دخترمن ۲

كمي بعد مادرم مرا صدا كرد و سيني چاي و كيك را به دستم داد و گفت :
__ اينو به كارگر توي باغچه برسون ، طفلكي خسته و گشنه از صبح داره كار مي كنه .
با اكراه سيني را از دستان مادرم گرفتم و به طرف حياط رفتم. پسر جوان همچنان مشغول کار بود و با بيل بزرگش ، خاك باغچه را زیر و رو مي كرد. از شدت کار دانه هاي درشت عرق روي پيشاني اش نمایان شده بود و گاهی بعضیهایشان سوی خاک باغچه سقوط می کرد. حس عجیبی از ترحم همراه با تنفر وجودم را فرا گرفته بود. کم کم که نزدیکش شدم با شنیدن صداي قدم هاي من بيل را داخل خاک نرم باغچه فرو کرد و به دسته چوبی اش تکیه داد و گفت :
__سلام
نگاه کوتاهی به او انداختم و آهسته زیر لب سلامی کردم و خیلی تند سرم را پایین آوردم. سینی را کنار درختی گذاشتم و هرچه سریعتر از آنجا دور شدم. در همان هنگام که از او دور می شدم نگاه سنگینش که روي اندامم مي لغزيد را حس می کردم و این مرا خشمگين می کرد. بنابراین طول حياط را دویدم تا خودم را به سالن پذیرایی برسانم زیرا نمي خواستم حتي براي لحظه اي با او همكلام شوم.
نزدیک های ظهر بود كه از لایه پرده اتاقم او را ديدم که به طرف انبار ته حياط می رفت و در زمان کوتاهی با لباس هاي خانگي ، آراسته و تمیز، همراه با کتابهای که زیر بغل زده بود ، بيرون آمد. از شدت تعجب، چشمانم به اندام زيبا و قد رعناي او خيره مانده بود و آنچه می دیدم را باور نمی کردم. من كه تا لحظاتي پيش حاضر نبودم او را ببينم اكنون غرق حيرت شده بودم و باور نمي كردم كه اين جوان آراسته همان كسي باشد كه داخل خاك باغچه ما گل بازی می کرد.
كمي بعد او از خانه ما خارج شد و مرا با هزاران سئوال تنها گذاشت .بزودي خورشيد دامن خود را جمع كرد و غروب براي لحظاتي چهره اسرار آميز خود را بر زمينيان عرضه كرد. من از فرصت استفاده كرده و بوم نقاشي خود را به تراس آوردم و قلمم را در دست گرفتم، تا شايد بتوانم از اين لحظه آتشين نقشي بر بوم بزنم . پچ پچ های پدر و مادرم تمركزم را به هم مي زد. بنابراین از آنها خواستم كه آرام صحبت كنند. كم كم تلالو و روشنايي غروب جاي خود را به مهتابی مي داد كه ماه به زمين مبذول مي كرد .
برای لحظاتی به تصویر ماه که داخل حوض دوتکه شده بود خیره مانده بودم كه صدای پدر و مادرم مرا به خود آورد:
__دخترم چه مي کشه?
با صداي پدرم سرم را از روي بوم بلند كردم و به طرفش پر كشيدم مرا در آغوش خود گرفت و گونه ام را بوسه باران كرد :
__ بابا دارم از غروب خورشيد و طلوع ماه نقاشي مي كشم .
پدرم كمي از نقاشي فاصله گرفت و با تحسين گفت :
__براووو... آفرین دخترم ...
مادرم شام را روي ميز تراس می چید که من و پدرم به او ملحق شدیم. آن شب با خاطره آن جوان آراسته و مهتاب زیبا سپری شد.
فردای آن روز مادرم مرا به كناري كشيد وبعد از كمي اين پا و اون پا شدن ، گفت :
__ اگه دخترم راضي باشه باباش مي خواد يه كاري بكنه !
با تعجب ابروهايم را جمع کردم و گفتم :
__ چه كاري مامان !
__می دونی که ما به يه سرايدار نياز داريم ، اتاق سرايداري هم كه داريم ، اگه يادت باشه پارسال كه مسافرت رفته بودیم بعد از برگشتن ديدي كه دزد چطور همه دار و ندارمانو جمع كرده بود !

