تنديس تنها(فاحشه)



چند روزه از هادي خبري نيست بدجوري دلم گرفته مخصوصا اگه اون دل در گرو كسي باشه ، بي حوصله ام ، خورشيد به آرامي از پشت كوه ها سرك مي كشه من نيز سرك مي كشم آرزو مي كنم نور خورشيد بودم كه به همه جا مي رود فكر
مي كنم اگر نور خورشيد زبان داشت چه حرف هايي براي گفتن داشت ؟
چه خنده دار!! اما نه، من كه يه مجسمه بي خاصيت هستم چيزهايي كه
مي بينم همين ميدان و اطراف ميدان اتفاق مي افته ،
ولي نور با همه وسعتي كه داره لابد حرف زيادي براي گفتن داره ،
دنياي من همين جاست و تنها دوست من هادي ، تنها اوست كه با من صحبت
مي كنه تا حالا سابقه نداشت كسي با من حرف بزنه هااااادي كجايي بيا ديگه ،!!!
چطوري بگم انگيزه زندگي ندارم نمي خوام ديگه لحظه اي اطرافم را نگاه كنم اگه اين بار بچه ها به طرفم سنگ انداختن خدا را صدا نميزنم كه كمكم كنه بذار بشكنم تا شايد مرا از اينجا ورم دارن ،
هوا روشن مي شه آدم ها را نگاه مي كنم كه با شتاب اين طرف و آن طرف
مي رون رفتگر جوان مثل هميشه كيسه مشكي خود در دست گرفته زباله ها را برداشته و داخل كيسه مي اندازه ،
كودكان كيف خود را بر دوش انداخته و به همراه مادر خود به سوي مدرسه
مي رون كسبه يكي يكي پيدا مي شون و با طمانينه مشغول بالا كشيدن كركره مغازه هاي خود مي شون ، تنها نانوايي خيابان نان هاي داغ را از تنور بيرون كشيده در حالي كه بخارلطيفي از آن بلند مي شه به دست مشتريان مي ده ،
آه....خسته شدم از بس اين صحنه هاي تكراري رو ديدم ،
دستي از پشت گردنم را نوازش كرد !
... تنديس تنهاي من، ميبينم خيلي ناراحتي !
.... هاااادي ! مي خواهم از شدت خوشحالي فرياد بكشم مثل آدما اشك بريزم ، ترانه بخوانم خوب شد اومدي كجا بودي تو اين مدت ؟
دست خود را دور گردنم حلقه مي كند و بعد از يه بوسه طولاني روي زانويم
مي نشيند و مي گويد : امروز برايت يه خاطره تعريف مي كنم كه تا حالا نديدي و نه شنيدي !
مي خواهي بدوني تو اين چند روزه كجا بودم ،؟
نمي دونم كدوم بنده خدايي به بابام گفت كه هادي رو به باشگاه ورزشي بفرست
او گفته بود كه عقل سالم در بدن سالم خود را نشون مي ده اونم دست مرا گرفت و به نزديك ترين باشگاه ورزشي نزديك خونمون برد و اسمم را نوشت ،
وارد باشگاه كه شدم اولين چيزي كه توجه منو جلب كرد يه تابلو از يه بانو بود كه ديوارش زده بودن ، آن بانو زن جوان طنازي بود ، نگاه اسرار آميزي داشت ،
پيكر خوش تراشش را زير پارچه ي نازكي پنهان كرده بودند و از چشمانش شعله عشق و خواستن زبانه مي كشيد ،
موقع ايكه مشغول نرمش بوديم اون تابلو درست پشت سر من قرارمي گرفت روبروي من آينه بزرگ باشگاه قرار داشت در نتيجه من او را كاملا مي ديدم
يه روز كه داشتيم نرمش مي كردم و من محو چشمان اون تابلو بودم يه دفعه ديدم كه بانو به خود حركتي داد ومثل اينكه در حالت خلسه روي ابر راه مي رود از داخل تابلو به آرامي پايين آمد و به طرف در خروجي رفت ،
من گيج و متحير به جاي خالي تابلو نگاه كردم خواستم كه من هم به دنبال او حركت كنم ولي نگاه تيز بين مربي ورزشي كه به خواسته پدرم مرا لحظه اي از نظر دور نمي داشت در جاي خود ميخكوبم كرد ،
اون روز را نمي دانم چطور تمام كردم آخر وقت به رختكن رفته و بعد ار تعويض لباس به سالن برگشتم و دوباره به جاي خالي بانو در تابلو نگاه كردم ولي افسوس كه از او خبري نبود اون روز خيلي غصه خوردم آيا من از ديدن كسي كه آنقدر دوستش داشتم محروم شده بودم ؟
تا فردا كه دوباره به سالن ورزشي رفتيم تقريبا از پا افتاده بودم وقتي وارد سالن شدم از ديدن بانو در جاي هميشگي تعجب كردم بگذريم تنديس تنها، كه اون روز
هم از تابلو قدم بيرون نهاد و با حركتي آرام بيرون رفت ،
روز بعد من داخل باشگاه نرفتم تصميم داشتم اين راز را بشكافم ، دستخوش هزار انديشه بودم اين تصوير از آن چه كسي هست ؟ چه نسبتي با صاحب باشگاه داره و..و..و..؟
نيم ساعتي پشت در سالن ورزشي منتظر بودم كه بانو از در باشگاه بيرون اومد و من هم به دنبالش روان شدم پاهاي او نرم و سبك خيابان ها را زير پا مي گذاشت و چشمانش به ابرها دوخته شده بود كاملا خمار بود انگار توي خواب راه ميرفت ،
اندام زيبا و عريانش موقع راه رفتن هوس را در دل ها بيدار مي كرد ، و من سعي بيهوده مي كردم كه بدون آنكه او را نگاه كنم تعقيب بكنم .
