انگشتري


صداي فرياد استغاثه زني در مانده ، تن آجري خانه محقر و خلوتي را لرزاند كه در پشت آپارتمانهاي شيك و تجملي واقع شده بود.
... نه ، نه ، خواهش مي كنم اين تنها يادگاري من، از اون خدا بيامرزه. داخل چاه نندازش .
مرد به او نزديك شد و لحظه اي دست خود بر گلوي او حلقه كرد و بعد مثل اينكه پشيمان شده باشد او را رها كرده ، به تندي به طرف چاهي كه داخل حياط بود دويده درآهني اش رو بلند كرد.
بي اعتنا به نگاه ملتمسانه زن ، انگشتري را در بين دستش مچاله كرد و با آخرين قوت بازويش داخل چاه پرت نمود و لبخند تمسخرآميز هميشگي خود را بر لب نشاند.
با خشم فرياد كشيد : اينم از آخرين يادگاري!
سپس بلند شده لباس خاكي خود را تكان داد و به طرف انباري گوشه حياط رفت.
زن خيس عرق به طرف چاه رفته چشمان اشك آلودش را به ژرفناي آن دوخت. موجي از سياهي و سردي فوران كرده و تن او را لرزاند.
قدرت نفس كشيدن از او سلب شد . به دنبال تنها يادگاري شوهر مرحومش تاريكي را ناوك چشمانش كرده به اعماق چاه نگاه كرد.
چاه چون هيولايي سهمگين ، دهان خود را گشوده و او را مي بلعد .
آواي غمگينش حياط را پر مي كند : دست نگه دار، تحمل كن!!
اما او كه چند روزي بود سكوت اختيار كرده و با هيچكس نمي جوشيد . سكوتش را شكسته فريادي از نفرت كشيد و مانند ديوانه ها در حياط دويد و خود را در آغوش چاه انداخت .
_ رحيم آقا تو را خدا ما رو نندازين بيرون.
_ تو بمون! ولي مادر شوهرت بايد بره!
_ مادر شوهرم پيرزني بيش نيست. او تنهايي نمي تونه دووم بياره .
با شقاوت تمام جواب داد: هيچكدوم به من ربطي نداره اون از شوهرت كه اجاره يك سال خونه رو نداد و اين هم از مادرش، بره بميره !
_ مادر امير كسي رو نداره!
رحيم جسورانه نگاه كرد: شرط داره خانوم، اگه مي خواي هم خودت و هم مادر اون لندهور، تو اين خونه بمونه. بايد زن من بشي.
_ من لاعلاج مونده زنش شدم شنيدي امير !!
در قعر چاه او را مي بيند كه آرام نشسته و بدون هيچ سرزنشي نگاهش مي كند.
سرش گيج مي رود مي پرسد : توهنوزاينجايي؟
نگاه غم انگيزخود را بر نقطه اي ثابت كرده و لب هايش را به آرامي تكان مي دهد : آره !
ناباورانه مي پرسد : ولي خودم ديدم كه جنازه ات رو از داخل چاه كشيدن بيرون ! خودم با اين چشم هام ديدم .
پوزخند مي زند و همراه آن آهي كشيده مي گويد : من سال هاست اينجام، اوني كه بيرون كشيدن يكي ديگه بود.
مي پرسد : كي بود؟
با لحني محزون جواب مي دهد : يك بدبخت ديگه مثل من ،
گفت : خبر داري مادرت مرد.
با دستش صورت خود را پوشاند و با صدايي كه بغض داشت گفت : راحت شد.
گفت : امير تو خودت رو راحت كردي پس من چي ؟سالهاس دارم از دست رحيم زجر مي كشم روز مرا چون شب سياه كرده.
دستش را به دست او حلقه مي كند و به سوي خود مي كشد.
لرزش خوشايندي تن زن را در بر مي گيرد.
_ امير خيلي عجيبه ، تا حالا فكر مي كردم ته چاه بايد سرد باشه ولي اينجا...!! امير دلم
نمي خواد حتي براي يه لحظه هم كه شده پيش اون برگردم.
نجواكنان گفت : عزيزم تو ديگه پيش اون نمي ري. حالا بيا انگشتريت رو بنداز انگشتت.
سنگيني جسم و روحش برطرف شده سبكبار كنارش مي نشيند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

