشم نخوره و این اشکال ما با تمارین زیاد رفع بشه .ولی با دیالوگ موافق نبودم ببین نباشه هم لطمه ای به داستانت نمیخوره.ما اینجا با فضای اطراف و شخصیت شما اشنا شدیم .و این جای تحسین داره بانو جان
شخصیت در داستان شما خوب برای مخاطب تصویر سازی شده بود .فضاسازی در داستان خوب بود .
و ایراد داستان
بانو جان چرا اینقدر من با مشگل زمانی مواجه هستم ؟
بند اول فعلها رو دقت کن
نشان میداد ..
روشن میکرد (فعل گذشته )
بند دوم
میسوزد (فعل مضارع )
و تا اخر داستان
من منتظر قسمت دوم هستم با بازنویسی قسمت اول فعلها رو درست کنید .و در قسمت دوم طبق تمرین سوم و چهارم پیش برید شما قلم توانایی دارید دوستدار شما


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 14:17

نمایش مشخصات زینب ارونی :x :x :x :x :* :* :* :* @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 27 آبان 1394 - 16:40

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر دلسوز خودم خانم اروني عزيزم
از حضورتان بي نهايت متشكرم و همچنين زحماتي كه در جهت ارتقا قلم مان متحمل مي شويد متشكرم :* :x :* :x @};-
و اما از طرح داستان ، من پيش خود استنباط كردم كه شما رستوران را براي نمونه و الگو آموزش، مد نظر قرار
داده ايد و به همين خاطر داستان را در فضاي دلخواه خودم قرار دادم :"> بازهم شرمنده :">
شما لطف داريد و مهر و محبت حداقل كاري است كه مي توانم در حق هم سايتي هاي عزيز انجام دهم و آنها نيز مثل خود شما بر من محبت دارند و همواره وجود مرا لبريز از مهري مي كنند كه برايم انرژي فراوان ارمغان مي آورد @};- :x :* @};- :* :x @};- :* :x
بله كاملا صحيح مي فرمائيد و من مثل اينكه كاملا قواعد قسمت اول را رعايت ننموده ام و مچنين در مورد فعل ها كه دقت لازم نشده است ممنونم كه نگاه مهربان خود را بر داستان انداختيد و براي رفع نواقص آن تلاش مي كنيد
باز هم از حضور پربارتان تشكر مي كنم و در قسمت بعدي تلاش خود را بيشتر خواهم كرد تا نظر شما را جلب كرده باشم .
چشم حتما درست خواهد شد و همراه با قسمت بعدي روي سايت فرستاده خواهد شد متشكرم
برايتان بهترين ها را آرزومندم
محبت شما همواره در قلب من هست @};- @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 آبان 1394 - 16:13

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر همسایه. هنوز داشت روی سیاهش را نشان می داد که در جمله بعدی آسمان را هولناک تصویر کرده ای. بهتر نبود می گفتی آسمان روی سیاه خود را نشان داده بود؟اینطور با پاراف بعدی نزدیک تر می شد. یا کم کم اینکه چند خط توصیف و فضاسازی دیگر پیاده می کردی؟
عاقبت من نفهمیدم اطاق درسته یا اتاق... یکی بیاد اینو به من بگه والا؟!!!
داستان به شیوه ای رئال خودش را پیاده کرده بود بر صفحه. زیبا و روان . اما این تمام مسئله نیست. باید کم کم بعد ورود به دهلیز یک چالش یا یک یادآوری برای چالشی سوال برانگیز را می ساختی که بتوان داستان را به مرز پختگی نزدیک کرد و در قسمت بعدی با شوق بیشتری پیگیر باشیم. با اینهمه شما نام تمرین بر آن نهاده ای و رضایتی نه کامل اما نسبی را برای من فراهم آورده ای.
همسایه عزیز ببخش مرا که متوجه صفحه شما نشدم. این روزها سرم به شدت شلوغ است. راستی یادم بنداز بار دیگر که دیدمتان یک کتاب روش ویراستاری و نوشتاری را که از انتشارات خودمان{اراده} به چاپ رسانده ایم را برایت بیاورم بخوانی. اثری هست از بانو معصومه علیشاهی.
بدرود


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 28 آبان 1394 - 16:32

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود فراوان خدمت همسايه بسيار عزيزمان @};-
از حضورتان ممنونم
خواهش مي كنم ديروز كه داستان ها تاييد شدند من بلافاصله براي ويرايش داستانم را بيرون كشيدم به همين علت با وقفه روي سايت رفت و به همين خاطر است كه شما متوجه نشده ايد .شما لطف داريد همين كه نگاه ژرف بين شما را روي داستانم ديدم كافي است . متشكرم از شما .
بله متاسفانه داستان با وجود نواقصاتي كه داشت خود مرا هم راضي نكرد كه دوباره امروز با ويرايش و تغيير محسوس به سايت ارسال كردم منتظر نگاه و نقد سازنده شما و ديگر دوستان هستم
ممنونم كه با حضورتان مرا ياري مي كنيد
ممنونم از بابت كتاب هايي كه برايم زحمت كشيده و
مي آوريد
اوقاتي خوش و خرم و سعادت انگيز برايتان آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 آبان 1394 - 17:28

