انتقام


زنگ در خورد از سوراخ چشمي نگاه كردم از ديدن كله بي مو و سفيدش به خود لرزيدم ،
تعجب مي كردم من با او كاري نداشتم معهذا در را باز كردم ، يك دسته كارت دعوت توي دست هايش بود يكي از آنها را به طرف من گرفت ، دستم را دراز كردم و آن را گرفتم .
بي هيچ حرف و سخني زير لب خداحافظي كرد و رفت .
باحيرت داخل آپارتمان رفتم ،كارت دعوت را خواندم دوستم به قول خودش عمل كرده بود و ما را به رستوران شوهرش دعوت كرده بود توي دوره هايي كه هر ماه داشتيم اين بار نوبت او بود و ما اصرار كرده بوديم كه او شام خود را در رستوران به ما بدهد واو اينك خيلي رسمي ترش كرده بود و حتي كارت دعوت فرستاده بود ،
از ابتكارش خوشم اومد كمي بعد مانتو خود را پوشيده و به نزد همسايگان ديگرمون كه شريك شب هاي دوره مان بودند رفتم انها هم كارت دعوت گرفته و خوشحا ل بودند ،
از همان لحظه برنامه ريزي هايمان را شروع كرديم ، بيشتر صحبت هايمان در مورد نوع لباس و طلا جواهراتي بود كه مي خواستيم به خودمان بياويزيم ،
من از خانه همسايه مجتمع بيرون اومدم وبه يكي ديگر از دوستانمان زنگ زدم مي خواستم از تعداد مهمان ها اطلاع داشته باشم اون دوستم هم دعوت بود ولي اظهار كرد كه به تازگي پريسا را نديده كه از او در مورد مهمانانش سئوال كند ولي عقيده داشت كه همان بيست سي نفر
مي شوند كه هميشه پايه هستند .
بلاخره فردا شد و همه از صبح در تدارك رفتن به ميهماني بودند يكي از دوستامون كه آراشگاه داشت به من زنگ زد و پرسيد : احيانا تو نمي خواهي خود را براي امشب آماده كني كه من برايت وقت مناسب درنظر بگيرم
گقتم من نيازي نمي بينم ولي خواهش مي كنم دوستان ديگر را سريعتر آرايش كن تا زود تر برويم پريسا را زياد منتظر نذاريم
او هم قول داد كه در كارهايش سرعت عمل خواهد داشت چونكه خودش هم در اين مجلس دعوت دارد .
غروب از راه رسيد و ماهركدام سعي كرديم بهترين لباس خود را بپوشيم چون كه آبرو خانوادگي در ميان بود و من حوصله نداشتم كه فردا بگويند فلاني لباس خوب نپوشيده بود و يا سرويس طلايش مدل عهد بوق بود به همين خاطر بعد از آخرين مهماني رفته و سرويس
طلايم را عوض كرده بودم پيش بيني امشب را كرده بودم و اكنون خيالم راحت بود كه پشت سرم هيچ حرف و حديثي نخواهد بود .
غروب با تني چند از دوستان به سمت تالار ارغوان حركت كرديم ، در بين ما پريسا از همه وضعش بهتر بود چون كه شوهرش تالار عروسي داشت با اينكه مرد ثروتمندي بود ولي قيافه
زشتي داشت علاوه بر اون من هميشه از طرز نگاهش مي لرزيدم و سعي مي كردم كه زياد با او برخورد نداشته باشم ،
پريسا بارها از ديوانگي هاي شوهرش برام تعريف كرده بود و من هميشه او را دعوت به صبر مي نمودم
يك بار برام تعريف كرد كه شوهرش گربه اي را كه شب ميو ميو كرده بود وخواب شيرين او را به هم زده بود گرفته و در انبارشان زنداني كرده بود بعد از يك هفته كه گربه از گشنگي از پا افتاده بود در را باز كرده و گربه را ول كرده بود گربه هم در حاليكه مثل آدم ها ناله مي كرده افتان خيزان از آنجا فرار كرده بود ،
رشته افكارم را يكي از دوستان بريد : خانم هاي متشخص به مهماني پرنسس پريسا رسيديم
راننده آژانس اتومبيل خود را متوقف كرد و ما هم به آرامي از آن پياده شده و به طرف داخل تالار رفتيم .
وارد سالن شديم قبل از ما دوستان آمده و روي صندلي ها نشسته بودن آهنگ غم انگيزي سكوت سالن را شكسته بود روي همه ميزها روميزي مشكي انداخته بودند و گلدون هاي كه
رز سياه درون آنها خود نمايي مي كرد به اطرافم نگاهي انداختم پرده هاي طوري مشكي
پنجره ها را از سالن جدا كرده بود ،
مستخدمه تالار زن بلند قدي بود كه صورت درازي داشت و قيافه ماليخوليايي او اعصاب
آدم را به هم مي ريخت ، به پيشواز ما آمد و ما را به طرف تنها ميزخالي گوشه سالن راهنمايي كرد ، همه منتظر پريسا بوديم و بيشتر مشتاق بودند كه پريسا با چه تيپ و لباس
و جواهري در آنجا حاضر خواهد شد
همه به قدري سرگرم ديد زدن همديگر بودند كه تقريبا پريسا را فراموش كرديم كمي بعد