فورا متوجه منظور مادر شدم و با جیغ کوچکی گفتم :
__ وااااای مامان!... من به اين پسره حس خوبي ندارم ازش بدم میاد ...سریدار می خواین باشه بیارید مخالفتی ندارم ، اما این پسره نه!!
_ چرا دخترم اينا يه خواهر برادرند که تازه از روستا اومدند... پسره دانشجويه و خواهرشم تازه از روستا اومده پیشش كه تنها نباشه... اين بیچاره ها هیچکیو ندارن... پسره كار مي كنه تا خرج دانشگاهشو در بياره !
و بعد برای قانع کردن بیشتر من ،گفت :
__ ببین عزیزم اومدن اینا هم برای ما خوبه هم برای اونا!.... خونواده ای که میشناسیمشون و می دونیم کی اند ? چکاره اند? و حتی صاحب هتلی که پسره قبلا پیشش کار می کرد تضمینشون می کنه...بعدم عزیزم بنی آدم اعضای یکدیگرند رو یادت رفته?
در مقابل دلائل مادر سكوت می کنم . میدانستم آنها فکرهایشان را کرده اند و برای رضایت دل خودشان تایید مرا می خواستند. مادرم به چشمانم خیره شده بود تا مهر تایید را بگیرد که گفتم :
__خواهرش با این پسر زندگی می کنه ?
_ آره... خواهرشم از خودش بزرگتره و زحمت پسرو كشيده و به ثمر رسوندتش....هیچکیو ندارن نه پدری و نه مادري ...هیچکیو هیچکی!
دلم مي سوزد و با سكوت خود رضايتم را اعلام مي كنم .
چند روز بعد زن ميانسال و ساده پوشي وارد خانه مان شد و مادرم بعد از کلی تشریفات او را به داخل خانه هدایت کرد. من که تازه به جمعشان ملحق شده بودم از طرف مادرم به او معرفی شدم.
__ اینم یکی یدونه من سمانه كه نور چشم من و باباشه
زن با ديدن من از جایش بلند شد و مرا در آغوش كشيد
يك ساعت بعد ، او وارد اتاق سرايداري شده بود و آنجا را پاكيزه و مرتب مي کرد. غروب همان روز برادرش چند عدد وسائل ساده و محقر را داخل اتاق چید و زندگی سرایداریشان را آغاز کردند.
در اندك مدتي سخاوت چنان در دل پدر جا گرفته بود كه من به او حسودیم می شد. سخاوت كه حالا به خواست مادرم سخا خوانده می شد تمام وظايف پدرم را انجام مي داد. او نه تنها سرايدار خوبي بود بلكه مشاور خوبي براي امورات پدرم شده بود و حتي چك هاي پدر را نيزوصول مي کرد.
خواهرش نيز دست كمي از او نداشت. او نيز در كارهاي خانه به مادرم كمك مي کرد
ادامه دارد ..

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.ماندگار ,کیمیا مرادی ,م.فرياد ,ف. سکوت ,شهره کبودوندپور ,حسین کاظمی فر ,شیدا محجوب ,آزاده اسلامی ,مریم مقدسی ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,حسین روحانی ,فرهاد کوهکن ,سارا باقری ,عباس پیرمرادی ,محمد حشمتی فر ,احمد دولت آبادی ,حسین شعیبی ,محمد اکبری هشترودی ,سید حسین ,آرمیتا مولوی ,کبرا قامتی ,محمد رضا بادره ,رضا فرازمند ,ایمان آقارحیمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (10/4/1394),م.ماندگار (10/4/1394),احمد دولت آبادی (10/4/1394),کیمیا مرادی (10/4/1394),م.فرياد (10/4/1394),ف. سکوت (10/4/1394),آرش پرتو (10/4/1394),شهره کبودوندپور (10/4/1394),سحر ذاکری (10/4/1394),شیدا محجوب (10/4/1394),شیدا محجوب (10/4/1394),آزاده اسلامی (10/4/1394),رضا فرازمند (10/4/1394),الف.اندیشه (10/4/1394),ف. سکوت (10/4/1394),فرزانه رازي (10/4/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/4/1394),حسین روحانی (10/4/1394), ناصرباران دوست (10/4/1394),عبدالله عمیدی (10/4/1394),فرهاد کوهکن (10/4/1394),سارا باقری (10/4/1394),یلدا ابراهیمی (10/4/1394),حسین کاظمی فر (10/4/1394),محمد حشمتی فر (10/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (10/4/1394),همایون طراح (10/4/1394),عباس پیرمرادی (10/4/1394),آرش پرتو (10/4/1394),حسین شعیبی (11/4/1394),محمد اکبری هشترودی (11/4/1394),پریا اسماعیلی (11/4/1394),حسین شعیبی (11/4/1394),سید حسین (11/4/1394),آرمیتا مولوی (11/4/1394),سارینا معالی (11/4/1394),زهرابادره (11/4/1394),باران (11/4/1394),احمد دولت آبادی (12/4/1394),پریناز.ک (12/4/1394), زینب ارونی (13/4/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (13/4/1394),سید حسین (13/4/1394),سارا باقری (13/4/1394),فاطمه نعمتی (14/4/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (15/4/1394),محمد رضا بادره (16/4/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/4/1394),زهرابادره (20/4/1394),ایمان آقارحیمی (20/4/1394),لیلا کوت آبادی (21/4/1394),زهرابادره (22/4/1394),زهرابادره (5/5/1394),سارینا معالی (7/8/1394),زهرابادره (4/10/1394),زهرابادره (4/10/1394),زهرابادره (آنا) (3/4/1396),

