دختر من


دوباره خودم را در آينه ورانداز مي كنم ، از ديدن اين اعجوبه سياه و قهوه اي روي بدنم چندشم مي شود چشمانم را بسته و لباسم را مي پوشم تا آن را نبينم ،
چند وقت است فكرم خراب شده و هربار به حمام مي روم تا دوش بگيرم از ديدن اين لك بزرگ حالم به هم مي خورد ، درست روي سينه ام نشسته مانند خفاشي كه بال هاي خود را باز كرده و با آرامش خوابيده ، انگار جايي ويرانه تر از سينه من پيدا نكرده ، چشمانم جمع شده به مادرم پناه مي برم من و من مي كنم : مادر ...
_ چيه دخترم
_ اين چيه ؟
_ چي چيه ؟ متوجه نمي شم
_ اين كه عكسش روي سينمه ؟ خيلي زشته
مي خندد ، خنده اش مانند زهري در تنم مي نشيند .
_ چيزي نيست اون يه ماه گرفتگي يه ! از همون وقت كه به دنيا اومدي رو سينه ات بود ،
چيزي نيست كه !
_ خيلي ازش بدم مياد
مادرم مهربانانه نگاهم مي كند : برو خدارو شكر كن كه اين ماه گرفتگي روي سينه ات نشسته
بعضي ها را مي شناسم روي صورتشون مي شينه ، حالا اگر رو صورتت بود چكار
مي كردي ؟
با نااميدي دستم را روي خال درشت قهوه اي كنار ابرويم گذاشته مي گويم : بيا از اين يكي هم كه دارم ،
خنده شيطنت آميزي زده و شروع به نصيحت مي كند : خودتو براي اين چيزاي كوچيك ناراحت نكن لابد مصلحت خدا بوده
و بعد پشيمان نگاهم مي كند و ادامه مي دهد :
وقتي تو را حامله شدم به من گفتن انار بخوري بچه ات خوشگل مي شه اما به من نگفته بودن كه بعد از انار خوردن دستت را به شكمت نمال ، من هم بيخبر دستم را رو شكم گذاشتم و اين سايه افتاد رو سينه ات!
بغض گلويم را گرفته و در حالي كه به شانس خودم لعنت مي فرستادم به اطاقم رفتم .
چند روز پيش باران مي باريد سقف حمام مي چكيد پدرم كارگر و بنا آورد تا اونو درست كنند ،
بنا مرد جواني بود كه فرز و چابك كار مي كرد ، ظهر شدمادرم مختصر ناهاري درست كرد و او را براي صرف ناهار دعوت كرديم .
در حين صرف غذا از نگاه بنا آزرده خاطر مي شدم او روي صورت من خيره شده و چندين بار در همان حال غذاي خود را داخل دهانش مي جويد ، من سرخ شدم و بلافاصله از آشپزخانه بيرون آمدم ، مادرم نيز از سر ميز بلند شده و به طرف من آمد : ناراحت نشو دخترم بابات
مي گه جوون چشم پاكي هستش به تازگي از روستا اومده و در ميدان به نوبت كار ايستاده بوده .
به نظر من اين جوون يه خورده كنجكاوه و از ديدن يه دختر شهري خوشگل مثل تو ذوق زده شده ، مادر و دختر همديگر را بغل كرده و با صداي بلند مي خنديم ، از دور بنا را مي بينم كه به طرف وسائل بنايي خود مي رود و همزمان نگاه سنگين او را پشت سرم احساس مي كنم
به رويم نياورده داخل اطاقم رفته و تبلت ام را جلويم باز كرده و آن را مرور مي كنم .
غروب بناي جوان وسائل خود را جمع كرد و بعد از گرفتن مزد از خانه ما رفت ، از پشت شيشه پنجره او را نگاه مي كردم كه تا موقع رفتن چندين بار برگشت و شيشه اطاقم را ديد زد .
او ازدر بيرون مي رود و من خود را روي تختم انداخته و دق دلي خودم روي بالش در ميارم :
احمق عوضي ، چي فرض كرده ؟ من ، دختر پولدارترين آدم اين شهرو داره خريدارانه نگاه
مي كنه ، مادر هم كه ساده است و هميشه خوشبين !
فرداي آن روز به صداي بيل زدن توي باغچه از خواب بيدار شدم به پشت پنجره آمده و حياط
را نگاه كردم گل هاي رزقرمز به طرز زيبايي شكوفه داده و فضاي باغچه را منظره با شكوهي
در برگرفته بود در گوشه باغچه مردي پشت به پنجره اطاقم چمباتمه زده بود و با بيلچه كوچكي
علف هاي هرز را در مياورد ، احساس آشنايي به من دست داد ، نگاه خيره من باعث شد كه مرد چمباتمه زده از جاي خود بلند شد و با حركتي نيم دائره اي برگشت و مستقيم به شيشه پنجره من نگاه كرد ، از ديدنش لرزيدم ، و از اينكه پدرم دوباره او را آورده تا باغچه را مرتب و منظم كند ناراحت شدم ....
ادامه دارد ...
ضمن عرض سلام به حضورمديران زحمتكش سايت و تمامي دوستان عزيز بدينوسيله
اطلاع رساني مي كند كه طبق صحبت هايي كه با آقاي دولت آبادي عزيزكرديم قرار بر اين شد كه نويسندگاني كه مايل به چاپ و نشر آثار منتخب خود به صورت اشتراكي باشند با ارسال حداقل يك يا دو داستان به آدرس آقاي دولت آبادي عزيز ما را در اين امر ادبي كار گروهي ياري نمايند بديهي است كه هزينه چاپ و نشر را اعضاي محترم به صورت مساوي متقبل خواهند شد و داستان ها با ذكر مشخصات و تصوير و همچنين بيوگرافي كوتاه از زندگي نويسنده چاپ و به دست اعضا خواهد رسيد . با سپاس بيكران

