تنديس تنها(اعدام)



امروز از صبح در ميدان ولوله عجيبي برپاست قبل از طلوع خورشيد عده اي از مردم آمده و براي خود جا گرفتند، جرثقيل بزرگي آورده و در وسط ميدان جا گذاشتند ، تني چند از نوجوانان پاي خود را روي زانويم گذاشته و روي دوشم نشستند !!
بعضي ها خيلي خوشحال بودند بايد امروز روز مهمي باشد جشني يا شايد
مهمان متشخصي قرار است بيايد هر چيز كه باشد من از شادي انسان ها خوشحال مي شوم صحبت دونفري كه روي دوشم نشسته اند توجه مرا جلب مي كند ،
...ميدوني براي چه اعدامشون مي كنند ؟
...آره يكي قاتلي هستش كه دوستش را كشته و دومي هم قاچاقچي مواد مخدر بوده !
... دو نفرند ؟
.... نه سه نفرند يكي هم مي گن شرور و دزده ، باقيشو خدا مي دونه ،
از حرف هاي آنان چيزي سر در نمي آورم اعدام چيه ؟ اگر چيز بدي هست چرا مردم شادي مي كنند ؟
هادي بيايد همه اينها را برام توضيح مي دهد ،
از دور صداي ممتد بوق اتومبيلي ميايد دو نفري كه دوشم نشسته اند با هيجان فرياد مي كشند : محكومين را آوردن ...
صداي گريه كودكي آنجا را متشنج مي كند سپس در ميان شلوغي گم مي شود ،
دست همه مردمي كه آنجاهستند همزمان به طرف جيب هاي خود مي رود و بعد با گوشي همراهي كه دارند مشغول تصوير برداري مي شوند ،
هنوز هاج و واج مونده ام نمي دانم چه خبرست صداي تاپ تاپ قلب دونفري كه روي دوشم نشسته اند توي گوشم طنين انداز است احساس مي كنم شاهد صحنه
ترسناكي خواهم شد ،
چندنفر كه صورت هايشان را كاملا پوشانده اند به طرف اتومبيل پليس مي روند و سه نفر را كه پاهايشان در غل و زنجير است به طرف چرثقيل كشان كشان
مي برند ، وحشت در چشم هر سه نفر موج مي زند يكي از آنها لا ينقطع گريه
مي كند ديگري مثل افراد گيج و منگ نگاه گريزان خود را روي مردم
مي چرخاند و سومي مثل بيد مي لرزد ،
خيلي دوست دارم هادي اينجا بود وبرايم مي گفت قراره چه اتفاقي بيافتد !
به ناگهان صداي چند نفر ميدان را در بر مي گيرد : آقا عجله كنيد ما كار و زندگي داريم ، ناگهان مردان نقاب زده به طرف آن سه نفر نگون بخت هجوم مي آورند و آنها را به طرف جرثقيل پيش مي برند ،
چند متر آن طرف تر صداي آه و ناله زني اعصابم را به هم مي ريزد ،
... نكشيد نامردا ، اون فرزند منه ، اون بي گناهه ، اون به خاطر شكم گرسنه من و بچه هاي يتيمم دزد شد او نمي خواست دزد بشه ....و به دنبال آن روي خود را چنگ انداخت و نقش زمين شد ، عده اي با ترحم به او نزديك شدند و خواستند كمكش كنند ولي او دست همه را كنار مي زد و فرياد مي كشيد :
بياييد مرا بكشيد اون كسي كه بايد تاوان پس بده من هستم ...
اولين محكوم را روي جرثقيل گذاشتند كه حالا فهميدم پسر اين زن است ، دلم
مي سوخت نمي دانستم مي خواهند چكار كنند ، مادر پسره گفت نكشيد ، من زياد ديده ام كه انسان ها حيوونا را مي كشند ولي نديده بودم كه همديگر را بكشند ،
پسره مثل ابر بهار گريه مي كرد و مادرش هم ناله مي كرد هيچ چيزي نتوانست دل آن مردان نقاب پوش را به رحم آورد و آن پسر جوان را كشتند ،
طناب را به گردن او انداختند و او را بالا كشيدند چشم هاي پسره مثل قورباغه از حدقه دراومد او بيهوده دست و پا مي زد ،
تمامي كساني كه اونجا بودند اكنون سكوت كرده و با چشماني كاملا باز به صحنه نگاه مي كردند بعضي هاشون حتي پلك هم نميزدند ،
صداي خرخر آن بخت برگشته در ميدان طنين انداز بود ، كمي نگذشته بود كه
دست هايي كه تا لحظه اي پيش تكان مي خورد و انگار به دنبال دست آويزي
مي گشت تا خود را نجات دهد شل و وارفته در كنارش افتاد ، عده اي مادر او را كول كرده و او را از آنجا بردند ...
به قدري در ميان همهمه مردم گم شده بودم كه آمدن هادي را نديدم يك وقت ديدم كه هادي هم در كنار من ايستاده واشك مي ريزد ،
خيلي عجيب است آمدن هادي من كه نديدم هيچ ، انگار هيچ كس نديده بود هادي كه از دست مردم هميشه در حال فرار بود و آنهايي كه در پي فرصتي بودند تا او را دست بياندازند و برايش بخندند اكنون توجهي نمي كردند و منتظر كشته شدن انساني توسط انساني ديگر بودند ،
وقتي دومين جوان را به دار آويختند من به هادي نگاه كردم او هم مثل اون مادر بيچاره گريه مي كرد كساني كه آنجا بودند به او با تمسخر نگاه كردند و شانه بالا انداختند و بعد از اعدام كردن سومين اعدامي مردم كه خسته شده بودند به طرف خانه هاي خود حركت كردند ،
كمي بعد ميدان در سكوت فرو رفت همه به خانه هاي خود رفتند پيرمردي در صندلي كنار حوض نشسته بود و با خود حرف مي زد ، هادي به كنار او رفت و با چشماني كه تاسف و همدردي در آن موج مي زد به او نگاه كرد ،
پير مرد هادي را در بر گرفت و شروع به گريه كرد و بعد به هادي گفت :
هادي بشين كمي امروز با تو درد دل كنم ، امروز ديدم كه تو تنها كسي بودي كه در مرگ پسرم با من شيون زدي ، پاكي و معصوميت را در چشم هاي تو مي بينم بگذار هادي برايت بگويم چه بر من گذشت تا شايد اندكي تسلا پيدا كنم ،
آن نامردان كه پسر مرا به بالاي دار فرستادند به عوض كسي فرستادند كه ميليون ها پول خرج كرد و جان خودش را خريد و در عوض پسر بدبخت مرا كه ساده بود و با حيله پاي او را به اين بازي كشانده بودند بالاي دار فرستادند تا بتوانند وجدان خود را آرام كنند و به همه بگويند كه مجرم را به سزاي اعمال خود رساندند ،
پيرمرد دستمالي از جيب خود در آورد و اشك خود را پاك كرد و ادامه داد : و آن ديگري كه اعدام شد من در راهروهاي زندان مادر او را ديدم كه ناله مي زد و به همه مي گفت : ايها الناس پسر من سال ها پيش كه بچه اي بيش نبود سر دعواي كودكانه اي دوست خود را كشت به او عمر دوباره و فرصتي ديگر بدهيد ولي هيچ كس حرف او را نشنيد يا شنيدند وگوش نكردند ،
و اينگونه خود را عاقل مي پندارند او نفهميد و كشت ، اين فهميد و كشت ، درد من اين است كودك من ،
بعد هادي را در آغوش كشيد و اندكي بعد با شانه هايي لرزان به راه افتاد و رفت .
هادي به طرف من آمد و در كنارم نشست او ساعت ها مثل من به طرفي خيره ماند بدون آنكه حرفي بزند و يا حركتي بكند و بعد از مدتي در حالي كه خميازه مي كشيد بلند و رفت .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.4 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