نقطه نظرات

نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 02:47

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر خانوم بادره عزیزم:x
خیلی منتظر قسمت دوم بودم:)
خیلی جذاب شده داستانتون
تضاد احساسات یک دختر رو خیلی خوب بیان کردید!
اینکه با تعویض لباس اینهمه نگاه دختر نسبت به پسر تغییر کرد:)
خیلی جالب بود
مشتاقانه منتظر ادامه داستان هستم
خسته نباشید بانو
خندون باشید همیشه

@};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 13:38

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم ماندگار عزیزم
یار و دوست همیشگی من
ازتون ممنونم که باز هم با نگاه مهربانتان مرا نواختید و آرامشی فزون بر من هدیه کردید
شما نیز مفرح و شاداب باشید @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 04:16

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود الان چهار صبحه می رم تو پارک بخونم . بر می گردم


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 13:41

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر نویسنده توانا آقای دولت آبادی عزیز و گرامی
نگاه شما حتی برای لحظه ای غنیمت بزرگی ست
منتظر نگاه دقیق و موشکافانه شما هستم
شاداب و تندرست باشید @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 05:05

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم بادره عزيز@};-
داستان جذابيه@};- دستتون درد نكنه@};-
منتظر ادامه ش هستيم:)
درياي دلتون آرام@};-


@م.فرياد توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 13:44

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر برادر گرانقدر و هنرمند عزیز
صدای دریا
دنیای روشن من است
ممنونم که با من همنوا شدید و آن را به زبان آراستید .
آرزوی من برای شما
شادی روز افزون و اوقاتی خوش @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 09:05

فاصله میان عشق و تنفر تار مویی است و این را زمانه آهسته در گوشم نجوا کرد که هرگز هیچ نفرتی پایدار نیست
سلام خانم بادره...آنای عزیز و دوست داشتنی
روزه گرفته ات بانو..کم کار شده ای !؟؟
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما بی صبرانه منتظر ادامه داستان زیبایتان می مانم
صحبت از عشق که می شود ...دیوانه می شوم و از این دیوانگی ...قلبم زنده می شود و چشمانم پاک و معصوم @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 13:54

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر شهره عزیزم
بانوی انرژي بخش سايت
حضورتون تزيين دهنده صفحه و نايره قلبم شد متشكرم @};-
قصه عشق از وصال تا فراق قصه تكرار فراق تا وصال است اما هر بار اتفاقي جدي مي آفريند
اما چقدر زيبا گفت زنده ياد استاد مشيري:
«سينه بي عشق مباد »
بله دوست دارم كه مثل روزهاي قبل كماكان در خدمت دوستانم باشم ولي باور كنيد كه از شدت مشغله وقت كم مياورم انشالله بعد از ماه مبارك جبران مافات خواهم نمود :D
براي قلب صاف و روشن تان آرزوي شادابي دارم @};- @};- @};- @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 10:17

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر خواهر گرامی سرکار خانم بادره ی عزیز
این قسمت هم زیباست و ما رو به دنبال خودش می کشونه تا ببینیم بعدش چه خواهد شد !
از شما ممنونم برای داستان های قشنگتان
موفق باشید @};- @};-


@حسین کاظمی فر توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 14:03

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود برادر عزیز و مهربانم آقای کاظمی فر
حضور با احساس شما شیرینی داستان را چند برابر کرد .
(البته حمل بر خودستایی نباشد لطف شما دوستان چنین جراتی به من می دهد )=))
ممنونم که آن را خواندید و قشنگش نامیدید
شاداب و مفرح باشید @};- @};- @};-


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 10:23

درود بانوی عزیز
کار خوبی از آب درامده. ماکه از داستان های چند قسمتی فراری هستیم این یکی را می خوانیم!
خوش حالیم که شما را در کنار خود داریم@};-


@شیدا محجوب توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 14:14

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم شیدای نازنین
هنوز خاطره داستان هوا پيماي شما آرامش دهنده ذهن و روان ماست من هنوز پيچ اول جاده هستم اين از لطف سرشار شماست متشكرم عزيزم :*
من هم خوشحالم كه دوستي
مانندشما دارم زلال و صميمي @};-
دهانتان شيرين و وجودتان شاداب @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 10:54

