زنبيل فرزانه ( زنگ تفريح)

اون روز وقتي گوشي فرزانه زنگ خورد و با عجله از رختخواب بيرون اومد ديد كه تاخير كرده است با عجله دستي به صورتش زد و به طرف دانشگاه راه افتاد. اصلا فكر نمي كرد چه اتفاقي قراره براش بيفته.
داشت از درحياط خارج مي شد. مادرش به دنبالش دويد. در حالي كه از شدت عجله دمپايي هم پاش نكرد و فرزانه را صدا كرد. تا هم لقمه اي كه از شب آماده كرده بود. داخل كوله پشتي اش جا بدهد و هم بهش يادآوري كنه كه پول توجيبي اش رو برداره. ولي افسوس مادر دست از پا دراز تر برگشت . چون فرزانه با عجله خارج شده بود. اندكي فكر كرد و بعد تبسمي كرده وارد اطاق شد. در جواب باباي فرزانه كه ازش پرسيد: تونستي پول رو به فرزانه برسوني؟
مامان فرزانه تبسم شوهركشي كرد و گفت : نخير رفت و فاتحانه ادامه داد : ولي الان برمي گرده عزيزم ،چون پولي نداره كه سوار تاكسي بشه.
زن و شوهر خنديدند و با خيال راحت داخل رختخواب رفتند .
فرزنه با عجله كوچه طويل محله شون رو طي كرد. وارد خيابان شد. كوله پشتي در پشتش سنگيني مي كرد. زمين گذاشت و با اخم نگاه كرد و نق زد : اين كيف چرا امروز اينقدر باد كرده س ؟
زيپ كيف را باز كرد. از ديدن سبدي كه ديروز خريده بود و در داخل آن بود. تعجب كرد. بعد از كمي تامل يادش افتاد كه ديشب كه داشت با پيام كوچولو چشم بندي بازي مي كرد. پيام اين سبد رو داخل كوله اش چپونده. اونو از داخل كوله پشتي بيرون آورد و كنار خيابان روي پياده رو گذاشت . اتومبيلي جلوي او توقف كرد تا سوار شود . فرزانه خواست سوار شود يه دفعه يادش اومد كه پول نداره .
از شدت خشم دندان قروچه اي كرد و بر پيشاني خود كوبيد. در همان حال نگاهي به كتاني خود انداخت كه از شدت عجله بند آن را نبسته بود. خم شد تا بند كفش خود را ببندد و در ضمن به خود قول مي داد كه از اين به بعد زودتر از خواب بيدار شود. سبد در كنارش به رو افتاده بود.
داشت بند كفش خود را مي بست لحظه اي روي سبد نشست ، سبد تكاني خورد و رو به بالا حركت كرد فرزانه نمي تونست باور كنه .
او موقعيكه كه كودك بود هميشه آرزو داشت سبد سحرآميز داشته باشد كه اونو اينور اونور ببره و اكنون به آرزويش رسيده بود.
سبد به سرعت خيابان ها را طي مي كرد و او از بالا مي ديد كه خيابان ها ترافيك است. ته دلش خوشحال بود كه سوار اتومبيل نيست و الا او هم مجبور بود ترافيك سنگين را تحمل كند .
فرزانه هنوز در حيرت بود. كه خود را بالاي دانشگاه ديد او نمي دونست چگونه سبد رو پايين بياره . يادش افتاد كه در شهر بازي وقتي مي خواستن دستگاه ها رو بالا پايين كنن پايشان را به ركابي مي زدن كه زير پايشان قرار داشت.
امتحان كرد و محكم پايش را كوبيد. همون لحظه سبد پايين اومد . فرزانه قاه قاه خنديد ديگه قلق كار دستش اومده بود.
از سبد پايين پريده و به طرف كلاس رفت .
بي صبرانه منتظر بود كه كلاس تمام شده تا سوار سبدش شود او ماه ها بود كه آرزو داشت اتومبيل شاسي بلندي بخرد و اكنون خود به خود صاحب اتومبيلي شده بود كه نياز به بنزين هم نداشت .
از خوشحالي روي پا بند نبود. سرانجام ساعت كلاس به پايان رسيد و او به طرف سبد رفت كه زير درخت ها قائمش كرده بود اين بار داخل سبد نشست .
با پا به سبد كوبيد . سبد به آرامي بلند شد همانطور كه سبد اوج مي گرفت فرزانه آرزو كرد كاش مي تونست با همين سبد به سايت داستانكي ها برود تا دوستان مجازي اش سبد اسرار آميز او را ببينن.
همان لحظه سبد اسرار آميز راه خود را به طرف سايت داستانك كج كرد . فرزانه كه باهوش بود فورا دريافت كه سبد اسرار آميزش هوشمند نيز هست. با خوشحالي سبد را نوازش كرد و تصميم گرفت به محض اينكه به خونه رسيد براي او يه كاور خوشگل بدوزه.
خانم انديشه تازه آنلاين شده بود كه چشمش به يه سبد افتاد كه داخل سايت وارد شد و دور سايت چرخي زد وقتي دقت كرد فرزانه را هم ديد كه داخل آن نشسته بود از تعجب چشمانش گرد شده سريعا به مژگان پيام داد : آبجي كوچيكه كجايي ؟ خودت رو زود به سايت برسون ببين چي مي بيني ؟
مژگان سريعا وارد شد بعد از ديدن فرزانه ، عاطفه را خبر كرد . عاطفه داخل مهدكودك بود و درس الف را به زور داخل مغز بچه ها وارد مي كرد. كلاس درس را نيمه كاره رها كرد و به سايت داستانك رفت .
عاطفه تنها كاري كه تونست بكنه به متين پيام داد : بيا ببين برادر زاده ات چكار مي كنه ؟
متين سراسيمه از دفتر كارش بيرون اومد وزير لب گفت : فرزانه چيكار كردي ؟ مثل اينكه بازيگوشيت كار دستت داد.
در اندك مدتي تمام بچه هاي سايت آنلاين شدند ، آقاي باران دوست فورا تو صفحه فرزانه ياداشت نوشت: چي فكر مي كردم چي از آب دراومد دختر عزيزم !!
آقاي فرياد از تعجب كم مونده بود شاخ در بياره او اصلا فكرش هم نمي كرد كه سبد فرزانه پرواز كنه و فرزانه را با خودش همه جا ببره ،
آقا مارتين كه خيلي وقت بود كم پيدا بود همان لحظه وارد سايت شد و فرياد بلندي از تعجب سرداد : واااي بابالنگ درازو نگاه كنين ! به طوري كه همه شنيدن .
آقاي شريفي هم كه قبلا بهش مدال برنز داده بود تو دلش به خودش قول داد كه اين دفعه براش مدال طلارو مي دم !
سارينا مدت ها بود كه طبق توصيه مامانش پولاشو جمع مي كرد تا ماشين بخره تصميم گرفت اونم بره يه سبد بخره شايد شانس با او يار باشه سبد اونم سحرآميز دربياد.
شهره بانو و خانم اسلامي ، خانم جعفري و خانم اروني محو تماشا شده و جلوي سايت ميخكوب شده بودند. اونا هيچ كدوم نمي دونستن اين پديده عجيب زا به چي تشبيه كنن!!
خانم سكوت در حاليكه عينكش را تند تند پس و پيش مي كرد سبد رو با فرزانه به بشقاب پرنده اي تشبيه كرد كه داخل سايت بالا پايين مي شود .
آقاي روحاني كه تازه مي خواست قهر كنه و از سايت بره به مجرد ديدن فرزانه داخل سبد تصميم خود را عوض كرد و ماندني شد .
آقاي پرتو كه گاهگاهي مي اومد دزدكي نگاهي به سايت مي انداخت و مي رفت تصميم گرفت برگرده .
آقاي محدثي ، آقاي پيرمرادي و آقاي حشمتي فر اين پديده را عجيب ترين اتفاق زندگي خود ناميدند.
آقاي بامداد از شدت هيجان دست به كار شد و تو صفحه اش نوشت : نگاه كنين ،چه جالب، مثل پرنده كوچولو پرواز مي كنه !!
آقاي دولت آبادي كه به دنبال كارهاي چاپ كتاب بچه هاي داستانك به وزارت ارشاد رفته بود نتونست اين لحظه تاريخي رو رصد كند .
شيدا محجوب،فرزانه باراني، كيميا مرادي ،شيدا سهرابي ، فاطمه مددي ، نرجس عليرضايي و حميد جعفري بي صبرانه پاي سايت نشسته و منتظر بودن كي اين بازي مهيج به پايان مي رسه.
خانم ستاره ، آقاي فراز مند و آقاي ابوالحسن اكبري و آقاي عامري تصميم گرفتن در سميناري كه دارن در مورد اين موضوع صحبت كنن و تحقيقات گسترده اي انجام بدن.
آقاي رنجبران ، آقاي طراح و آقاي اكبري هشترودي كه از دوستان قديمي بودن كي خبر دارشدن خدا مي دونه ، ولي هرچي كه بود. خودشونو رسوندن و فرزانه رو سوار بر سبد سحرآميز ديدن .
حتي كساني كه تازه عضو سايت شده بودن. اين اتفاق شيرين و به ياد ماندني را به خاطر پاقدم خودشون، خوش يمن دونستن و تصميم گرفتن تو سايت داستانك فعاليت مستمر داشته باشن،
خلاصه فرزانه وقتي كه حسابي با سبدش توي سايت مانور داد خسته شد ، همان لحظه آرزوكرد ايكاش تو خونه پيش مامان جونش بود و توي دلش اضافه كرد : اين سبد جون مي ده براي جهانگردي هايي كه در آينده انجام مي دم .
و بعد به خودش قول داد : فردا با اين سبد به بچه هاي دانشگاه هم حسابي پز بدم . بايد همه بدونن كه من صاحب سبد سحر آميز هستم . همان لحظه بود كه به صداي مادرش از خواب پريد : فرزانه، فرزانه، بلند شو عزيزم بايد دانشگاه بري ديرت نشه ...