27

عاطفه حجابی دخت ایمن ,مریم مقدسی ,حمید جعفری ,ابوالحسن اکبری ,احمد دولت آبادی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,ح شریفی ,پیام رنجبران(اکنون) ,کیمیا مرادی ,عباس پیرمرادی ,فرزانه رازي ,سارینا معالی ,سینا حجازی ,ف. سکوت ,م.فرياد ,شيدا سهرابى ,سارینا حدیث ,سبحان بامداد , ک جعفری ,رضا نیرمی ,سحر ذاکری ,مرتضی حاجی اقاجانی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (21/8/1394),مریم مقدسی (21/8/1394),حمید جعفری (21/8/1394),ابوالحسن اکبری (22/8/1394),احمد دولت آبادی (22/8/1394), ناصرباران دوست (22/8/1394),همایون طراح (22/8/1394),بهروزعامری (22/8/1394),شهره کبودوندپور (22/8/1394),احمد دولت آبادی (22/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (22/8/1394),الف.اندیشه (22/8/1394),پیام رنجبران(اکنون) (22/8/1394),آزاده اسلامی (22/8/1394),آرمیتا مولوی (22/8/1394),کیمیا مرادی (22/8/1394),عباس پیرمرادی (22/8/1394),فرزانه رازي (22/8/1394),سارینا معالی (22/8/1394),سینا حجازی (22/8/1394),ابوالحسن اکبری (22/8/1394), زینب ارونی (22/8/1394),سارینا حدیث (23/8/1394),کیمیا مرادی (23/8/1394),ف. سکوت (23/8/1394),همایون به آیین (23/8/1394),م.فرياد (23/8/1394),اهورا جاوید (23/8/1394),شهره کبودوندپور (23/8/1394),فرزانه رازي (23/8/1394),شيدا سهرابى (23/8/1394),سبحان بامداد (23/8/1394), ک جعفری (24/8/1394),رضا نیرمی (24/8/1394),سحر ذاکری (25/8/1394),م.ماندگار (28/8/1394),سمانه طبري (6/9/1394), محمد فعله گری (12/10/1394),زهرابادره (آنا) (27/2/1395),زهرابادره (آنا) (15/5/1395),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 18:40

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن اول اینکه اول:D
سلام دوباره برمی گردم مادر گلم:x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 21:33

نمایش مشخصات زهرابادره عليك السلام دختر گلم
منتظرتم عزيزم :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 13:16

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن دوباره سلام مامان مهربونم:)
ببخشید یه کم دیر شد اومدنم:">
داستان خیلی تلخی بود:(
دستتون دردنکنه چون زیبا نوشتیدو پر احساس
موفق باشی مادر خوشگلم:x :x :x
:* :* :* :* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 16:24

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم عاطفه نازنين :*
ممنونم كه اومدي عزيزم و داستان را خواندي
و خوشحالم كه نگاه زيبايت آن را زيبا ديد و داستان را پسند كردي :x :* :x :*
و از آن جالب تر كار دختر شما و نوه من است كه خنده را بر لبمان كاشت بعد از يك روز كاري مهمانداري =)) =))
براي حضور سبز و رنگارنگ شما آرزوي سعادت روزافزون دارم @};- @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 15:09

نمایش مشخصات فرزانه رازي بنام خدا ، فرزانه هستم دختر بابام به شماره شناسنامه اون ، صادره از انگلیس ، از زنبیل مامانم استفاده میکنم و مینویسم !


نوه جان مینویسد ...


:) انام جان جانوم درود بر شما . خوبین میدونم .
دمتون گرم .داستان قشنگی بود . توصیفاتشو خیلی دوست داشتم .
مرسی که هستین و مینویسین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 16:31

نمایش مشخصات زهرابادره سلام نوه عزيزم جان دلم
چه كار خوبي كردي =)) البته بايد اينجور باشي چون نوه من هستي اصلا به خودم رفتي :*
اما بعد، از بودنت خيلي خوشحالم و اينكه وقت گذاشتي داستان را خواندي و درج نظر كردي متشكرم عزيزم :)
راستي هيچكدوم مانع نمي شن كه جريان سرماخوردگيتون از يادم بره ، چطورين خوب شدين الحمدالله ، اميدوارم كه بلا دور باشه و هيچ وقت مريض نشين :*
و اميدوارم كه هميشه در نهايت تندرستي و نشاط كامل باشي با موفقيت و سعادت همنشين باشي نازنين @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 16:32