عباس پیرمرادی ,محمد حشمتی فر , فیلوسوفیا ,علیرضا لطف دوست ,سلمان ارژن ,شیدا محجوب ,محمد مهدی کریمی ,نعیمه میرزاعلی ,آرش پرتو ,فاطمه مددی ,فرزانه رازي ,سعید طاعی ,کیمیا مرادی ,آرمیتا مولوی , ک جعفری ,ساناز ﭘيري ,سبحان بامداد , ناصرباران دوست ,امید ناظمی ,شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید طاعی (8/11/1393),آرمیتا مولوی (8/11/1393),علي طرهاني نژاد (8/11/1393),زهرابادره (8/11/1393),آرش پرتو (8/11/1393),سلمان ارژن (8/11/1393),فرزانه رازي (8/11/1393),شهره کبودوندپور (8/11/1393),فاطمه رنجبر (8/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (8/11/1393),مجتبی یوسفوند (8/11/1393),یوسف رحیمی (8/11/1393),مریم پورهادی (8/11/1393),انسیه زمانی (8/11/1393),شايسته دولتخواه (8/11/1393),رضا فرازمند (8/11/1393),نعیمه میرزاعلی (8/11/1393),فاطمه مددی (8/11/1393),احمد دولت آبادی (8/11/1393),شیدا محجوب (8/11/1393), ناصرباران دوست (8/11/1393),سبحان بامداد (8/11/1393),عباس پیرمرادی (9/11/1393),آریامنتقد (9/11/1393),فهیمه سلطان زاده (9/11/1393), ناصرباران دوست (9/11/1393), زینب ارونی (9/11/1393),حسین اسکندری (9/11/1393),امیر یزدی (9/11/1393),سحر ذاکری (9/11/1393),محمد مهدی کریمی (9/11/1393),ساناز ﭘيري (9/11/1393),امید ناظمی (10/11/1393),علیرضا لطف دوست (10/11/1393),زهرابادره (10/11/1393),ستاره (10/11/1393), ک جعفری (11/11/1393),امید ناظمی (12/11/1393),امید ناظمی (12/11/1393),اعظم رحمتی (12/11/1393),زهرابادره (15/11/1393), فیلوسوفیا (15/11/1393),امید ناظمی (17/11/1393),زهرا فیروزی (17/11/1393),محمد حشمتی فر (20/11/1393),محمد حشمتی فر (21/11/1393),زهرابادره (26/11/1393),زهرابادره (18/12/1393),زهرابادره (1/1/1394),زهرابادره (25/3/1394),سارینا معالی (22/7/1394),زهرابادره (9/3/1395),زهرابادره (آنا) (9/11/1396),