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

آزاده اسلامی ,ح شریفی ,سبحان بامداد ,م.فرياد ,میثم کوهزینی ,چیا سرابی ,بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,کیمیا مرادی ,م.ماندگار ,شيدا سهرابى ,فاطمه مددی ,عباس پیرمرادی , ناصرباران دوست , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,آرمیتا مولوی ,همایون طراح ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,محمد اکبری هشترودی ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سبحان بامداد (17/8/1394),الف.اندیشه (17/8/1394),اهورا جاوید (17/8/1394),زهرا همتی (17/8/1394),زهرابادره (17/8/1394), ک جعفری (17/8/1394),شهره کبودوندپور (17/8/1394),مریم مقدسی (17/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (17/8/1394),آزاده اسلامی (17/8/1394),میثم کوهزینی (17/8/1394),کیمیا مرادی (17/8/1394),فرزانه رازي (17/8/1394),همایون طراح (17/8/1394),م.ماندگار (17/8/1394),شيدا سهرابى (17/8/1394),ابوالحسن اکبری (17/8/1394),آزاده اسلامی (17/8/1394),بهروزعامری (17/8/1394),سارینا حدیث (17/8/1394), ناصرباران دوست (17/8/1394),آرمیتا مولوی (17/8/1394),احمد دولت آبادی (17/8/1394),فرزانه رازي (17/8/1394),حمیدرضا محدثی (17/8/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (17/8/1394),احمد دولت آبادی (17/8/1394),ابوالفضل آقامحمدی (17/8/1394),همایون به آیین (18/8/1394),علیرضافنائی (18/8/1394),چیا سرابی (18/8/1394),فرزانه رازي (18/8/1394),حمید جعفری (18/8/1394),محمد رضا بادره (18/8/1394),رضا فرازمند (18/8/1394),فاطمه مددی (18/8/1394),پیام رنجبران(اکنون) (19/8/1394),عباس پیرمرادی (19/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/8/1394),آرمیتا مولوی (20/8/1394),ابوالفضل آقامحمدی (20/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (20/8/1394),سمیه نوروزی (30/8/1394),محبت امیرنژاد (1/10/1394),منوچهر عزیزی (24/3/1397),

نقطه نظرات

نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 12:20

نمایش مشخصات سبحان بامداد زنبیل من اول شد


@سبحان بامداد توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 18:13

نمایش مشخصات زهرابادره =)) مي بينم كه هم خودت اول شدي هم زنبيلت
آفرين =))


نام: اهورا جاوید کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 12:34

نمایش مشخصات اهورا جاوید یک سبد بالدار ... @};-


@اهورا جاوید توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 18:16

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي جاويد عزيزو گرامي
از حضورتون ممنونم و همچنين نگاه جذابي كه داشتيد
اميدوارم اين نگاه ها در راستاي بهتر شدن كار من همچنان ادامه يابد متشكرم
سعادتمند باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 12:39