بعد از حدود نيم ساعت پياده روي قبرستان شهر از دور پيدا شد او سرعت قدم هايش را زياد كرد من هم شتاب خود را زياد كردم چشم از او برنمي داشتم
مي ترسيدم او را گم كنم او با دقت از ميان قبرهايي كه انسانها را در بر گرفته بود رد شد و عاقبت در كنار قبري زانو زد و شروع به ضجه زدن كرد :
.... اي آفريدگار من ، اي خالق من ، مرا آفريدي و در ميان قابي زنداني كردي ،
چشم هاي بسياري با ديدن من اشك شوق مي ريزد همه مرا به دلداده خود تشبيه
مي كنند و ساعت ها در خيال خود با من به سر مي برند اندام مرا در آغوش
مي كشند و بعد ناكام از عشقي ناسيراب در حسرت به سر مي برند ،به من لقب فاحشه داده اند زنان با غيظ به من نگاه كرده و از من به عنوان هووي خيالي نام مي برند و مردان و پسران جوان در خلوت خود ازمن سواستفاده مي كنند ،
بعضي از زنان خود را شبيه من مي سازن و خود را بر مردان عرضه مي كنن
تا پول بيشتري بستانند ،
مردان بسياري شرافت و حيثيت خود را زير پا گذاشته و خود را آلوده كرده
و من ذليل دست آنها مي شوم ،
بعضي از زنان مرا مايه نكبت خود مي پندارند و نمي خواهند تصوير مرا به اطاقشان راه دهند،
... خداي من آيا مرا آفريدي كه اينگونه تن به مذلت دهم و احساس شرم كنم ؟
تو مرا آفريده و اسير سرزمين خاك نمودي ،
سال هاست كه تو زير خروارها خاك خوابيده و آسوده خاطر شدي ،
اما من بايد اين مذلت ها را تحمل كنم و هر روز شاهد باشم كه زني يا دختري صورتك عاريه مرا بر چهره اش مي نهد و به طلب ناني خود را خوار مي كند ؟
بعد از كمي عجز و لابه كردن به همان ترتيبي كه آمده بود به طرف سالن ورزشي برگشت و من او را همچنان تا در باشگاه تعقيب كردم ،
فرداي آن روز باشگاه رفتم و بعد كمي اين پا و اون پا كردن خود را به طرف تابلو كشاندم و و نظري دقيق بر آن انداختم ديدم كه نقاشي متعلق به معروفترين نقاش شهر مي باشد و اسم تابلو "فاحشه " نام گذاري شده است .
اكنون من تنها كسي هستم كه مي دانم كه آن بانو از اين كه ناخواسته فاحشه شده است رنج مي برد و من هم رنج مي برم چون كاري از دستم بر نمي آيد برايش انجام دهم .
حرف هاي كه به اينجا رسيد آوازي زير لب زمزمه كرد و بعد بلند شد و لباس هاي خود را تكان داد و بعد از خداحافظي به طرفي روانه شد و رفت .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,کیمیا مرادی ,آرمیتا مولوی ,شیدا محجوب ,سلمان ارژن ,سبحان بامداد ,احمد دولت آبادی ,نعیمه میرزاعلی ,محمد حشمتی فر ,علیرضا لطف دوست ,شهره کبودوندپور ,فاطمه مددی ,عباس پیرمرادی ,آرش پرتو ,ساناز ﭘيري ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (2/11/1393),آرش پرتو (2/11/1393),سحر ذاکری (2/11/1393),آرمیتا مولوی (2/11/1393),علیرضا لطف دوست (2/11/1393),کیمیا مرادی (2/11/1393),سعید طاعی (2/11/1393),شهره کبودوندپور (2/11/1393),اذرمهرصداقت (2/11/1393),سلمان ارژن (2/11/1393),فرزانه رازي (2/11/1393),انسیه زمانی (2/11/1393),اعظم رحمتی (2/11/1393),محمد حشمتی فر (2/11/1393),شیدا محجوب (2/11/1393),سحر ذاکری (2/11/1393),محمود لچی نانی (3/11/1393), ناصرباران دوست (3/11/1393),سبحان بامداد (3/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (3/11/1393),احمد دولت آبادی (3/11/1393),فاطمه مددی (3/11/1393),عباس پیرمرادی (4/11/1393),شايسته دولتخواه (4/11/1393),اعظم رحمتی (4/11/1393),مریم حسین پور (4/11/1393),زهرابادره (5/11/1393),وحید مداحی (6/11/1393),شهره کبودوندپور (7/11/1393),زهرا فیروزی (8/11/1393),مریم پورهادی (8/11/1393),محمد مهدی کریمی (9/11/1393),امید ناظمی (10/11/1393),شیدا محجوب (10/11/1393),امیر محمد رنجبر (11/11/1393),زهرابادره (11/11/1393),مهدی شیرزاده (15/11/1393),امید ناظمی (17/11/1393),زهرابادره (19/11/1393),محمد حشمتی فر (20/11/1393),زهرابادره (4/12/1393),زهرابادره (18/12/1393),محمد رضا بادره (15/1/1394),نیما کلوندی (17/1/1394),سارینا معالی (22/7/1394),زهرابادره (21/10/1394),زهرابادره (9/3/1395),زهرابادره (12/3/1395),زهرابادره (آنا) (9/11/1396),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو   ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 08:48

