ویراستارماهر( زنگ تفریح ۲)


آفتاب از لاي پرده خاكستري به اطاق سرك كشيد ولي من هنوز نتوانسته بودم از جاذبه رختخواب جدا شوم به ناچار بابام دست به كار شد : پسر تا كي مي خوايي بخوابي پاشو برو دنبال قرارت !
.... بابا اجازه بده كمي هم بخوابم
بابام شروع به نصيحت كرد : سحرخيز باش تا كامروا باشي پاشو اگه دير كني يكي ديگه ميره و استخدام مي شه اونوقت تو، كلاهت پس معركه اس !
ديدم بيراه نمي گه مثل جت بلند شده و حاضر شدم مادرم هم در اين فاصله سفره انداخت و ناشتايي خوردم و بعد به دنبال آدرس كاري رفتم كه ديروز از روزنامه پيدا كرده بودم .
آدرس را پيدا كرده دق الباب نمودم كليد در بازكن را زدند و من وارد ساختمان شدم سرم را پايين انداخته مي خواستم از پله ها بالا بروم كه متوجه دركوچكي شدم كه با عجله باز شد و زني سرش را بيرون آورد : پسرم !!
سرعت گام هايم را كم كرده و نگاه حاكي از سئوالم را به او انداختم ،
زن پرسيد : شما همان كسي هستيد كه براي مصاحبه اومديد ؟
گل از گلم شكفت : بله خانم خودم هستم
...پس بفرمائيد داخل
داخل اطاق شدم به همه چيز شبيه بود غير از اطاق ، مساحت آن شش متر بود و فاقد پنجره ، روشنايي آن با چراغ مهتابي تامين مي شد و يك قاليچه ماشيني نخ نما داخل آن انداخته بودند در گوشه آن مانيتوري گذاشته بودند و دو تا صنلي هم در كنار آن براي كساني كه با دستگاه كار مي كردند .
زن حدود پنجاه ساله با قيافه مهرباني كه داشت آدما را مجذوب خود مي كرد به من تعارف كرد روي صندلي بشينم . و بعد به خاطر اينكه احساس راحتي كنم مرا تند تند پسرم خطاب مي كرد .
...ببين پسرم من كاري به مداركت ندارم همين كه فهميدم تو ليسانس ادبيات داري برام كافيست
كار من با تو اينه ، من يه ويراستار حرفه اي مي خوام ، مي خوام داستان هايي كه من مي نويسم برام ويرايش كني و ادامه داد : اگر كارت خوب باشه و من از تو راضي باشم ، بعد دست خود را پيش برد و از بين انبوه كاغذ ها برگه اي درآورده و به طرف من گرفت : ببين اين فيش حقوقي منه بعد از سي سال خدمت برايم هشتصد تومان حقوق مي دن نصف حقوق من مال تو مي شه اگر كارتو خوب انجام بدي ، فوقش روزي دو ساعت با كامپيوتر من كار مي كني ،
فورا حساب كتاب كردم من هم اينجا نيام يكي ديگه مياد در ثاني از بس از پدرو مادرم پول گرفته بودم ديگه روم نمي شد حالا چهارصد تومان خوبه بازم از هيچي بهتره !
و بعد ادمه داد : اما شرط داره
: چه شرطي مادر ؟
ببين پسرم من داستان مي نويسم تو سايت داستانك مي ذارم اگر مخاطبين ايراد گرفتند براي هر ايرادي كه مي گيرند پنجاه تومان از حقوقت كم مي كنم خواستم چيزي بگم كه ميان حرف من پريد : موضوع آبروي من است ، من آدم منصفي هستم و همينطور كه تنبيه مي كنم تشويق هم داري و بعد مرا پشت مانيتور نشاند و موس را تو دستاش چرخاند : ببين اين آقاي طراح كه به هيچ وجه داستانهاي منو نمي خونه اگه تونستي ويرايش را اونقدر جذاب بكني كه ايشونو بكشونه بياد بخونه و يا اين آقاي رنجبران و يا اين خانم جعفري و خانم صداقت كه خيلي مشكل پسندن بيان داستان منو بخونن تو حقوقت براي هركدوم ده تومن اضافه مي شه و بعد موس را چرخاند : واي به حالت اين خانم اروني اگه داستان را نپسنده و يا آقاي دولت آبادي بگه نقطه و علامت نگذاشتي و يا اين خانم مقدسي ايراد بگيره خودت مي دوني و من ،
تو دو برابر تنبيه خواهي شد ،
و بعد با تحكم افزود : حالا فكراتو بكن مي خواهي استخدامت كنم يا نه ؟
من از ترس بابام كه بگه تنبلي و تن به كار نمي دي وانگهي قسم خورده بودم كه ديگه هركاري پيش بياد انجام بدم قبول كردم و با شرايط ايشون كنار اومدم در عرض چند دقيقه قرارداد دستنويس ايشان را امضا كردم و از همان لحظه شروع به كار كردم .
پس او داستاني را ازورد بيرون كشيد و گفت اينو برام امروز ويرايش كن ،
شروع به ويرايش كردم و خيلي با آنها ور رفتم نزديك ظهر كارم تموم شد و البته ايشون هم كوتاهي نكرد و در تمام اين مدت با چايي و كيك پذيرايي كرد
اون روز و روزهاي ديگر تمام شد و اولين داستان ايشون با ويرايش من روي سايت رفت ،
فردا خوشحال و مسرور پيش خودم گفتم كه لابد تشويق هاي خانم شامل حالم خواهد شد و حقوقم را به پانصد تومان مي رسانم وارد اداره ببخشيد اطاق شش متري انبار مانند ايشون شدم
چشمتان روز بد نبيند خانم با قيافه ترسناك نشسته بود و هر آن منتظر بود تا ساختمان آپارتمان را با جيغ خود سر من آوار نمايد ،
با ترس و لرز پرسيدم : چي شده مادر ؟
با عصبانيت موس را روي داستانك چرخاند :مي خوستي چي بشه فقط نگاه كن و حرف نزن ،
آقاي دولت آبادي اعتراض كرده بود : اين چه وضعشه خانم ، كو نقطه ؟ كو علامت سئوال ؟ كو علامت تعجب ؟ اين «مي شد » چيه باز دوباره !!
بعد موس رو برد روي خانم مقدسي كه نوشته بود : اي آناي ناقلاي من چقدر بهت بگم اينو بايد اينطوري بنويسي چرا اشتباه كردي دوباره ، اصلا باهات قهر قهر تا قيامت ،
خانم اروني نوشته بود : توصيه من كتاب خواني است و باز هم كتاب خواني ،
خانم بغض كرد و گفت اينا دسته گل جنابعالي هستن آقاي طراح وآقاي رنجبران وآقاي هشترودي آقاي لطف دوست آقاي پيرمرادي خانم صداقت هم كه قابل ندونستند كه حتي داستان را بخونن ،
من به خاطر اينكه خانم را دلداري بدم و هم اينكه حقوقم را نجات بدم موس را چرخاندم و نظرات خانم كبودوند پور آقاي باران دوست خانم حجابي خانم رازي خانم اسلامي ، آقاي حشمتي فر و چند نفر ديگه را نشون دادم و گفتم : ملاحظه مي فرمائين خانم اينا داستان هاي شما را تاييد كردن ديگه جاي غصه نداره !
خانم مثل فرفره از جاش پريد : چي من تو را استخدام كرده ام كه اونارو بكشي بياري والا اينا از قبل هم همينجا بودند و در ثاني الان من جواب خانم مقدسي را بايد چي بدم ؟،
و بعد با عصبانيت سيستم خود را خاموش كرد و گفت : حالا طبق قرار دادمون با اين ايراداتي كه امروز از داستان گرفتند و با محاسبه كسر حقوق اين ماه از حقوق شما چيزي نمي ماند ، اگر مايل هستين كه كارتون را ادامه بدين، با حقوق ماه بعد مي تونيد كارتون را ادامه بدين ،
وقتي ناراحتي منو ديد گفت : ببينيد آقا ، من حق دارم بيشتر از شما ناراحت شوم شما با آبروي اجتماعي من بازي كردين چيزي كه با هيچ مقياس مادي نمي شه جبرانش كرد ،...
بي سر و صدا به طرف كتم رفتم و از آنجا خارج شدم، بيرون كه اومدم ديدم جوانكي تقريبا هم سن خودم تكه روزنامه اي در دست دنبال خونه پلاك 99 مي گردد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