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود خانم بادره بزرگوار

زنگ تفریح امروز راجع به زنبیل خانم رازی !! طنز از نوع فیلم هندی بود که هر اتفاقی افتاد یکهو از خواب بیدار شد . یاد کارتون علی بابا و سندباد و اون کلاغه که باهاشون بود افتادم:D :D :D :D
و دقیقا یکی از قسمتاش سندباد خواب میدید و لذت میبرد که به یکباره از خواب پرید:D :D :D

خلاصه دمتون گرم گرم ، خیلی زحمت کشیدین کاکو

بیشتر از همیشه شادمان و سلامت و موفق باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 18:20

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي بامداد عزيز و گرامي
از حضورتون ممنونم
لطف كردين كه همچنان همراه داستان هاي من بودين و هستيد.
فابل نگاه شما را نداشت متشكرم
برايتان آرزوي سعادت و شادكامي دارم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 13:37

:D =)) =)) =)) =))
سلام آنا
از دست شما
خواهر جان نکنه شما نویسنده ی داستانهای هری پاتر هستید؟!!!
والا کارا ی فرزانه از هری پاتر محیرالعقولتر بود
می گم حالا این دختر و زنبیلش موندن ته صف ;)
دستتون درد نکنه
پاییزتون رنگارنگ@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 18:24

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر عزيزم
ممنونم كه همراه آنا هستين :* :x
شما لطف داريد و ما جرئت نداريم پا تو كفش بزرگان ادبيات
بگذاريم ولي دلمون مي خواد رد پاهايشان را ادامه دهيم در سايه نگاه شما عزيزان آن هم مقدور خواهد شد ان شالله
از آمدنتان مسرور شدم عزيزم
برايتان آرزوي بهترين ها را دارم
شاد شاد باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 14:18

نمایش مشخصات زهرابادره :D
"زنبيل فرزانه "
من براش جا نگه داشتم
فكر كنم خودش تو دانشگاهه =))


@زهرابادره توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 16:22

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
:D

=))
نوه جان مینویسد ...

دونخته پیاده شدن از سبد
نفری 100 هزار تومن میگیرم ، از ارتفاع 50 سانتی ، یه متر جابجاتون میکنم ... از بعضی هاتون هم 200 هزار تومن میگیرم ، صرفا چون اشناییم باهاتون بیشتره ...

آنام جاااااااااااااان !!! :x ینی دونخته کف بر !
درود بر آنا خانوم جان خودم . خوبین میدونم .
عرض به حضور اونور منورتون کههههه... شما اگه بدونین ... من وختی صب بخوام برم دانشگا دقیقا دو ساعت قبل از شروع کلاسم از خواب بیدارم میشم !!! :D بالاخره دیگههههه... تازه ... بابام یه ربع قبل من بیدار میشن ! =))
بعد خداروشکر ما بر خیابونیم و من کلا کوچه موچه رد نمیکنم و ایناااا... ولی مسیرمون تاکسی خور نیس ! :D
و خب خداروشکر تنها چیزی که هیچوخ یادم نمیره پوله ! پول ! پول لامصب عنصر حیاته ...
ای جااااااان ! انام جان پرهاممون هم تو داستانتون بود ؟؟؟ خعلی گل تشریف دارین ...
=)) چن وخ پیش یه پست خوندم که نوشته بود دخترا به مدت ابروی شیطونی بر میداشتن . الان ناخن شیطونی بلند میکنن ... بعید نیس چن وخ دیگه جارو سوار شن ! یاد اون افتادم یه لحظه ... =))
اخ اخ انام جان ... گفتین ماشین ! به جون خودم خسته شدم انقد ماشین این و اون رو بلند کردم !
ولی عجب سبدی بوده هاااا... سوختش که صلواتی بوده ، تازه از همممممممه ماشینا هم شاسیش بلند تر بوده ...
بخش سایر دوستان هم خعلی باحال بود ... =))
فقط کاش میشد وختی اون بالا بالا ها بودم ، چند تا بادکنک پر اب هم دستم داشتم ، اونوخ تو داستانک بالا سر رفقا میترکوندم بعد کلللی حال میکردیم ! :D
انام جااااااان ، من امروز دانشگا نبودم ، ولی دمتون گرم که دونخته زنبیل واس ما گذاشته بودین ... والا... :D
کوله پشتی ... نزدیک سه سالی میشه از رفزق روزهای قدیمم خبر ندارم . باید دس به کار بشم ...
خندیدیمااااا...
مرسی انام جان . خیلی لطف کردین . الان من در حالی که بخاطر سرماخوردگیم دونخته عاب مماغ ، ولی دونخته غش و ریسه ! =))
خداوکیلی خیلی ماهین ... :* :* :*
دونخته تو محشری
خعلی دوستتون دارم .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط
سرتون سلامت
جف شیشتون آرزومه ...
:* :* :*
:x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 18:44

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر نوه دلبندم
حالتون چطور است عزيزدلم :x :* :x :* @};-
اميدوارم خوب باشيد و برگ سبز ما را در روزهاي برگريزان پاييزي قبول فرمائيد@};- @};-
گفتي سرما خوردم ناراحت شدم چاره آن چايي دارچين و سوپ فلفل ريز و استراحت است تا فردا بهبوديتان به دست مي آوريد ان شاالله :)
راجع به اون مطالب بگم كه اونا هم چاشني داستان بودن و بايد مي شدن تا داستان رنگ دار و طعم دار مي شد والا من مي دانم كه نوه عزيزم سحرخيز است چونكه كامرواست :)
اينا زمينه بود كه انشالله ماشين شاسي بلند بخري و ما را هم سوار كني اصلا تعبير خوابت چيه ؟ همينه ديگه ماشين مي خري و ديگه به ماشين پسرم دست نمي زني =)) =))
و همچنين خودت مي دوني كه با كمبود آب مواجهيم نبايد آب رو هدر بدي عزيز دل آنا =))
فداي محبت دختر گلم بروم
ان شاالله دلت هميشه پر از نشاط باشه
و پيشتاز موفقيت و سعادت باشي
@};- @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 14:36

سلام. اینبار فرزانه از فلک شدن خلاص شده :D عمه دورش بگرده با این کارهای عجیب غریبش=))
بانو خیلی با نمک و خلاقانه بود. البته کاش آخرش خواب نمی شد. والا داشتم تصور می کردم فرزانه رو یهو خواب شد زد حال خوردم
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 18:55

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر متين دختر عزيزم
ممنونم كه اومدي و در اين لحظه تاريخي =)) هم منو و هم برادر زاده ات همراهي كردي =))
مي خواستم خوابش نكنم و يه جوري حالت واقعي براش بدم .ولي گفتم از حالت طنز و شوخي خارج مي شه ، حالا نمي دونم تا چه حد موفق بودم حالا داور شما هستين ،
متشكرم كه مثل هميشه مشوق و همراه من بوديد و با ديدگاني مهربان داستان را نگاه كرديد :* :x
برايتان آرزوي سعادت و شادكامي دارم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 14:40