نقطه نظرات

نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 12:33

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

1- موضوع تقریبن جدید بود اما کمی نا عادلانه. (چرا که من فکر نمی کنم آدم بی گناهی رو به این سادگی ها اعدام کنند. اون پیرزن هم می بایست از خانواده مقتول رضایت می گرفت. و پسر اون پیرمرد هم که وارد این جریانات مجرمانه شده بود، اصلن نباید فکرش هم می کرد چه برسه...)

2- ادبیات داستان روان بود. اما جاهایی لحن نوشتاری و جاهایی گفتاری بود.

3- در کل داستان خوبی بود.

با تشکر.


@علي طرهاني نژاد توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 16:20

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای طرهانی نژاد عزيز
با تشكر از حضورتان و خير مقدم به شما گرامي
اين داستان را صرفا براي تشخيص بيگناهي مجرمي ننوشته ام و هدف اين است كه در اين جور مواقع مردم با عاطفه به اين جور مسائل نگاه كنند و حتي خداوند مهربان هم در اين گونه موارد در كتاب قران تاكيد نموده اند كه" اگر ببخشيد براي شما بهتر است"
آن مادر هم صد در صد براي جلب بخشش اولياي دم تلاش كرد ولي خانواده مقتول قبول ننموده و او را اعدام كردند
دومين مجرم هم شكي نيست كه گناهكار است و مادرش از روزگار ناموافق خودش گلايه مي كند كه عامل تباهكاري و سياهكاري فرزندش شد
اميد است كه روزي جامعه اسلامي ما عاري از بزه و خلافكاري باشد
با تشكر از حضورتان
شاد باشيد و تندرست @};- @};-