24

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,کیمیا مرادی ,کامیار پورسرتیپ ,همایون طراح ,کبرا قامتی ,پیام رنجبران(اکنون) ,سیدصالح علوی ,اذرمهرصداقت ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,علیرضا لطف دوست ,شهره کبودوندپور ,فاطمه مددی ,رضا فرازمند ,آرش پرتو ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,سارینا معالی ,فرهاد کوهکن ,حسین شعیبی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضا لطف دوست (28/2/1394),شهره کبودوندپور (28/2/1394),الهه سلیمی (28/2/1394),آرش پرتو (28/2/1394),زهرابادره (28/2/1394),سحر ذاکری (28/2/1394),سارینا معالی (28/2/1394),آرمیتا مولوی (28/2/1394),آزاده اسلامی (28/2/1394),م.ماندگار (28/2/1394),امیر محمد رنجبر (28/2/1394),محمد حشمتی فر (28/2/1394),رضا فرازمند (28/2/1394),فرشید طریقی (28/2/1394),فرزانه رازي (28/2/1394),ب-اسدی (28/2/1394),فرهاد کوهکن (28/2/1394),اذرمهرصداقت (28/2/1394),شهره کبودوندپور (28/2/1394),حسین روحانی (28/2/1394),ف. سکوت (28/2/1394),کیمیا مرادی (28/2/1394), زینب ارونی (28/2/1394),فاطمه مددی (28/2/1394),ابوالحسن اکبری (28/2/1394),عبدالله عمیدی (29/2/1394),پیام رنجبران(اکنون) (29/2/1394), ک جعفری (29/2/1394),ف. سکوت (29/2/1394),زهرابادره (29/2/1394),همایون طراح (29/2/1394),احمد دولت آبادی (29/2/1394),علی زارع (29/2/1394),فرهاد کوهکن (29/2/1394),آرمیتا مولوی (29/2/1394),زهرابادره (30/2/1394),م.فرياد (30/2/1394),هستی مهربان (30/2/1394),آرمیتا مولوی (30/2/1394),عباس پیرمرادی (31/2/1394),شیدا محجوب (31/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/3/1394),نعیمه میرزاعلی (1/3/1394),شیدا محجوب (1/3/1394),زهرابادره (2/3/1394),حسین خسروجردی خسرو (2/3/1394),کامیار پورسرتیپ (3/3/1394),سیدصالح علوی (4/3/1394),حسین شعیبی (5/3/1394),زهرابادره (6/3/1394),سارینا معالی (12/3/1394),سارینا معالی (22/7/1394),زهرابادره (آنا) (20/6/1396),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 14:08

سلام

=)) =)) =))


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 14:10

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور زود باشید رای بدین
سلام
یه کمکی به حقوق اون جوونک طفلی بکن;)


@آرش پرتو توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 18:25

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای پرتو عزيز
از حضورتان ممنونم
اميدوارم كه هميشه صورت تان خندان باشد و خوشحالي در زندگي تان روان @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 14:09

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
سلام آنای عزیز و دوست داشتنی
خیلی شادمون کردین واقعا زنگ تفریح خوبی بود :D :D
خانم جعفری و مقدسی هرچقدر هم سختگیر باشند در بذل و بخشش قلب و رای کوتاهی نمی کنند
این زینب عزیزم این زینب بانو خدایی قلب از زیر دستش بیرون نمیاد:D فک کنم الان یه بانک قلب داره برای نیازمندان به قلب:D
دستتون طلا
عالی بود عالی@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 18:31