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنای عزیزم=)) =)) =))
آنا چیکا کردی؟!:D
خیلی خوب بود
همین که اسم فرزانه جایی باشه من ناخودآگاه خنده م می گیره... خودش می دونه چرا؟!
عمه دورت بگرده ...ببین آنا از زنبیلت نوشته;)
لذت بردم. زنگ تفریح فوق العاده ای بود.
قوه تخیل بالایی دارید.
آللریز آغریماسین.
چوخ ساغول:x :* :x :* @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 19:04

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم انديشه عزيزم
ممنونم كه همراه آنا هستي نازنين :* :x :* :x
بله اين دختر شاد داستانك سرانجام كار دستمون داد و موفق به كشف زنبيل اسرار آميز شد =))
خوشحال شدم كه شاد شديد شادي شماها آرزوي من است
برايتان ايامي سرشار از سعادت و موفقيت آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 14:40

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن وایییییییی خیلی خندیدم=))
سلام مادر نازنینم:x
چه داستان خوبی بود مثل بچه ها پاش نشستم خوندم و کلی ذوق کردم:D
راستش فرزانه همه چی ازش ممکنه:D
زنگ تفریح فوق العاده ای بود و من خسته از سرکار برگشتم و خوندم و کلی انرژی گرفتم:)
الان فرزان فکر کنم بازنبیلش داره تو بوفه دانشگا ناهار می خوره:D ;)
خیلییییییییییی جالب بود خانم بادره عزیزم دستتون درد نکنه:x :x :x
خیلی دوستون دارم:* :* :* :*
@};-
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 14:42

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سفارش منم بکنید زنبیلشو یه دو سه روزی به منم بده
والاح واجیب ایشیم وار:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 19:36

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم عاطفه نازنين :*
خسته نباشي عزيزم مي دونم كارت با اينكه سخته ولي كار پيامبراست و اجر اخروي زيادي داري :x
خوشحالم كه تونستم شمارو بخندونم ان شالله كه هميشه لبتون خندان باشه اين هم صرفا يه زنگ تفريح بود تفنني هم بشود براي بچه هاي سايت ، فداي دختر نازنين خودم بروم .
برايتان ايامي خوش و سرشار از لحظات لذتبخش آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};- :)


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 19:40

نمایش مشخصات زهرابادره زنبيلي امانت ايسته ديز
ياخشي من فرزانيه تاپشيررام اوزونه ده دئه نن =))
زنيبل امانت مي خواهي من به فرزانه سفارش مي كنم تو هم به خودش بوگو =)) :) :x :*


@زهرابادره توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 21:44

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن فداتون بشم بااین ترجمتون...عاششششقتونم اصلا:x :x :x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 22:03

نمایش مشخصات زهرابادره :* :* :*
:x :x :x
@};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 14:41

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم بادره عزيز@};-
:) :) :) :) :)
دستتون درد نكنه، كلي خنديديم@};- @};- @};-
من الان دارم شاخ در ميارم كه فرزانه خانوم اينجا زنبيل نذاشته:-/
نكنه بيچاره زنبيلش سرما خورده باشه;)
با يادي از آذر مهرصداقت، كه از بس اين روزا درس ميخونه نتونست پرواز زنبيلو بر فراز آسمون داستانك ببينه@};-
گل لبخندتون پژمرده مباد@};- @};- @};-


@م.فرياد توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 14:43

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام علیکم:)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 03:32

نمایش مشخصات م.فرياد سلام از بنده ست خانوم حجابي عزيز@};-
ببخشيد! جواب سلامتون دير شد، شرمنده! نت نداشتم:(
اين جواب سلام با تأخير، خودش ركوردي شد:-/
باغ آرزوهاتون پرميوه@};-


@م.فرياد توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 22:07

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن ;)
عیب نداره...بزارید فکر کنم .منم تو زندگیم یه نقشی تو یه رکوردی داشتیم:D


@م.فرياد توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 16:05

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي فرياد عزيز و گرامي
ممنونم كه حضور پيدا كرديد و همراهي مان كرديد
باور كنيد الان كه شما از خانم صداقت نام بردين من واقعا شرمنده شدم :">
چندين بار توي اسم بچه ها با سبد فرزانه دور زدم
ولي مثل اينكه شما درست مي گين تو كلاس درس بوده يا كجا ؟كه من اصلا نديدمش تا اونم دعوت كنم اين
ابر زنبيل تاريخي رو ببينه .به هرحال من براش سلامتي آرزومندم و بمونه براي بعدها كه از شرمندگيش دربيام
با آرزوي بهترين ايام و اوقات براي شما @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 14:55

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام بانوی نازنین
عالی بود
مهربانیتان به همه ی ما رسید.
زنگ تفریحتان پر از انرژی مثبت بود
امان از این فرزانه=)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
دست گلتون درد نکنه و لبخندتون همیشگی باد
@};- @};- @};- @};- @};-

:x :x :x :x
:* :* :*


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 19:43

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خواهر عزيزم
ممنونم كه در زنگ تفريح همراه ما بوديد و چه بگويم كه هميشه نگاهتان زيباست و من هم شرمنده نگاه مهرانه شما :* :x :* :x @};-
از خداوند عالميان برايتان و پسر ماهتان آرزوي بهترين ها را دارم
شاد شاد باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: میثم کوهزینی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 15:04

نمایش مشخصات میثم کوهزینی واقعا زیبا قشنگ بود خانوم بادره


@میثم کوهزینی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 19:44

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي كوهزيني عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و همچنين نگاه خوبي كه داشتيد
اميدوارم كه ديدارتون هميشه ادامه داشته باشد
برايتان سعادت و شادكامي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 15:49

درود سرکار خانم بادره عزیز

عالی بود مهربان بانو :) @};- @};-

سپاس بابت داستان شیرینتان

@};- @};-


@کیمیا مرادی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 19:46

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر كيمياي عزيزم
خوشحالم كه شما را مي بينم
و همچنين زنگ تفريحي كه به خاطر گل روي شما و همه عزيزان داستانكي نوشته شد
متشكرم كه پسند كرديد
برايتان بهترين اوقات را آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 17:06

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آنا جان
عالی بود
ممنون که تو داستان زنبیل فرزانه یادی از ما هم کردید
سبز باشید :*
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 19:50