نمایش مشخصات زهرابادره اينا يادم رفت پيشم موند
@};- @};- :* :x :* :x :* :x @};- @};-


@زهرابادره توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 16:35

نمایش مشخصات فرزانه رازي انام جان مرسی که دونخته پیگیر !
خوب شدم ... فقط یکم صدام گرفته ! حوصله مو سر بده ! انقد که فازش نمیاد با بقیه حرف بزنم ! چون صدام حوصله خودمو خط خطی میکنه ... بقیه که جای خود دارد !!!

دوستتون دارم اوف عدد ! :D
:* :* :*
:x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 17:33

نمایش مشخصات زهرابادره الحمداالله كه بهتر شدي عزيزم :)
اما براي گرفتگي صدا، مامان بزرگ براي اين روزاست ديگه=))
كمي لپه رو با هاون بكوب و پودرش كن و بعد آب جوش بريز روي آن ، خيس كه شد آب لپه رو بخور ، صدات باز مي شه از روز اول هم بهتر مي شه =))
اينا را از گنجينه خودم درآوردم =)) تجربه شده است براي
نوه هام هم دادن خوب شدن :)
با آرزوي بهبودي كامل براي شما و براي تمام بيماران @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 17:34

نمایش مشخصات زهرابادره يادم رفت بگم ( لپه خام باشه)


@زهرابادره توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 12:16

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D آنام جااااااان ... مامانم هم ی تلاش میکنن عاب لپه پخته بریرن تو حلقم ! ولی خو من در میرم ! فک کنم یکی دو روز حرف نزنم خوب میشه !!! =))
مرسی از اینکه حواستون هس .

مامااااان ... عاغلون اولسون ! :D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 13:55

نمایش مشخصات زهرابادره :x :x :x :x
:* :* :* :*
@};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 19:15

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن =))
مامان فدات شه
اشششششششش......(بقیه شو بیا:D )
:x :x :x :x


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 20:32

سلام خیلی خوب ویرایش شده و خب داستان خوبی بود موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 21:34

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم مريم عزيز
ممنونم از حضورتان و نظر مفيدي كه ارائه داديد متشكرم
شاد و سعادتمند @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 23:49

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانو بادره گرامی
خوشحالم از حضور آثارتون
اثری در دل دیالوگ!
ایده خوب و جذابیست.
روزهاتون بهاری@};-


@حمید جعفری توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 16:34

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي جعفري عزيز و گرامي
از حضورتان و نگاه نيك تان ممنونم و خوشحالم كه داستان مورد تاييد شما قرار گرفت
برايتان اوقاتي خوش و خرم آرزومندم
لحظات پاييزيتون گرم و شاداب ان شاالله @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 07:45

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برسرکارخانم بادره .مثل همیشه داستان زیبا یی ازشما خواندم ولذت بردم .@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 16:36

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و نگاهي كه شادي را بر صفحه ام جاري كرد متشكرم
برايتان اوقات خوشي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 07:54

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر همسایه ی خوب. وقتی داستان نقص نداشته باشه خوب من هم داد و بیداد نمیکنم و صبح آدینه تان را بخیر می گویم و یک شاخه گل می فرستم دیگه@};-


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 16:43

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر همسايه بزرگوار و عزيز
لطف خداست كه در جوار فرهيخته اي مثل شما سكونت دارم.
بله كمال همنشيني در من اثر كرد
وگرنه من همان خاكم كه بودم @};- @};-
ممنونم از بابت گل زيبايي كه فرستاديد و همچنين داستان را خوانديد
برايتان آرزوي سعادت و موفقيت دارم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 09:15

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر خواهر مهربان و هنرمندم سرکار خانم بادره
داستان زیبایی بود . با ادبیات غنی و توصیفهای بجا و زیبا و روایتی جذاب و پر کشش از ستمهایی که بر قشر فرودست جامعه بخصوص اجاره نشینهای بی سرپرست می رود . از خواندن داستانتون لذت بردم .
دست و قلمتون پر توان !