مستخدمه اخمو شروع به پذيرايي نمود
با اينكه پريسا محيط غمگيني برايمان درست كرده بود ولي باعث نشد كه ما خوشحال نباشيم و هر كدام به نوعي سعي كرديم كه با گفتن جوك و خنده هاي بلند محيط شادي براي خودمان درست كنيم .
بعد از خوردن آب ميوه ها و پيش غذا منتظر سرو
غذا شديم من مطمئن بودم كه پريسا قصد سورپرايز كردن دوستان را دارد والا علتي نداشت كه تاخير داشته باشد
بزودي بوي غذاي خوشمزه اي سالن را در برگرفت اشتهاي همگي تحريك شده بود ،
همانموقع مستخدمه اخمو با غذاها وارد سالن شد همه هورا كشيديم چند نفر بلند شدند و در پخش غذا به مستخدمه كمك كردند ،
كمي بعد به قدري در خوردن غذاي خوشمزه گم شديم كه زمان را از ياد برديم ،
بعد از صرف غذا تازه همه به ياد پريسا افتادند و گله گي ها شروع شد كه خانم مهمان دعوت كرده و خودش را قائم كرده ،
در همين وقت مستخدمه عبوس وارد سالن شد و اعلام كرد كه مدير تالار يعني شوهر پريسا وارد سالن مي شود
از شنيدن اينكه شوهر پريسا الان وارد سالن مي شود باز هم تنم لرزيد اصلا دوست نداشتم او را ببينم وقتي وارد سالن شد چشمانش به طرز عجيبي مي درخشيد و مردمك چشمانش در جاي خود ثابت نبودند و مي چرخيد من ترس برم داشت زنداني كردن گربه به يادم افتاد ،
سعي كردم به خودم مسلط باشم و در سكوت به سخنان او گوش دهم همه دوستان او را نگاه مي كردند چشمان همه از وحشت پر شده بود معلوم بود كه تنها من اون احساس بد را نداشتم و همه درگير آن بودند .
سالن در سكوت فرو رفته بود به طوريكه سخنان زمزمه وار شوهر پريسا در سالن پيچيد : خانم هاي عزيز غذا را خورديد ؟ همه جسته گريخته جواب دادند : بله عالي بود پس پريسا خانم كجاست چرا نمي آيند ؟
مردمك چشمانش اطراف سالن را دور زد و جواب داد : پريسا الان در شكم همه شما ها به خواب ابدي فرو رفته است ...!! اون غذايي كه خورديد با گوشت پريسا پخته شده بود ،
من فقط خواستم شما را براي هميشه به پريسا برسانم همين ....!!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,آرش شهنواز ,کیمیا مرادی ,حمیدرضا محدثی ,آرمیتا مولوی ,کبرا قامتی ,پیام رنجبران(اکنون) ,سعید طاعی ,مهدی حاجیان پناه , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,محمد حشمتی فر ,علیرضا لطف دوست ,شهره کبودوندپور ,عباس پیرمرادی ,ساناز پیری ,حسین کاظمی فر ,صفاقاسمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (26/9/1393),احمد دولت آبادی (26/9/1393),صفاقاسمی (26/9/1393),مریم مقدسی (26/9/1393),فاطمه گتویی (26/9/1393),عباس پیرمرادی (26/9/1393),حسین کاظمی فر (27/9/1393),مهدی حاجیان پناه (27/9/1393),سبحان بامداد (27/9/1393),زهرابادره (27/9/1393),حسن ایمانی (27/9/1393),شهره کبودوندپور (27/9/1393),احمد دولت آبادی (27/9/1393),آرمیتا مولوی (27/9/1393),علیرضا لطف دوست (27/9/1393), ک جعفری (27/9/1393),مریم پورهادی (27/9/1393),سلمان ارژن (27/9/1393),ساناز پیری (27/9/1393),حسین کاظمی فر (27/9/1393),انسیه زمانی (27/9/1393),سعید طاعی (27/9/1393),فرزانه رازي (27/9/1393),فاطمه مددی (27/9/1393),محمد حشمتی فر (27/9/1393), زینب ارونی (27/9/1393),کبرا قامتی (27/9/1393),پیام رنجبران(اکنون) (28/9/1393),حسین کاظمی فر (28/9/1393),محمود لچی نانی (28/9/1393),عاطفه حجابی دخت ایمن (28/9/1393),حسین کاظمی فر (28/9/1393),پیام رنجبران(اکنون) (30/9/1393),زهرابادره (30/9/1393),حمیدرضا محدثی (1/10/1393),محمد شاهکان (3/10/1393),زهرابادره (3/10/1393), زینب ارونی (5/10/1393),زهرابادره (7/10/1393),مریم مقدسی (10/10/1393),عباس پیرمرادی (21/10/1393),ستاره (25/10/1393),زهرابادره (25/10/1393),ستاره (25/10/1393),شیدا محجوب (10/11/1393),محمد علی ناصرالملکی (3/1/1394),زهرابادره (3/1/1394),سیده ساجده شهریاری (6/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/6/1394),سارینا معالی (22/7/1394),زهرابادره (آنا) (27/2/1395),زهرابادره (آنا) (15/5/1395),