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خواهر نازنینم
شهرزاد قصه گو لقب بسیار مناسبیست برای شما.
بسیار زیبا و پر کشش
دست مریزاد بانوی عزیزم
دوست دارم. هم خودتان را و هم قلم زیبایتان را
و هم نگاه ژرف و بااحساستان را
حضورتان مستدام باد
روزهایتان سبز باد
بهارتان جاودانه باد دوست خوب و مهربانم
تقدیم با ارادت
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 14:28

نمایش مشخصات زهرابادره درود بر خواهر مهربانم خانم اسلامي عزيز
احساسات عميق شما را كه برخواسته از جام قلب بلورين شماست سپاس مي گويم :*
دوست همدل
يار يكدل
رفيق صادق
برازنده شماست عزيزم @};-
از حضورتان خوشحال شدم و براي تان آرزوي خوشحالي در تمام لحظات زندگي را دارم @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 12:03

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خانم بادره عزیز

داستانتان بسیار جذاب است و به زیبایی نگاشتید.

منتظر ادامه اش هستیم.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 14:31

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم انديشه عزيزم
حضور جذاب شما برايم آرامش داد متشكرم :*
ممنونم از وقتي كه برايم مبذول داشتيد
روزخوش و ايام بروفق مراد انشالله @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 13:19

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بانو جان.خوبین؟
خانوم جان چرا انقد عاروم عاروم عاپ میکنین؟؟؟؟خو یکم تند تند عاپ کنین دلمون عاب شد!!!
عرض شود کهههه...داستان شما کم کم داره نشون میده که گل،پشت و رو داره! :D
بانو جان منتظر تهش هستیم دیگه...
به شدت محشر تشریف دارین.
من خعلی دوستتون دارم.
دلتون به نشاط.
اختلاطاتتون بی اختلالات.
تا انتها...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 14:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر فرزانه عزيزم دخت گرامي
از هرچه بگذريم سخن آشنا خوشتر است
از ديدنت خوشحال شدم :*
بله قصه ، قصه افطاري دادن ها و افطاري رفتن هاست كه جز قانون زندگي شده است ديگر برايم نه رمقي مي ماند و نه دمغي =))
قدر روزهاي مجرديتون را بدانيد كه ديگر به دست
نمي آيد :)
انشالله سعي مي كنم در آينده اي نزديك جبران كنم
قربان شما بروم كه گلوله انرژي هستيد در اين روزهايي كه شديدا به انرژي از هر دو نوعش احتياج دارم =))
زندگي شما همواره بدون اختلال و مانند برليان و الماس درخشان @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 13:58

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام خانم مهربونم...خیلی داستانتون زیبا شده مرسی.فقط کاش آخر داستانتون یه بندی رو اضافه می کردین که خواننده برای خوندن بقیه داستان مشتاق می شدعین قسمت اول.البته الانم بی صبرانه مشتاقم برای اتفاقاتی که قراره برا سمانه بیفته:)
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 14:44

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر گل عاطفه ها دخت عزيزم حجابي نازنين
من كاملا تسليمم و داستان را بايد در اوج نگه داشت چقدر غافل بودم از اين موضوع :D
و ممنونم كه يادآوري كرديد :*
انشالله در آينده اي نزديك فرداي سمانه را خواهيد خواند
هماي سعادت در آسمان سرايت به پرواز درآيد
شاداب و مفرح@};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 14:10

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
حقا که به زیبایی روایت و دیالوگ ها در کنار هم چینش شده بود.شما ذهن پویا و چند وجهی دارید و در اشکال مختلف قلمتان را وارد میکنید و این یک استثناست.بسیار خوشحالم از حضورتان.شما یک نویسنده بسیار خوب هستید.کشش داستانتان عالی بود و من لذت بردم.درس میگیرم از این نوشته و آن را برای یادگیری خودم کنار میگذارم.
پویا و نویسا و بی دغدغه باشید@};-


@حسین روحانی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 14:54

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي روحاني عزيز و گرامي
مست كلام تو همه عاشقان
محو تماشاي تو افلاكيان
من واقعا محو شدم در سخنان شما و مي ترسم اين محو شدن كار دستم بدهد :)
بگذريم از شوخي، شما نسبت به من نظر لطف داريد و من بضاعت اندك خود را مديون شما و ديگر دوستان هستم كه به موقع خود را رساندند و مرا براي ادامه راه تشويق و با نقدشون ياري ام دادند @};- @};- @};-
ممنونم از وقتي كه براي خوانش داستان گذاشتيد
آفتاب سعادت بر شكوفه هاي آرزوهايتان تابان باد @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 15:00

سلام بانو
منتظر ادامه هستم
موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 17:43

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر مریم عزیز و نازنینم
ممنونم از حضور متین تان =))
دوست دارم قلم مقدستان را بچرخانید و ازایرادهای داستان بنویسید =))
شما اولین منتقد من در داستانک هستید و اولین ها هیچ وقت فراموش نمی شوند :x :* :x :*
برایتان آرامش در ساحل دریای تان
و سعادت در کرانه قلب تان
و خوشی در باغ زندگی تان
آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 19:45

منتقد از چه لحاظ ?? ایراد گیری ?
من فقط ایراد گرفتم از شما نه ?!


