طلوعي دوباره


صداي نفس زدنش و تلاشي كه مي كرد تا خود را از بند برهاند روح و جانش را در هم ريخته بود. درد تا اعماق سلول هايش جاده بلندي كشيده و روي آن مي تاخت و مي رفت.
قطرات عرق مانند مرواريد درخشان از پيشاني و صورتش مي غلطيد و بر زمين مي ريخت دستانش دو طرف تخت زايمان را گرفته فشار ميداد ميله آهني از فشار دستان او بي قرار بود .
درون چشمانش برق اميدي موج مي زد و باعث مي شد فرسايش درد را تحمل كند و دم نزند.
قابله با قيافه تفكرآميزي روبه زائو كرد و گفت: كمي استراحت كن دوباره شروع كنيم .
دست هاي زن از ميله هاي تخت زايمان جدا شد و با عجله بالا رفت تا عرق صورت را خشك كند. نفس عميقي كشيد و ريه هايش را پر از هوا كرد.
در مزمزه ناكام بلع هوا ، درد جانكاه شروع شد. اين بار با شدت بيشتري تن را پوشاند. از زير شكم، افسارگريخته حركت كرد و در تمام بدن منتشر شد . امان از جان او بريد.رنگ صورتش به خاكستري گراييد . دست خود بر ميله ها گذاشته و ناله بلندي كرد.
قابله از صندلي خود بلند شده و به پرستار گفت : داره بچه اش مياد بايد عجله كنيم.
پرستار ست استريل را در ميز كناري باز كرد و خدمه بخش با گهواره اي در بالاي سرش حاضر شد.
قابله باغرور به دست هاي خود نگاه كرد و فرز و چابك نوزادي كه از زهدان زائو بيرون كشيده بود از پا آويزان كرد و لحظه اي بعد صداي گريه نوزادي در اتاق زايمان پيچيد.
شوق زايدالوصفي مادررا فراگرفت و با حق شناسي به قابله نگاه كرد . پرستار به مادر تبريك گفت و كمي بعد مادر را روي برانكارد به سمت بخش هدايت كردند در حاليكه نوزاد دختري مليح و زيبا روي سينه اش قرار گرفته بود.
پدر كه از ساعت ها پيش در سالن بيمارستان منتظربود . با ديدن پرستاري كه به سوي او ميامد حالت خوشايندي به او دست داد با احتياط نزديك رفت. پرستار به او مژده داد كه داراي فرزند دختري زيبا شده است.
پدر با عجله جعبه شيريني را باز كرده و به كساني كه در سالن بودند شيريني تعارف كرد. سپس جعبه را همانجا رها نموده به دنبال پرستار وارد بخش گرديد.
از پرستار مسئول اجازه گرفته و با سرعت بر بالين همسرش حاضر شد. نگاهي به اطراف انداخت و همسرش را در آغوش گرفت. بعد نوزاد را بغل كرد و لحظه اي بر او خيره شد و لبخند محبت آميزي بر لبانش نشاند و دوباره خم شد و بوسه خود بر پيشاني همسرش نهاد.
نوزاد را در گهواره گذاشت و دست همسرش را در دست گرفت و با زدن بوسه اي بر آن از او قدر شناسي كرد.
در حالي كه چشمان آلوده به حسرتش نوزاد و مادر را همچنان نگاه مي كرد با شتاب از آنجا دور شد.

سال هاي زيادي از آن ماجرا مي گذرد و مادرم هرماه يك بار آن را برايم تعريف مي كند.
هرباركه شروع به صحبت مي كند. هيجان وجود او را در بر مي گيرد. دستانش شروع به لرزش مي كند. گاهي وقتها احساس مي كنم كه در زير باري سنگين متلاشي مي شود. اشك پهناي صورتش را فرا گرفته زانوي خود در بغل مي گيرد و به اندازه سال هايي كه از عمر من گذشته است تاسف مي خورد. آرزو مي كنم كاش پدرم بود و همه خاطرات زندگي خود را كه در يك شب خلاصه شده بود برايم تعريف مي كرد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