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,محسن نظری ,مریم مقدسی ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,کیمیا مرادی ,حمیدرضا محدثی ,همایون طراح ,آرمیتا مولوی ,کبرا قامتی ,شیدا محجوب ,محمد اکبری هشترودی ,احمد دولت آبادی ,محمد حشمتی فر ,حسین کاظمی فر ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,ف. سکوت ,محمد رضا بادره ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,سارا باقری ,سارینا معالی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (4/4/1394),م.ماندگار (4/4/1394),فرزانه رازي (4/4/1394),زهرابادره (4/4/1394),حسین شعیبی (4/4/1394),شیدا محجوب (4/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (4/4/1394),شهره کبودوندپور (4/4/1394),مریم مقدسی (4/4/1394),فرزاد خدنگ (5/4/1394),م.فرياد (5/4/1394),آرش پرتو (5/4/1394),احمد دولت آبادی (5/4/1394),الف.اندیشه (5/4/1394),حسین کاظمی فر (5/4/1394),همایون طراح (5/4/1394),سارینا معالی (5/4/1394),عبدالله عمیدی (5/4/1394),شهره کبودوندپور (5/4/1394),منصور دیبا (5/4/1394),امیر محمد رنجبر (5/4/1394), ناصرباران دوست (5/4/1394),فرزانه بارانی (5/4/1394),رضا فرازمند (5/4/1394),میثم کوهزینی (5/4/1394),اذرمهرصداقت (5/4/1394),علیرضا قدسی راغب (5/4/1394),انسیه زمانی (5/4/1394),محمد اکبری هشترودی (5/4/1394),آرمیتا مولوی (5/4/1394), زینب ارونی (5/4/1394), ناصرباران دوست (6/4/1394),محمد علی ناصرالملکی (6/4/1394),آزاده اسلامی (6/4/1394),ابوالحسن اکبری (6/4/1394),آریامنتقد (8/4/1394),پریا اسماعیلی (8/4/1394),ف. سکوت (8/4/1394),م.ماندگار (8/4/1394),محمد رضا بادره (8/4/1394),حسین کاظمی فر (9/4/1394),شیدا محجوب (9/4/1394),زهرابادره (9/4/1394),مریم مقدسی (10/4/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/4/1394),سارا باقری (10/4/1394),حسین شعیبی (11/4/1394),ف. سکوت (11/4/1394),سید حسین (11/4/1394),باران (11/4/1394),زهرابادره (17/4/1394),لیلا کوت آبادی (21/4/1394),زهرابادره (22/4/1394),محمد حشمتی فر (4/5/1394),پیام رنجبران(اکنون) (4/5/1394),حسین شعیبی (5/5/1394),سارینا معالی (7/8/1394),زهرابادره (4/10/1394),زهرابادره (4/10/1394),زهرابادره (آنا) (2/4/1396),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 20:59

سلام خانم بادره

جدیدا شما چرا همش ادبی و عامیانه رو... ؟!!؟

اونکه که هیچ...یه جاهایی حس میشد حتی لحن راوی یه جور دیگه ست

در کل خسته نباشید


@آرش پرتو توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 11:26

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای پرتو عزيز
از حضورتان ممنونم و از نگاه دقيقي كه داشتيد متشكرم
چشم سعي مي كنم در قسمت هاي بعدي نواقصات را جبران كنم
آدينه خوبي داشته باشيد @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 21:05

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام خانم بادره عزیز:x
خوب موضوع داستان خیلی نو بود
و قشنگ
پسری بنا که دختر پولدار شهری رو دید میزنه!
داستانتون کشش داشت
و در کل خیلی خوب بود
درست مثل همیشه
بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم
و اینکه از توضیحات انتهای داستان سپاسگزارم
شاد و سلامت باشید
:x :x :x

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 21:47

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم بادره عزیز
داستان زیبایی بود
منتظر ادامه اش هستم
@};- @};- @};- @};-


@حسین شعیبی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 11:32

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي شعيبي عزيز و گرامي
از حضورتان و وقتي كه براي خوانش داستان گذاشتيد
متشكرم
روز خوبي تجربه كنيد @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 11:31

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم ماندگار عزيزم
ازتون متشكرم كه داستان را با علاقه خوانديد و از انرژي زيبايي كه به سويم ساطع كرديد بازهم ممنونم
در مورد اطلاعيه هم وظيفه اي بود كه خواستم از دوشم بر دارم اميدوارم بتوانم براي عزيزانم كاري انجام داده باشم
روزخوشي داشته باشيد نازنين جان @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 23:45

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو بادره ی نازنین

طرح خوبی دارد . منتظر قسمت دوم می مانم !