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 22:23

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مجدد متین عزیزم
من نمی دانم چه اتقاقی باعث شده است که قلب مهربان شما از من رنجیده خاطر شده است من خوبی های افراد را هیچ وقت تا آخر عمر از یاد نمی برم و بارها گفتم و باز هم می گویم که من در انتقادت دوستان و همچنین شما هیچ وقت ایرادی ندیدم و همه انتقادت به قصد خیر و برای رشد من بوده و همیشه تشکر کرده ام و هیچ وقت به خودم اجازه نداده ام که اهانتی به کسی انجام داده باشم
شما مانند دخترمن هستید که برای هدفی که دارم همیشه همراهم بوده اید و هیچ وقت شما را فراموش نخواهم کرد پس لطفا اگر سوتفاهمی پيش آمده است
كه مطمئنا ناخواسته بوده است خواهش مي كنم فراموش كنيد و دوباره گل هاي خنده خود را زير داستان هاي مادرتان بپاشيد عزيزم :* :x :* :x @};-
آرزو دارم آفتاب سعادت و موفقيت بر سراي تان حكمراني كند نازنين @};- @};- @};-


نام: فرهاد کوهکن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 16:11

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن سلام بر زهرا بادره خانم مهربان
داستان اندک اندک حساس می شود و دل ما کم کمک نگران
باشد که دستی بجنبانی و مارا از نگرانی در آوری !!


چاق باشی بی نهایت@};-


@فرهاد کوهکن توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 18:11

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای کوهکن عزیز و گرامی
فرهاد به کوچه ما آمد و شهر لبریز عشق و محبت گشت :)
ممنونم که آن را با علاقه خواندید ،
توصيه مي كنم كمي صبر و قرار پيشه كنيد تا ادامه داستان را از دست ندهيد =)) (من باب مزاح است لطفا ناراحت نشويد )
حتما در اولين فرصت ادامه داستان را روي سايت
مي فرستم
سرحال و قبراق باشيد هميشه @};- @};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 16:24

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر بانوی بزرگوار سرکار خانم بادره گرامی
خواندم
لذت بردم
استفاده هم بردم و از این بابت ممنونم
و یه چیزی توی این قسمت خیلی برام جالبتر اومد و اینکه حس می کنم روی قرارگرفتن شخصیت ها در جایگاهاشان با فرصت بیشتری تمهید و فکر شده است.
هم سیر داستان بدون افت و خیزهای خطرناک طی شده و هم شخصیت ها در جایگاهی که باید نشسته اند.
فقط یه کلمه در داستان بدنمایی می کرد که به احتمال زیاد از دستتان در رفته و اونم کلمه "مبذول" است. خودش را انداخته بیرون.
شاد و سلامت و امیدوار و شاکر باشید.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 18:22

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي عميدي عزيز و گرامي
از حضور پربارتان ممنونم
وقتي حس نوشتن آيد قلم بر سينه سپيد كاغد مي لغزد و سياهش مي كند اغلب نوشته هاي من بدون تمهيدات است و نگاه دوستان باعث مي شود كه بر كيفيت كارها تمركزكنم و آن ها را اصلاح و ويرايش كنم .
خوشحال شدم كه داستان مورد پسند شما واقع گرديد
بله كلمه مبذول كه به جاي آن كلمه بهتري را مي شود جايگزين كرد متشكرم از ياد آوريتون .
برايتان اوقاتي خوش و خرم آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: سارا باقری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 16:41

سلام
لطفا زود ادامه ی داستان را بنویسید.


@سارا باقری توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 18:27

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم باقری عزیزم
از حضور سبزتان خوشحالم و امیدوارم این دیدارها تداوم یابد @};-
چشم من هممنتظر شما در قسمت بعدی داستان خواهم بود
سعادتمند باشید @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 19:08

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر بانو بادره

خوب بود .شیفت از تنفر به علاقه ...چی مشه گفت به این دل دیوونه ؟؟ نسل نو نه تنها عاشق نمی شوند بلکه عاشقانه هم زندگی نمی کنند !! احساس مفرط , آفت تصمیمات بشر هست ..