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود به آنای گلم
میدونم خیلی مهربونید و تآخیرم رو میبخشید :D :*
حالتون که خوبه؟
داستان قشنگیه
خیلی خوب فضاسازی شده
دست خانم ارونی هم درد نکنه
منتظر ادامه داستان هستیم
سبز شاد سربلند و پیروز باشید
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 28 آبان 1394 - 20:22

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مجدد بر شما دختر عزيزم @};-
شكر خدا خوب هستم و با احوالپرسي شما بهترو بهتر :* :*
خواهش مي كنم اصلا تاخير نكرده ايد مهم حضورتان است كه داستانم را ارزش مي دهد ممنونم كه آمديد
شما لطف داريد زيبايي در نگاه شماست نازنينم
اميدوارم اوقات خوش و خاطره انگيزي تجربه كنيد @};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 آبان 1394 - 19:31

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آنای مهربانم
توصیفات ..فضاسازی عالی بودند
همانطور که آقای همایون فرمودند این توصیفات برای داستان کوتاه الزامی نیست
اما تمرینی است برای من که بتوانم محیط اطراف را خوب توصیف کنم
احسنت بانو
منتظر قسمت دوم هستم @};- @};- @};- :* :* :* :x :x :x


@آرمیتا مولوی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 28 آبان 1394 - 20:30

نمایش مشخصات زهرابادره سلام دختر نازنينم آرميتاي مهربان
ممنونم عزيزم كه داستانم را خوانديد و مهمان صفحه خودتون شديد :* :*
بله اين داستان تمريني بود براي محك كشيدن خودمان .
البته من داستان را فردا با تغييري بيشتر روي سايت فرستادم اميدوارم اگر وقت كرديد آن را هم مطالعه بفرمائيد و نظر خودتان را بنويسيد
متشكرم عزيزم كه همراهي ام مي كنيد
ممنونم كه داستان را زيبا نگاه كرديد
برايتان سعادت و اوقاتي خوش و خرم آرزومندم
@};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 10:10

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درودی بی پایان بر بانو "بادره"@};-
اثرتان را خواندم، سنگین می نویسید تا حدی که هر چه سعی کردم تحلیلش را بنویسم، مغزم نتوانست.
نسبت به نویسندگان دیگر سایت، ذهن شما بسیار عمیق و پیچیده است و براحتی نمی توان اثر و داستانتان را تحلیل کرد. دامنه لغات زیاد و نوشتن چند بعدی بخوبی حس می شود. بخوبی مشخص است که قلم در دستتان سالهاست می چرخد.
یکی از تفریح هایم تحلیل شخصیت افراد از لابلای داستانهایشان است. اما اینجا باید اذعان دارم که این کار نسبت به شما بسیار سختتر از دیگران است.
حس محبت، انسان دوستی و ماجراجویی را فقط توانستم استخراج کنم.
بازهم آثارتان را خواهم خواند و در افق های تفکراتتان سیر خواهم کرد.
روزهاتون بهاری


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 آبان 1394 - 11:25

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي جعفري عزيز و گرامي
از حضور مشوق آميزتان ممنونم
اميد تنها چيزي است كه ما را به تنفس در هواي آلوده وادار مي كند :)
راستش از اين تحليل زيبا :) و جالب شما :) بيشتر از آنكه متعجب باشم خوشحال شدم :)
خوشحال شدم و به خودم گفتم هنوز اميدي هست تا همچنان بنويسم تا به آرزويي كه دارم جامه عمل بپوشانم .
ممنونم از نظر ارزشمندي كه داده ايد .
من نيز كماكان منتظر نگاه شما در داستان هايم خواهم بود .
حمل بر خودستايي نباشد راجع به كشف خلق و خوي دروني من درست كشف كرده ايد و خواست خداست كه دلم نمي خواهد حتي مورچه اي از دست من آزار بيند .
و ماجرا جويي، افسوس كه براي ما مقدور نيست جز در هجوم هجمه كتاب ها ;)
دورادور مراتب امتنان خود را خدمت شما تقديم مي كنم
و برايتان آرزوي موفقيت هاي روزافزون و چشمگير دارم
شاد و كامروا بياشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 22:20

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برسرکارخانم بادره .موضوع داستان خیلی خوب بود اما همان طور که دوستان دیگر بیان کردنددرداستان کوتاه این قدرتوصیف نیازنیست که البته این از محاسن نوشته های شما است که می توانید درداستان بلند استفاده کنید.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 00:58

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد عزيزو گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه نيك و زيبايي كه به داستان داشتيد
اميدوارم در سايه نگاه هاي شما قلمم مفيد و مقبول نظر نويسد
اوقات خوب و خوشي برايتان آرزومندم @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.