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر شهره نازنينم
واااي از حضور همگي تان معذرت مي خواهم من نمي دونستم امروز اين داستان تاييد مي شود در واقع اينو براي فردا گذاشته بودم كه يه وقت ديدم منتشر شد
و الحق دوستان زحمت كشيدند و خواندند و شما نيز همچنين :)
و در اينجا مي خوام به همه دوستاني كه اسمشان را در داستان آورده ام و كساني كه موفق نشده ام اسم آنها را در داستان بياورم ولي هميشه زحمت كشيده و داستان هاي مرا مي خوانند و نقد مي كنند بگويم كه واقعا هدف من از نوشتن اين داستان فقط و فقط ايجاد يك جو شادي و خنده است و اصلا موضوع نقد و تشويق و دادن قلب و ندادن قلب نيست و خداي نكرده سوتفاهم نشود
از همه دوستاني كه داستان را مي خوانند تشكر مي كنم و دوست دارم هميشه خندان و شاد باشند @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زینب ارونی Members  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 23:38

نمایش مشخصات زینب ارونی :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
دیگه بیشتر از این نتونستم از حسابم بردارم بقیش برای فردا :x :x :x @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 08:23

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور فدااایی داری زینب جونم
خوب چون خیلی دوستت دارم سربه سرت می ذارم
دست خودم نیست دکتر هم رفتم می گه خوب نمی شی:D
شما به من قلب ندادی ولی چیزای خوبی یادم دادی و من مدیونتم همیشه:* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 14:10

نمایش مشخصات الهه سلیمی خیلی خووووووووب بوووووووووود فوق العاده بود


@الهه سلیمی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 10:19

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم سليمي عزيزم
ممنونم حديث نگاه زيباي شما را از داستانم شنيدم
متشكرم و سپاس بيكران @};- @};- @};-


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 14:21

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست خانم ارسطویی ،زن‌های داستان‌نویس ما در معرض این اتهام‌اند كه داستان‌هایشان ملال‌آور است. فكر می‌كنید چرا این‌طور است؟
فكر می‌كنم ضمن صحبت‌هایم گفتم كه یك دلیلش این است كه اعتمادبه‌نفس نسبت به جنس خودشان ندارند. به‌خاطر اینكه در ناخودآگاه قومی زن، یك تحقیر تاریخی وجود دارد كه حتی وقتی تصمیم می‌گیرد خودش قلم به‌دست بگیرد, آن تحقیری كه در ناخودآگاهش هست عمل می‌كند. انگار باز هم آن زن تحقیرشدة وجودش است كه می‌نویسد. و به‌نظر من آدم تحقیرشده همیشه ملال‌آور است. همیشه می‌گویم انسانی كه اجازه می‌دهد تحقیر شود از آدمی كه تحقیر می‌كند خیلی بدتر است. تحقیر در وجود این آدم رفته, بنابراین هویتش را به‌كلی از دست داده است. زن بودن می‌تواند خودش تبدیل به یك هویت شود, یك هویت قابل دفاع. ولی این زن هنوز نتوانسته زن بودن را به‌عنوان هویت برای خودش قبول كند. به‌نظر من, زن‌های ما به‌شدت دچار فقدان اعتمادبه‌نفس‌اند. گاهی حتی در دفاع از خودشان انگار دارند می‌گویند از اینكه زن هستند شرمنده‌اند. اصلاً چه احتیاجی به دفاع كردن هست؟ دلیلش این است كه زن را مدام در موضع دفاعی قرار داده‌اند. بنابراین بگذاریم این چیزها نوشته شود. ما زن‌ها باید به هم فرصت بدهیم و به كمك هم تحمل تاریخی مرد را زیاد كنیم. فكر نكنیم برای آنكه مورد پسند جامعة مردانه قرار بگیریم حتماً باید مثل مردها رفتار كنیم, مثل مردها حرف بزنیم. دنیای زنانه جذابیت‌هایی دارد كه می‌توانیم ذهن مردانه را به دیدن آنها دعوت كنیم. اجازه بدهیم این حرف‌ها بیان شود, حتی اگر ملال‌آور باشد. اینها عقده‌های تاریخی است كه وقتی بیان شود از بین می‌رود. و بعد، از درون آن جذابیت‌هایی كشف می‌شود كه می‌تواند تبدیل شود به هنر, به ادبیات, حتی به ادبیات بی‌جنس.

سرکار خانم بادره ، سلام

بخشی از مصاحبه خانم شیوا ارسطویی ، مدرس داستان نویسی را برای شخصیت بانوی نویسنده داستان در سایت داستانک آورده ام.
باشد تا آن بانو بداند که نویسندگانی چون زهرا بادره ، ف سکوت ، آزاده اسلامی ، شهره کبودوند و دیگر دختران و خانم های نویسنده با اعتماد به نفس خاص زن ایرانی و بدون توجه به حاشیه هایی که در محیط زن هنرمند وجود دارد ، خواهند نوشت و خوب خواهند نوشت که از میان همین دختران و زنان ، سیمین های دانشور و بهبهانی نام و نشانی والا در ادبیات ایران به نام خود ثبت کرده اند.


@علیرضا لطف دوست توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 14:46

نمایش مشخصات سارینا معالی :x :x :x :x :x


@علیرضا لطف دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 18:11

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي لطف دوست عزيز
بله با تاسف بسيار در تاريخ هميشه زن با اينكه موجودي عاطفي است و از نظر فكري با مردان برابر است به واسطه ظرافت خاصي مورد اسثمار مردان كه از نظر جسماني قوي بودند شده اند و اين موضوع بعد از طي قرون و اعصار هنوز هم بر گرده بعضي زنان سنگيني مي كند و با اينكه زنان ثابت كرده اند كه جامعه به وجود آنان است كه مي چرخد و فرزندان نيكو در سايه ماردان نيكو و شوهران موفق به همراهي زنان موفق مي شوند باز هم متاسفانه بعضي زنان نتوانسته اند هويت فكري خود راتثبيت كنند
و اين مسئوليت مهم را بايستي نويسندگان و كاتبين و افراد روشنفكر جامعه با تلاش هايي جدي خود مخصوصا نويسندگان زن كه بايد قلم خود را به نحوي به چرخانند تا هويت و جايگاه اصلي زن را به گونه اي ترسيم و تلقين نمايند تا منبعد زنان خود را ذليل تصور نكرده و به شخصيت والاي خود با ديدگاهي افتخار آميز نگاه كنند
با تشكر فراوان از شما
آرزوي سعادت و موفقيت برايتان دارم
شاد شاد باشيد @};- @};- @};-