سبز باشید


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 01:12

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای مارتین عزیز و گرامی
بشر از فقدان چیزی به نام اخلاق رنج می برد
تا زمانیکه نگرش و زاویه دید بشر ظاهر باشد و مهمترین تصمیمات زندگی با احساس مفرط باشد وااسفا به حال آن بشر .
آدمیان را رنگی نمانده
نه حنایشان
نه خودشان
نه حرف و حدیثشان
نه قول و قرارشان
آدمی یافتی اگر
در چشم او خود را نگر !!
از حضورتان خیلی خوشحال شدم
شب زیبایی داشته باشید @};- @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 19:57

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر بانو بادره خوشقلم
اگر ادامه داستان هم به همین اندازه باشه، توان و میل خواندن داشتم. پس ادامه رو زودتر بذارید.
موقع خواندن هی یاد دوستان دوران دبیرستانم می افتادم که با چه مکافاتی از روستا می آمدند تا درس بخوانند. یکی هم حتی اینجا خونه گرفته بود و به جای خواهر، با برادر تنبلش زندگی می کرد و حتی غذاش رو هم اون درست می کرد!:D
:) @};- @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 01:17

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای حشمتی فر عزیز و گرامی
ممنونم از لطفی که به اینجانب دارید @};-
حضورتان طبق معمول همیشه خوشحالم کرد و برایم انرژي مضاعفي هديه داد متشكرم
و باز هم از اينكه خاطرات شما را برايتان زنده كرد مسرورم
چشم در اولين فرصت ،من هم منتظر نگاه شما خواهم بود
شاد باشيد و تندرست و اوقات عالي @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 22:09

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی از او دور شدم و دوباره در همان هنگام که دور می شدم. در همان هنگام کفایت می کرد. دور می شدم دوم زائد بود.
نزدیک های ظهر بود؟ جمع نبند. نزدیک ظهر بود.
وقتی می گویی باور نکردم در شما حتما یک شک یا تعجب بوجود امده و اینجا مستلزم یک علامت تعجب است!
ما داستان را در زمان حال فهمیدیم. پس اکنون غرق حیرت شده بودم . اکنون هم زیادی است. یکبار اینها که می گویم زائد است را بدون آن مرور کن ببین که از معنی کاسته نمی گردد.کمی بعد او از خانه خارج شد. شما قصد شکست زمان را داری و بدون قید می توانی بگویی از خانه خارج شد یا مثلا راهی شد. سه کلمه اول زیاد بود.
من بوم نقاشی را به تراس آوردم. آوردم یعنی من. پس من اول هم نباید باشد جون در آوردم با میم گفتی .
دلایل. بدون همزه.
سکوت می کنم یهنی زمان را تغییر دادی. حس اینگونه در اوج از خواننده گرفته می شود. سکوت کردم.درود همه چیز بخصوی توصیف عالی بود. من شما را با سال گذشته که قیاس می کنم تغییر عجیبی می بینم. در ضمن فکر می کنم در آخر پسره خیانت کنه. یا به اربا ب یا به دختره. خلاصه که بچه خوبی نیست و مشکل ساز می شه برای اهل خانواده. خسته نباشی خام بادره عزیز.


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 01:23

نمایش مشخصات زهرابادره درود بر شما عزيز و گرامي آقاي دولت آبادي
نگاه نقدآميز شما هميشه گره گشاي كارم بوده است و خواهد بود متشكرم در ويرايش ها از راهنمايي شما استفاده خواهم كرد @};-
اميدوارم اين تغييرات ، امسال به ياري شما بيشتر و بيشتر شود :)
اجازه بدهيد داستان را لو ندهم فقط مي توانم بگويم داستان جرياني غير از سير طبيعي را راه خواهد پيمود .
از حضور مشوقانه شما كمال تشكر را دارم
شب زيبايي داشته باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 01:48

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام بانو بادره عزیز
قسمت دوم ھم به زیبایى قسمت اول بود
داستان کشش یک رمان را دارد، زود تمامش نکنید! :)
خسته نباشید
@};- @};-


@حسین شعیبی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 18:06

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای شعیبی عزیز و گرامی
از حضورتان ممنونم
خواهش می کنم بی شک نگاه شما لایق بوده است .
از قضا داستان طولانی است و من در پی چیدن شاخ و برگ آن هستم که زودتر تمامش کنم چون كه مي دانم جمعي از دوستان به دلائلي گرايش به داستان بلند ندارند .
ولي سعي مي كنم اين چينش تا حد امكان كمتر باشد .@};-
متشكرم از نگاه مشوق آميزي كه به داستان داشتيد
شاد و مفرح باشيد @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 23:05

نمایش مشخصات حسین شعیبی برای همه سلایق داستان به وفور پیدا میشه
شما کار خودتون را بکنید، ذات داستان بلند همین شاخ و برگ زیاد اما منطقی هستش :)
باز هم هر طور صلاح میدانید فقط کاری نکنید که پشیمون بشید و داستانتون خراب بشه