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 13:53

نمایش مشخصات سلمان ارژن @};- @};- @};- @};- @};-


@سلمان ارژن توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 20:06

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد عزیز و گرامی
از حضورتان متشکرم
من نیز سبدی از گل خدمت شما تقدیم می کنم
شاد باشید و تندرست
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 14:53

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام خانوم جان...خوبین؟
ترجیح میدم هیچی نگم... :)
شاد باشین خانوم جان...
فدایی دارین...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 20:09

نمایش مشخصات زهرابادره سلام فرزانه عزیزم
ممنونم نازنینم که اومدی و وقت گران بها را در اختیار من گذاشتی :* :x
راستی از بابت اون زحمتی که کشیدی متشکرم لازم نیست خودتان را به زحمت اندازید همینقدر کافی است فقط می خواستم نظر شما را بدونم
متشکرم شاد باشید و سعادتمند @};- @};-


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 15:08

سلام خواهر بزرگوارم
موضوعي بسيار تكانده و ناراحت كننده بود هر چند كه هيچ وقت شاهد چنين چيزي نبوده ام اما يقين دارم كه در چنين مواقع اي قلب آدم بدرد مي آيد .
خوب يا بدش را قضاوت نمي كنم .
قلمتان نويسا و در پناه حق تعالي.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شايسته دولتخواه توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 20:11

نمایش مشخصات زهرابادره شلام خانم دولتخواه عزیزم
بله یقینا همانطوری است و هیچ انسانی تحمل درد و رنج دیگران را ندارد و این داستان صرفا تلنگری بر گروه کمی از افراد اجتماع می باشد
متشکرم از حضور با محبت شما @};- @};-


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 15:58

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر @};- @};-


@فاطمه رنجبر توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 20:12

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم رنجبر عزیزم
از حضورتان بی نهایت خوشحالم و ممنونم
برایتان سعادت آرزومندم @};- @};-


نام: مجتبي يوسفوند   ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 16:04

سلام
داستان تان خواندني بود...
ثبت گفتگوهاي ادمها در لحظه اعدام يك شخص...
درود@};-


@مجتبي يوسفوند توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 20:30

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای یوسفوند عزیز
از حضورسبزتان و نظر جالبی که ارائه داده بودید خوشحال
شدم
متشكرم و برايتان سعادت آرزومندم @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 16:07

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام خانم بادره عزیز
این قسمت هم جالب و خواندنی بود اما نکته ای که برایم جالب تر بود این است که هادی از همه اتفاقات باخبر بود حکایت ها را به تندیس می گفت اما ایندفعه حکایت از زبان پیرمرد گفته شد .واین تنوع را در این قسمت دوست داشتم
خسته نباشید ....@};- @};- @};- @};-
:x :x :x


@آرمیتا مولوی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 20:14

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم مولوی عزیزم
ممنونم که با وجود مشغله زیاد وقت خود را برایم گذاشتید
نظر لطف شماست خوشحالم که پسندیدید
شادمان و سعادتمند باشيد @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 18:11

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام.جرم قتل ودزدی با هم فرق میکنه.در قتل آدم باید خودش بذاره جا خانوده مقتول .وآنها هستند که تصمیم می گیرن.ولی هیچگونه دزدی نباید اعدام شود .چون ممکن است از سر فقر باشد دست مریزاد زیبا بود[-( @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 20:18

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي فراز مند عزيز
بله من در توضيحات آقاي طرهاني نژاد به اين مورد اشاره كردم همينطوري است كه شما مي فرماييد
كما اينكه بخشيدن هم كار خداپسندانه اي است
متاسفانه دزد داستان من جوان شروري بوده است
از حضورتان بسيار متشكرم
شاد باشيد @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 19:34

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام خانوم بادره
مثل همیشه زیبانوشتید@};- @};-