سلام..
عالی بود@};- @};- @};- خسته نباشید


@آرش پرتو توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 08:36

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای ‍پرتو عزيز
خيلي ممنونم كه وقت خود در اختيار ما گذاشتيد
شاد باشيد و موفق @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 11:24

سلام بر بانوی شهرزاد قصه ها
هر قسمت یک نکته جدید و جالب
احسنت بانو
فحشا و روسپیگری در جامعه همیشه مطرح بوده. و یک جامعه سالم با زنجیره ای از خانواده ها شکل می گیرد. حال که ********** و فاحشگری می تواند به راحتی گره های این زنجیره را باز کند. این یک موضوع ساده نیست که بشود بسادگی از آن گذشت. در بعضی جوامعه روسپیگری یک شغل بحساب می آید. و حاکمان آن جامعه حق و حقوق برای این شغل قائل شده اند و به رسمیت می شناسدش.
اما اگر هر کس به فراخود ( به ندایی که می دهد ) توجه کند به شدت با آن مخالف خواهد بود حتی همان **********.
و خب بانو شما این موضوع را در قالب یک تصویر در آوردید. و بخوبی این احساس فراخود یک ********** حتی اگر فقط یک تصویر باشد بیان نمودید. و فکر داخل داستان واقعا ستودنیست.
اما داستان از نظر لحن بازنویسی می خواهد.
همیشه گفتم باز هم می گویم. لحن یک داستان بسیار مهم است. توجه کنید به بنایی که می خواهد خانه ای بسازد. اگر خانه را با چارچوب های محکم بنا نکند هر باد و بارانی موجب نشست و سقوط خانه می شود. لحن یک داستان نیز همین فرایند را دارد و از نظر چارچوب داستان بسیار با اهمیت. خب شما سعی کردید داستان با لحن محاوره ای نوشته شود اما در بعضی جاها ادبیست. داستان نامنسجم می شود بانو.
توجه کنید که داستان شما با زاویه اول شخص بازگو می شود. و خب این زاویه نویسنده گول زنک است. منظورم چیست? منظور اینست که نویسنده فکر می کند اگر این زاویه دید را محاوره ای بنویسیدش بهتر است اما اینطور نیست بانو.
پس چون زاویه اصلی است بهتر است ادبی نوشته شود. و سخنان شخصیت اصلی داستانتان یعنی هادی محاوره ای شود.
مثلا ابتدای داستانتان را با زبان ادبی بخوانید. خودمم خواندم و خب بهتر و زیباتر می شود.
سپاس که می نویسید و مرا با فکر های بکر داخل ذهنتان آشنا می کنید.
موفق باشید بانوی مهربانم. @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 11:26