@علیرضا لطف دوست توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 12:17

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی علیرضای عزیز که لطف شما همیشه شامل همه هست. دوست گرام یک گلایه. این نوع گفتگوها را قطع به یقین می توان از ماهنامه های ادبی و اینترنت دست یافت. با اینهمه شما زحمت بسیار می کشید که منتشر می کنید. دیروز هم مرحمت فرمودید برای من فرستادید که من انصافا لذت بردم. اما دوست گرامی نقد های زیبای خودتان را هم می خواهیم. چرا از زبان خودمان و از تجربه خودمان با تاثیر از بزرگان سخن نگوییم.


@احمد دولت آبادی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 16:01

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست احمد خان دولت آبادی ، سلام

مادرم در هنگام پخت غذا مقداری نمک کف دستش می ریزد و به غذا اضافه می کند ، هیچگاه غذایش شور و بی نمک نمی شود و هیچگاه ندانستم که آن مقدار نمک کف دستش دقیقا چقدر است.
خواهرم در آشپزخانه اش انواع و اقسام غذا سازها را دارد ، ترازوی دیجیتالی مخصوص آشپزخانه هم دارد ، انواع و اقسام کتاب های آشپزی هم دارد اما غذاهایش گاهی شور می شود گاهی بی نمک ، خورش هاش شل و سفت می شود و سوخت و سوز هم کم ندارد .
من آشپز خوبی هستم ، خانواده و دوستانم دست پختم را دوست دارند ، دست پختم حاصل سال های طولانی تنهایی است ، هرچند نمک را با میزان قاشق مربا خوری به غذا اضافه می کنم اما آنقدر غذای شور و سوخته و شل و سفت پخته ام و خورده ام که حالا اندازه ها دستم آمده است ، هنوز به خوبی مادرم غذا نمی پزم اما خواهرم عمرا به این زودی ها نمی تواند مثل من آشپزی کند.
ای کاش در همه آن سال های تنهایی نان خشک سق می زدم و به جای آشپزی داستان می نوشتم.


@علیرضا لطف دوست توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 18:09

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. شمانیز داستان هاتان باب طبع همه مان هست.همه چیز به اندازه


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 15:04

سلام.
اولشو که خوندم می خواستم سر آخر کامنت کنم آفرین بانوهمینه دوباره برگشتی به قلم دوس داشتنی خودت که ناگهان با زندگی جوانک بخت برگشته مواجع شدم =)) من اگه می دونستم ایراد گرفتن من باعث بیکاری این جوانک می شه هرگز بانو هرگز نمی اومد ایرادو بگم. =))
خدایا چه بساطی داریما ایرادو نگیم عذاب وجدان می گیریم ایرادو بگیم این جوانک از کار بیکار میشه.
البته آنای من ایرادی که در داستان قبل گرفتم مربوط به زاویه دید بود و به این جوانک ویراستار ربطی نداشتا گناه داره برش گردون:D از شوخی بگذریم قلم شما برای من فوق العاده س دوس دارم اولین بار با چه قلمی شما رو کشف کردم با همون قلم بازم ببینمتون شما عالی هستید پس نگران ایراد ها نباشید و بکارتون ادامه بدید البته با دقت
سپاسگزارم از تو آنای مهربون من شهرزاد قصه ها که برامون می نویسی خودتون بهتر می دونی که از داستان هاتون انرژی می گیرم موفق باشید. :x :x :x :* :* @};- @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 10:33

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر متين عزيزم
بعضي از دوستان با نگاهشان و بعضي با قلم شان و بعضي با سخن شان مرا مي نوازند
نواختني زيبا كه هيچ قيمتي نمي شود براي آن تعيين كرد
شما عزيزترين وجود من در داستانك هستي چه روزهايي كه داستان مي نوشتم و منتظرتان مي نشستم و شما هم خودتان را به موقع مي رسانديد و با نقد زيبايتان آن را به مقصد مي رسانديد :* :* :)
صادقانه بگويم اگر نويسنده اي (البته به من نمشود نويسنده اطلاق كرد حمل بر خودستايي نشود)رشد كند بدانيد كه حتما و حتما چند نفر آدم موفق هستند كه او را با نقد هاي صحيح و بدون تعصب ياري مي كنند البته اين نظر شخصي من است @};- @};- @};-
قربان شما بروم كه اين بار هم خودتان را به موقع رسانديد
اما اين بار يه داستان سياه نوشتم كه دارم روش كار مي كنم نمي دانم نقد و بررسي آن چه خواهد بود ؟
نه عزيزم شما راحت نقد بكنيد و ايراد بگيريد من حقوق آن جوان (جوونك درون خودم) را خودم به موقع پرداخت مي كنم و در واقع در داستان خودم را مورد هجمه قرار دادم كه بعضي مواقع واقعا خسته مي شوم و به كارهاي نوشتن كمتر مي پردازم
آرزوي من شادي روزافزون و سعادت ماندگار شماست @};- @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x :)


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 15:15

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
اگه میدونستم حقوق اون جوان معصوم را نمیدهید لایکتون نمیکردم:(
شوخی کردم(از نوع بی مزه)=))
من یه مدت رو تعداد قلبهام حساس بودم. بعد شروع کردم بخودم قلب دادن. فایده نداشت. چون بازم کم بود. گفتم با خودم خلوتی کنم و نفسم را به این قلبهای الکی مشغول نکنم. الان دیگه داستان که میذارم امتیازدهی را غیرفعال میکنم.خیلی راحتتر شذم.اعتمادبنفسم هم بالا رفته. ;)
خانم بادره عزیز
زنگ تفریح دلچسبی بود.لذت بردم.سپاس از موج مثبتی که به ما دادید
@};- @};- @};- :x :x :*