@فاطمه مددی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 20:19

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم مددي عزيزم
و شما هم مثل هميشه نگاهتون زيباست
خوشحال شدم از حضورتان
شاد باشيد @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 20:26

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام. بهتر است کمی عادلانه داستان بنویسیم. مردی نان شب نداشته و دردی کرده.
اتیوپی همه فقیرند و به نان شب محتاج.
هندوستان 60 میلیون یعنی تقریبا اندازه جمعیت ایران کارتن خواب دارد که به نان شب محتاجند. پس با این حساب که هرکه ندارد باید دزدی را توجیه کند باید در این دو مملکت قتل و غارت بیداد کند.
اصلا نمی توانم باور کنم خانم بادره. باید بجای توجیه فرهنگ سازی بشه.
این نوع نگاه شما اصلا روانشناسانه نبود.


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 20:37

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي دولت آبادي عزيز
از حضورتان ممنون و متشكرم
بايد عرض كنم كه در اينجا هدف من نوع رفتار مجرمين نيست و نمي خواهم يك تنه به قضاوت بنشينم و سال ها طول مي كشد تا يك نفر به مجرمي خطرناك تبديل شود و علاوه بر اجتماع ، خانواده و عوامل ديگر هم در اين مورد دخيل است
من خواستم رفتار انسان هايي را كه در اين گونه موارد تجمع مي كنند تا شاهد مرگ كساني باشند مورد انتقاد قرار دهم
با آرزوي تندرستي و شادابي @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 22:58

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام وعرض ادب
همین که به این موضوع بسیار مهم واساسی توجه فرموده اید کار انسانی بزرگی انجام داده اید . فرهنگ سازی این است که بخشش را ترویج کنیم نه انتقام که لحظه ای و گذرا باعث شادی عده ای می شود و یک عمر ندامت به دنبال دارد
برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 10:03

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد عزیز و گرامی
از حضورتان و دیدگاه روشنگرانه تان تشکر می کنم
به امید روزی که از دیدن مشکلات انسان ها بر خودمان بلرزیم و همدردي كنيم
با آرزوي روزهايي خوش و سرشار از صحت و سلامتي @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 23:12

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

منتظر چنین چیزی در داستان هادی بودم. ولی شما به یک مورد از 10000000000000000000000000 موردی ک مد نظر داشتم اشاره کردید. بازم خسته نباشید...

صفراش کمه؟مطمئن باشید زیاد نیس... همین امشب بحث ما با استادمون که کشورای مختلفو چرخیده بود و .. در مورد فضای اخلاقی اجتماع بود...

متاسفانه بسیاری از عزیزانی!!!! که در قدرت هستند با دور زدن قوانین ... بگم یا نگم؟ موندم بخدا... :D :D :D :D :D

خیلی حرف دارم واسه این قسمت ، ولی نمیشه بیان کرد. چیزایی که متاسفانه هیچ بویی از انسانیت و اخلاق و حتی ااااااسلاااام نداره...

یه صلوات بفرستیم بهتره :D

خسته نباشید. مختصر ولی بجا قلم زدید. نمره یادم رفت انگاری... خو این دفعه 18 تا 19 میتونست باشه!

شاد و پیروز و سلامت باشید


@سبحان بامداد توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 10:10

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي بامداد عزيز
از حضورتان خوشحالم
بله متاسفانه مشكلات به قدري زياده كه از عهده شماره ها خارج شده است و تك تك انسان ها وظيفه دارند در درست كردن آنها بكوشند و به نظر اين حقير بازهم
برمي گردد به خودسازي انسان ها
خيلي ممنونم از حضورتان
با آرزوي سعادت و روزگاري خوش و خرم @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 00:32

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی سلام

موضوع خوبی داشت داستانتون.

سپاس

پاینده باشید@};-

*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 10:13

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي پيرمرادي عزيز
حضورتان مايه شعف گرديد متشكرم
بي شك نگاه دقيق شما كار ساز است سپاسگزارم
برايتان ايامي خوش و خرم آرزومندم
تندرست باشيد @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 05:45

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
داستان روون و تاثيرگذاري بود و البته دلخراش:(
در پناه حق باشيد.