@حسین شعیبی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 00:04

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مجدد
اتفاقا این داستان را به نیت رمان نوشته ام و خودم هم
می ترسم اگر کوتاهش کنم حال و هوای خاص خود را از دست بدهد .
در هر صورت از راهنمایی شما متشکرم @};-


@زهرابادره توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 00:58

نمایش مشخصات حسین شعیبی پس قرص ومحکم رمانش کنید
براى بیرون دادن ادامه اش عجله نکنید
ببخشید ، زیاد فضولى مى کنم
:)


@حسین شعیبی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 02:10

نمایش مشخصات زهرابادره خواهش می کنم این حرف را نزنید من بر خود می بالم که دوستان نظرات ارزشمند خود را برایم ارسال می کنند @};-
از حضور متعهدانه شما متشکرم @};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 03:51

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام بانو
بزرگوار
من هم با اینکه کمتر چند قسمتی میخونم ولی منتظر قسمت بعدی هم میمونم...
و یک نکته اینکه به نظرم میرسه گاهی حس و عواطف راوی که خودتون هستید رو با شخصیتها قاطی میکنید و این باعث میشه شخصیت پردازی ها شکل نگیره... انگار همه یک نفرن... همه خوبن... همه پاکن... همه دل نازکن...
و یک نکته هم اینکه به آغوش کشیدن و بوسه پدر و زن تازه وارد قابل درک نبود...
طوری این بوسه رو توصیف کردید که خواننده فکر میکنه چند ماهه همو ندیدن... و زنی که اصلا نیاز به آغوش کشیدن نبود باز نوشتید
زن با دیدن من بلند شد و مرا در آغوش کشید...
انگار کسی رو میبینه که سالهاست میشناسه...
ببخشید... شما بیشتر وارد هستید و متن و شصیت ها رو میشناسد... فقط از باب نظر شخصی گفتم که من اینچنین حس کردم
موفق باشید بانو


@محمد اکبری هشترودی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 18:21

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي اكبري هشترودي عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و طبق معمول هميشه برايم همراه با انرژي است باز هم متشكرم
در باب فرمايشات شما ، بله من تا حدودي نگاه نويسنده را با راوي مخلوط كردم البته بعد از نقادي ماهرانه شما متوجه اين قضيه شدم و سعي مي كنم در داستان هاي بعدي بيطرفانه برخورد كنم ممنونم@};-
و در مورد زن روستايي مي توانم اين توجيه را داشته باشم
البته فقط توجيه و ممكن است اشتباه كرده باشم كه مردمان روستايي به قدري بي تكلف هستند كه در برخورد اول طرف مقابل را مي بوسند بدون اينكه از طرف شناختي داشته باشند و از نظر من رفتار آنها قابل تحسين
است و در داستان سعي كرده ام صميميت و سادگي آنها را نشان بدهم و نمي دانم تا چه حدود درست فكر كرده ام .
خواهش مي كنم حضور تك تك شما و نظرات تون برايم مايه افتخار است لطف داريد .
برايتان ايامي شاد و شورآفرين آرزو دارم @};- @};- @};- @};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 16:01

سلام و عرض ادب
از این قسمت هم لذت بردم ، زیبا نوشته بودید @};-
بی صبرانه منتظر ادامه ی ماجر هستم @};- @};-
درود بر شما@};- @};-


@سید حسین توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 18:23

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي سيد حسين عزيزو گرامي
خيلي ممنونم كه حضور پيدا كرديد و داستان را خوانديد
بي شك نگاه شما لايق و زيباست متشكرم
شاد و مفرح باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 18:09

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آنای عزیزم
خوشحالم فرصت کردم و قسمت دوم را خواندم
جالب و خواندنی بود
منتظر ادامه هستم

@};- @};- @};- :x :x


@آرمیتا مولوی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 18:26

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترگرامي ام آرميتاي نازنينم
ممنونم بابت وقتي كه براي داستان گذاشتيد و نگاه مهربون و زيبايتان را به خدا مي سپارم تا برايتان
بهترين ها را رقم بزند .
سعادتمند و شاداب باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 19:14

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوووووووووم بر مادر مهربانم:*
فازتون که نوله؟دلتون خنکه دیگه نه؟
دیر اومدم فکر نکنید از داستانتون گذشتم;) خوندم و خوشم اومد.
راجب این دختره یه بو هایی میشنوم قراره خاطر خواه شه!:-/