نقطه نظرات

نام: صفا   ارسال در چهار شنبه 26 آذر 1393 - 21:20

داستان عجیبی بود.


@صفا توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 07:23

سلام صفای عزیز
از حضور سبز شما و همراهی تان متشکرم
باز هم منتظر شما خواهم بود
روز خوشی داشته باشید @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 آذر 1393 - 21:35

خانم بادره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یهو چه خشن شدید
خانم ننویسید این چیزا رو !!!
کم کم دارم از شما می ترسم
لطفا همون خانم نویسنده مهربان خودمان باشید.


و خب احسنت به این تفکر.
عالی نوشتید و واقعا جالب و خواندنی بود
داستانی نوشتید که چندبار خوانده خواهد شد
و من به شما افتخار می کنم استاد عزیزم
بازم بنویسید. من همیشه مخاطب داستانهایتان هستم
@};- @};- @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره   ارسال در چهار شنبه 26 آذر 1393 - 22:16

سلام خانم مقدسی عزیزم
من چقدر آدم خوشبختی هستم که دوستی مانند شما دارم
می بالم به خودم به خاطر داشتنت عزیزم
خواستم کمی تو نوشته هام تغییر و تحول ایجاد کنم و همچنین همه سلایق را در نظر گرفتم و این شد چیزی که شما با بزرگواری خودتان مهر تایید زدید
بی شک دیدگان مهر پرور شما دوستان باعث رشد قلمم می شود و من قدوم شما را با ديده منت گل باران مي كنم

واااااااي منو شرمنده نفرماييد من شاگردي هستم كه مرحله يادگيري را طي مي كنم
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم
باز هم ممنونم و براستي زبانم قاصر است در جواب محبت هاي شما
برايتان همواره ايامي سرشار از خوشي و سرور آرزومندم
شاد باشيد@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه گتویی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 آذر 1393 - 22:03

نمایش مشخصات فاطمه گتویی یاد ضرب المثل "طرف کلش بو قرمه سبزی میده افتادم" که پادشاهی وقتی یه گروه مخالف برای شکایت میومدن از یکی از اعضا میخواسته بره تو یه اتاق دیگه تا با هم حرف بزنن و بعدم همین ماجرا رو روی کله ی طرف و برای پذیرایی بقیه معترضین اجرا می کرده...
راستی این آهنگ غمگینی سکوت فضا را میشکست بنظر یکم مشکل داره،آخه بطور عادی باید سکوتی باشه که بعد از ایجاد یه صدایی شکسته بشه.
بنظر من میتونست خلاصه تر از این باشه،مثل قسمت آرایشگاه یا جواهرات و لباس
موفق باشد


@فاطمه گتویی توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 07:29

سلام خانم گتویی عزیزم
خیلی ممنون که تشریف آوردید و دیدگاه جالبی که ارائه فرموديد
بله اين داستان ظاهرا كمي به ويرايش احتياج دارد و من آن را حتما در دفترم اصلاح خواهم كرد
متشكرم
روز خوشي را تجربه كنيد @};- @};-


نام: زهرابادره   ارسال در چهار شنبه 26 آذر 1393 - 22:11

سلام خانم مقدسی عزیزم
من چقدر آدم خوشبختی هستم که دوستی مانند شما دارم
می بالم به خودم به خاطر داشتنت عزیزم @};- @};- :x :x
خواستم کمی تو نوشته هام تغییر و تحول ایجاد کنم و همچنین همه سلایق را در نظر گرفتم و این شد چیزی که شما با بزرگواری خودتان مهر تایید زدید
بی شک دیدگان مهر پرور شما دوستان باعث رشد قلمم می شود و من قدوم شما را با ديده منت گل باران مي كنم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
واااااااي منو شرمنده نفرماييد من شاگردي هستم كه مرحله يادگيري را طي مي كنم
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم
باز هم ممنونم و براستي زبانم قاصر است در جواب محبت هاي شما
برايتان همواره ايامي سرشار از خوشي و سرور آرزومندم
شاد باشيد @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 آذر 1393 - 22:45