پاینده باشید و تنور دلتون همیشه گرم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 16:47

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد گرامي و برادر عزيزم
از حضور موشكافانه شما ممنونم
طبق معمول كه تمام گره هاي داستان به دستان تواناي شما باز مي شود اين بار هم شامل حال من شد و از واقعيتي خبر داديد كه قسمت اعظم بدبختي و ادبار جامعه مربوط به آن مي شود .ممنونم از حضور پربارتان و نگاه تان
برايتان آرزوي تندرستي و شادابي دارم
سايه حضورتان هميشه مستدام @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 10:23

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

استادی در نوشتن یکبار دیگه وقتی حوصله داشتید یک جور دیگه سراغتون اومد و شماهم زیبایی رو یکجور دیگه بتصویر کشیدید

دم صبی از چندتا نوشته لذت بردم از کار شماهم

دوردتان

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 16:52

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و گرامي
از حضور صميمانه شما ممنونم
بله من يكبار اين داستان را منتشر كردم با فاصله كوتاهي برداشته و داستان را از ضلع ديگر نوشتم و خوشبختانه نتيجه مثبت داد و داستان زيباتر و مقبولتر به نظر رسيد البته مديون نگاه دوستاني هستم كه آن روز انتقادي صحيح و بجا كردند .
از نگاه ملطوفانه تان به داستان ممنونم و اميدوارم اوقات خوشي تجربه كنيد.
با آرزوي تندرستي و شادابي @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 10:24

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آنای عریز
این بار خیلی عالی نوشتید
دست مریزاد
من خودم داستانهای قبلم رو که نگاه می کنم می بینم چقدر پرایراد بوده و اگه الان بهتر می نویسم به خاطر تذکرات دوستانه
ممنون که خوب می نویسید
روزگارتان سبز@};- @};- @};- :x :x


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 17:02

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر عزيز و نازنينم
كاملا صحيح مي فرمائيد و اين نگاه ها خدا مي داند چقدر در رشد قلم موثر است :)
من هم داستان هاي قبلي را به تاز گي شروع به ويرايش كرده ام و اينكه دوستان با محبت نگاه مي كنند جاي تشكر دارد.
از بابت حضوري كه آن روز داشتيد و هم امروز ، تشكر
مي كنم و برايتان آرزوي بهترين ها را دارم
@};- @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 10:45

با عرض سلام و ادب فراوووووووووون :)
داستان تلخی بود وشما خیلی خوب روایت کردید
چیدن این همه احساس و تصویر کنار هم هنرمیخواد ...همیشه دود از کنده بلند میشه :)
حرف نداشت ...خیلی خوب بود مثل همیشه :)

دم قلمتان همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 17:06

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم نرجس نازنين
ممنونم كه مثل هميشه لطفتان شامل حالم گرديد و باز هم نگاهي مهربان داستان را ديد و نظري مهربانتر بر آن نگاشت
متشكرم عزيزم
من شرمنده نگاهتان هستم نازنين
برايتان بهترين اوقات و سعادتي استوار آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 13:21

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنا جانم:x :*
داستان عالی بود.مثل همیشه.
روایت تلخی داشت که به زیبایی نوشتید.
خوشحالم از این که می نویسید .
موفق باشید آنای مهربانم@};- @};- @};- @};- @};- :x :*


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 17:10

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم انديشه نازنين
ممنونم عزيزم كه آمدي
آمدن شما بر من دم عيسايي است و بر قلم روح نوشتن :* :x
خوشحالم كه داستان را با نگاهي زيبا نواختين
شاد باشيد و سعادتمند عزيزدل @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 14:18

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بانو بادره @};-
داستان بهتر شده بود و ملموس تر @};- @};- @};-
از اینکه داستان را ویرایش کردید و ما دوباره مهمان آن شدیم خیلی خوشحالم @};- @};- @};- @};- @};-
موفق باشید بزرگوار@};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 17:14

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي شريفي عزيز و بزرگوار
با حضورتان صفحه ام را مزين نموديد به راستي كه انتقاد صميمانه معجزه مي كند ممنونم كه هم آن روز و هم امروز نگاه مشوق آميزتان را روي داستانم انداختيد و راهنمايي ام كرديد .
اميدوارم سايه ديدارتان هميشه مستدام باشد
شاداب و سعادتمند باشيد ان شاالله @};- @};- @};- @};- @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 14:29

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام بانوی نازنین.