منتظرم تا پایانش رو با قلم توانمندتون بخونم.
مرسی که مینویسد.
روزتون به تردی زولبیا بامیه شیرینی سرای بابل!که طرفدار زیاد داره
فازتون اساسی و حسابی نول
خواهر زاده های اتیش پاره مون رو ببوسین اونم یه بوس ابدار و چرب و چیلی:D ;)


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 21:29

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر ساريناي عزيز ،دختر دلبندم
الحمدالله عالي عالي هستم نازنين:* :x
اتفاقا چشم به راهت بودم مي دونستم كه ميايي و اين مادرت را فراموش نكردي مهربانم:* :x
قربونت بروم كه وقت ارزشمند خود را براي داستان من گذاشتي :)
عسل و پارسا را آوردم و گفتم ببينيد خاله جونتون براتون چي نوشته جفتشون خواستن عكس واقعي شما را ببينند
منم گفتم صلاح مملكت خويش خسروان دانند :D
اما دنياي مجازي را دوست دارم كه مرا با عزيزاني زيباتر از ماه و خورشيد آشنا كرد هرچند از من دوريد ولي گرمي و حرارت نورتان را از دورها احساس مي كنم و قلبم براي تان مي طپد .
زندگي تان شيرين چون عسل و مربا و قلب تان سر شار از عشق و اميد ، آرزوهايتان شكوفا انشالله @};- @};- @};- @};- @};- :x :* :x :* :x :* :x :*


نام: کبرا قامتی   ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 02:26

سلام خانم بادره عزیز
چه زمان مبارکی شما هم آنلاین هستید.خانم بادره عزیز این داستانتان نیز زیبا وجذاب بود هر دوداستان را خواندم واقعا عالی نگاشته اید.
پایدار باشید@};- @};- @};-


@کبرا قامتی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 12 تير 1394 - 11:20

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم قامتی عزیز و مهربانم
من دیشب درست زمانی که شما برایم کامنت
گذاشته اید سیستم را خاموش کردم و الان که به نت آمدم متوجه کامنت سرشار از مهر و محبت شما شدم :* :x
ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما و ملتمس به دعا،
از حضورتان بي نهايت خوشحال شدم و متشكرم از نگاه زيبايي كه روي داستانم لغزيد @};-
لطف تان پايدار
برايتان سعادت و شادكامي آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: پریناز.ک کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 تير 1394 - 16:24

نمایش مشخصات پریناز.ک سلام
خوب بود
موفق باشید:)


@پریناز.ک توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 12 تير 1394 - 16:59

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر شما خانم پريناز عزيز
ممنونم كه با ديدگان محبت آميز خود داستان را نگريستيد
از حضور سبزتان نيز متشكرم
شاداب باشيد @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 تير 1394 - 00:21

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت زهرای عزیزم
داستانت رو خوندم بانو جانم از لحاظ ادبیات داستانی خوب شده بود و من از خوندن ان لذت بردم سپاس بانو جان .منتظر بقیش میمونم ولی باز میتونستی دیالوگ ها رو کمتر کنی
دوستدار شما :) :) :) :) @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 تير 1394 - 00:34

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم ارونی عزیز و نازنینم
ممنونم از حضور زیبای شما و انرژي مثبتي كه از شما به طرفم ساطع شد سپاس بيكران من نيز تقديم شما باد:*
در قسمت هاي بعدي نيز منتظر نگاه شما خواهم بود دوست بسيار ارزشمندم :) :) :)
برايتان ايامي شادي بخش و مفرح آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: محمد رضا بادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 تير 1394 - 16:59

نمایش مشخصات محمد رضا بادره خیلی دوست دارم بدونم اخر داستان سمانه چی میشه
و امروز داستان دوم خودمم مینویسم
دوست دارم عمه مراقب خودت باش


@محمد رضا بادره توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 17 تير 1394 - 17:41

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر محمد رضای عزیزم
امیدوارم خوب و خوش باشید عزیزدلم
ممنونم عمه جان که داستانم را خواندی من هم منتظر داستان شما خواهم ماند
چشم عزیزم به خاطر شما عزیزانم نفس می کشم من هم وجود مهربان شما را به خدا می سپارم :* :x
شاد و سعادتمند باشید@};- @};- @};-


نام: لی کو   ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 00:35

سلاممم
اینم خوندم
خوب ساده و روان و البته بدون تصویر سازی که این یک نقصه
در کل خوب بود
:)
موفق باشی زهرای عزیز


@لی کو توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 21 تير 1394 - 02:09

نمایش مشخصات زهرابادره درود و سلام بی پايان جناب لي كوي عزيز
به راستي من شرمنده شما شدم كه در يكروز مبادرت به خواندن سه داستان از من نموديد و اين نهايت لطف شما را مي رساند
ممنون و سپاسگذارم
روزگار شيرين و ايام بر وفق مراد انشالله @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.