ستاره های داخل متن
کلمه ف ا ح ش ه هستند


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 08:49

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم مقدسي عزيزم
بانوي با وقار
از لحظه لحظه حضورتان سپاسگزارم
بله متاسفانه اين معزل بزرگ كه به تازه گي در جامعه زياد شده و بيم آن مي رود كه عادت شود مثل جوامع اروپايي ، سعي كردم كه به چالش بگيرمش نمي دانم تا چه حد موفق بوده ام ؟ ولي چيزي كه مسلم است هيچ زني راضي نخواهد شد كه براحتي عصمت و عفت خود را در معرض فروش بگذارد و اوضاع محيطي و اجتماعي و خانوادگي منجر به اين اعمال زشت در جامعه مي شود .
بله من اذعان نمي كنم نقدهاي شما كاملا به جا مي باشد و من خوشحالم كه توسط شما دوست عزيز فني انتقاد مي شوم و حتما سعي خواهم كردكه در ويرايش درست كنم .
داستان مادركم را كه به فرموده شما ويرايش كردم شايد باور نكنيد ولي متن داستان بعد از ويرايش كاملا فرق كرد به طوريكه خودم هم متعجب شدم
از حسن نظر و دقت شما متشكرم و هميشه منتظر نقدهاي ارزشمند شما خواهم ماند
با آرزوي سلامتي و سعادت برايتان @};- @};-


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 13:50

نمایش مشخصات سلمان ارژن باسلام و درود
بانو زهرا بادره عزیز
عالی بود
لذت بردم
شاد و سر سلامت باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@سلمان ارژن توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 08:51

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد عزيز و گرامي
مثل هميشه حضورتان سرشار بود و گرمابخش
سپاسگزارم از نگاه خالصانه تان
تندرست باشيد @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 15:08

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود خانوم جان...خوبین؟
داستان خیلی قشنگی بود...دستتون درد نکنه...واقعا قشنگ بود...
شاد باشین... :)
فدایی دارین... ;)
تو محشری... :D
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 09:00

نمایش مشخصات زهرابادره سلام فرزانه عزيزم
بانوي شادي كه شادابي ارمغان اوست
خدايي به هرصفحه اي مي روي با عطر حضورتان آنجا را مفرح مي كني پس هميشه بيا عزيزم @};- :* :* :)
قشنگي در نگاه شماست و ما هم طبق معمول اطاعت مي كنيم و محشر مي شويم =)) =))
از حضورتان يك دنيا تشكر و سپاس دارم و برايتان آرزوي بهترين ها را دارم
شاد باشي و شادي بخشي @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 19:00

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام به دوست خلاق
این "تندیس تنهایی" دیگه کم کم برای من یک عادت شده و هر دفعه منتظرم تا موضوعی زیبا توش ببینم.
تندیس رو باید یک نصیحت کنم تا ناراحت نباشه. چرا که بهترین قدرت او زیبایی و عدم آزارش هست که آدمهای زشت و زیبا کم این توان رو دارند!
نفرت دارم که صفت ********** رو به زن بدم و از مرد بگیرم. این دو جنس در جنون جنسی که گاه بالا میگیره مکمل هم هستند. پول لعنتی هم که عامل بیشتر این بحث هست از جیبی به جیبی دیگه میره پس چرا به این موضوع دقت نکنیم؟!
همین طور که خدای این نقاشی او رو ********** آفریده، خدای آدمی با او چنین کرده.