@م.فرياد توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 10:14

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي فرياد عزيز
از حضورتان و وقتي كه در اختيارما گذاشتيد متشكرم
برايتان تندرستي و شادابي آرزومندم @};- @};-


نام: جعفری زاده   ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 07:51

سلام .در حوزه ای که ما تمرین می کنیم نوشتن یک داستان صحیح با اصول و قواعد داستان مد نظر است .آنچه همه در ادبیات داستانی متفق القول هستند این است که وظیفه داستان دادن ‍یام و نصیحت نیست ‍س اگر نویسنده به جا وصحیح از قواعد داستان نویسی ‍یروی کند با خلق شخصیتها و ‍رداخت مناسب داستان میتواند تاثیر گذار و برای خواننده لذت بخش باشد .نگاه به چگونه نوشتن در داستان نویسی بالاتر از برای جه و برای که نوشتن است .موفق باشید


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 10:34

نمایش مشخصات زهرابادره سلام جناب جعفری زاده عزیز
از حضورتان ممنونم
نقدهای شما کاملا به جا می باشد و من سعی می کنم در داستان های آتی این امر مهم را در نظر بگیرم
روزی خوش و خرم داشته باشید
تندرست باشید @};- @};-


نام: ساناز ﭘيري   ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 21:12

تلاطم عشق ميجوشد در بودنت
هنوز به ياد دارم اندوهت را
خدايا قلبم را دريد الفاظش, او را اندرون نور حفظ كن
حرارت صدايي كه مرا به سوي خود ميخواند بيش از درك ما ادميان است
من كسي را مي ستايم كه ميدانم شوقش را,حسش را. ..
خدايا روحش را حافظ باش, اخردلم او را دوست دارد
تقديم به بانوي خوبيها
سلام خانم زهرا ,بانوي عزيز
اميدوارم حالتون خوب باشه:x
داستان زيبا و در عين حال محتواي باغم اميخته اي بود
از اينكه توانايي نوشتن شما رو مي نويسم خوشحالم بانوي مهربان, اميد دارم هميشه با نوشتارتون ما رو از وجود خودتون سرشار كنيد ممنونم
همانند قلبي لبريز از عشق, شما را دوست دارم ارزوي بهترين ها را برايتان دارم@};- @};- @};- @};- @};-


@ساناز ﭘيري توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 02:04

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم ساناز عزيزم
گرتو با مهر خود حال من پرسي
حال من به شود ز پيغام تو
ممنونم نازنينم ، نمي دانم با چه زباني مهر شما را پاسخ گويم
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست
حضور با صفاي شما مايه آرامش قلبم گرديد و جانم را مسرت افزون گشت مهربانم :* :* :x :x
ساناز عزيزم من شرمنده شما هستم كه نتوانستم به موقع پاسخگوي قلم مهر شما گردم
براي تان سغادت و موفقيتي روزافزون آرزومندم
شاد باشي و شادي بخشي @};- @};-


نام: ستاره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 23:08

نمایش مشخصات ستاره
سلام نوشته ای تامل برانگیز بود..

سوای ناهنجاریهای اجتماعی..خیلیا به ناحق مجازات میشن
و در راستای اراده تکوینی خدا قرار می گیرن.

خداوند عدالت رو سرلوحه افکار و اعمالمون کنه...



@ستاره توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 02:07

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خواهر بزرگوارم خانم ستاره آسماني
ممنونم از حضورتان كه گرمابخش شبهاي زمستاني ام گرديد و مايه قوت قلبم
از دقت نظري كه در مورد داستان داشتيد متشكرم
براي تان روزگاري خوش و خرم آرزومندم @};- @};-


نام: امید ناظمی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 16:57

نمایش مشخصات امید ناظمی سلام
داستان با پيچيدگيهاي خاصي كه دارد زيباتر شده است
تعليق دار است و قدرت كشش فراوان دارد
موفق و در پناه خدا باشيد @};-