عالی...خیلی خوب بود. دست مریزاد.

@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 17:18

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي رنجبران عزيز و گرامي
نازنين پسرم
از حضورتان ممنونم و همچنين نگاه مهرباني كه بر داستان انداختيد .
اميدوارم اوقات بسيار خوب و خوشي تجربه كنيد
با آرزوي شادابي و سعادتمندي شما عزيزدل@};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 16:21

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام بانوی عزیزم
فقط انقدر بگم که عاااااااااااااااااااااااااالی بود
بهترین کارتون بود
بسیار ممنونم از د استان خوبتون
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 17:21

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر گرانقدر و عزيزم
خيلي ممنونم كه دوباره ما را مراحم نگاهتان كرديد عزيزم
و اينكه نگاه شما عزيزان است كه قواي قلمم است
از شما متشكرم كه همراه من هستيد
برايتان شادابي و سعادتمندي روزافزون آرزومندم نازنين @};- @};- @};- @};- @};- :x :* :x :*


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 21:52

نمایش مشخصات سارینا معالی سلاااااااااااااااااااااام مامان..:x :*


عالی بود...نمیدونم شایدم من امشب یه چیزم هست...پیش نیومده تاحالا واس هیچکدوم از داستانای اینجا بغض کنم...


قسمت موجی از سیاهی و سردی فوران کرده و اینا...جمله های قوی داشت...خب ..همینو میخواستی؟که من بغض کنم؟:-s

فقط وسطش ادبی نزن دیگه مامان...ینی چی اخه"مادر شوهرم پیرزنی بیش نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
وسط محاوره چرا ادبی میپرونی اخه مادرم؟؟

و اون جمله"روز من رو چون شب سیاه کرده"اینارو هم محاوره کنی تمام دست اندازاش گرفته میشه...


منم برم
:* :x :x اینم واس تو
فازت رو نول نگه دار....سلام برسون:*


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 23:23

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر ساريناي عزيزم :x :*
خدانكنه نه بغضت ببينم و نه اشكت عزيز دل مامان:* :*
اصلا دلم نمي خواد اشك تو را دربيارم بايد مادرت رو ببخشي نازنين :">
دست خودم نيست فرمان دل است و قلم مامور و معذور ، به حساب اين بذار" چون همه چيز مي گذرد اين نيز بگذرد "
قربان صفا و صميميت شما بروم كمي گرفته بودم با ديدن شما روحم زنده شد :)
چشم دخترم نقدي كه گفتين كاملا به جاست و در ويرايش نهايي اصلاح مي كنم :)
ازتون ممنونم كه يادي از مادرتون كردين و براي شما سعادت و موفقيت روزافزون آرزومندم
شاد و شاداب باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 23:28

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت زهرای عزیز و مهربانم
بانو جان داستان شما رو خوندم کمی کلمات ادبی داستان اذیتم میکرد روز مرا چون شب سیاه کرده ؟میبینی لحن شاعرانه داره و هیچ ربطی به سبک داستان شما نداره
سوالهایی توی ذهنم ایجاد شد اینکه وقتی کارکتر مرد شما میگه اون یکی دیگه بود منظورش چی بود یه بدبخت مثل من ؟؟؟؟؟
یا وقتی زن میگه فهمیدید مادرت مرد یعنی چی ؟در حالی که زن وقتی خودشو داخل چاه مینداخت تو یدیالوگ به مخاطب فهمونده بودید مادر امیر زنده است
رابطه علت و معلولی در داستان ضعیفه با نو جان اما ادبیات داستانیتون و طرحهایی که مینویسید بهتر شده ارزوی من موفقیت شماست منتظر داستان تمرینی شما هستم عزیزم ممنون و سپاسگزار الطاف شما بانوی مهربان سایت داستانک :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 00:02