با آرزوی سبزترین ها


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 11:35

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود بر شما آقاي مارتين عزيز و گرامي
حضور شما دوستان مهربان مرا براي ادامه كار تشويق
مي كند متشكرم
من نيز در قسمت بعدي منتظر شما خواهم بود
برايتان روزي موافق و مفرح آرزومندم @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 23:50

سلام آنای عزیزم
من هم مثل آقای شعیبی...آقای غفاری و بقیه منتظر می مانم
دوستدار شما خواهر کوچکتون@};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 11:36

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر گلم شهره نازنين
قصه نگاه مهرپرور شما را از زبان داستانم شنيدم متشكرم
برايتان سعادت ها آرزومندم
اوضاع بر وفق مراد انشالله @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 07:32

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم بادره عزيز@};-
تا اينجاش كه خوب بود@};- @};- @};-
البته فك كنم تا ته خط داستانو رفتم;)
آسمون دلتون پر ستاره@};-


@م.فرياد توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 11:45

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود بر برادر عزيز آقاي فرياد گرانقدر
خوشحالم كه حضور پيدا كرديد و داستان را با ديدگان مهرپرورتان مورد نوازش قرار داديد
من نيز در قسمت بعدي منتظر شما خواهم بود
اميدوارم نگاه شما به آخر داستان مقرون به يقين باشد
آدينه اي به غايت دلنشين برايتان آرزومندم @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 08:35

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود . تا اینجا که بکر بود. همه اش و چشم انتظار ادامه اش می مانیم. در ضمن ممنون از شما . اول از اینکه من قرار نیست من مبلغی از کسی دریافت نمایم. هرکس اگر از اثر خود بخرد من هزینه رفت و آمد و سی دی و پرینت و اعلام وصول برگردانده می شود. طراحی جلد و صفحه آرایی فیپا و شابک ووو به عهده همکارم هست و هم اینترنتی است. در ضمن زیاد اصرار نکن . بعضی ها رفتنی اند. ماندنی ها می مانند. هرچند در این سایت همه صاحب اندیشه اند اما بودند که قدح لبرریز نشد و رفتند. امروز خیلی ها را دیگر نمی بینیم. مثلا از همکلاسی های دوره خودم بسیاری آرزو داشتند و همه هم موقعیتی به تناسب من بهتر داشتند اما به آرزو نرسیدند. باید دغدغه نوشتن داشت.


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 11:51

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي دولت آبادي عزيز و گرامي
از حضورتان و نگاه مشوق آميز شما متشكرم
صرفا من فقط راجع به اين موضوع اطلاع رساني كردم و زحمت بقيه توضيحات و تشريحات بر عهده خود گرامي تان است .من هم يكي از داستان هايم را براي تان ارسال
مي كنم لطفا تعداد خط يا صفحه داستان را مشخص فرماييد كه يه موقع يكي از داستان هاي سريالي و طولاني را ارسال نكنم =))
براي تان موفقيت و سعادت ماندگار آرزومندم @};- @};- @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 10:12

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام خانم بادره ی عزیز@};-
ماجرایی که بهش پرداختید ، جذاب و جالب هست . از شورش یک خرافه در ذهن مادر و دختر تا جرقه ی یک اتفاقی که شاید سر به عشق بزنه و باید دید چه خواهد شد !...
امیدوارم با توانایی که در شما سراغ دارم ، مسیر بهتری رو دنبال کنه و از حسن ختام هم برخوردار باشه که حتما هم همینطور هست .
....
اما در مورد اون اطلاعیه ی ته داستانتان ، چه خوب است آقای دولت آبادی چند و چون و شرایط این قضیه ی کتاب مشارکتی رو مشخص بفرمایند .
موفق باشید . @};- @};-


@حسین کاظمی فر توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 10:40

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی جناب کاظمی . بنده صاحب اتشارات اراده هستم. خانم بادره یک بار تلفنی با من صحبت کردند که اگه می شه یک مجموعه گرد آوری بشه از جمعی از نویسندگان و از نشر من چاپ بشه. فکر می کنم 20 تا داستان کوتاه باشه می شه یک مجموعه 100 صفحه ای با قطع رقعی. البته باید دوستان کتاب خودشونو بخرن تا من هم از جیبم هزینه نکنم. منم در این کتاب اگه قرار باشه کاری صورت بگیره یک داستان مثل بقیه سهم دارم. در مجموع من ذینفع از دوستان نیستم.


@حسین کاظمی فر توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 10:41

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی فقط اسم نشرم رو در این مجموعه می خام به شهرستان ها معرفی کنم.نشر اراده.