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم مژگان عزيزم
ممنونم كه همراه آنا در زنگ تفريح شركت كردي و خوشحالم نمودي
آرزوي من خوشحالي شماست
شادكام و سعادتمند باشيد نازنين @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 17:50

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودبرسرکارخانم بادره .احسن .طنز زیبا ودلنشینی بود .ممنون که یادی از ما کرده یودید.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 19:53

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و گرامي
ممنونم كه حضور داريد غرض تقديم لحظه اي شادي به حضورتان بود قابل شما رو نداشت
ممنونم كه همراه بوديد
تندرست و شادكام باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 17:54

نمایش مشخصات شيدا سهرابى
=)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
درود بر بانو بادره نازنینم !
مهر بانو داستانتون عااااااااااااالی بود آییییییییییییییییییییی خندیدم آییییییییییییییییی خندیدم!
دست گلتون درد نکنه!
خعلی زحمت افتادین
ممنونم از اینکه اسم منم بین داستانتون بودش باعث افتخارم بودش!
ماشالله ب همه مون لطف داشینو یاد همه بودین!
ممنونم بابت کار قشنگتون
امان از کارای فرزانه خاتون!
همایون باشید بانو:x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 20:02

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم سهرابي نازنين
خيلي خوشحال شدم كه خنديديد منم از خوشحالي شما واقعا خوشحالم
واقعا زندگي ارزش غم و غصه را ندارد و بايد با آن مدارا كرد.
برگ سبزي بود كه به خاطر شما عزيزان نوشته شد خوشحالم كه مقبول افتاد و همچنين بابت حضور و همراهي هميشگي تون خيلي ممنون و متشكرم
برايتان بهترين اوقات و زيبايي ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :* :x :* :x :* @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 18:37

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

منهم در دانشگاه دیدم که زنبیلی پرواز میکند بدانشجویان نشان دادم ،گفتند استاد مارو گرفتی؟ مجبور شدم ببهانه کنفرانس کلاس رو تعطیل کنم وبیام ولی از دماوند تا تهرون خیلی راهه اونم غرب تهران و شدم نفر 16

درود بر شما عالی بود.

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 20:07

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد عزيز و گرانقدر
ممنونم كه همراه زنگ تفريح هستين و همچنين كلاس تون رو به خاطر اين اندك تعطيل كردين متشكرم =)) @};-
برايم مهم نيست كه نفر شانزدهم شديد مهم اينه كه در صحنه تشريف داريد و نگاهتان را روي داستان هاست
حضورتون طبق معمول باعث خوشحالي من شد
برايتان آرزوي بهترين ايام را دارم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 21:44

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خواهر مهربان و هنرمندم سرکار خانم بادره ! سلام و عرض ادب
یک دنیا مهربانی و صفا در تک تک واژه های داستانتون موج میزنه . آنقدر که ادم اصلن دلش نمیخواد باورکنه که این یک داستانه ! حضور شما در این سایت یک دنیا انرژی مثبت و مهربانی و لطف منتشر می کنه . ممنون که هستید و می نویسید و خاطر خسته مان را به زلال مهربانی تون شستشو میدید .
سایه ی مهرتون مستدام
دست و قلمتون توانا

تنور دلتون همیشه گرم
پیشکش با احترام@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 00:04

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد ارجمند و برادر عزيزم
از حضور و همراهي باصفاي شما ممنونم
و از اينكه با حوصله و دقت تمام با خواندن چكيده قلم ام مرا تا اين لحظه همراهي كرده ايد صميمانه تشكر مي كنم و ياداور مي شوم كه من قلم خود را مديون شما و دوستان عزيزي هستم كه از لحظه ورود به اين سايت تا هم اكنون با نگاه بيدريغ خودشان مدد نموده اند .
عمر چون باران
صيقل مي دهد قلب ها را
شب و روز
در خيال مي گذرد
و تنها
خاطره ها مي ماند
@};- @};- @};- @};-
با آرزوي سلامتي و عمر با عزت به همراه خانواده محترم @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 22:08

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بانو . تا ساعتی دیگر خواهم امد


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 00:05

نمایش مشخصات زهرابادره درود همسايه عزيز من
منتظر مي مانم @};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 02:19

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی آفرین آفرین

بسیار لذت بردم...

دستتون درد نکناد...

گرم و صمیمی

@};- @};- @};- @};- @};-


@محمد اکبری هشترودی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 10:49

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي اكبري عزيز و گرامي
از حضورتون ممنونم
و همچنين نگاه زيبايي كه داشتيد خوشحالم كه برايتان لذت بخش بود نيت ايجاد شادي و تفنن در بين بچه هاي سايت بود
اميدوارم هماره از لحظات زندگيتان لذت ببريد و سعادتمند باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 05:41

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سپاس زیبا بود و متنوع


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 10:51

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مجدد
ممنونم كه همچنان همراه من و گرما بخش صفحه ام هستيد
برايتان آرزوي سعادت و موفقيت روزافزون دارم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 07:08

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آنای مهربانم
شاید من تنها کسی بودم که از زنبیل نترسیدم :D
قلمتان همچنان رقصان...بسیار بسیار عالی
شاد باشید @};- :x :x


@آرمیتا مولوی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 11:01

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم آرميتاي عزيزم
از حضورتون ممنونم
علي الرغم تلاشي كه كردم باز هم متاسفانه جاي چند نفر از دوستان در اين محفل كوچك فراموش شد كه شما هم يكي از آنها هستيد من واقعا شرمنده شما شدم :"> ديگه بايد به پير شدن خودم اعتراف بكنم =))
ان شالله بمونه در داستان هاي بعدي جبران كنم :)
بله در شجاع بودن شما شكي ندارم اينو از داستان هاي شما مي شود حدس زد .
از حضور صميمي تان خوشحال شدم و برايتان آرزوي سعادت و شادابي و تندرستي را دارم نازنين دخترم @};- @};- @};- @};- :x :* :x :*


@زهرابادره توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 11:16

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی خواهش میکنم بانو...
شما بزرگوار و بسیار مهربان هستید..

:x :x :x :x :* :*


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 10:05

درود بر بانو بادره گرامی
کار جالبی بود که می تونه حس هم خانواده بودن و رفاقت را در بین اعضای سایت تقویت کنه، البته باید اعتراف کرد که نشانی آشکارا ، از مهربان بودن شما را داره.