@امید ناظمی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 13:00

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای ناظمی عزیز
از حضور سبزتان و نگاه بامحبت شما ممنونم
به خاطر وقتی که در اختیار ما گذاشتید همچنین متشکرم
شاد باشید و تندرست
@};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 14:53

سلام مثل همیشه خوب و زیبا بود.
ممنون بانو
در داستان این نکته وجود داره که آدمها برای به وجود آمدن آرامش برای خود قانوهایی طرح کردند و شد کتاب قانون. و خب بر اساس آن حکم و قوانین بر جامعه حاکم شد. و اگر هر اشتباه بزرگی با عذر خواهی حل می شد پس چرا قوانین نوشته شد ?!
قاضی و دادگاه چرا به وجودآمد?
بازم ممنون از داستانتان
موفق باشید بانو @};- @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 22:09

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم مقدسی عزیزم
چشمان مهر آمیز شما همیشه زیبا بینند عزیزم
بله عزیزم کاملا درست می فرمایید و به نظر این حقیر بزرگترین کتاب قانون ما مسلمانان قران می باشد و قانون گذار حقیقی برای انسان ها بخشش را هم اضافه کرده است و من ابدا چنین نظری ندارم که بر خلاف قوانین انسان ها رفتار کنند
حضورتان طبق معمول همیشه گرما بخش اکانتم گردید
سعادتمند باشید و تندرست
@};- @};-


نام: ایرج هادیان   ارسال در یکشنبه 12 بهمن 1393 - 11:26

داستان شما را کاملا خواندم اما دک درستی که بتونای به خواننده برسانی را ندارد کاملا ضعیف بود ولی نوعی قوت درش هست که می توان گفت استواری خودش را حفظ کرده ارادتمند شما ایرج هادیان از بوشهر


@ایرج هادیان توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 12 بهمن 1393 - 16:01

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای هادیان عزیز
از حضور سبزتان و اظهار نظری که فرموده اید متشکرم
خوشحالم که شما نکات قوت داستان را متوجه شده اید و این برایم ارزش زیادی دارد
در ویرایش داستان اصلاحات را کاملا انجام خواهم داد
باز هم منتظر حضور شما خواهم بود
شاد باشید و تندرست @};- @};-


نام: اعظم رحمتی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 بهمن 1393 - 14:14

نمایش مشخصات اعظم رحمتی سلام.جالب بود.روون و تامل برانگیز.
ایندفعه موشکافانه خوندم.با وجو اینکه تندیس نمی دونه اعدام و کشتن چیه اما تو اولین جمله بدون اشاره می گه و ان پسر جوان را می کشند!!!(اولین اعدامی)
خواستم بگم که ما رو هم تو خریداران یوسف بنویسید وگرنه که جسارت منو ببخشید.
موفق باشد.@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 بهمن 1393 - 15:50

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم رحمتی عزیزم
از حضور صمیمانه و دلگرم کننده شما متشکرم
بله تندیس زمانی متوجه می شود که اعدام یعنی چه ؟ که بعد از گفتگوی ضمنی افراد حاضر در آنجا کیفیت اعدام می بینه و متوجه می شود که اعدام چه اتفاقی است .
من در آن قسمت اتفاقا کمی طول و تفسیر راجع به اعدام نوشته بودم ولی بعدا حذفش کردم زیرا فکر کردم قضیه را توانستم بازگو کنم
من باز هم در این مورد در مرحله ویرایش تجدید نظر خواهم نمود و احتمالا با جمله ای همه ابهامات را بر طرف نمایم
خیلی خوشحالم که حضور ‍پيدا كرديد و با نگاه موشكافانه خود مرا شرمنده كرديد
شاد باشيد و تندرست
@};- @};-


نام: مهشید سلیمی   ارسال در یکشنبه 12 بهمن 1393 - 01:35

سلام میدانید یاد چی افتادم؟؟؟؟
.
اصلا اشک تو چشام جمع شد .
.
حالم بد شد.