@حسین کاظمی فر توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:05

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود بر آقاي كاظمي فر عزيز و گرامي
از حضور تان بسي خوشحال شدم متشكرم
خوشحالم كه داستان را پسنديديد و اميدوارم فرداي انديشه هايم نيز باب ميل شما دوست گرانقدر باشد
و من نيز منتظر نگاه شما خواهم ماند .
ايام به كام و اوضاع بر وفق مراد انشالله @};- @};- @};-


@حسین کاظمی فر توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:06

نمایش مشخصات زهرابادره در مورد اطلاعيه خود آقاي دولت آبادي زحمت قبول كرده و به سئوالات پاسخ مي دهند متشكرم @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 10:47

نمایش مشخصات همایون طراح درود... منتظر می مانم. فقط یک نکته : مراقب لحن راوی باشید! بعضی جاها ناهماهنگ است...

موفق باشید


@همایون طراح توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:10

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود بر آقاي طراح عزيز و گرامي
متشكرم كه حضور پيدا كرديد
از نگاه دقيق شما نيز كمال تشكر را دارم و سعي مي كنم نواقصات را جبران كنم
آدينه اي خوش و خرم برايتان آرزومندم @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 11:15

نمایش مشخصات سارینا معالی سلووووم مادر زیبا و نازنینم...
امیدوارم حالت خوب باشه...
شروع جذابی داشتید و منتظر ادامه ش میشینیم...اما گاهی زمان فعل ها باهم تناشب نداره...مثلا که چند خط اول زمان حاله و پاراگراف بعدی ماضی میشه...(در حالی که به شانس خودم لعنت میفرستادم به اتاقم رفتم...)
یه چیز دیگه هم اینکه لازمه اتفاق بنا جند روز پیش بیافته؟جدا از اینکه شما گفتید چند روز پیش اما فعل مضارع اوردید.
مادر عزیزم خیلی خوشحال شدم خونه بودم داستانت رو بخونم...همیشه سلامت باشی و همیشه بنویسی دلمم برا عکست تنگ شده ولی هرطورراحتی دیگه...اصراری درکار نیست:x :x :x :* :* :* :* :*


@سارینا معالی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:19

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر ساريناي مهربانم گل دختر عزيزم
ممنونم عزيزم وقتي دخترم حالم را بپرسد خوب خوب
مي شوم :* :* :x :x @};- @};-
از نگاه دقيقي كه به داستان داريد متشكرم چشم سعي مي كنم در ويرايش جبران و براي داستان هاي بعدي اعمال كنم @};- @};-
منم خيلي خوشحالم كه نام زيباي شما را در زير داستان هايم مي بينم جداي از اينكه انرژي فراواني نيز از شما
مي گيرم :* :x
بله خودم هم يواش يواش دارم از اين عكس دلزده
مي شوم و بزودي تصويري از مادرت را مشاهده خواهي كرد :) :)
برايتان روزگاراني سرشار از سعادت و كامروايي آرزومندم @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:10

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. فرقی نمی کنه. زیر ده صفحه باشه. البته باید ببینم چند نفر حاضرن با این حرکت. تا زمانی که تعداد به حد نساب نرسه نمی شه معلوم کرد. بعید بنظر میاد ولی در هر صورت من همین یه باره که دارم این حرکت رو می کنم. چون سهمیه شابک ها رو هنوز بیشتر نکرده خانه کتاب و هرچی می گیریم مصرف می کنیم.


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:10

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر سرکار خانم بادره بزرگوار
برداشتم این است که با داستان جذاب و شورانگیزی مواجه باشیم.
این بخش که خیلی خوب است...
اگرچه دوست دارم تک قسمتی بخونم ولی از سر...
میخونیم دیگه
خسته نباشید.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي عميدي عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
اميدوارم داستان همانطوري باشد كه شما مي فرماييد
هرچند كه مي دانم شما آن را با ديدگان مهرآميز نگاه كرده و چشم خود را بر نواقصات آن خواهيد بست
لاكن من نيز تلاش مي كنم تا داستان آنطور پيش برود كه شما دوست داريد
من شرمنده همه دوستاني هستم كه با حضور خود در ادامه داستان هاي طولاني ياري ام مي كنند
براي تان روزگاراني خوش و خرم آرزومندم @};- @};- @};-


نام: فرزاد خدنگ کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:12

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ چرا همش دنیای فکری ما جوونا با دنیای سنتیه و باورهای جامعه در تضاده اونم باورهایی که از زبون مادر و پدر میاد بیرون هرچند که اینجا کاربرد طنز داشت منتها نمیدونم یعنی انقدر توی نسل ما و نسلای قبلیمون فاصله افتاده؟
منتظرم بقیش رو بخونم منتها یه نکته تغییر زبانی حداقل توی یه جمله نداشته باشید...