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر عزيز و بزرگوارم
با حضورتان خانه دلم را مزين به شادي كرديد عزيزدلم :* :x
بله كاملا دست مي فرمائيد با تمام تلاشي كه كرده ام باز هم لحن ادبي را با محاوره مخلوط كرده ام در ويرايش حتما اصلاح مي كنم متشكرم كه ديدگان موشكافانه تان را روي داستانم انداختيد و همچنين نظرتان را ارسال فرموديد.
بانو جان من تلاش كردم در ديالوگ زن اين نكته را يادآور كنم كه چندين سال از خودكشي شوهر كه به علت ناهمانگي روحي بوده مي گذرد و در اين فاصله مادر ش نيز فوت شده است ولي مثل اينكه من نتوانسته ام منظور اصلي را برسانم و نقص از داستان بوده است و از شما متشكرم كه برايم يادآوري كرديد و ديگر اينكه با ديالوگ مرد كه گفت : يه بدبخت ديكه مثل من ..، من بازهم خواستم بگويم كه اين مرد يد طولاني در اذيت كردن مستاجرها داشته به طوري كه قبل از او يكي ديگر هم به اين شكل از بين رفته بود و به اشتباه جنازه او را از چاه بيرون كشيده اند .
البته همه اينها در تخيل من بوده است و معلوم مي شود كه قلم من نتوانسته منظور و هدف خود را برساند و لازم است كه بار ديگر روي اين داستان كار كنم .
ممنونم از لطف شما كه شامل قلم شد و آموزه هايي كه انجام داديد .
بله چشم در پست بعدي حتما داستان تمريني را ارسال خواهم كرد و منتظر نگاه منتقدانه شما خواهم بود .
با آرزوي بهترين اوقات و شبي خاطره انگيز برايتان @};- @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 06:26

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
@};- @};- @};-


@ف. سکوت توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 09:31

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر شما خانم سكوت عزيزم
از حضورتان و گل هاي زيبايتان ممنونم
اوقات خوشي برايتان آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 10:03

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم بادره عزيز@};-
داستان با احساس و لطيفي بود همونجور كه از قلب بااحساس شما انتظار ميره@};- @};- @};-
جام احساستون لبريز@};-


@م.فرياد توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 11:47

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي فرياد عزيز و گرامي
از حضورتون ممنونم و همچنين از درياي نگاه محبت آميزي كه مبذولم كرده ايد متشكرم .
با آرزوي اوقاتي در نهايت نشاط و تندرستي
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 12:20

درود بر بانو بادره گرامی و عزیز
این داستان با داستان هایی که از شما خوانده بودم ، متفاوت بود. روایت این داستان را دوست داشتم و صرفنظر از بعضی موارد که ابهام آمیز بود،بسیار زیبا و تاثیر گذار بود


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 13:54

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي به آيين عزيز و ارجمند
از حضورتون ممنونم
خوشحالم كه داستان را دوست داشتيد و همچنين تفاوتي كه در آن احساس كرديد اميدوارم نگاه شما عزيزان باعث شود تا هروز بيشتر و بهتر تفاوت را در داستان ها ايجاد كرده و بتوانيم روند روبه رشد را طي كنيم .
در داستان هاي بعدي نيز نگاه دقيق شما را منتظر و مرهونم .
با آرزوي بهترين اوقات و لحظات براي تان @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 18:18

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر بانو بادره عزیزم!
ای جاااان چه پایان زیبایی!
قشنگ بود!
عکس پروفایلتونم زیباس!
سلامتو شاد همیشه کنار هم باشید
همایون باشید!
:x :x :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- :* :* :* :* :* :* :*


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 19:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم شيداي عزيزم
ممنونم كه مثل هميشه همراه من و در كنارم هستيد
زيبايي در نهاد و نگاه پاك شماست وسپاسگزارم نازنين
من هم خوشحالم كه داستان مقبول نظر افتاد
برايتان آرزوي سعادتمندي و شادابي دارم .
@};- @};- @};- @};- :x :* :x :* :x :* @};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 20:20

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

داستان خوب اما تلخ بود!! توصیفای زیبا و فضاسازی معرکه بود. ولی کلی وقتی این جور داستانا میخونم با روح و روانم انگار بازی شده:D
قلم تون شیک و روزگارتون شاد

سلامت و موفق باشین

@};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 21:48

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي بامداد عزيزو گرامي
ممنونم از حضورتان
داستان هاي تلخ و غم انگيز را خود من هم دوست ندارم ولي بعضي مواقع از ديدن بعضي مسائل در اجتماع احساسات جريحه دار مي شود و انسان ناگزير از نوشتن مي گردد .
اميدوارم از اينكه وجود نازنين تان را مكدر كردم مرا ببخشيد :">
حضورتون طبق معمول مايه دلخوشي ام گرديد و مشوق قلمم
برايتان سعادت و رستگاري آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا نیرمی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 آبان 1394 - 16:12

نمایش مشخصات رضا نیرمی درود ...زیبا خواندم .....داستانها هیچ کدام داستان نیستند ..همه واقعیت هایی هستند که امروز ما از زبان داستان میشنویم....