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی سلام و صد سلام بر شما خانم بادره ی گرامی.
شگفت زده مان کردید.
داستان های خودمانی وصمیمی شما به یکباره به چنین تراژدی هولناکی ختم شد. البته باز تنها پایان داستانتان ترسناک شد .طول داستان با زبان همیشگی و خودمانی شروع شد و ناگهان تغییر رویه دادید.
پایان غافلگیر کننده ای داشت. من تا پاراگراف آخر خودمو دلداری می دادم دیگه نهایتش پریسا مرده دیگه .بالاتر از این که نیست..
ماندگار باشید. شاد وسلامت

@};-


@عباس پیرمرادی توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 07:33

سلام آقاي پير مرادي عزيز
صبح شما به خير
براستي من اگر بتونم شما را شگفت زده نمايم بايد به خودم تبريك بگويم :) :)
لطف دوستان باعث بهتر شدن كارهايم مي شود
متشكرم
باز هم منتظر حضورتان خواهم بود
روز و ايامي خوش داشته باشيد @};- @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 آذر 1393 - 02:37

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام خانم بادره ی عزیز
داستان شگفتی بود !
تا لحظه ی آخر کسی متوجه اصل ماجرا نمیشه .
شما اصل غافلگیری را در داستانتان به صورت حرفه ای رعایت کرده اید .
خانه ی آرزوهایتان آباد
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@حسین کاظمی فر توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 09:11

سلام آقای کاظمی فر عزیز
از حضور سبزتان متشکرم
خواهش می کنم من تلاش کردم که یه داستان ترسناک بنویسم ولی نمی دانم تا چه حدودی موفق شده ام این اولین کار من در این ژانر است ولي سعي مي كنم كارهاي بهتري داشته باشم
از اينكه لطف كرديد و اين داستان را خوانديد سپاسگزارم
شاد باشيد@};- @};-


نام: مهدی حاجیان پناه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 06:44

نمایش مشخصات مهدی حاجیان پناه سلام سرکارخانم. آفرین زیبا بود . جسارتا مواردی که به ذهنم آمد را خدمت تان می نویسم. اول اینکه از افعال زیاد بهره برده اید که مخاطب را در خواندن داستان خسته میکند. جمله ی / که او شام خود را در رستوران به ما بدهد اشتباه است. که او برای صرف شام ما را به رستوران دعوت کند صحیح است. یای آرایشگاه تایپ نشده بود. کل موضوع آرایشگاه و نوبت ... حشو واضافی بود. داستان از دوزبان محاوره ای و کلاسیک استفاده شده است. پایان داستان غیر قابل هضم بود . چرا که با فرایند داستان همخوانی نداشت زیرا داستان یک داستان جدی بود نه طنز و نه خیالاتی. لذا اصلا پایان جذابی نداشت. شاید اگر خود پریسا سرو کله اش پیدا می شد و از مرگ نابهنگام شوهرش خبر می داد باز کمی بهتر بوددرکل بسیار زیبا بود . آفرین . برای خودتان و قلم تان و نیز احساسات لطیفتان آرزوی موفقیت دارم. زیاده گویی های مرا نیز به فرهیختگی خودتان عفو بفرمایید.سبز باشدو سربلند@};-


@مهدی حاجیان پناه توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 09:19

سلام آقاي حاجيان ‍پناه عزيز
ممنونم از اينكه وقت خود را در اختيار ما گذاشتيد
من تلاش كردم كه داستان ترسناك باشد و با كمال تاسف مي شنوم كه آخرش طنز و يا خيالاتي در اومده
از نقد دقيقي كه انجام داديد متشكرم و من سعي مي كنم اين داستان را دوباره بازنويسي نمايم ولي سرنوشت پريسا همان خواهد شد منتها به طريقي ديگر
باز هم تشكر مرا پذيرا باشيد و منتظر شما خواهم بود در داستان هاي ديگرم
شاد باشيد
@};- @};-


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 10:07

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام.
شما در میانه راه اشاره ای به شخصیت شوهر پریسا داشتید که با آزار گربه بی زبان، طینت خود را نشان داد. و این کار به نوعی کار داستان را تمام کرد. شما از همین پاراگراف به بعد، حرف خود را زدید و خواننده را در بند کشیدید. این نوع پردازشها کار خوبیه. این تکنیک در این داستان رعایت شده بود و میشد انتهای کار را با همان وسط پاراگراف، گره زد. از بعد فنی گفتم. پس قوی بود.
مرحیا.
حسن ایمانی@};- @};-