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 10:42

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم اسلامي عزيزم
بله جوون هاي امروزي با مدرك ليسانس و دنبال كار و امثال من هم كه در جامعه زياد است و دارند سواستفاده مي كنند =))
ديديد كه حقوق اونو با چه شيوه اي كشيدم بالا =))
اصلا همه نقشه بود كه حقوق ندهم
مي بينيد انسان اگر خدا را نشناسد و وجدان نداشته باشد چه كارها مي كند
بگذريم رفتيم تو فلسفه بافي =((
عزيزم وجود شما برايم حكم طلاي نابي دارد كه برايم خيلي عزيز است و گرامي
اين قلب و دل و قلوه همش بهانه است بي خيال آنها
فقط شاد شاد باش و اوضاع بر وفق مراد انشالله @};- @};- @};- @};- :* :x :)


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 15:28

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام خانم بادره عزیزم
عالی بود =)) =)) =))
:x :x @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 10:44

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر مهربان ماندگار عزيزم
خيلي خوشحال شدم كه بر لب تان گل خنده كاشتم
اميدوارم هميشه شادمان باشيد
سعادتمند نيز باشيد @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 15:35

نمایش مشخصات سارینا معالی هی رفتم اومدم

میخوام نظر بزارم نظرم نمیاد

حرفی هم ندارم بزنم
یکی میبوسمتون میرم:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@سارینا معالی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 10:46

نمایش مشخصات زهرابادره سلام ساريناي من
اما خيلي خوب محبتت رو تو قلب من كاشتيا عزيزكم
ممنونم از خدا مي خوام كه سعادت و موفقيت را براي تو همچون آب روان گرداند
من هم مي بوسمت @};- @};- :* :* :* :* :x :x :)


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 17:17

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

همه را گفتید به جز آقا محمود آن بیشتر ایرا د می گیره

اگه به خاطر من وتشویق من به ان جوانک چیزی اضافه می دهید بسم الله از همین الان پنجاه تومان اضافه کنید.داستان شما زیبا بود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 18:35

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي فراز مند عزيز
بله واقعا به جا گفتيد خيلي دوست دارم آقاي لچي ناني را در داستان هايم ببينم بالا هم معذرت خواست نتوانستم همه دوستان را جايگزين كنم ولي جدن چشم به راه همگي هستم @};- @};-
مخصوصا اين روزها شديدا به شوخي هاي دو قلوها عادت كرده ام و مرتبا مي چرخم و آنها را مي خوانم
هميشه شاد باشند اگر هم به ما سر بزنند كه مايه افتخار خواهند بود
شاد باشيد و تندرست @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 18:23

نمایش مشخصات فرزانه رازي =))
درود.
عالی...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 10:49

نمایش مشخصات زهرابادره سلام فرزانه عزيزدلم
ازتون ممنونم كه اين اندك را از من قبول كردي =))
فداتون بشوم ديروز نتونستم با شما كمي بيشتر صحبت كنم ولي امروز حتما جبران مي كنم
برايتان شادماني روزافزون آرزو مي كنم
بخته ور اولون قيزيم @};- @};- @};- :* :x


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 18:36

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام بر خانم بادره ای که از همه جا ساده و زیبا می نویسند.
من قبل از نوشتن داستان، شعر می نوشتم و معلم ادبیاتم به جای توضیح دقیق فقط ایراد می گرفت. هر چند اون زمان هنوز درباره وزن و هجا و... چیزی نخوانده بودیم. این ایرادات با بیماری صرع همراه شد و ناامید بودم که از شعر بی خیال شدم. 2سال پیش هم داستان بلندی نوشتم و وقتی برای دوستی فرستادم گفتند: «این داستان هست اما از نظر ادبی نمیشه بهش داستان گفت!» باز ناامید شدم. به خودم گفتم: «بی خیال. من می نویسم و حرفم رو توی وب می ذارم. خوششون اومد چه بهتر. نیومد هم خلاصه حرفمو زدم.» اتفاقی داستان اول رو شخصی که می خواستم پسندیدند و وقتی اینجا آمدم هم از یک بی تجربه خوب گفتند. همین امیدی شد که می تونم. حالا هم می بینم هر موقع روی طرح زیاد کار می کنم و داستان رو به قول خانم مقدسی چند بار می خونم تشویقها بیشتره.
قبلا فقط داستان می خوندم تا داستان نویسی رو یاد بگیرم اما کتاب "هنر داستان نویسی" از ایراهیم یونسی خیلی کمکم کرد تا داستان رو بهتر بشناسم و روی داستانها دقت کنم.


@محمد حشمتی فر توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 11:03

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي حشمتي فر عزيز و گرامي
از حضورتان كه خيلي خوشحالم
اما موضوع بر مي گرده به نقدي كه دوستان انجام مي دهند
نقد دقيق و از روي ادله و همچنين تشويق به جا باعث مي شود كه نويسنده رشد پيدا كند كه اتفقا در جواب خانم مقدسي من اينو كاملا نوشتم
يك ايراد بي جا و به جا شايد براي كسي كه نظر مي دهد چيز ي نباشد براي براي يك نويسنده سرنوشت ساز است و معللم شما مي توانست شما را با راهنمايي دقيق خود موجبات پيشرفت شما را فراهم كند ولي متاسفانه باعث شد كه شما براي هميشه با شعر خداحافظي كنيد
ولي در داستان نويسي الحمدالله خيلي پيشرفت داريد
حتي آقاي دولت آبادي گفتند كه در پي چاپ كتاب خود هستيد انشالله ما هم چشم انتظار هستيم
وقتي يكي مي تواند بنويسد رسالت دارد كه بنويسد و بايد بخواند و بخواند و بعد انتقال بدهد
بله من نيز اصول داستان نويسي را مي خوانم كه باز هم مديون آقاي دولت آبادي هستم كه اين كتاب هارا به من رساندند و تشكر از اين بابت دارم
از حضور شما گرامي كمال تشكر دارم
شاد شاد @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 11:06

نمایش مشخصات زهرابادره راستي آقاي دولت آبادي دوروزه تو سايت نيست
زنگ بزنم ببينم كجاست ؟:)


@زهرابادره توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 13:01

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بانو . اومدم. رفتم شبکه دو برای یه کاری.بعدشم رفتم ارشاد یکی دو تا مجوز صادر شده بود بگیرم .