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 آبان 1394 - 17:00

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي نيرمي عزيزو گرامي
از حضورتان سبزتان ممنونم و اميدوارم اين ديدارها در جهت ارتقاي قلم مان تداوم يابد و مرهون نگاهتان شوم
نگاه واقع گرايانه اي به داستان انداختيد . بله كاملا درست مي فرمائيد همه اتفاقات افتاده اند و پرداخت ها ست كه آنها را متفاوت نشان مي دهد .
برايتان اوقاتي خوش و خرم آرزومندم
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 آبان 1394 - 18:50

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آنا جان
چقدر دیر به این داستان زیبا رسیدم
خیلی قشنگ و با احساس بود
دم شما و قلمتون گرم
ممنون که هستید و می نویسید
بسیار لذت بردم
سبز باشید
:* :x @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 28 آبان 1394 - 20:15

نمایش مشخصات زهرابادره سلام دخترم مژگان نازنين
از حضور تان ممنونم
و همچنين ممنونم كه همراه هميشگي من هستيد زمان در مقابل حضور شما معنايي ندارد بلكه همراهي شماست كه بر زمان ارزش مي دهد .
بي ترديد داستان را با نگاه تان زيبا ديديد متشكرم عزيزم
براي تان سعادت روزافزون و اوقات خوش آرزو مي كنم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد فعله گری کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 01:54

نمایش مشخصات محمد فعله گری درود فراوان بر شما
ممنون که برامون می نویسین.
قبل از هر چیز ممنون بابت داستان تون.
توصیفات حالات انسانی، احساسات، عواطف، رنج، خشم و... غیر مستقیم گفته بشه و‌خود اون حس و حال توصیف بشه اثر بخشی اون بیشتر و موثر تر و صحنه و‌موقعیت رو حساس تر و واقعی تر می کنه.
«لحظه ای دست خود بر گلوی او حلقه کرد» توصیف این حالت که داره کسی رو می ترسونه و خفه می کنه این جمله اون اثر لازم رو بر خواننده نمیذاره‌. توصیف چشمان زن وقتی گلوشو فشردن، دستان لرزانش، یا تلاش برای نجات خودش، بر سرو صورت و بدن رحیم زدن و... باعث میشه خواننده با خوندن اسم رحیم بترسه. اگه شخصیتی ظالمه زور میگه قدرت داره بایستی طوری شخصیت پردازی بشه طوری توصیف بشه که مخاطب بترسه.
کلماتی مثل :ژرفناک، سهمگین، یلب، گشوده، محزون و... مناسب متن نبودن و داستان رو کند می کردن.
گاهی روایت همسو نبود مثل:سکوتش را شکسته فریادی از نفرت کشید.
یا پیر زنی بیش نیست
یا اجاره یک سال خونه، که بهتره بشه یک سال اجاره خانه
یا علامت دو تا تعجب!! و ... نقطه در متن درست نبود.
مثل داستان دوئل موضوع خیلی خوبی بود.
با بلندتر شدن داستان زیباتر و حساس تر و همزاد پنداری راحت تری می شد چون اگر ما در انتقال احساسات موفق نباشیم، شکست خوردیم.
تعلیق خوب، و مثل داستان قبل پایان رو پیش بینی نکردم.
نکته ی مهم اینه که داستان هر چه اسم استعاری تر داشته باشه و اسم داستان موضوع رو لو نده بهتره و دوم اینکه بایستی از لحاظ صنایع ادبی متن اونقدر غنی و در عین حال ساده باشه که فقط در داستان صرفا دنبال پایان یا حوادث خاص نباشیم و از خود متن لذت ببریم حتی اگر شده از صنایع ادبی اون.
خیلی ممنونم که داستان رو منتشر کردین تا ما با ذهنیت و داستانتون آشنا بشیم .
لذت بردم و آموختم.
پاینده باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.