@محمد حشمتی فر توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 09:11

نمایش مشخصات زهرابادره سلام دوست فوق العاده عزيز
جناب آقاي حشمتي فر عزيز
خيلي راحت و سليس حرف دلتان را بيان كرده ايد و من خوشحال شدم
بله كاملا درست مي فرماييد و اين مشكل فقط در خانم ها وجود ندارد بلكه به آقاياني كه از مسير عفت جدا شده اند نيز اطلاق مي شود ولي بانهايت تاسف و باز هم تاسف اغلب زنان را مقصر مي دانند و او را عامل محرك مي دانند ولي چيزي كه مهمه نفس عمل منافي اخلاق است كه صورت مي گيرد ،
به اميد روزي كه جامعه اي پاكيزه داشته باشيم
با آرزوي شادبي و تندرستي براي تان @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند   ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 20:34

سلام.زیبا وبا پیچیدگی خاص .لذت وبهره بردم .در پناه حق@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 09:13

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي فراز مند عزيز
از حضور سبزتان متشكرم و از نگاهي كه به داستان انداختيد خوشحالم كه مورد طبع شما واقع گرديد
شاد باشيد و تندرست @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 09:58

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر شما

زیبا بود و مث همیشه عالی.

راستش همیشه (قدیما) میشنیدم که مثلا فلانی و فلانی که خوانندن یا بازیگره و یا هرچیی...و اونور آب میرن جهنم!!! ولی آدم میگه خدایا تو که دنبال بهانه ای تا یه خوبی از یکی ببینی و ببریش بهشت! این شد که هیچوقت نباید بنظرم مث این نقاش داستان شما ، صفات بد رو به یکی نسبت داد هر چند که هزار دفه کار خطایی انجام داده باشه و همه عالم و آدم دیده باشن... ذات همه مخلوقات خدا پاک آفریده شده و مث همون خیابانی که پر آشغال شده ، ممکنه یه شهردار همون خیابونو شیکترین خیابون انتخاب کنه و تمیزش کنه... گرچه شاید گذشته اون خیابون کثیف و پر از ... بوده باشه...

مضمون داستانتون عالی بود. مد شده به همه نمره میدم . ناراحت نشینا :D خو نمره شما از بیس همون 16 یا 17 خوبه. یه کم اشتباه تایپی املایی وجود داشت.

ولی خوب بود. شادمان و سلامت باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 10:40

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي بامداد عزيز
صبح آدينه تون به خير
چقدر عالي تفسر كرديد داستان را ، همانكه من دوست داشتم بشنوم هر چند كه نظرات دوستان ديگر هم خيلي عالي و قابل تعمق بود
خداوند عالميان همه را پاك آفريده و نقاش داستان ما اجتماع است كه فطرت پاك آن ترسيم شده بينوا را آلوده رسم كرد و او در عذاب است و بايد از ريشه اين فطرت پاك را تقويت كرد و ارزش او را به خودش برگرداند
من هم به شما به خاطر نگرش دقيق تان 20 را در نظر گرفتم
از شما متشكرم و برايتان آرزوي سعادتمندي و موفقيت دارم
همواره شاد باشيد و شادي بخش @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 20:10

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام خانم بادره گرامی
داستان تعلیق بسیار خوبی داشت .دوست داشتم زود به پایان داستان برسم تا بفهمم این نقاشی تابلو کجا میرود واین از قلم توانای شما ست که خواننده را با خودش همراه می کند ماجرایی بسیار جالب و قابل تاملی بود ...
امیدوارم همچنان این ماجراها را از زبان تندیس ادامه دهید ..
خسته نباشید @};- @};- @};- :x :x


@آرمیتا مولوی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 22:04

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم مولوی عزیزم
از حضورتان و وقت باارزشی که در اختیار من گذاشتید متشکرم
ممنونم نظر لطف شماست
داستان در ده قسمت تنظیم شده است و امیدوارم قسمت های بعدی نیز مورد توجه تان قرار گیرد
س‍پاسگزارم
شاداب و موفق باشيد @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 21:55

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام . داستان شما در حال و حوش موضوعی خاص چند بار دور زد. یکبار هم به صورت نامه ای بود عاشقانه. مهم نیست. بطن قصه معمای چندانی را در بر نگرفت. با اینهمه من پذیرفتم و از نوع پردازشت بخصوص راضی ام. اما اینکه شما بسنده کرده ای به نویسندگان ایرانی خوب نیست. مرز تفکرت را به دورتر ببر و خارجی هم مطالعه کن. گورکی. زیمیل. پائولو کوئیلو. داستایوسکی. کانت. زرژ ماری. ژان مکر.تولستوی ووو
اینجوری بخوای ادامه بدی و در نوع نوشتن و قصه پردازی به رنسانس فکری نرسی قطع به یقین در آینده سر خورده می شوی و برای همیشه دست از نوشتن می کشی.
ممنون.