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 16:22

نمایش مشخصات زهرابادره درود بر شما
خیلی خوشحالم از دیدنتون
همیشه باشید انشالله @};- @};- @};-


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 19:20

نمایش مشخصات ب-اسدی سلام خانم بادره عزیزم
عالی بود دست مریزاد شادمون کردید.@};- @};- @};- @};-


@ب-اسدی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 16:26

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم اسدی عزیزم
از حضورتان ممنونم
امیدوارم که در پازل زندگي تان شادماني را بچينيد
از حضور همگي دوستان به خاطر تاخير در جواب پوزش مي طلبم
تندرست و سعادتمند باشيد @};- @};- @};-


نام: فرهاد کوهکن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 19:25

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن سلام زهرا بادره خانم محترم
اگه اجازه بدین من داستانو لایک می کنم در جهت حمایت از جوانان بی کار ودر جستجوی کار چون همین کار در همین حد هم و با این حقوق اندک هم واقعا برا بعضیا غنیمته
در ضمن لطفن نگذارید به گوش دختر خانوما برسه چون در اسرع وقت 2500نفر خانم داوطلب پیدا میشه که با یک چهارم همون حقوق و تضمین بالا رفتن لایک و استاندارد و حتی تضمین اینکه خودشون داستان بنویسن و به نام شما منتشر کنن حاضرن بیان سرکار و حقوقشونم قسطی بگیرن!!!
اونوخت اون جوون بیچاره سرش تا ابد بی کلا می مونه

طرح جالبی بود خانم

چاااااق باشید @};- @};- @};- @};- @};-


@فرهاد کوهکن توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 16:32

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي كوهكن عزيز
=)) =)) =)) =))

از خدا مي خواهم به دست قدرت خويش مشكل بيكاري جوانان را حل كند
به خدا دل من هم هميشه براي اين نيروهاي جوان كه دوست دارند كار كنند مي سوزه
خيلي لطف كردين با حضورتون خوشحالم كردين
دلتون شاد باشه
وجودتون قبراق
@};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 19:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام خدمت خواهر گرامی سرکار خانم بادره .
باعث افتخار بنده است که جزو خوانندگان داستانهای شما باشم !
ممنون بخاطر لطف های بی شمارتون و بخاطر مهر مادری و مهربانی که در فضای سایت منتشر می کنید

برقرار باشید @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 16:36

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و گرامي
حضورتون طبق معمول هميشه برايم شادي را هديه داد متشكرم @};-
خواهش مي كنم من معتقدم جوانان اين دوره بسيار پاكدل و با استعداد و صادق هستند و لطف خداوند است كه من با گروهي از ايشان آشنا شده ام و از ته دل دوستشون دارم براي همگي و براي شما استاد معظم آرزوي بهترين ها را دارم
شاد و تندرست باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 19:38

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت :D

من خیلی:D است


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 19:57

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور آذر جوننننیم سلام
زود عکس پروفایلتو عوض کن قلبم گرفت
البته از رنگ سیاه خوشم نمیاد یه وقت فک نکنی از چادر بدم میاد:D


@شهره کبودوندپور توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 23:14

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت فعلا فازمان این است
چادر
فقط هم مشکی:D
خانواده سخت مخالفنو دوستان مسخره میکنن
اما دلم میخواد نقابم بزم
اخخخخخخخخخخخخخخخخخخ نمیدونید چه فازی داره

مطمئنم چادر دوست دارید;)
چون میدونم ب شهداعلاقه دارید
دو دوز:D


@اذرمهرصداقت توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 16:38

نمایش مشخصات زهرابادره سلام عزيزم
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-
:)
:*


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 20:29

سلامممممممم خانمی عزیزم...
خیلی جالب بود من که چند دقیقه خندیدم از ته دلم:D
سوژه جالبی به ذهنتون رسیده و جالب تر هم نوشتین..ممنون که هستین مادر مهربون و خوش قلب سایت داستانک..
دوستون دارم:* :* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 16:46

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر گل عاطفه ها خانم حجابي عزيزم
منم خوشحال شدم كه موفق شدم شما را بخندونم
خواهش مي كنم به خدا مهر همه شما چنان در قلبم افتاده كه بهترين لحظات من وقتي است كه به سايت
مي آيم و نوشته هاي مهر آميزتان را جوابگو مي شوم
ممنونم دختر مهربانم حضورتان را خيلي نزديك حس كردم
شاد و سعادتمند باشيد
@};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 23:29

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام خانم بادره
خعلی داستان جالبی بود
@};- :) @};-


@فاطمه مددی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 16:48

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم مددي عزيزم
خيلي ممنونم كه وقت خود را در اختيارم گذاشتيد اميدوارم اين اندك مورد قبول افتد
شادي روزافزون داشته باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 23:37

نمایش مشخصات زینب ارونی :D :D :D :D :D :D :D :D :D :D :D
سلام به زهرای عزیزم
بانو جان چرا به این جوون سخت گرفتی ؟:( :( :( :( :(
دلش رو شکستی
حالا من یه چیزی گفتم .شما به روش نمی اوردی
امان از دست این نویسنده های حقوق بگیر که همه چی رو توی پول میبینن [-( [-( [-( [-(
جوون کجا میری بیا پیش خودم ماهی هشتصد هزار تومان دستمزد میدم به شرطی که:
خانم بادره دل کسی رو توی سایت بشکنه
داستان کسی رو نخونه [-( [-( [-( [-( [-( [-(
با لحن مهربانانه و رفتار خوبش کسی رو مجذوب خودش نکنه :x :x :x :x :x
خوب بانو جان من نقشمو خوب بازی کردم اخه جزو کارکتر های شما بودم :D :D :D :D
در ضمن شاید بالاخره جونکی به استخدام شما دربیاد اما برای من هرگز چون خانم بادره بهترینه
ممنونم عزیزم @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 17:05