31

ح شریفی ,سبحان بامداد , فیلوسوفیا ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,فرزانه بارانی ,چیا سرابی ,پیام رنجبران(اکنون) ,حسین روحانی ,مریم مقدسی ,کیمیا مرادی ,م.ماندگار ,شيدا سهرابى ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,بهروزعامری ,مرتضی حاجی اقاجانی ,رضا فرازمند ,ف. سکوت ,فرزانه رازي ,محمد حشمتی فر ,نرجس علیرضایی سروستانی ,احمد دولت آبادی , ک جعفری ,زهرا بانو ,آرمیتا مولوی ,همایون طراح ,شهره کبودوندپور , ناصرباران دوست ,مینا لگزیان ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (11/8/1394),م.فرياد (11/8/1394),مریم مقدسی (11/8/1394),کیمیا مرادی (11/8/1394),زهرابادره (11/8/1394),شهره کبودوندپور (11/8/1394),فرزانه بارانی (11/8/1394),الف.اندیشه (11/8/1394),ح شریفی (11/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/8/1394),آرمیتا مولوی (11/8/1394),فرزانه رازي (11/8/1394),آزاده اسلامی (11/8/1394),محمد حشمتی فر (11/8/1394),رضا فرازمند (11/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (11/8/1394),آریامنتقد (11/8/1394),م.ماندگار (11/8/1394),مهشید سلیمی نبی (11/8/1394),فرزانه رازي (11/8/1394), ناصرباران دوست (11/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/8/1394),آرمیتا مولوی (11/8/1394),مهشید سلیمی نبی (11/8/1394),زهرا بانو (11/8/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (12/8/1394),زهرا بانو (12/8/1394),حسین روحانی (12/8/1394),زهرا بانو (12/8/1394),چیا سرابی (12/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (12/8/1394),همایون طراح (12/8/1394),کیمیا مرادی (12/8/1394),فرزانه بارانی (12/8/1394),احمد دولت آبادی (12/8/1394), ک جعفری (12/8/1394),بهروزعامری (13/8/1394), ک جعفری (13/8/1394),پیام رنجبران(اکنون) (13/8/1394), فیلوسوفیا (13/8/1394),ف. سکوت (13/8/1394),سبحان بامداد (14/8/1394),مریم حسینی پور (14/8/1394),مینا لگزیان (14/8/1394),سعید اسمعیل پور (15/8/1394),زهرا همتی (17/8/1394),زهرابادره (آنا) (5/2/1395),زهرابادره (آنا) (15/5/1395),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 12:47

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم بادره عزيز@};-
چه داستان شيرين و دلچسبي بود
@};- @};- @};-
آدمو هوس ميندازه تجديد فراش كنه:)
خدا پدر و همه ي رفتگان ما و شما رو بيامرزه@};-
ممنون به خاطر داستان قشنگتون@};-


@م.فرياد توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 13:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي فرياد عزيز و گرامي
طبق معمول با حضورتون شرمنده مون كرديد متشكرم
نظر لطف شماست كه داستان را زيبا ديدين .
خوب زن مثل چلچراغ خونه مي مونه هرچقدر بيشتر زيباتر =)) =))
دور از چشم خانم هاي سايت :D
بازهم ازتون به خاطر حضور هميشگي تان ممنونم
الطاف تان همچنان مستدام
روزهاي سرد پاييزي تان گرم و گرم ان شاالله @};- @};- @};- @};- @};-


@م.فرياد توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 14:37

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن آخ آخ آخ...آقافریاد امشب منتظر کتکه باشید تو خونتون


@م.فرياد توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 16:26

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای فریاد
دیگه از اشعار خوبتون چیزی زیر کامنت نمی نویسید
اشعارتون واقعا زیباست @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 17:34

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم مولوي متين@};-
شما لطف داريد. خودتون كه شاعر هستيد. و من شعراي شما رو كه توي كامنتا مينويسيد هميشه ميخونم و لذت ميبرم@};-
شاعري بودم به لطافت برگ
روي روحم اسيد پاشيدند
براي گفتن "دوستت دارم"
از خيال تو هم خجالت ميكشم حتي...(م.فرياد)
جام احساستون لبريز@};-


@م.فرياد توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 22:22

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی عالی بود ...ممنونم@};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 12:48

سلام بانو ببخشید استاد عزیزم.
شهرزاد قصه های من.
این داستان
نه همین داستان.
بانو داستانتان را می گویم توجه کن!
این داستان یک کلاس درس عالی برای من بود. یک متن منسجم و اساسی !!
ظاهر بندی عالی ...اوه مای گاد... احسنت بانو
توصیف نویستان که بسیار عالی و آموزشی بود برای من. توصیف های بجا...
و نکته جالب دیگر در داستانتان تغییر زاویه دید که بسیار هوشمندانه بود.
وای بانو از این داستان عالیتون انقدر شگفت زده ام که نمی دونم چکار کنم.
عالی عالی عالی




موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 13:49

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم متين عزيزم
مي دانم كه مي داني آمدنت را دوست دارم و
مي دانم كه مي داني تو را بيشتر دوست دارم :* :x :* :x @};- @};- @};-
ممنونم كه حضور پيدا كرديد و داستان را ملطوفانه نگاه كرديد و امضاي زيبايت را بر زير آن نگاشتيد
ممنونم عزيزم كه هميشه با نظرات سازنده خود مشوق من بوديد و هستيد
برايتان ايامي شيرين و دلچسب آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 13:00

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برسرکارخانم بادره .
بعد از پدر !
شانه ای نیست برای گریه هایم .@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 13:50

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و گرامي
از حضورتان بي نهايت ممنونم و اميدوارم سايه تان هميشه بر سر داستانكي ها مستدام باشد
شاد و تندرست باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 13:30

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آنای عزیز
ببخشید گوشی من مثل خودم آنتن نمی ده;) :">
چه داستان دلچسبی...
یه لحظه رفتم دوباره پروفایلتون رو نگاه کردم...می دونستم مثل خودم بهمنی هستید ولی یه لحظه گفتم نکنه روز تولدتونه
واین به این خاطر گفتم که بسیار ملموس و زیبا نگاشته بودین ...
خدا رفتگان را بیامرزد و پدر و دخترها را برای هم حفظ کند
دیوار خانه مان به قاب عکس پدرم تکیه داده است !!