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 22:09

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای دولت آبادی عزیز
از حضورتان و نظرات ارزشمند تان متشکرم
ممنونم که همیشه کارهای مرا دقیق مورد بررسی قرار می دهید
چشم حتما در اولین فرصت به تهیه کتاب از نویسندگان مذکور اقدام می کنم و می خوانم
با آرزوی تندرستی و شادابی @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 22:17

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام خانم بادره عزیز
داستانتون خوب بود وپیامش خوب تر.متشکرم


@فاطمه مددی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 4 بهمن 1393 - 09:35

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم مددی عزيزم
از حضورتان متشكرم
خوشحالم که داستان مورد پسند شما واقع شد
برايتان ايامي خوش و خرم آرزومندم @};- @};-


نام: نعیمه میرزاعلی   ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 22:29

سلام بر بانوی بزرگوار .
داستان جالبی بود .اینکه فاسد کیست و ********** چه کسی ؟ نیاز به شناخت کامل دارد .همه ی ما قبل از قضاوت در مورد دیگران باید درکشان کنیم .
دستانتان پر توان دوست خوبم .


@نعیمه میرزاعلی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 4 بهمن 1393 - 09:38

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم نعيمه عزيزم
فطرت انسان ها پاك آفريده شده است و اوضاع نامساعد متاسفانه باعث اين امر شنيع مي شود
به اميد روزي كه همه به فطرت پاكيزه خود حيات را استشمام نمايند
شاد باشيد و موفق@};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 02:35

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی درود بر شما
عالی بود خانم بادره


...
سپاس@};-


@عباس پیرمرادی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 4 بهمن 1393 - 09:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي پير مرادي عزيز
از حضورتان كه براي من دلخوشي مي آورد متشكرم
و برايتان آرزوي سلامتي و شادابي دارم
@};- @};- @};-


نام: اعظم رحمتی کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 بهمن 1393 - 09:59

نمایش مشخصات اعظم رحمتی سلام.لذت بردم.خسته نباشید.
از اینکه حتی زن به تصویر کشیده شده تابلو نقاشی هم دوست دارد پاک باشد زیباست.
موفق باشید.


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 بهمن 1393 - 10:56

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم رحمتي عزيزم
ممونم از حضورتان و وقت باارزشي كه برايم گذاشتيد
براي نگاه زيبايتان آرزوي بهترين ها را دارم
شاد باشيد و موفق@};- @};-


نام: زهرا فیروزی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 06:43

نمایش مشخصات زهرا فیروزی سلام خدمت خانم بادره عزیز
همیشه دید متفاوت شما به گونه ای داستانهایتان را جذاب میکند.احسنت و مرحبا
اما زمانی که نوشته محاوره ای می شود کمی کار مشکل است.معمولا با همه دقت نویسنده باز هم پیش می آید قسمتی که لحن ادبی می شود.
ودر نهایت اینکه شروع داستان نیز می تواند بهتر نیز باشد.
اما نمی توان از داستانهای شما لذت نبرد بانو.
مانا و نویسا باشید


@زهرا فیروزی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 21:59

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم فيروزي عزيزم
پوزش مرا بابت تاخير در جواب پذيرا باشيد اگر بگويم فراموش كرده بودم كه به اين داستان رجوع كنم اغراق نگفته ام
از حضورتان بي نهايت ممنونم و بابت نگاه زيبايي كه داشته ايد از شما متشكرم
خوشحالم كه داستان توجه شما را جلب نمود
برايتان سعادت و شادابي آرزومندم @};- @};-


نام: امید ناظمی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 13:41

نمایش مشخصات امید ناظمی خوب است@};-


@امید ناظمی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 22:00

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای ناظمی عزیز
از حضور سبزتان و وقتی که برای خوانش داستان کشیدید
متشکرم
شاد باشید و تندرست @};- @};-


نام: امیر محمد رنجبر کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 17:53

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر نمی خوام تعریف کنم ولی واقعا خوب بود:D @};-


@امیر محمد رنجبر توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 22:03

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای رنجبر عزیز
حضورتان را خوش آمد می گویم و همچنین بابت نگاه مهر آمیزتان
باز هم منتظر شما خواهم بود
لطف شما زیاد
شاد باشی و در لحظه @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.