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم اروني عزيزم
=)) =)) =)) :*
عالي خيلي عالي
اعتراف مي كنم ضمن اينكه نويسنده زبردستي هستين بازيگر زبده اي نيز مي شدين
بله عزيزم شما لطف دارين چكار كنيم زمانه كاري كرد كه ما هم با يه تير دونشان بزنيم هم يه داستانك نوشتيم و هم حضور دوستان را كاملا محسوس كرديم :D ;) :x
قربون مهر شما بروم براي من نيز هيچ كس جاي شما را نمي گيرد اينو جدي مي گويم و همچنين در تمامي واژه هايت لطف و محبت شما را دريافت نمودم هميشه چشم به راهتان خواهم بود
شادماني روزافزون و سعادت ماندگار داشته باشيد @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :*


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 00:43

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر سرکار خانم زهرا بادره گرامی و بزرگوار
خب اول شکر خدا که فرصت های شما قدری وسعت دارد که درون سایت هم با دقت در نظر دارید.
بعد لذت زمان در آن حس تازگی عطر گلی داره که روی بوته استشمام می کنی.
و بعدتراینکه کارآفرینی را آسون فرمودید خوبه.
و در آخر روانی و سادگی و مواجهه را باید تبریک گفت، مواجه کردن کننده کار با ناقدان و مخاطبان و انتظاراتشان.
این را یواش میگم کمی درسطح رفتید و احتمالا تعجیلی بوده!
شاد و سلامت و سربلند باشید
@};- @};- @};- @};- [-( [-( [-( @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 17:13

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي عميدي عزيز و گرامي
بله كاملا درست مي فرمائيد تعجيل يكي از نقاط ضعف من است مخصوصا در داستان نويسي كه نياز به صبر فراوان دارد
خواهش مي كنم اين نظر لطف شماست كه داستان را با نواقص هايش مورد عنايت قرار داديد @};- @};- @};-
اين روزها كار پيدا كردن سخت شده ولي نگه داشتنش خيلي سخت تر :D
باز هم از حضور شما كه برايم انرژي فراوان هديه داد
متشكرم
شاد شاد باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 07:18

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام خانم بادره عزیزم
حسابی غافلگیر شدم ....خیلی خوب بود
به نظرم هرچه رو داستان سخت گیری بشه باعث میشه اون اثر بهتر شکل بگیره و این یعنی داستان خوب ....
دستتون درد نکنه خانم بادره جان ..کلی لذت بردم
خسته نباشی @};- @};- @};- @};- @};- :* :* :* :*


@آرمیتا مولوی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 17:17

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم آرميتاي عزيزم
خيلي خوشحالم كه اومديد ممنونم عزيزم
بله عزيزم من كاملا با شما موافقم و اگر نقد ها نباشند چگونه به نقاط ضعف و قوت خود پي خواهيم برد ؟
اين فقط براي آن بود كه كمي دوستانم را خوشحال كنم و جدا از اين به بعد اگر انتقاد نكنند ناراحت خواهم شد
برايتان سعادت و شادابي آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 08:48

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوباره
یه چیزی یادم رفت بگم
یعنی ....ته ته ته موج مثبتین


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 16:50

نمایش مشخصات زهرابادره @};- @};- @};- @};- :x
@};- @};- @};- :*
@};- @};- :x
@};- :*
:x
:*


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 10:29

نمایش مشخصات همایون طراح درود

عجب ویراستار ماهری دارید بانو!:D

@};-

سبز باشید


@همایون طراح توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 17:22

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي طراح عزيز
از حضورتان خيلي خوشحال شدم اميدوارم استمرار پيدا كند
ما يه استادي داشتيم كه هميشه دائما تو كلاس سجع صحبت مي كرد كه سخن امروز شما مرا ياد اون انداخت
هرجا هست سلامت باشند
شما هم هميشه شادمان و سعادتمند باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 10:53

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر بانو بادره نازنین@};-

بانو، خواهش می کنم ویراستار را به خاطر من، حداقل!! اخراج نکنید!!!:D :D
باور کنید پایان داستان، عذاب وجدانی بس سهمگین ، نصیبم کرده.... :(

پیشکشتان با عشق واحترام:
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 17:29

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم جعفری عزیز و نازنینم
خواهش می کنم می دانم که عادت عرفا ست که شدیدا دلسوز هستند و نمی خواهند به قدر سر سوزنی کسی را ناراحت کنند من هم به خواسته شما احترام گذاشته و هم اینک برش می گردونم :D :)
همه دوستان نشون دادند که واقعا برای شخصیت های داستان ها که در تخیل نویسنده ها زندگی می کنند و در واقع به خواست همدیگر احترام و ارزش فوق العاده ای
می گذارند و این یعنی احساس قوی که لازمه نویسندگی است @};- @};-
خانم جعفری عزیزم واقعا دوستتون دارم و امیدوارم که همیشه شادمان باشید @};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 17:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور کاف بانوی عزیزم
سلام
دلتنگت بودم و دوست داشتم احوالت را بپرسم مهربانِ پر رمز و راز:* :* :* :x :x :x @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 12:13

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. در نمایشگاه هم به شما و خانم کبودوند گفتم باید سلاخی بشویم از نوع خوب در چهار چوب رفتار صحیح اجتماعی و همرا با دلیل.خانم بادره از اینکه در این داستان به مخاطب فهماندی موافق و مخالف وجود دارد بسیار ممنونم. از اینکه گفتی هرکس سلیقه ای دارد ممنونم. بله باز هم اگر این متن شما اگر ایراد بزرگی داشت دوباره سلاخی ادبی می کردم. حیف که خانم کبودوند گفت رای بدید که بره پول تو حسابش وگرنه یک سلاخی دیگه هم میگردم. که اول داستان نیای اول از ماه و خورشی بگی بعد بری سراغ خوابیدن رو تختخواب . چهار پاراگراف اول باید جاشون عوض می شد. ورود به قصه اولین نکته ای است که باید ذهن مخاطب را خسته نکند. ایندفعه را هم فقط بخاطر دوستان و اینکه زحمت کشیدی دوستان را همراهی کردی و بخصوص بانو شهره.سپاس بانو. داستان اولی گیراتر و کشنده تر بود. اما این هم در نوع خودش یک نگاه اجمالی و در عین حال انتقادی بود به دوستان. و بنظرم آموزشی.