روزگارتون بی نقص
خدا پدرتون رو رحمت کنه @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 13:59

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر عزيزم شهره بانوي نازنين
خواهش مي كنم من هم كه همان لحظه خداوندگار خانه به منزل اومدن و ديگه نتونستم دوباره تماس بگيرم جدن شرمنده شدم ان شالله بمونه براي روزي كه فراغت داشته باشيد و زياد صحبت كنيم :"> :) :* :x
شهره عزيزم خيلي جالب است بدونيد كه تمام بچه هاي سايت اكثرشون متولد فروردين هستن و يا بهمني هستن .
شايد وضعيت ستاره ها در هنگام تولد تاثير داره الله اعلم :)
در مورد داستان بي شك شما نگاهي زيبا داشتين ممنونم كه وقت گذاشتين و داستان را خواندين حضور شما دوستان عزيزم است كه قلم مرا ياري مي كند .
برايتان اوقاتي به ياد ماندني و عسلي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط الف.اندیشه Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 14:25

نمایش مشخصات الف.اندیشه آنا یعنی دی ماهی نداریم؟!:D :(


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 18:03

نمایش مشخصات زهرابادره سلام انديشه عزيزم
چرا عزيزم دي ماهي نخبه شما هستي :)
تو همه ماه هاي سال آدم هاي نخبه و برجسته زيادن ، منظورم اين بود كه مدتي من ماه تولدهارو چك مي كردم اكثرشون فروردين ماهي بودن و غير از اون از بقيه ماه ها هم هست
حتي ديده شده مخترع بزرگي يا فيلسوفي يا شاعري متولد دي ماه يا ماه هاي ديگه هستش و اصلا خداي نكرده منظورم كلي و صد در صد نبود كه بله فقط فرورديني ها نويسنده اند
اگر اونطوري باشه پس شما دختراي گلم كه نويسنده شديد و آينده ادبي روشني در انتظار شماست چه مي شود ؟
حسن ختام اينكه خواهش مي كنم سوتفاهم نشود و من براي همگي شما افتخار مي كنم چه دي ماهي، چه شهريورماهي ،چه آذرماهي يا آبان ماهي .:* :x :* :x :*
و من تنها مادري هستم كه اين همه دخترو پسر نابغه دارم =)) :* :x @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط الف.اندیشه Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 18:23

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنا :x :*
آنای ما این طور نخبه و خوش قلم باشه :) معلومه ما هم دست به قلم می شیم:D
آنا من که ناراحت نشدم ،سوتفاهم هم نشد... مثلن ادای حسودا رو در اوردم:-s
مثلن تولد منو یادتون رفته بود من یاد آوری کردم:x :*
واسه شوخی بود آنا جون:D شما که چش مایی:x :*


@زهرابادره توسط مریم مقدسی Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 14:30

پ ما خاصیم الان ?!!:D پ باید بیشتر ستاره بگیریم مگه نه ?:D
=)) @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 18:07

نمایش مشخصات زهرابادره عزيزم
قربونت برم =)) :* :x :* :x @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط مریم مقدسی Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 19:18

بانو اتفاقا اصلا ناراحت نشدم اتفاقا از اینکه جزو کمترین و البته میشه خاص دیگه:D چیه دوستان چشماتنو لطفا گرد نکنید همینی که هست =)) شدم خیلی هم خوشحالم بهله:D

=))


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 20:25

نمایش مشخصات زهرابادره چه تعبير جالب و زيبايي
:x :* :x :* @};- @};-


@زهرابادره توسط مریم مقدسی Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 21:49

شوخی می کنم بانو. :) :x @};-


@زهرابادره توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 14:47

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن منم دی ماهی ام....ماه های فصل زمستان رو عشق است...و البته دی ماهی ها خاصن:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط الف.اندیشه Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 15:08

نمایش مشخصات الف.اندیشه عاطفه بزن قدش:x :* @};-


@الف.اندیشه توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 15:12

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن فدای اندیشه 21دی ماهی...;)
:x :x :x :x :x :x :x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط الف.اندیشه Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 16:40

نمایش مشخصات الف.اندیشه قربونت:x :x :x :* :* :* :* :x @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 17:41

نمایش مشخصات م.فرياد عاطفه جان! تو كه ديگه يه دولت با نصف ملت واست جشن ميگيرن:) آخه همچين كه اومدي شاه فرار كرد:-/


@م.فرياد توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 18:02

نمایش مشخصات فرزانه رازي =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
خخخخخخخخخخخ بابابزرگ... خخخخخخخخخخخ دمت گرم ...
دونخته تیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
عین تیر نشستم تو دلتون ...
:D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 18:12

نمایش مشخصات زهرابادره نه بابا نوه دلبند ما نخبه نخبه هستش :x :x :* @};- @};- @};- =))


@م.فرياد توسط الف.اندیشه Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 18:25

نمایش مشخصات الف.اندیشه =)) =)) =))
خیلی خوب گفتین:D


@م.فرياد توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 21:13

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن =))
آره والا....آدم مهم که می گن منم:D
بگذریم چه تیکه هایی هم می ندازن:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 18:08

نمایش مشخصات زهرابادره عزيزم دختر نازنينم
=)) :x :* :x :* @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 17:37

نمایش مشخصات م.فرياد ارديبهشت! حاضر!:)