@همایون به آیین توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 11:09

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي به آيين عزيز و گرامي
از حضورتان خيلي ممنونم لطف كردين كه داستان را نگاه كردين
بله قبلا هم چند بار اين اتفاق بين بچه هاي سايت افتاده بود و سعادتش را دارم كه دومين بار است كه من به اين امر اهتمام مي ورزم و به قول شما روح همدلي و رفاقت را در بين اعضا زياد مي كند و همگي آنها برايم مثل فرزندان و خواهر و برادرم هستند @};- @};- @};-
در اون مورد خاص نظر لطف شماست و باز هم مي گويم كه اين شماها هستيد كه مرا با مهر مي نوازيد و شرمنده الطاف مي سازيد .
در ضمن من نتوانستم از همه دوستان عزيزم در اين محفل شادي و طرب ياد كنم و شرمنده همه آنها هستم .
براي حضور صميمانه تان تشكرات مرا پذيرا باشيد .
با آرزوي بهترين اوقات و تندرستي برايتان @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: چیا   ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 11:58

سلام برخانم بادره بانوی مهربان سایت.
کارتون خیلی زیبا بود@};-
اتفاقی رد شدم خیلی هیجان انگیز بود.
این زنبیل فرزانه خانم .همین جوریشم سحر انگیز بود(با این شعر های نابی که از داخلش در میاره).
لذت بردم.@};- @};-


@چیا توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 12:55

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي چيا سرابي عزيزو گرامي
از حضورتون ممنونم
و نگاه خوبي كه بر داستان كرديد باز هم متشكرم
بله و همين خصوصيات بارز ايشون باعث شد كه من اين اندك را بنويسم
شما هم خيلي لطف داريد
برايتان آرزوي بهترين اوقات و سعادت را دارم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 18:56

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانو بادره ارجمند @};-
سپاس بی پایان از آثار خوبتون
روزهاتون بهاری@};-


@حمید جعفری توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 19:53

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي جعفري عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه محبت اميزي كه به داستان داشتيد
برايتان سعادت و شادابي آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 20:24

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر گرانمایه وعزیز

چه خوب است که یک نفر بتوانند در مورد همین موضوعات

اطراف یک داستان زیبا بنویسد

بالاخره این زنبیل فرزانه خانم هم یک جایی بکار آمد

هم شما وهم فرزانه خانم شاد باشید

وقلمتان رقصان@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 20:49

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر برادر گرانمايه آقاي فرازمندعزيز
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه بامحبتي كه به داستان داشتيد
هدف اين بود كه براي بچه هاي سايت لحظه اي شادي و نشاط تقديم كنم كه شكر خدا مثل اينكه به هدف رسيدم :)
و انشاالله شما نيز هميشه شاداب و تندرست باشيد
نگاه مهربانتان مستدام @};- @};- @};- @};- @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 02:33

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) :)

درود و عرض ادب و اعلام : چاکرجاتمو و مخلصجاتمو و به طرز هولناکی ارادتمند بانو بادره ی نازنین!

به این نتیجه رسیده ام بانو، این سایت بحر وسیعی است و کلکسیونی متفاوت که هر یک از دوستان به واقع دارای زوایا و ابعاد قهرمانانه چه پنهان چه آشکار، بخصوص برای داستان و البته علاقمند به ماجراهای دراماتیک...تا باد چنین بادااااا... که اینک اورانیوم غنی شده ی سایت را در سبدی دیدیم و بار بعد چه کسی را خدا می داند!

از اینجا رد می شدم که این واقعه را دیدم!
گفتم : فرزانه چیکار می کنی؟!
گفت: هیچی...می بینی که سبد سواری...
گفتم(خونسرد): ایول...نیوفتی...
بعد هم دستمان را در جیبمان فرو کردیم و رفتیم...

میخواهم بگویم از دیدن فرزانه تعجب نکردم! ;) :D

حالا محمد هشترودی ، همایون جان ، آریا منتقدی...بود، باقی دوستان را که رویمان نمی شود! :D دیگر خودتان یکی یکی فرض کنید....

یکی را که خودم فرض می کنم! :D خدای شما شاهد است اگر ببینمش در سبد...آخ اگر ببینمش...آخ اگر ببینمش...پو ه ه ه ه...آخ اگر...روزگار غریبی است نازنین ;)

در کل خلاقانه بود.و بامزه. ممنون. محاوره ی لحنمان را به بزرگی و دریایی بودن خودتان ببخشایید. چه شما و چه همه ی دوستان. مخلصیم.

موید و برقرار باشید.

*
در ضمن، رسمن متشکر و بی نهایت سپاسگزارم که یادتان خاطر ما بود.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 11:20

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر پيام گرانقدر ، عزيز دل داستانكي ها
چه الاني ها و چه قديمي ها
همه دوستتون دارن به طرز هولناك @};- :x @};- :x @};- :x @};-
من هم كه جاي خود دارم نازنين :)
بعضي مواقع برخي اتفاقات به طرز عجيبي همايون هستند و يكي هم ماجراي فرزانه عزيز ما و سبد سواري ايشون ، كه باعث شد بعد از مدتي البته به نظر من طولاني است كه آن هم به خاطر مهري است كه از شما در سينه دارم
تا چشمانم به ديدن روي شما روشن شود
و خدا را سپاس گويم كه سلامت هستيد و انشالله در كمال آرامش و اوضاعتون بر وفق مراد و دلخواه @};- @};-
بله اورانيوم غني شده اين بار باني به خير شد تا دل دوستان به نشاط باشد همونكه هميشه آرزوي دل اوست :)
اما صد تاسف كه به سبب پيري زودرسي كه عارضم شده
آقاي منتقد به همراه جمعي ديگر از دوستان يادمان رفت كه در اين ضيافت ميزبانش باشم و البته به قدري بزرگوارند كه عرض پوزش را به راحتي از من قبول خواهند كرد =))
و به قول فرزانه عزيزم شايد آن روز دور نباشد تا بشر به اختراعي دست يابد كه نه تنها سوار سبد بلكه سوار
جارو ي منزلشون هم شوند =))
البته الان بعيد مي دونم كسي تو منزلش جارو دستي پيدا شود كه اگر پيدا شود شايد سحرآميز باشد =))
از حضورتان بي نهايت بلكه بي نهايت ها ممنونم و مراتب خوشحالي ام را رسما اعلام مي كنم .
با آرزوي بهترين ايام و اوقات و سعادت و موفقيت هاي روزافزون @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 11:23

نمایش مشخصات زهرابادره :"> :">
ببخشيد شكلك خنده به عوض شرمندگي از دوستان زدم كه آن هم ناشي از پيري است
شما هي بگوييد پير نشدي حالا :"> =))


@زهرابادره توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 08:48

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام خدمت آقای رنجبران گرامی @};- @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 02:51

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود/
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او/
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون/
پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان/
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان/
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم/
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او/
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین/
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم/
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل/
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من/
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن/
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا/
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود


من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...