@حسن ایمانی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 11:52

جناب ایمانی
وقتی به اون پاراگراف رسیدم اول به خودم گفتم چرا این موضوع رو نویسنده بیان کرده ?! تا اینکه فینال جالب داستان برخوردم و فهمیدم معلول اون علت کجاست
جدن که حرفه ای قلم زدند
واقعا مرحبا دارند.
@};-


@مریم مقدسی توسط حسن ایمانی Members  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 12:44

نمایش مشخصات حسن ایمانی بله درسته خانم مقدسی عزیز.
رعایت علت و معلول در داستان، خودش یه استراتژی محسوب میشه.
خانم بادره در این داستان حادثه ای و کمی هم تخیلی، کار خوبی رو به تصویر کشوند و جای تقدیر داره. ای کاش مدیریت سایت، تقدیرنامه ای یا جایزه ای هم...
بگذریم.
اردات.
حسن ایمانی@};- @};-


@حسن ایمانی توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 15:47

باسلام و تشكر فراوان
من دوباره از همين جا از شما خانم مقدسي عزيزم و آقاي ايماني عزيز و همچنين استاد ارژن و ساير اساتيد صميمانه تشكر مي كنم و خواهشمندم كه نگاه مهرآميز خود را نه تنها از من بلكه تمامي دوستاني كه در آرزوي پيشرفت به سايت داستانك پا گذاشته اند دريغ نفرموده و با نقد و بررسي دقيق
آنها را در هرچه بهتر كردن كارهايشان ياري فرمايند
با آرزوي لحظاتي سرشار از سلامتي و شادابي براي شما خوبان @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@حسن ایمانی توسط محمد شاهکان   ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 04:53

سلام استاد عزیز آقای ایمانی
من یه سری نظر داشتم، می خواستم ببینم نظر شما راجع بهش چیه:
نه تنها استراژی نیست بلکه الزام رعایی داره. یعنی اگر رعایت نشه ما هیچ رابطه علی و معلولی نخواهیم داشت من کل یا اینکه دچار ضعف می شه این هم به داستان لطمه می زنه پس هیچ داستانی رو به خاطر وجود روابط علی و معلولی مورد ستایش قرار نمی دن.
توی این داستان من می تونم چند تا سوال اساسی مطرح بکنم اول اینکه دوستانی که می گن به به و چه چه که این داستان عالی بود جواب بدن: داستان داستان کی بود؟
علت روایت چی بود دقیقا؟(چه چیزی نویسنده رو وادار به نوشتن کرده؟)
و می تونم از زبان داستان دفاع کنم و یکدست بودن روایت همچنین که خوب بود.اما نظر شخصیم این هست که سوال اساسی که چه ؟ در ذهن من بدون جواب موندش
ممنون از خانوم بادره عزیز از داستانی که نوشتید


@حسن ایمانی توسط محمد شاهکان Members  ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 04:54

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام استاد عزیز آقای ایمانی
من یه سری نظر داشتم، می خواستم ببینم نظر شما راجع بهش چیه:
نه تنها استراژی نیست بلکه الزام رعایی داره. یعنی اگر رعایت نشه ما هیچ رابطه علی و معلولی نخواهیم داشت من کل یا اینکه دچار ضعف می شه این هم به داستان لطمه می زنه پس هیچ داستانی رو به خاطر وجود روابط علی و معلولی مورد ستایش قرار نمی دن.
توی این داستان من می تونم چند تا سوال اساسی مطرح بکنم اول اینکه دوستانی که می گن به به و چه چه که این داستان عالی بود جواب بدن: داستان داستان کی بود؟
علت روایت چی بود دقیقا؟(چه چیزی نویسنده رو وادار به نوشتن کرده؟)
و می تونم از زبان داستان دفاع کنم و یکدست بودن روایت همچنین که خوب بود.اما نظر شخصیم این هست که سوال اساسی که چه ؟ در ذهن من بدون جواب موندش
ممنون از خانوم بادره عزیز از داستانی که نوشتید


@حسن ایمانی توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 15:41

سلام آقاي ايماني عزيز
خيلي ممنونم از وقتي كه براي من گذاشتيد من بارها عرض كردم و باز هم مي گويم مفتخرم كه از حضور شما اساتيدكسب فيض مي كنم و هر چه دارم از نگاه شماست
كه هميشه كمك نموده ايد و زمانيكه قلمم ناخودآگاه اشتباها مي چرخد باز هم شما هستيد كه با نگاه تان آنها را رفع مي كنيد متشكرم
لطف شما را فراموش نخواهم كرد
برايم انرژي فراوان داد
با آرزوي تندرستي و شادابي @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 11:04

سلام
وااایییی خیلی خوشم اومد
حسابی غافلگیر شدم
اشاره زیبایی هم بود که پول خوشبختی نمی آورد
برخی جاها غلط املایی داشتی ولی اشکالات دستوری کمتر بود
خیلی خوشم اومد
قلمت برقرار@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 15:48

سلام شهره عزيزم
ممنونم كه اومديد و داستان را خوانديد و از اينكه توانستم رضايت شما را جلب كنم خيلي خرسند شدم
شاد باشيد و توانا @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 11:57

نمایش مشخصات ک جعفری درود خانم بادره نازنین@};-

این داستان را دوست داشتم وفک می کنم از بهترینهای آثار شماست!!