@م.فرياد توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 18:11

نمایش مشخصات زهرابادره پس شما هم ناراحت شدي
آخه چيكار كنم ؟
نفرين بر دهاني كه بي موقع باز شود =))
اتفاقا پسرمنم ارديبهشتي هستش خيلي هم زرنگه :)
:"> @};- @};- @};-


@م.فرياد توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 21:15

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن اردیبهشتی ها خوشگلن و البته صبور:) ;)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شيدا سهرابى   ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 22:21

درود
و البته شاد و اهل دل


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 14:24

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنای عزیزم@};- :x :*
داستانتون عالی بود. قسمت اول داستان برام خیلی ملموس بود.خیلی خوب توصیف کردید و تصویر سازیتون حرف نداشت.
قسمت دوم داستان که پراز احساس و غمگین بود.
از داستانتون لذت بردم.
شاد باشید بانو و همچنان برای ما بنویسید.:x :* @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 19:16

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم انديشه نازنين
از حضورتون ممنونم عزيزم
نگاهتان زيباست داستان را با نگاهتان آراستيد متشكرم كه مثل هميشه همراه و ياور آنا هستيد
شادابي و سعادت يار هميشگي شما باد @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 15:04

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام مادر مهربون و گلم:x
راستش یکی از بدترین و وحشتناک ترین تصورات بنده رو نوشتید:(
من خیلی از زایمان می ترسم حتی اسمشم می شنوم قلبم وایمیسه:D
از یه چیز دیگه هم می ترسم مرتبط بااونه ولی دیگه نمی تونم بگم:D :"> :"> :">
داستان خیلی زیبا و احساسی نوشتید...
مامان منم بعضی موقع ها از زایمانش برام تعریف می کنه و من گریه می کنم:(
واقعا بهشت زیر پای مادر است:)
مرسی از اینکه عالی و مادرانه می نویسید و من غرق در لذت می شم.
دوستون دارم مامان گلم:*
:x :x :x
:x :x :x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 19:25

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم عاطفه مهربان و نازنين
خوش اومدي عزيزم
بله به خاطر ترس از زايمان است كه مادران امروزي به طرف سزارين مي روند كه عوارض بعدي آن به مراتب سخت تر از زايمان است ، در همه كارها بايد به خداوند توكل كرد و اوست كه در همه حال نگه دار همه است پس لطفا ترس را از خودتان دور كنيد ، من اين موضوع را به همه مادران آينده تاكيد مي كنم :)
بزرگترين افتخار زنان اين است كه زن هستند پس از اتفاقات طبيعي زندگي نهراسيد و بدانيد كه هيچ چيزي را خداوند بي حكمت نيافريده است :)
و در آخر از حضور تو زيباترين خلقت خداوند در صفحه ام خوشحال شدم و برايتان آرزوي سعادتي عالمتاب را دارم
@};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 19:27

نمایش مشخصات زهرابادره من هم دوستت دارم عاطفه عزيزم :* :x :* :x :)


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 15:36

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر بانوی مهربان خانم بادره ی عزیز و گرامی @};-
داستان زیبا بود ، بخصوص توصیف وضع حمل مادر . ( مو به بدنم سیخ شد:D ) @};-

در پایان داستان بنده را به فکر واداشت اینکه چرا پدر با حسرت به آنها نگاه کرد ، آیا قرار است به سفری بی بازگشت برود ، مانند جبهه @};- ، اگر کمی به آن اشاره میکردید بهتر بود :)
در کل داستان شما را دوست داشتم @};- شادِ شادِ شاد باشید@};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 19:33

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي شريفي عزيز و گرامي
از حضورتون خيلي ممنونم
خوشحالم كه تونستم احساس واقعي يك زن را در موقع وضع حمل منتقل كنم و همچنين نظر لطفي كه شما مبذول داشتيد متشكرم
در مورد پايان داستان فكر كردم كه هركس برداشت خود را داشته باشد بهتر است ، كما اينكه شايد اشتباه كرده باشم ولي هرآنچه در توان اندك من بود تقديم شما عزيزان كردم
برايتان اوقاتي خوش و سعادت آفرين آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 16:56

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
نوه جان مینویسد...

آنام جان درود بر شما . خوبین میدونم .
داستان خیلی خوبی بود . مخصوصا قسمت دم دمای رسیدن قدم نو رسیده و ایناااااا... :D
لذت بردم .
به جون خودم اینو نگم میمیرم ! کامنت های بروبچه ها خیلی باحال بود خدا وکیلی ... :D ینی من ... =))
حلاصه اینکه دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
دونخته محشر عانام جان ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 19:42

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر نوه دلبندم فرزانه نازنين
بانوي تير ماهي تمام عيار نخبه ، فيلسوف ، دانشجوي جهانگردي :* :x :* :x =))
و دختر من :)
همينطور كه به انديشه عزيزم هم گفتم منظور خاصي نداشتم و الان فكر مي كنم مي بينم كه انسان هايي كه از قدرت هوشي بالايي برخوردارند ربطي به ستاره و ماه ندارند و همه اين ها ژنتيكي است كه اگر به ماه تولد بود قاعدتا بايد تمام متولدين يك ماه نخبه و يا ماه ديگر كم عقل بودند پس ماه تولد دليل نخبه گي افراد نمي شود :"> ممنونم عزيزم كه صفحه ام را با حضورت غرق شادي كردي
برايتان اوقاتي سراسر شادي و شادكامي و سعادت و تندرستي آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 21:21