@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 12:53

نمایش مشخصات زهرابادره بله بسيار زيبا فرموده ايد
كلكسيوني از دوستان عزيز و مهرباني كه كلكسيون بي بديلي است و من مفتخر و خوشحالم كه در ميان همه شما هستم و تك به تك دوستتون دارم @};-
شعر دلگشايي كه روح مرا نوازش كرد آن هم در صبحگاهي دل انگيز از روز غم انگيز پاييزي و نم نم باران و تلاوت اين شعر انتخابي از زبان و ذهن دوستي مهتابي كه نورش از فرسنگ ها راه همچنان به ما مي رسد
متشكرم و باز هم متشكرم پسرم @};- @};-


@زهرابادره توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 01:02

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) عرض ادب و سلام مجدد بانو جان عزیزم.

دور از جان شما :) بزرگوار، خواهشن اصلن از سن و سال و حافظه و .... ماشاالله همه ی بانوان داستانک ، بر اساس آخرین آمار دانشمندان و محققین و فلاسفه و ادبا و علما و ...:) از لحاظ سن و سال ثابت می مانند و همیشه چون دلشان جوان و باصفا...:">

عرض به خدمت شما که حال و روز ما هم خوب است و در رشته ی اصلی فعالیت خودمان ، خیلی از درهایی که به توکل و البته همت و تلاش خودمان سپرده بودیم ، بی هیچ ضابطه یا رابطه ای ، یا سفارشی گشوده شده است ( اگر غیر از این می خواستیم که سالها پیش زیربار اینچیزها رفته بودیم و خلاص...) و همه چیز تا حد زیادی بر وفق مراد است و الباقی هم درست می شود... و اینکه: من هم بشدت و همیشه خودم را مدیون دوستان داستانکی و همین سایت داستانک خودمان می دانم.
با نظرهایشان و نقدهایشان و تشویق و حضورشان ، کمک فراوانی به من کردند.
خانم آیلار معدن پسندی که مدتهاست در سایت نیست...یکبار در یک نظر که من آنرا نقد می خوانم. با یک خط ! کمکی به من کرد که هنوز که هنوز است ، از این تذکره بجا استفاده می کنم و هردفعه می گویم : فلانی هرجا هستی روبراه باشی که چه نظری به ما دادی و اینقدر راهگشا...می خواهم بگویم نویسنده لابلای همین نظرها و تشویق ها و نقدها با کمی دقت نکات ارزنده ای پیدا خواهد کرد...
خلاصه اینکه این روز و شبها بیشتر و شخصن ناراحتم بابت اینکه فرصت دست نمی دهد که بیایم در حضورتان بنشینم. و داستان بخوانم و بیاموزم و تازه شوم و در حد ناچیزی بتوانم حرفی یا نکته ای اگر به ذهنم می رسد، بگویم به قصد اینکه کنارتان باشم والا که هنوز هم می آموزیم.. و این قصور ما را ببخشایید. لیکن کنار شما و همه ی دوستان بودن ، خانه ی من است.
دوست و بزرگ نویسنده ای ، مدتها پیش حرفی به من زد که همیشه آویزه ی گوشم کردم و این روزها همش می گویم زنده باد عجب چیزی گفتی که : بزرگترین دستمزد یک نویسنده خلق بقاعده ی یک اثر است و نا امیدی برایش در این مسیر گناه نابخشودنی...
به این نتیجه رسیده ام که میان ما و اهدافمان ، فقط خودمان مانعیم و ترسها و تردیدهایمان. باور بفرمایید برای من که بدبینی بالفطره و شوپنهاوریم :D وقتی این امر به عینیت اثبات می شود و اینها را می زداییم ، درها گشوده می شود شما که دیگر دلتان سبز و روحتان آبی است.
در لحظه باشید،شاد و آرام @};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 01:48

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود فراوان آقاي رنجبران عزيز و نازنين
قلم به مهر آغشته كرد يد و دل ما را سكناي آرامش نموديد
ممنونم از لطف شما كه الطاف ايزدي ست :x @};-
الحمدالله كه اوضاع زندگي بر وفق مراد و دلبخواه است در فراغت و آرامش دوست مرا نيز آسايش است :)
اميد دارم در تمامي مراحل زندگاني با توكل بر خدا و تلاش چشمگير خودتان به موفقيت هاي بزرگ همچنان نائل شويد :)
بله من هم هرچه دارم از دوستاني مثل شما و شما دارم و اين قول خداوند است كه در گشايش امورات خود ازكساني كه حقي بر گردن شما دارند به نيكي ياد كنيد تا خوبي ها فراموش نشود .
خانم آيلارپسندي و تمام دوستان داستانكي در پناه حق باشند .
و كم سعادتي از ماست كه فرصتي به شما دست نمي دهد تا همچنان ياد بگيريم اميد دارم با حضورتان اين فرصت را به ما بدهيد كه همچنان از راهنمايي هاي شما فيض ببريم و كسب معلومات كنيم
حسن ختام اينكه از حضورتان بسيار خرسند شدم و برايتان آرزوي سعادت و شادابي دارم پيام مهربان پسرم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 03:13

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)
میگم بانو جان :D


الان رزومه ی کاری و رفتاریمو در یک سال گذشته در سایت بررسی کردم.... اوه اوه اوه اوه اوه اوه :D :D

تنها کسی اینجا که اینجا ضد قهرمانه(بدمن) منم! :D این شخصیت کلن خاکستری!...عین شخصیت joker تو فیلم : شوالیه ی تاریکی کریس نولان می مونه!! داغونم ...داغون... :D

جدن برای شادی روحم نیاز به دعای همگانی دارم....;)

بذارید یه چندتا دیالوگ از joker تقدیم کنم و بعد دیگه مرخص شویم...

*

جوکر: می دونی زخم های صورتم برای چیه؟
من ﻳﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩ...ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﻭ ﻳﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ بدﻫﻲ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ...ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﺍ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﺧﻂ ﺧﻄﻲ ﮐﺮﺩﻥ،ما پوﻟﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﺮﺍﺣﻴﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻴﻢ ،ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﮐﻪ ﺯﺧﻤﺎﺵ برای من ﺍﻫﻤﻴﺘﻲ ﻧﺪﺍﺭﻩ ،ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﻳﻪ ﺗﻴﻎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻭﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻲ ﺷﺪ؟!
""ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭﻱ منو ﺑﺒﻴﻨﻪ ﻭ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﺮﺩ""

شوالیه تاریکی


*****

جـــوکـر:مـیـدونـی چـرا از چـاقـو اسـتـفـاده مـیـکـنـم؟
تـفـنـگ هـا خـیـلـی سـریـعن.بـا تـفـنـگ نـمـیـتـونـی تـمـام اون حـس طـرفـت رو درک کـنـی!
آخـه آدم هـا تـو لـحظـه هـای آخـر نـشـون مـیـدن کـه واقـعـا کـی هـسـتـن!