امید که تا زنده اید سرزنده باشید!
@};-


@ ک جعفری توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 15:51

سلام خانم جعفري عزيزم
خيلي ممنونم عزيزم و من هميشه شرمنده مهر شما هستم بي شك خوبي در باطن شماست
برايتان شادي روزافزون آرزومندم @};- @};-


نام: ساناز پیری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 13:06

سلام زهرای عزیزم
چقدر داستان زیبایی بود لذت بردم قلمی قابل تقدیر و دوست داشتنی دارید امید دارم هر روز سرشار از سرزندگی باشید ممنونم بانوی گرامی@};- @};- @};- @};- @};-


@ساناز پیری توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 15:53

سلام ساناز عزيزم
زيبايي وجود شما را مي ستايم و برايتان آرزوي نيكبختي و بهروزي دارم
شاداب همدم لحظه هايتان @};- @};-


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 13:21

نمایش مشخصات سلمان ارژن با سلام و درود
خانم زهرا بادره خوب و عزیز ...
خیلی خوب و عالی عالی بود ...

مرد هم شوهر پریسا .....! عجب جدیتی .....! از خودم بدم اومد!کیف کردم چسبید !
... مزاح کردم .....

واقعا" زیبا بود ، خیلی بجا تموم کردید ، اصلا" فکرشو نمی کردم ، هنوز توی شوک بسر می برم ...
همیشه شاد و سلامت . موفق باشید


@سلمان ارژن توسط سلمان ارژن Members  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 13:28

نمایش مشخصات سلمان ارژن باسلام به دوستان اهل قلم
توی نقد نویسی ، مهم ساختار و استخوان بندی ، شخصیت پردازی داستان همراه با دید هنری ، خلاقیت نویسنده می باشد ، چند غلط دیکته ای جایی برای بحث نمی باشد ، بلکه آنها بموقع درست می شوند...
ممنونم ;)


@سلمان ارژن توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 14:05

جناب ارژن عزیز !!!
استاد شوهر پریسا مرده ?!
ای وای
خانم بادره ببنید چکار کردید
دیگه یاد گرفتن چکارمون کنن
چرا راهکار نشونشون می دید


و استاد عزیزم جناب ارژن کاملا با نکته ای که در مورد نقد گفتید موافقم
بعضی از دوستان از نگارش داستان ایراد می گیرند اسمشو میگذارند نقد. در صورتی که ویراستار رو اصلا برای این بوجود آوردن
نقد همانطور که قبلا گفتم یعنی بررسی نقاط قوت و ضعف اثر و موضوع داخل داستان یا هر اثر دیگری
برای مخاطباش روشن کردند
ببخشید دیگه دیدم بحث داغه گفتم حرفمو بزنم ;) @};- @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 16:04

عصر به خیر خانم مقدسی عزیزم
آقایان ممکن است در خیال سر خانم هاشون را ببرند ولی در واقعیت زندگی برای همسرشون می میرند
خیالتون راحت باشد عزیزم @};- @};-
باز هم تشکر و تشکر @};- @};-


@سلمان ارژن توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 16:00

سلام مجدد استاد
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@سلمان ارژن توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 15:59

سلام استاد عزيز و گرامي
خيلي لطف كرديد استاد وقت خود براي ما گذاشتيد
نه خواهش مي كنم اينطور نفرماييد مي ترسم تمام خانم هاي سايت عليه من بشورند :D
نگاه سازنده و مهرپرور شما ستودني ست
متشكرم
شاد باشيد و تندرست @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 15:28