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن بالا اوز قیزیم دی دا....بیر دانادی دا:x
seni seviyorum:D
خداییش اینجا بحث ژنتیکم دخیله مامان بادره...دخملم به مامانش رفته:D البته تعریف از خود نباشه


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 22:26

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 22:34

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن :* :* :* :* :*
یه بار یادته قضیه"شک" رو گفتی:D الاناس که بازم مطرح بشه...یازیخلار سن الله
بزار تشدید کنیم این افکار رو:
:* :* :* :* :*
:* :* :* :* :*
:* :* :* :* :*


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 17:07

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خواهر مهربانم
چقدر لطیف بود.........
داستانتان پر بود از احساس و لطافت
داستانتان بسیار زیبایتان را دوست داشتم و شما را بیشتر
بسیار زیبا بود
توصیفات عالی
جدن لذت بردم
ممنونم که ما را با زیباییها پیوند میدهید

:x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 20:01

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر مهربام خانم اسلامي نازنين
از حضورتان ممنونم
ونگاهي كه به وسعت خورشيد بود و گرماي بي انتهايش را با تمام وجودم حس كردم :* :x :* :x
ازتون متشكرم كه همراه داستان هاي من هستيد و برايتان آرزوي بهترين ها را دارم
شادي و شادابي و تندرستي همراه شما باد
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 18:05

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب و ارادت فراوون :)
مادرانه نوشتید ...مادرانه
چه حس خوبی داشت داستانتون ...هنوز به آخرش نرسیده بودم با خودم گفتم غافل گیری داستان اونجاس ک هیچ اتفاقی نمیخواد بیفته ...فقط یه لحظه شیرین به تصویر کشیده شده ...ولی باز هم برگ برنده دست مادر مهربان سایت بود :)
یه چیزی بگم اگه الان پیشتون بودم ... بوس تون میکردم :"> :"> :">
خوشحالم بازهم مهمانتان شدم برای خوندن ی داستان جذاب و الحق ک خوب پذیرایی کردید
دم قلمتان همیشه خدا گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 20:11

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دختر نازنينم نرجس عزيزم
چه مهماني باشكوهي دارم و مهماناني كه آسماني هستند و دريا از شوق شان آبي :x :* :x :*
ممنونم عزيزم حضور شما عزيزان برايم انرژي فوق العاده اي مي دهد ، اين قلم قاصر است از اداي دين محبت به شما مهربان ، متشكرم من هم مي بوسم شما را :* :*
من هم از حضورتان بي نهايت خوشحال شدم و از نگاه پاكي كه داشتيد
برايتان آرزوي بهترين ايام و سعادت روزافزون را دارم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 19:55

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر بانو بادره گرامی
توصیف زیبایی بود از دردی که به مرگ ختم نمیشه؛ بلکه در اون حیات هست.
همیشه از فریادهای ساختگی یک مادر توی فیلم هم ترسیدم. چنان که گاه تعجب می کنم از عشق فرزندخواهی یک زن!
فقط درد دیگری رو هم توی این داستان مشه دید و اون حسرت دیدن و بودن با پدره!
:) @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 20:21

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دوست گرامي آقاي حشمتي فر نازنين
شوق مادر شدن و پدر كردن همسر و برآوردن آرزوي همسر ، به اندازه اي ست كه مادر بر هر دردي رضا مي دهد :)
صحبت از فيلم ها كردين ، من هميشه بر زناني كه در زمان هاي قديم وضع حمل مي كردند تاسف مي خورم كه با اينكه امكاناتي نداشتند ولي باز هم تلاش مي كردند كه توالد نسل را ادامه دهند حتي اگر به قيمت از دست دادن جانشان تمام مي شد .
راستي از حضورتان بي نهايت خوشحال شدم و از نگاه جالبي كه داشتيد .برايتان آرزوي بهترين اوقات را دارم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط محمد حشمتی فر Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 18:16

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام مجدد
دیروز می خواستم بگم اما فرصت نشد:
این مادر شدن و پدر شدن یا اصلا بقای نسل فلسفه عجیبیه! به مادربزرگها که نگاه می کنم می بینم 2برابر همدوره ایهای مادرم بچه آوردند و همدوره ایهای مادرم دوبرابر زنهایی که حدوداً 9 یا 10 سال بعد از او ازدواج کردند!:-/
و این امکانات و سزازین و غیره هم جای خود.
چه حکمتیه تو این بچه؟!!!
خدا و زنها می دونند و تا حدودی پدرها