پاکستان که بودم بچه بودم بی نذیر بو تو رو ترور کردن فکر کنم آون موقع اول های شکل گیری طالبان بود فقط میشنیدم طالبان زد ترور شد. ...نمیفهمیدم کامل الانا برای آون موقع گریه ام میگیره تازه طالبان من بودم چند تا مکان و....را زد....
بگذریم
...
درکل داستان عالی بود خدا خیرتان بده


@مهشید سلیمی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 13 بهمن 1393 - 10:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مهشيد عزيزم
خيلي وقت بود نبودي و من اگر بگويم كه نگرانتان بودم غلو نكرده ام
من امروز از ديدن شما هم خوشحال شدم و هم اشك در چشمانم جمع شد متشكرم كه آمديد :* @};-
آره عزيزم دنيا همچنان مي گذرد و ما هم مي بينيم تماشايي ست روزگار ي كه
گاهي قلب سنگي دارد و زماني قلب يخي
و زماني مثل آب روان و زلال است
و گاهي مثل آسمان وسيع
بعضي وقت ها چون شعله داغ است
و بعضي مواقع به مانند درختان بهاري سبز سبز
آره عزيزم در مسير شكفتن چيزهاي شگفت انگيزي خواهي ديد ولي از همه آنها زيباتر اميد است كه انسان را سرپا نگه مي دارد
ببخشيد نازنين دخترم كه وقت شما را گرفتم
برايتان آرزوي سعادت و موفقيت ها دارم
هميشه شاد باشي و شادي بخشي @};- @};- @};-


نام: کبرا قامتی   ارسال در دوشنبه 13 بهمن 1393 - 22:22

سلام خانم بادره عزیز ...خوشحالم وقتی پیدا شدتابتوانم داستان زیبایتان را بخوانم @};- @};- @};-


@کبرا قامتی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 14 بهمن 1393 - 10:11

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم قامتی عزیزم
همچنین من هم خیلی خوشحال شدم از حضورتون
و وقت گرانبهایی که در اختیار من گذاشتید ازتون متشکرم
برایتان ایامی سرشار از زیبایی و شادی آرزومندم @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 بهمن 1393 - 15:29

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام خانم بادره عزیز
اعدام برای من موضوعی پنجاه پنجاه هست. یعنی هم موافقم و هم مخالف! موافقتم از این روست که جرمهای سنگین رو سزاوار تنبیهات سخت هم می دونم که گرفتن جان سخترینش هست اما قوانین ناعادلانه کشور ما خیلی از اعدامها رو دور از انصاف کرده. مثلا همین قتل در کودکی و جان گرفتن در بزرگسالی خیلی احمقانه و وحشیانه است. یا دزدی که در بیشتر مواقع از روی ناداری و ناچاری است اما کسی که رأی به اعدام میده دیگه به این موضوع توجهی نداره و فقط و فقط به عمل جرم نگاه می کنه تا چرای انجام این عمل! البته افراد شرور حتی اعدام براشون کمه.
باید بگم من از مردمی که صحنه های اجرای اعدام رو با یک فیلم سینمایی مهیج اون هم به صورت تصویری سه بعدی اشتباه می گیرن بیشتر نفرت دارم تا رأی دهنده و مجری اعدام که برای این شغل پول میگیره و تربیت شده. اگر روزی مردم به عقل بیان و این میدونها رو خالی کنند، کم کم عقل به سر مسئولین هم جمع میشه. اون روز اعدام هست اما نه توی میدون و خشونت هم شاید کمتر بشه تا عادی شدن جان گرفتن.


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 بهمن 1393 - 18:26

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مجدد خدمت شما
از حضورتان خوشحال و مسرور شدم
دقیقا شما درست می فرمائيد و هدف داستان قبح عمل تماشاكردن است براي كساني كه آخرين لحظات عمر خود را سپري مي كنند
و دزدان و شروران كه ناشي از تربيت غلط خانواده كه باز هم براي خودش طول و تفصيل زيادي دارد
ممنونم از نگاه موشكافانه اي كه به داستان داشتيد
شاداب و تندرست باشيد @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.