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 17:40

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای دولت آبادی عزیز و گرامی
بله نمایشگاه و سخنانی که در آنجا رد و بدل شد و از تجربیات همدیگر استفاده کردیم هنوز فراموش نکرده ام
و واقعا بر هر کدام از دوستان که می توانند نقد کنند و داستانی را سلاخی کنند وظیفه است که باید انجام بدهند زیرا که برای رشد و تعالی لازم است
الان که دقت کردم داستان را اگر از آن منظر می نوشتم به مراتب گیراتر و جذاب تر می شد من باز هم از حضور شما تشکر می کنم و امیدوارم که همیشه مرا مورد لطف و مرحمت از نوع انتقاد قرار دهید
و در ضمن روزی که سایت تشریف ندارید جای خالی شما کاملا احساس می شود پ‍س لطفا همیشه باشید
شاد شاد باشید @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 17:42

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
یکی از بهترین روزهای زندگیم بود
از آشنایی با شما و آقای دولت آبادی، یار دیرینه من و کتاب بسیار مفتخرم بانوی بزرگوار
اول سلامتی و دیگر فتح قله های موفقیت شما دوبزرگوار آرزوی من است@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 18:00

نمایش مشخصات زهرابادره سلام دوست بسیار عزیز و گرامی ام
بله دوستان خوب و یاران موافق نعمتی بس عظیم هستند
که خداوند بر من لطف داشتن تان را داد س‍پاس بيكران @};- @};- @};-
من هم همچنين ارادت و خلوص خودم را از راه دور به حضور شما و آقاي دولت آبادي گرامي ارسال مي دارم و بيصبرانه منتظرم كه روزي ديگر خاطره روزي فراموش نشدني را رقم بزنيم
با آرزوي بهترين ها
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 15:19

سلامی مجدد بر خانم بادره
داستان فوق العاده ای بود .@};- @};- @};- @};-
حقاً لذت بردم و بسی خندیدم ، خنده که چه بگویم بیشتر شبیه به قهقهه بود @};- :D :D @};- @};- @};-
درود بر شما@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سید حسین توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 18:30

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مجدد من نیز بر شما باد
تشکر می کنم که هر دو داستان را خواندید شما لطف دارید @};-
خوشحالم که کمی خندیدید این هدیه کوچکی است به شما جوانان نازنین ،
اميد كه از دست خداوند هديه هاي بزرگ زندگي تان را بگيريد
سعادت در برابر شما سر تعظيم فرود آورد @};- @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 17:08

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

درود بر شما بانو@};-


من و داستان شما!؟!!؟

کاراکتر خوبی نیستم خانم بادره.:D

سپاس از لطف شما@};-


@عباس پیرمرادی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 00:53

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای پيرمرادي عزيز
از حضورتان ممنونم و اميدوارم اين كارت دعوت را از ما بپذيريد و جز خوانندگان داستان ما باشيد =))
درود بر شما و سیرت نیکتان
شاد شاد باشید @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 22:50

صادقانه بگويم اگر نويسنده اي رشد كند بدانيد كه حتما و حتما چند نفر آدم موفق هستند كه او را با نقد هاي صحيح و بدون تعصب ياري مي كنند . در شما و خانم مقدسی نظر من هم همین است . زیبا و موفق باشید @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 00:58

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای ناصرالملکی عزیز
بله من همیشه گفته ام و باز هم می گویم هرکدام از نظرهای دوستان برایم همچون پله اي است كه مرا به صعود كمك مي كند و من در آينده اگر خدا بخواهد و به اهدافي كه در نظردارم اگر برسم خود را مديون دوستاني خواهم ديد كه با نگاهشان مرا ياري نمودند
از حضورتان ممنونم
شاد شاد باشيد @};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 20:14

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم بادره گرامی
داستان بسیار زیبا و خوبی بود
موفق باشید@};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 10:35

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي شعيبي عزيز
از حضورتان و نگاه نيك انديشتان متشكرم
برايتان روزي خوش و خرم آرزومندم
شاد باشيد @};- @};-


نام: کبرا قامتی   ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 00:17

سلام وعرض ادب بر شما استاد بزرگوار خانم بادره عزیز
واقعا داستان هایتان به من انرژی می دهد.همیشه داستانهایتان را دنبال میکنم تا هم از خواندنشان لذت ببرم وهم بیاموزم.
موفق وپایدار باشید...زهرای دوستداشتنی@};- @};- @};-


نام: کبرا قامتی   ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 00:18

سلام وعرض ادب بر شما استاد بزرگوار خانم بادره عزیز
واقعا داستان هایتان به من انرژی می دهد.همیشه داستانهایتان را دنبال میکنم تا هم از خواندنشان لذت ببرم وهم بیاموزم.
موفق وپایدار باشید...زهرای دوستداشتنی@};- @};- @};-


@کبرا قامتی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 7 خرداد 1394 - 08:10

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم قامتی عزیزم
نازنین دخترم
من هم وقتی کامنت سرشار از مهر شما را دیدم برای نوشتن و ماندن روحیه گرفتم
محبت یگانه سرمایه ای ست که فنا نمی پ‍ذیرد
لطف شما را دوست دارم
متشكرم
شاد باشيد و سعادتمند @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.