@فرزاد خدنگ توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:51

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي خدنگ عزيز و گرامي
حضور سبزتان را در صفحه ام خوش آمد گفته و آرزومندم اين ديدارها تداوم يابد @};- @};-
متاسفانه بين نسل ها هميشه فاصله وجود داشته و مثل اينكه قراره ادامه داشته باشد تا زمانيكه نسل نو تلاشي از خود بروز ندهد كه به افكار نسل گذشته رسوخ كند و از تجربه آنها براي حيات بهتر استفاده كند اين فاصله وجود خواهد داشت البته اينها نظر شخصي من است و مي شود گفت كه نسل ما نيز به نوبه خود اين اشتباه را مرتكب شده است و عامل اصلي آن غرور جواني مي باشد و زماني به اشتباه خود واقف مي شود كه خود انسان به نسلي گذشته تبديل شده است با نسلي جديد كه مغرورتر از خود اوست .
از حضور پرثمر شما استفاده كردم و باز هم منتظر شما خواهم بود
براي تان ايامي سعادت آميز و موافق آرزودارم @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط فرزاد خدنگ Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 13:02

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ خو همین دیگه میترسم دیر بشه ما حتی اسطوره نداشته باشیم توی نسل خودمون...


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:35

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی ولی در هر صورت کم هم که باشه با گروه کم می شه با یک قطع پالتویی کتاب رو منتشر کرد. به نسبت تعداد افراد قطع هم فرق می کنه. اول جیبی. بعد پالتویی. بیشتر شد رقعی .بیشتر وزیری. بیشتر شد خشتی و در آخر هم رحلی. سایز به تعداد مشترک بستگی داره.


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:42

نمایش مشخصات زهرابادره ممنونم از اطلاعات مفيدي كه ارائه داديد @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:35

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر خانم بادره سلام@};-

یک نکته ی باریک تر از مو !!!

وقتی راوی داستان ، خود دختر هست ، چرا اسم داستانتان ، " دخترم " هست ؟!!!!!!!!

گرفتید چی گفتم ؟


@حسین کاظمی فر توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:41

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مجدد بر حضور شما گرامي
شايد آخر داستان اين نكته كليدي را روشن كند
متشكرم @};-


نام: میثم رسولی زاده   ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:58

سلام خانم بادره عزیز...
مدتی کسالت داشتم و نتوانستم در خدمت شما و دوستان عزیز باشم...
داستان زیبای شما را مطالعه کردم و از متن شیوا و البته ساده به معنای دلربای آن لذت بردم...
شما دو دنیای متفاوت را بیان کردید، فقر و ثروت...
و البته واقعیتی بنام عشق و علاقه...
بسیار زیبا بود، موفق و پیروز باشید...


نام: میثم رسولی زاده   ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 12:58

سلام خانم بادره عزیز...
مدتی کسالت داشتم و نتوانستم در خدمت شما و دوستان عزیز باشم...
داستان زیبای شما را مطالعه کردم و از متن شیوا و البته ساده به معنای دلربای آن لذت بردم...
شما دو دنیای متفاوت را بیان کردید، فقر و ثروت...
و البته واقعیتی بنام عشق و علاقه...
بسیار زیبا بود، موفق و پیروز باشید...


@میثم رسولی زاده توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 17:34

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای رسولی زاده عزیز
امیدوارم که هیچ وقت دچار کسالت و بیماری شوید و
همیشه سالم و تندرست باشید @};- @};- @};-
خوشحالم که داستان مورد توجه شما واقع گردید و از نگاه پ‍رمفهومی كه به داستان داشتيد ممنونم
اميدوارم قسمت هاي بعدي نيز ما را از نگاه تان بي نصيب نفرمائيد .
برايتان شادابي و تندرستي و سعادت آرزومندم @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 13:24

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بانو جان.خوبین؟!
دلتنگتون بودیم... :)
مطمئنا کار قشنگی از آب درمیاد...
تا انتها...
اختلاطاتتون بی اختلالات.
دلتون به نشاط
دونخته محشر...
پشت این چشمهای شوخی که، رو به مردان روبه‌رو داری
دو عدد چشم داری از داخل، دوعدد چشم رو به تو داری

چشم بیرونی ات مونالیزاست، اخم و لبخند مبهمی دارد
غم نبینی، همان غمی دارد که تو از ترس آبرو داری...

غم تلخی که مثل قند و شکر، حل شده لای چای چشمانت
وگره خورده است با بغضی، که تو عمری ست در گلو داری

دو عدد چشم مثل دریاچه، آستین خیس، غرق خون پاچه
از یکی شان ارس یکی جیحون، رودباری به هر دو سو داری

آبشاری عمود بر سینه، گرد حسرت غباری از کینه
مثل پاییزهای تهمینه ... با خودت هم بگو مگو داری؟!