@محمد حشمتی فر توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 19:13

نمایش مشخصات زهرابادره سلام از ما و شبتون به خير آقاي حشمتي فر
در خلقت خداوند عجايب زيادي نهفته است كه يكي از آنها هم ميل به پدر و مادر شدن است ، اين ميل غريزي كه اگر مشاهده كرده باشيد در تمام جانداران نيز ديده مي شود .
مثلا من يادمه چهل سال پيش در منزل پدريمون كه مرغ زياد داشتيم بعضي مرغ ها كرت مي افتادند يعني اينكه وقت بچه دار شدنشون بود و اينا با چه علاقه اي روي تخم ها مي نشستند كه جوجه دربياورند ، جز اينكه بگويم كار خداست به هيچ چيز نمي توانم ربط بدهم و خدا در طبيعت وظيفه ازدياد نسل را بر عهده زن قرار داد تا مقاومت زنان را در برابر شدائد زياد كند زيرا كه زنان بعد از هر بار زائيدن بهتر و زيباتر مي شوند و قواي بدنشون رو به ازدياد مي گذارد .
در مورد تعداد فرزند كه بيشتر به خاطر فرهنگ و وضعيت اقتصادي و جامعه در نوسان است .
ممنونم از نكات موثري كه فرموديد و ما هم استفاده كرديم
@};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 21:30

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آنای مهربون
اومدم که داستان شما رو بخونم :x
عالی بود
بسیار بسیار زیاد
به قول متین نگارش یکدست و منسجمی داشت
عالی بود بانو بادره
کلی لذت بردم
سبز باشید :*
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 22:33

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر مژگان دختر عزيزم
خوش اومدي نازنينم ممنونم
قطعا ديدگان شما زيبا و زيبا بين هستن متشكرم ازشما و همچنين متين نازنين كه مرا شرمنده كردن
خوشحالم كه داستان مورد پسند شما واقع گرديد
با آرزوي برآورده شدن آرزوهايتان و سعادتتان @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 22:29

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر بانو بادره نازنینم!
حال و احوال بانوی مهربان!
خوب هستین شکر خدا ؟
دلتنگتون بودم!سعادت نداشتم داستانای قبلیتون رو دنبال کنم.اما
چقد از این داستانتون لذت بردم.من عاشق بازی ماهای تولد هست!و یه قانون دارم محااااااله با کسی آشنا بشمو روز تولدشو فرامو کنم وحتمااااا حتی شده یه تبریک و شادباش خشک و خالی هم شده میگم!
روز تولد ادما باارزشترین روز خداس!
اره هر ماه سال ادمایی با ویژگی خاص ب دنیا هدیه میده!
دست خوش بانو
=D
همایون باشید بانو@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 23:22

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم شيداي عزيزم
از حضورتان ممنونم
شكر خدا كه با ديدن دوستاني مانند شما حالم عالي
مي شود :x :* :x :* @};- @};-
خواهش مي كنم شما لطف داريد من از شما تشكر مي كنم كه به يادم هستيد و با نظرات لطف آميزتان قلم حقير را ياري مي دهيد :)
خيلي عاليست كه همه انسان ها براي خود قانوني وضع كنند و از آن پيروي كنند قانوني كه پيوندها را محكم كند و قلب ها را به همديگر نزديكتر :) و در تاريخ هم اهميت قانون در زندگي به ثبوت رسيده است بنابراين تبريكات صميمانه مرا به خاطر قانونمندي خودتان پذيرا باشيد
و واقعا تولد آدم ها ارزش والايي دارد
براي حضور صادقانه تان متشكرم و آرزو دارم آرزوهايتان به واقعيت پيوند بخورد
شاد و سعادتمند @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 22:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خواهر گرامی سرکار خانم بادره سلام و عرض ادب
داستان زیبایی بود طلوع دوباره . همزمانی طلوع فرزند با غروب پدر و سختی هایی که مادر متحمل شده به خوبی در این داستان کوتاه به تصویر کشیده شده . ممنون بخاطر این اثر عالی

تنور دلتان همیشه گرم@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 23:29

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و برادر گرامي ام
از حضورتان ممنونم
و همچنين هدف داستان را كه با زيبايي بيان فرموديد و من به نوبه خودم لذت بردم
من هم از شما كه هميشه در داستان ها همراهي ام
كرده ايد متشكرم و برايتان آرزوي سلامتي و شادابي را دارم
پاينده باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 00:15

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام

خانم بادره عزيز
چه خوب که رنج مادر شدن رو وحشتناک به تصوير نکشيدين !!
ممنون که با ديد مثبت دست به قلم برديد , من خودم به شخصه وقتى اعصاب ندارم طرف کاغذامم نمى رم . چون حالات روحى روانى به شدت توى نوشته ها انعکاس پيدا مى کنه !
خوشحالم که اين روزا حالتون خوبه .
درود...


@زهرا بانو توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 19:21

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم نيازي عزيزم
از حضورتون ممنونم و همچنين وقتي كه مصروف داستان نموديد @};-
من بر خلاف تصور ديگر زنان اتفاق زايش زنان را زيباترين اتفاق بشر مي دانم و مخصوصا در اين برهه از زمان كه خطري نيز زنان را تهديد نمي كند و مي توانند اين پديده جالب را با روشنگري تجربه كنند و بعد ها به دختران خود انتقال دهند .
متاسفانه من وقتي حالات روحي خرابي داشته باشم اصلا دستم به طرف قلم نمي ره
ممنونم از حضور زيبايي كه داشتيد و مرا خوشحال كرديد
اميدوارم ديدارتان تداوم داشته باشد
با آرزوي شادابي و سعادت براي شما @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مرتضی حاجی اقاجانی   ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 00:30