شـوالــیـه ی تــاریـــکـی(The Dark Knight-2008)-کریستوفر نولان



***

@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 11:46

نمایش مشخصات زهرابادره آقاي رنجبران عزيز و گرامي
شما خوبي
از خوبي شما همين بس كه ماوايت در دل همه جا دارد و يادت از يادها نرود ، شما شخصيت مثبت و پرانرژي سايت داستانك بودي و هستي
شما بودي كه نوك قلم مرا وقتي ساييده مي شد دوباره مي تراشيدي و بر دستم مي دادي
بله شما و ديگر دوستان
فراموشتان نخواهم كرد تا ابد عزيز دل @};- @};- @};- @};- @};- @};-
از خداوند مي خواهم نوري در مسير زندگيت قرار دهد كه هيچ موقع احساس ياس و نوميدي نكني و انرژي نگاه خود را هميشه همراه تو سازد آمين يا رب العالمين :)
از بابت جوك ها انبساط خاطر عميق احساس كردم و كلي خنديدم متشكرم
مخصوصن اولي كه بسيار پرتعمق بود و قابل تفكر
دوباره اينجا براي همه جوونا ، و جووناي سايت و شما دعا مي كنم كه در زندگي خداوند برايتان همسفري ناب و منور همدم شماها سازد كه آرامش را در لحظات حيا تتان جاري سازد ان شاالله @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 12:48

نمایش مشخصات زهرابادره ببخشيد اصلاح مي كنم
"جوكر "


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 09:56

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

روزی این را خواهم دانست

که مرگ را

هرگز

یارای آن نیست

که آن چه را روان ما یافته

از ما برباید،

چراکه یافته هایش با او یگانه اند.


آفتاب تو

آفتاب تو به روزهای زمستان دل من

لبخند می زند.

"تاگور"

درود و سپاس بانوی عزیز@};- @};-


@عباس پیرمرادی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 11:54

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي پيرمرادي عزيز و گرامي
از حضورتون ممنونم
و همچنين شعر زيبايي كه استشمام كردم عطر گوهر وجود ناب و زلال شما را
برايتان آرزوي بهترين اوقات و سعادت را دارم
شاد باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 13:06

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم بادره عزیز @};- @};- @};- و گرامی @};- @};-
شرمنده دیر آمدم ، چند روزی نت بنده قطع بود :( ولی الان خدا رو شکر بر قراره:)
داستان طنزآمیز زیبایی بود ، بخصوص چیدمان شخصیتها در داستان ، بنده از همین جا به بانو فرزانه مدال طلا خواهم داد :D
از اینکه در داستان ، بنده را یاد کردید متشکرم @};-
بانو ، همیشه شاد باشید تا ما هم با شادی شما شاد شویم :)
تقدیم به شما @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 17:08

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي شريفي عزيز و گرامي
از حضورتون ممنونم
خواهش مي كنم شما لطف داريد بله همه ما به نوعي با مشكل نت مواجه هستيم به هرحال خوشحالم كه مشكل حل شد و ما هم سعادت ديدار شما رو پيدا كرديم @};-
باز هم از ديدگان مهرانه شما نسبت به داستان متشكرم و من به شخصه تشكر مي كنم كه فرزانه نوه عزيزم را مفتخر به گرفتن مدال طلا مي كنيد =)) :)
برگ سبزيست تحفه درويش
چه كند چاره ندارد بيش
من هم براي شما ارزوي بهترين اوقات و سعادت ماندگار را دارم @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:14

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آنای عزیز خواهر مهربانم
آمدم داستانتان را بخوانم. غیبش زده است.
حیف شد. اتگار سعادت خواندش را نداشتم:( :( :( =((
برای قلمتان آرزوی موفقیت و سربلندی دارم
دوستتان دارم نازنین دوستم
:x :x :x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:*


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:45

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مهربان خواهرم :*
=)) داستان غيبش نزده است بلكه حذفش كردم تا بعد از دادن تغييراتي دوباره ارسال كنم حقيقتن ديروز منزلمان شلوغ بود و من با عجله فرستاده بودم به همين خاطر نواقصاتي داشت كه براي بر طرف كردنش لازم ديدم حذفش كنم .
ممنونم از لطف شما
برايتان اوقات خوشي آرزومندم
و همچنين مهر شما در قلب من ماندگار است
نازنين خواهر گرامي ام @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 22:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراوون :)
میگما خانوم بادره عزیز یه نیگاه بندازید توی سبد تا پرواز نکرده ...ببینید پنیرکی چیزی توش پیدا نمی کنید ...همون هایی منظورمه ک هر دفعه خانوم رازی جفت شیشش رو برامون آرزو میکنه :D :D :D
همیشه وقتی داستان های شما رو میخونم یاد مریم نشیبا می افتم توی رادیو ...ک داستان تعریف میکنه برای بچه ها ...همیشه هم با صدای اون داستان های شما رو میخونم :)
این یکی داستانتون خیلی با حال بود
خیلی هم با مزه و :) هیجان انگیز بود .... کلی خندیدم
عجب تخیلی داشتید توی داستان ...دستتون درد نکنه بابت نوشتنش :) دلتون همیشه شاد و لبتون پر خنده
دم قلمتان همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 09:51

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم نرجس خانم نازنين
از حضورتان خيلي ممنونم :* :x
عرضم به حضور عزيزدلم كه توي اون سبد سحرآميز همه چي پيدا مي شد الا غم و غصه =)) و فرزانه لبخند و نشاط و شادي را از داخل اون به همه پرت مي كرد =))
از شما و محبتي كه به من و داستان هايم داريد فوق العاده متشكرم ، انسان هاي وارسته و نيك منش همه رو مثل خود ببينند و اين نهايت افتخار من است كه با شمايي آشنا شدم كه منبعي از نور و انرژي هستيد :x
منم آرزو مي كنم كه در زندگي روي زيباي خورشيد را ببينيد و به آرزوهايي كه در قلب نهفته داريد به زودي زود جامه عمل پوشانده شود از جانب حق @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.