چشم های درونی ات مجنون، چشم بیرون دوتا زن مظنون
از دوتا نیل و از دوتا کارون، چارسنگ آب در سبو داری

چارسنگ آب در سبوهایت، مردها مست های بوهایت
یا (صد و بیست و یک ) پسر خاله ... (هوووو) صد و ده پسر عمو داری

روی قرنیه های بیرونی، همچنان ماهی و پلنگم من
یا که دریایی و مرا بر دوش، روز میلاد و مرگ قو داری

آنطرف در قرینه ها اما ... تو پلنگی و من پر از ماه‌ام
هی! تو که می روی شکار ماه! آب داری پتو متو داری؟

یا که مثلِ همیشه های هنوز، با لب خشک و تشنه، سیر اشکی
یا منیژه شدی و صد بیژن در پناه دو لاخِ مو داری؟

ماه‌ام اما نه قرص و مهتابم، عکس ماهی در آب مردابم
تو چه ای؟ تو چگونه ای؟ چندی؟ خبر از راه و چاه او داری؟

"محمدرضا حاج رستم بگلو"

:* :* :*
:x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 17:14

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر فرزانه عزیزم گل دختر مهربانم
الحمدالله که خوبم شما خوب باشین من هم مطمئنا خوب هستم:* :x :* :x
چشم به راهت بودم عزيزم و دلتنگ ،
دل ها پلي به همديگر زده اند
كه سنگ و آجر آن احساس است
و فولاد آن عشق ،
همچو خورشيد مي درخشد
اين پل ،
شب هاي پرستاره
سحرگاه پرمهتاب
از روي پل
رد شدنت را تماشا مي كنم .
زندگيتان هميشه بي اختلال
و سرشار از آذرخش عشق و محبت @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط محمد رضا بادره Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 23:57

نمایش مشخصات محمد رضا بادره عمه عالی عالی عالی منتظرم


@محمد رضا بادره توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 00:13

نمایش مشخصات زهرابادره سلام محمد رضا جان
خوبی عزیز عمه
ببخشید گوشی ام خرابه نتونستم این روزها باهات تماس بگیرم و صحبت کنم راجع به داستان هایت می خواستم کمی باهات صحبت کنم فردا خونه تون زنگ می زنم :">
ممنونم از اینکه داستان منو خوندی من نیز برای شما خواهان موفقیت و پیروزی هستم
قربان شما عمه ات @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط محمد رضا بادره Members  ارسال در سه شنبه 16 تير 1394 - 16:47

نمایش مشخصات محمد رضا بادره عمه جونم فدات شم من داستانم امادست اما فعلا ویرایش نشده
من خونه کم پیدا میشم شماره موبایلم داخل خصوصی براتون میفرستم

عمه من چند مطلب برا تون از طریق ایمیل فرستادم دوست دارم نظرتون راجب اون بگید
دوست دارم ماه همیشه روشن


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 13:43

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خانم بادره عزیز

بسیار زیبا نوشتید و لذت بردم.بی صبرانه منتظر ادامه ی داستانتان هستم.

خسته نباشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 17:18

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم انديشه عزيزم
حضورتان را مثل هميشه خوشحال و مسرور شدم و خوشحالم كه داستان مورد توجه تان واقع گرديد .
روز و اوقات خوشي را تجربه كنيد @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 15:13

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام خانم بادره عزیزم...دلم براتون یه ذره شده:x
داستان شروع خوبی داشت من منتظرم ادامه رو هم بخونم.
ضمنا نماز روزه هاتونم قبول باشه@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 17:22

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دوشيزه عاطفه ها دخت عزيزم حجابي نازنين
حضورگرمتان در تابستان داغ قلبم را سرشار از مهر و محبت نمود و بار ديگر به هوايتان پركشيد :* :x :* :x
خوشحالم كه داستان مورد پسند واقع شد .
همچنين نماز روزهاي شما هم مقبول درگاه حق قرار بگيرد
اميدوارم به حق اين ايام عزيز سعادتمند و عاقبت بخير بشويد .
آدينه تون زيبا @};- @};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 16:11

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب
دویت دارم بقیشو بخونم
و
دلم میخواد غافلگیرشم
:*


@اذرمهرصداقت توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 17:25

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم آذر مهر عزيزم
از حضورتان خوشحال شدم اميدوارم كه ادامه داستان همانطوري باشد كه شما دوست داريد @};-
روزخوش و اوقات به خير نازنين @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 18:11

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دورد و عرض ادب خدمت خواهر گرامی سرکار خانم بادره
بر اساس سالی که نکوست از بهارش یداست اگر قیاس کنم داستان شروع جذاب و دلنشینی داشت و ادامه ای نیکو خواهد داشت بنابر این منتظر ادامه ی ان می مانم .

برقرار باشید @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 21:58

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر برادر عزیز و استاد گرامی ام
با آرزوی قبولی طاعات عبادات و ملتمس به دعا ،
از حضور پرانرژي شما خيلي خوشحال شدم و اميدوارم در ادامه داستان نيز بتوانم توجه صاحب نظران محترم را جلب كرده باشم ، از اينكه وقت ارزشمند خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم
تندرست و شاداب باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 19:43

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام بر خانم بادر بزرگوار و مهربان
ممنون برای این داستان
بسیار لذن بردم از تعلیق خاصی که این داستان داشت...
به نظر میرسه که قسمتهای بعدی هم جالب توجه خواهد بود...
و من منتظر شخصیت پردازی بیشتر این دختر جان خواهم بود... توی اون جمله کمی شخصیت خاصی دیدم از این دختر... وقتی میگه دختر پولدارترین شهر و یک بنا؟ متوجه به یکباره گفتن این جمله نشدم...
به هر حال ممنون