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام با اجازه از خانم بادره که داستانش بحث داغی را آغاز نموده و با اجازه از خانم مریم مقدسی. خانم مقدسی همه چیز در زیبایی نقش دارد. پیوند و چینش اعضای زیبارا در داستان نظم و نثر می گویند. در اینجا بنده جزو مخالفین شما هستم و موافق جناب ایمانی. برای خوشمزه تر کردن غذا ما از همه جور ادویه استفاده می کنیم. ده بار وسط پختن می چشیم. تازه باز هم سر سفره ایراد از پشت ایراد.
با شنیدن صدا ی زنگ در از جا برخاسته و از روزنه چشمی به بیرون خیره شدم. واماندم! ساطع شدن برق از سر طاسش به هراسم انداخت.
این همان پاراگراف اول است. انصافا کدام فنی تر است؟
همه چیز در پیوند اجرای داستان دخیل است .
مثلا همین آقای سلمان ارژن می فرمایند {می باشد} آخر کجای ادبیات ما می باشد داریم؟ ایا این ایراد کمی است؟
تکنیکی نوشتن از قواعد اصلی داستان است.
خانم مقدسی عزیز در مدرسه به ما می گفتند بروید انشا بنویسید. چرا نمی گفتند داستان ؟ چون آن هم اصولش باید روایت شود.
در داستان آنهم در داستان کوتاه باید با ظرافت زمان و مکان را فرو ریخت.
فرض مثال اینکه اگر قرار است از شهری به شهری بروی . باید بگویی همه اسباب سفر درون ساک مهیا بود. در طول مسیر بود که یادم آمد و با خود گفتم اگر مادر در فرودگاه نباشد چه می شود؟
داستان خانم بادره در یکی دو جا از داستان کناره رفته بود . بنای محکمی داشت. اما شیرازه قدری ضعیف بود. با کسب اجازه از خانم بادره و خانم مقدسی.


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 16:15

سلام آقای دولت آبادی عزیز
ممنونم از حضورتان و قدم رنجه فرموديد
دیر آمدی ولی پربار آمدي
من خيلي وقت بود منتظر شما بودم بلاخره شاگردي گفتند و استادي @};- @};-
من اصلا ادعاي بهترين داستان را ندارم و باقي نقادي ها را به دوستان ديگر واگذار مي كنم باشد كه من تجربه اي ديگر بر تجربياتم افزوده گردد
با آرزوي بهترين ها برايتان @};- @};-


@احمد دولت آبادی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 16:21

جناب دولت آبادی عزیز
کلام شما متین است و شکی در اون نیست.
اما خب اینو قبول دارید که واقعا بعضی وقتها نگارش از دست نویسنده در میره و هر چه قد هم واسه خودش تکرار می کنه نمی تونه به ایراد نگارشی داستانش پی ببره
یکی باید از بیرون بیاد و ناجی بشه
و ویراستاری هم بخاطر همین بوجود اومد.
حرف من و آقای ارژن این نیست که گفتن نکات نگارشی بده
حرف ما اینکه ایراد های نگارشی نباید به حساب نقد گذاشته بشه
نقد اصول و قواعد دیگه ای داره
امیدوارم سوتفاهم برطرف شده.


@احمد دولت آبادی توسط زینب ارونی Members  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 00:15

نمایش مشخصات زینب ارونی آفرین


@ زینب ارونی توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 01:09

این دست زدن ها برای منه یا برای آقای دولت آبادی ؟:(


@احمد دولت آبادی توسط زینب ارونی Members  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 00:28

نمایش مشخصات زینب ارونی زهرا جان
نمیدونم چی بگم ؟میدونم اینو نقد پذیر هستی
اما اشکالهای ویرایشی اگر جزو نقد نباشه داستان جذابیتشو از دست میده
داستانت مشکل ویرایشی زیاد داره که اگر اینها اصلاح نشه یک ویراستار از ادامه خوندن صرفنظر میکنه هر چند طرح داستانیت خوب باشه .نویسنده باید داید داستانشو بازنویسی کنه وقتی داستانی اینجا میزاری و با تشویق دوستان طرف میشی اشکالات نادیده گرفته میشه و میری سرغ یه داستان دیگه در حالیکه هنوز این داستانت ایراد داره
نظر اقای حاجیان پناه و دولت ابادی بسیار حساب شده بود مثلا تو یه پاراگراف (یک بار شوهرم برایم تعریف کرده بود....)
ببین چقدر فعل بود به کار برده شده ..اگر این داستان دست یک ویراستار باشه تا همینجا بیشتر نمیخونه و داستانو کنار میزاره دیگه براش اهمیت نداره اخرش چی میشه
زهرا جان یه چیزیو دوستانه بهت میگم فقط روی نقد های تند کار کن یه داستان دیگه ننویس همینو بازنویسی کن دوباره بنویس سه بار چهار بار ده بار بعد خودت میفهمی ویرایش در داستان چقدر مهم و با ارزشه
موفق باشی عزیزم
@};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 00:48

سلام خانم اروني عزيزم
من واقعا از شما از خانم مقدسي آقاي دولت آبادي آقاي ايماني آقاي حاجيان پناه آقاي ارژن آقاي حشمتي فر و ساير عزيزاني كه با گفتن نكات قوت و نكات ضعف آن مرا ياري دادند و باعث مي شوندتا اين داستان را از اين كه هست زيباتر و جالب ترش كنم كمال تشكر را دارم و افسوس مي خورم كه كاش اين اظهار نظرات در محيطي واقعي انجام مي گرفت تا دوستان بيشتر از تجربيات يكديگر استفاده مي كردند @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
سلامتي و شادابي آرزوي من براي شما :)