سلام مهربانو زهرابادره عزیز
عرض ادب و احترام
بی دلیل نیست که میگن بهشت زیر پای مادر است
و مادر امضا خدا روی زمین است
داستان زیبا و دلنشین بود مخصوصا توضیح جامع و کامل شما از زمان فارغ شدن مادر
خدا رحمت کنه همه رفتگان را مخصوصا عزیزان شمارا
براتون سلامتی و بهروزی و سعادت ارزومندم بانوی فرهیخته
التماس دعا
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 19:28

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر جناب حاجي آقا جاني عزيز و ارجمند
از حضورتون ممنونم
و همچنين تاخيري كه در جوابيه داشتم كه به سبب مشغله زياد بود پوزش مي طلبم :">
بله لطف خداوند در اين مورد شامل حال زنان است كه بعد از هر زايماني زنان مانند نوزادي تازه به دنيا آمده از گناهان پاك مي شوند و اين لطف بسيار بزرگي ست از طرف خداوند عالميان .
از ديدگاهتون و از زحمتي كه براي خواندن داستان و نوشتن كامنت كشيديد متشكرم
با آرزوي بهترين ها و سلامتي و تندرستي @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 01:34

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب
دیر آمدیم بببخشید.
علت را بذارید به خاطر پاره ای مشغولی. اما داستانتان را دوست داشتم. داستان زیبایی بود. تصویرها خوب طراحی شده بود و با چشمان ناشی ای که من دارم میتوانم بگویم که بدون درگیری و تجسم همه چیز از مغزم میگذشت. داستان زیبایی بود و مهر و عشق مادر را خوب به خواننده نشان دادید. کلن داستانی بود که باعث پیوست های خانوادگی میشد.مخصوصا پاراگراف آخر که در مورد پدر بود. ممنونم
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 19:33

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي روحاني عزيز و گرامي
از حضورتون ممنونم
و همچنين منظر نگاهي كه به پاراگراف آخر داشتيد خوشحالم كه توجه تان را جلب كرد و حضور بي بديل شما كه برايم شادي آفرين است
برايتان آرزوي بهترين ها و سعادت و سلامتي را دارم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: چیا   ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 11:52

درود برخانم بادره عزیز
اول: خوش به حال نوه هاتون به خاطر داشتن این مادربزرگ مهربان و فرهیخته.
دوم: داستانتان علاوه بر داشتن تصویر های ملموس کلاس درسی هم بود برای من پدر.
سوم: پایان داستانتان هم طوری بود که ذهن خواننده را درگیر می کرد.
چیزی که به ذهن من رسید این بود که شاید مادر در این داشتن همه مشکلات و تحمل سختی ها برای دخترش هم تصویر زیبای از پدر و لحظه تولد او خلق کرده بود(شاید همچین چیزی هم نبوده باشه)
داستانتان دلنشین بود...@};- @};- @};-


@چیا توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 19:46

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي سرابي عزيز و گرامي
از حضورتون ممنونم
از نظر لطفي كه بر من مبذول داشته ايد متشكرم ، و خدا را شاكرم كه در ميان دوستاني چون شما قرار دارم كه ياد
مي گيرم از شما فرهيختگي را @};-
متشكرم كه داستان را خونديد و با نظر لطف تان داستان را بهتر ديديد بي شك در داستان هاي بعدي ام تاثير خواهد گذاشت .
بله خوشبختانه مادري كه از حضور پدر و لحظه خداحافظي او براي فرزندانش تعريف كند در ذهن كودكان قهرماني را مي پرورد كه بايد آنها دنباله رو پدر باشند به همين خاطر من هميشه مي گويم يك پدر مرده با اسم خوب بهتر از يك پدر زنده نا اهل است و كودك در ميانه موج هاي زندگي سرگردان است و نمي داند چه كسي را الگوي خود قرار دهد .
ازتون ممنونم به خاطر حضور پرباري كه داشتيد
شاداب و سعادتمند باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 20:22

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. در خط اول نوشتی در هم ریخته بود. خوب این عامیانه و کلیشه محیوب میشه. بهتر نبود می گفتی در هم آمیخته بود.
یا نوشتی می تاخت و می رفت. دوتا استمرار با هم این را میشد بگویی یکه تازی می کرد.
آفرین. آفرین بر شما. عجب داستان روان و بکری. هر روز شاهد موفقیت روز افزون شما هستم و خوشحالم. ببخشی دیر میام . جابجایی خونه دارم جمعه یه کم درگیرم. شاید چند روزی نیام سایت.