@محمد اکبری هشترودی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 22:02

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي اكبري هشترودي عزيز و گرامي
حضورتان طبق معمول هميشه برايم انرژي فراوان به ارمغان آورد متشكرم
انشالله ادامه داستان نيز بتواند نظرات دوستان را جلب كند .
بله متاسفانه دختر داستان ما كمي مغرور است و متكي به پول و پله پدر ! تا ببينيم سرنوشت داستان بر او چه خواهد نوشت .
با آرزوي بهترين ايام و اوقات براي شما دوست عزيز @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 22:04

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

لذت بردم

دست مریزاد

منتظر بقیه ی داستان عا شقانه شما می مانم@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 22:19

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای فراز مند عزیز و گرامی
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما گرانقدر
ممنونم مثل همیشه با حضورتان داستانم را مورد لطف قرار دادید و زیبایش خواندید .
خواهش می کنم من هم منتظر دیدگان مهرپرور شما در ادامه داستان خواهم ماند
روزگاران شيرين و ايام بر وفق مراد انشالله @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 00:37

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت خانم بادره عزیزم
دوستان اشاره هایی کردند به خاطر جهش زمانی که در داستان دیده میشد .
چرا من نتونستم حس کنم این دختر جزو طبقه مرفه جامعه است ؟اوردن اینکه ما بنا خونه بیاریم خوب یه امر طبیعیه شخصیت تو نباید تو قالب داستان به من بگه من جزو طبقه مرفه جامعه هسم من باید اینو ببینم خودم ببینم از طرز پوشش از توصیف خونه از تیپ و حرف زدن مادر
ممنونم بانو جان
ازت گله دارم بانو جان
دلم میخاست کلی نقد کنم اما وقتی اشکالات رو تکراری میبینم دلم میشکنه . من یا هر کسی که داستانت رو میخونه ووقت روی اون میزاره دوست داره داستان بعدی این اشکالات رو نبینه اما باز هم ادبی و محاوره و رو با هم قاطی میکنی یا پرش زمانی میبینم صراحت منو ببخش عزیزم =(( =(( =(( =(( =(( =(( احساس میکنم هر چی نوشتم بی اهمیت بوده و نویسنده حتی سعی هم نکرده اشکالات رو در داستان بعدی جبران کنه که اگر اینطور بود
توی هر داستان جدید این اشکالات کمرنگ و کمرنگ تر میشد .ولی وقتی این داستانو با داستانهای قبلی مقایسه میکنم همون اشکالات به چشم میخوره .
قسمت بعدی داستان رو با دقت بیشتری میخونم به امید اینکه نویسنده برای من ارزشی قایل شده باشه
سپاس از شما و باز هم ببخشید بانو جان @};- @};- @};- @};-
دوستدار شما
یادتون نره یه دوست خوب همیشه عیب دوستشو میگه اگر تو خصوصی نگفتم به خاطر اینه حرف دل بقیه دوستانت هم همینه اما صراحت منو بزار رو زبون تند و نچسبم
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 09:58

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم ارونی عزیزم و نازنینم
از حضورتان ثمر بخشتون ممنونم
براستی نواقصاتی که در داستان مشاهده می شود عمدی نیست بي اهميت نيستم و من این روزها از شدت شتابی که در کارهایم دارم پيش آمده است و اگر
مي دانستم كه باعث رنجش قلب مهربان شما خواهم شد با عجله و بدون ويرايش آخر روي سايت نمي فرستادم
چشم من باز هم تلاش خود را مي كنم شما هم لطفا ما را همراه من باشيد @};- :* :x :* :x @};-
راجع به متمول بودن دختر قصه ما ، آنها زياد هم متمول نيستند و دختر قصه از شدت غرور خود را بالاتر از ديگران مي داند كه در قسمت هاي بعدي انشالله به اين موضوع اشاره خواهد شد البته قبول دارم كه شايد باز هم اشتباهاتي صورت بگيرد و خوانندگان آن را با نظر گذشت و اغماض خوانده و منت بر سر من خواهند گذاشت :">
در پايان از حضور آن گرامي كمال تشكر را دارم و براي تان آرزوي بهترين ها را دارم
روز و اوقات خوشي تجربه كنيد @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زینب ارونی Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 15:16

نمایش مشخصات زینب ارونی :x :x :x :x :x :x :x :x
ممنونم با نوی عزیزم
ارزوی قلبی من اینه که قلمتو هر ورز از روز قبل زیباتر ببینم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 03:45

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب محضر خانم بادره.
داستان شروع خوبی دارد . تصاویر هم طبیعی و باور پذیر است . حتمن داستان قابلی خواهد شد.


@حمیدرضا محدثی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 10:02

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود بر استاد عزيز و گرامي
ضمن آرزوي قبولي طاعات و عبادات
و التماس دعا از حضورتون پرانرژي شما خيلي خوشحال شدم ،
شما هميشه لطف داريد و اميدوارم قسمت هاي بعدي نيز در نظر دوستان ملطوف واقع شود
اوقات بسيار خوبي تجربه كنيد @};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 10:01

سلام ، منتظر ادا مه اش می مانم@};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 10:24

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای ناصرالملکی عزیز
از حضورتان و نگاه گرمی که به داستان داشته اید متشکرم
سیز باشید @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 11:17

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آنای عزیز و بزرگوار
ببخشید که دیر عرض ادب شد.
بسیار زیبا بود و منتظر ادامه آن خواهم ماند. از موضوع جالب و داستان پر کششتان لذت بردم
راستی طاعاتتان هم قبول باشه
دست مریزاد خواهر عزیزم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 22:43

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر گرانقدرم بانو اسلامی عزیزم
خواهش می کنم وجو د عزیز شما برایم نعمتي است که بودنتان مایه افتخار و سرافرازي است همينكه هستيد خدا را شاكرم @};- :* :x :* :x @};-
خوشحالم كه داستان مورد قبول افتاد من نيز در ادامهمنتظر نگاه مهربان شما خواهم بود
اوقات خوشي تجربه كنيد @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 22:46

نمایش مشخصات زهرابادره نماز روزه هاي شما نيز مقبول درگاه حق باشد
بانوي مكرمه @};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 13:33

سلام بانو
به نظر میاد داستان جالبی باشد @};-
داستان زیبایی بود @};- @};-
منتظر خواهم ماند@};- @};- @};- @};- @};-


@سید حسین توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 22:51

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي سيد حسين عزيز و گرامي
از حضور گرمابخش شما خوشحال شدم و همچنين ممنونم كه وقت ارزشمند خود را در اختيار ما گذاشتيد .
برايتان اوقاتي خوش و خرم آرزومندم @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 19:22

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر بانو بادره ی گرامی
انگار شخصیتهای این داستان رو از نزدیک می دیدم. چه مادر و دختر ساده و زیبایی خواه، و چه کارگر شهر آمده ای که حالا کمی جرأت نگاه کردن به دختری را به خود می دهند.
امیدوارم هر چه زودتر ادامه داستان رو بذارید.
:) @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 22:54

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود بر آقاي حشمتي فر عزيز و گرامي
از حضورتان متشكرم
خوشحالم كه داستان در جريان حركت خود توجه شما گرامي را جلب كرده است اميدوارم تا آخر داستان همانطوري باشد كه شما دوست داريد
برايتان ايامي زيبا و بر وفق مراد آرزومندم @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 23:47

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آنای عزیزم
داستان زیبایی بود
کشش خوبی داشت
بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم
:x :x :x :x :* :* @};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 10:26

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دختر گلم آرمیتای عزیزم
از حضورتان و وقتی که برای این اندک مبذول داشته اید متشکرم
من نیز منتظر چشمان محبت آمیز شما خواهم ماند
شاداب و سعادتمند باشید @};- @};- @};-


نام: سارا باقری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 16:34

سلام
زیبا بود.


@سارا باقری توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 18:30

نمایش مشخصات زهرابادره سلام عزیزم
از حضورتان خوشحالم و برایتان آرزوی زیبایی ها را دارم @};- @};- @};-


نام: لی کو   ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 00:29

این رو هم خوندم..
در کل خوب بود..
اما راستش از نظر من مخاطب یه جاهایش نیاز به اصلاح داره تا بهتر هم بشه
مثلا سقف چکه می کرد تو یه خونه متعلق به ثروتمند ترین ادم شهر یه چیز غریبه.. می تونستی بهانه ورود اون کارگرا رو همون مرتب کردن باغ بگی
یا مثلا اینکه کارگرا با اهالی خونه ی یه ادم ثروتمند اصولا پشت یه میز نمی شینند غذا بخورن که کارگر بخواد چشم بدوزه به دختره
می تونستی بگی وقتی دختره از مدرسه بر می گشت متوجه حضور کاگرا شد در حالی که اونی که کم سن تر بود با دیدن دختره دست از کار برداشت و تو چهره زیبای دختر خیره شده
اما نوشته نوشته توست و منطق نویسنده برای ماجراهای داخل داستان اصله.. و هرچی که نویسنده بنویسه در داستانش باور پذیر میشه به شرطی که علت و معلول خاص داستانش حفظ شده باشه هرچند که در دنیای واقعی غ ق باور باشه..
اما خوب در جایگاه خواننده که دستی هم در نوشتن داره جسارت کردم و راهنماییت کردم و همینطور از تو هم انتظار دارم اشکالات کارم رو بهم گوش زد کنی
:)


@لی کو توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 21 تير 1394 - 02:06

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر نویسنده توانا جناب لی کوی عزیز
از حضورتان ممنونم و از اینکه داستان را خواندید و با ظرافت
اشکالات آن را مشخص کرده و یادآوری کردید بی نهایت س‍پاسگذارم
هفت شهر عشق را عطار گشت
من هنوز اندر خم يك كوچه ام
بديهي است براي بهتر شدن كارهايم حضور شما را در داستان هايم مي طلبم تا با نقادي هاي شما دوستان بتوانم به سمت رشد حركت كنم
باز هم تشكرات مرا به خاطر حضورتان پذيرا باشيد
شاداب و تندرست باشيد @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.