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 21:40

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر همسايه بزرگوار و ارجمندم
قبل از همه ، جابه جايي منزل داريد ان شاالله كه از همسايگي ما نرويد كه سخت مكدر خواهم شد
اما بعد از حضورتان پرثمرتان ممنونم
و همچنين نقادي هاي به جايي كه فرموديد در ويرايش درست خواهم كرد
و دوباره از نگاه ملطوفانه اي كه به داستان كرديد كه هرچه دارم از نگاه شما عزيزان دارم متشكرم
برايتان روزگار شيرين عسلي و آرزوي سعادت ماندگار دارم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 22:52

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر ادیب

داستانی زیبا

قلمتان رقصان
@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 23:12

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر برادر بزرگوارم آقاي فرازمند عزيز
از حضورتان ممنونم
خوشحالم كه داستان مورد پسند شما واقع شد و همچنين نگاه خوبي كه داشتيد .
من نيز براي شما تندرستي و موفقيت آرزو مي كنم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 آبان 1394 - 00:32

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

هرچه نگاه میکنم دوروبرم بچه ای نیست خیلی دورها هم

وقتی از در آسایشگاه وشیر خوارگاه آمنه رد میشم دلم بی اختیار میخواد یکسر برم اونجا ولی نمیدونم چه جوری؟

درود بر شما لذت بردم

من شخصا این حالت راداشته ام فقط یک دختر دارم آنا هیتا

@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 07:44

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود بر شما استاد گرامي
از حضورتان ممنونم
صبحگاهان وقتي
نقاش طبيعت
بهار را هنرمندانه
به تصوير مي كشد
ياد تو مي افتم
روز به دنيا آمدن تو
روز جوانه زدن آرزوهاي
من و مادرت بود
تقديم به آناهيتاي عزيز و زيبا و خانواده محترم
بله بي شك حضور يك فرزند حضور يك فرشته آسماني است كه زندگي را بر پدر و مادر چون عسل مي كند .
از خداوند مي خواهم آناهيتاي نازنين را در پناه خودش حفظ فرمايد
ممنونم كه داستان را با نگاه بزرگتان ديديد
برايتان آرزوي اوقاتي خوش و خرم را دارم
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 09:41

نمایش مشخصات ک جعفری درود بانو بادره نازنین

دیر آمدم ......:">

پوزش بانو!!

گفتنی ها را دوستان گفتند، ما هم بهره بردیم !
زیبا می بینید و زیبا می نویسید!

قلمتان هماره ، رقصان باشد!!

@};-


@ ک جعفری توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 11:44

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر عزيز دلم بانوي عارفه خانم جعفري
خواهش مي كنم همين كه نگاه مهربان شما را بر روي داستان هايم احساس مي كنم جاي تشكر دارد:*
حضورتون مثل هميشه برايم غنيمت بزرگيست متشكرم
برايتان آرزوي بهترين ها را دارم
شاد و شاداب ان شاالله @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 11:21

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آنای عزیزم@};-
چه زیبا قلم روی سپیدی کاغذتان می رقصد و حس مادر بودن را نشان میدهد
داستان زیبایی بود و پایان داستان بسیار عالی
مرحبا بانو ...موفق باشید @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x =(( =(( =((


@آرمیتا مولوی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 13 آبان 1394 - 11:48

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم آرميتاي نازنين
بي شك نگاه شما زيباست و احساس تان برخواسته از قلبي پاك و آفتابي :* :x :* :x
حضورتان برايم شاديبخش شد و مايه آرامش روح
متشكرم كه اومديد عزيزم
برايتان سعادت و شادابي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 12:24

درود بانوی عزیز

تصویر سازی خوبی در داستان ب کار رفته بود مهر مادری را به وضوح و هنرمندانه به تصویر کشیدید.البته اسمش را داستان نگذاریم هرچند که زندگی هر کدام از ما داستان است اما بیشتر خاطره نویسی و نقل قول بود تا اینکه سبک داستان داشته باشد.
به هر حال نوشته ی زیبایی بود قلمتان سبز@};- @};- @};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 13:05

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر ميناي نازنين
خوش اومدي عزيزم
ممنونم از نگاهي كه بر داستان انداختيد و نظر خودتان بيان كرديد
اميدوارم اين ديدارها تداوم يابد و با نگاه تان ياري ام فرمائيد ازتون متشكرم
برايتان سعادت و شادابي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فهیمه زندیه   ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 11:41

سلام خانم بادره مهربان
از تصویر سازی ابتدای داستان که نمیشه اصلا چیزی گفت فقط ...فوق العاده ...دست مریزاد
پایانش هم می شد از این رفتن ها برداشت های زیادی کرد که پایان خوبی بود...چون دوست دارم با ذهن خودم تصویرسازی داستان رو بازسازی کنم و خلاقیت داستان اجازه بده ذهن من بازی خودش رو انجام بده


لذت بردم بانو

در ضمن من آبانیم ..شش روز دیگه هم تولدمه

:)

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فهیمه زندیه توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 15:15

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم فهيمه نازنين
از حضوري كه داشته ايد فوق العاده ممنونم و اميدوارم هميشه تداوم يابد :* :x
و ديگر اينكه نگاه عميقي به داستان انداخته ايد كه مايه خرسندي ام گرديد متشكرم :)
و سوم فرخنده روز تولدتون رو كه بيست و يكم آبان ماه هستش از همين حالا براتون تبريك مي گويم عزيزم اميدوارم صدساله بشويد ان شالله
و همچنين نشان مي دهد كه در همه ماه ها افراد نخبه هستند كه شما هم يكي از آنها هستيد برايتان آينده ادبي فوق العاده اي آرزومي كنم @};- @};- @};- @};- @};-
از بابت تاخيري كه در جواب دهي داشتم پوزش مي طلبم جمعه ها اكثرا سرم شلوغه و دور برم پر هستش =))
برايتان سعادت و شادكامي و شادابي و فرخندگي آرزومندم نازنينم @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.