@زهرابادره توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 01:06

سلام مجدد زینب عزیزم
از اينكه تشريف آورديد و داستان را خونديد از شما تشكر
مي كنم و مطمئنا در مورد ويرايش داستان اقدام خواهم كرد
و نظرات جالب دوستان همه برايم محترم و قابل تامل هست
و چيزيكه برايم حائز اهميت است اينه كه همه سعي دارند تا كمك كنند منتها هر كس به نوعي :) :) :)
يكي با تشويق كردن يكي با نقدكردن و حتي به قول آقاي خسروجردي خسرو اگر در اين راه سيلي هم بخوريم باز هم ارزش دارد چرا كه همه به طرف سازندگي است و همه ما رسالت داريم به تذكر نكات قوت و نكات ضعف @};-
از حضور با سعادت شما خوشحال شدم
شاد باشيد و سعادتمند @};- @};-


@ زینب ارونی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 12:30

ویراستار از ادامه خوندن داستان منصرف میشه ?! چون اشکال نگارشی زیاد داره ?! :-/ :-/ :-/
ببخشید بخشید=))
بابا خانم ارونی برای دفاع اگه اومدی خوب نبود
آخه عزیز من اگه ویراستار بخاطر ایراد نگارشی تا آخر داستانو نخونه و بذاره کنار که دیگه چه اسم ویراستار که روش باشه ?! :D او نکه دیگه ویراستار نیست میشه خواننده
ویراستار بخاطر ویرایش کار پول می گیره دیگه !!!!!!!!
پ ن پ عاشق چشم و ابروی نویسنده میشه میاد ویراستاری
ببین من که می دونم جناب دولت آبادی صدات کرده گفته بیا اینجا نظر بده همنجور که تو داستان من اشتباه بجای شما برای من کامنت خصوصی گذاشتخانم ارونی نظر منو نقد کن !
کمی تجربهاتون کمی دقتتون کمی تعصباتون کمی غرورتون کمی خورد کردنشخصیت ها رو بذارید کنار
یادبگیرید شیوه نقد کردن چطوریه
ایراد نگارشی گرفتن نقد نیست یکجور توهین به نویسنده داستانه اینو نمی خواستم بگم ولی دیگه شما و جناب دولت آبادی شورشو در آوردید
جناب دولت آبادی الان به یه چیز مسخره " کلمه ناجی " گیر دادند معنیشو می خواد بهم یاد بده
این حرفها و کارها رو بذارید کنار
الان خود شما داستان لیف های رنگی می تونی داستان خودتو نقد کنی ?! هر وقت یاد گرفتید نقد یعنی چی بعد نقد نقد کنید.
تحقیق در زندگی بد نیست.
ما میگیم ایراد نگارشی جزو نقد نیست ولی خوب اگه هم گفته بشه بد نیست. اینا میان می گن خانم بادره به دلیل ایراد نگارشی داستان دیگه ای ننویس اینو درست کن.
خانم بادره گوش نکنیا داستان دیگه ای بنویس برای نگارش این داستان هم از کسی مثل خانم ارونی یا جناب دولت آبادی کمک بگیر.
اوف دیگه ببخشید تند شدم


@مریم مقدسی توسط زهرابادره   ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 15:17

@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@مریم مقدسی توسط زینب ارونی Members  ارسال در سه شنبه 2 دي 1393 - 18:29

نمایش مشخصات زینب ارونی کشور ایران ویراستار نداره پون هر چی به عنوان داستان میفرستن با همون مشکلات ویرایشی به چاپ میرسه ویراستارو کشورهای حارجی داره که اگر صد تا کتاب بخونی یه دونه کتاب با مشکل ویرایشی پیدا نمیکنی به خاطر همینه کتابهای ایرانی با نویسنده های ما میشه ابکی و کتابهای خارجی میشه خاص پسند
من اقای دولت ابادی رو نمیشناسم اما به نظر ها و نقد های ایشون احترام میزارم هدف ما اینجا درست نوشتنه نه اینکه بنویسی بیاری امتیاز بگیری و تشویقت کنن
شما هم کار منو نقد کن خسته نباشید کلمه دوستانه ای نیست
خانم بادره عزیز اگر شما با گذاشتن اون گلها و بدون جوابی که به خانم مقدسی بدید با نظرهای ایشون موافق هستید باشه من دیگه با داستانهای شما کاری ندارم امیدوارم همینطور بنویسید بنویسید و بنویسید
موفق باشید


@ زینب ارونی توسط زهرابادره   ارسال در سه شنبه 2 دي 1393 - 19:13

سلام خان ارونی عزیزم
با تشکر از حضورتون
اینجا یه محیط آموزشی هست و قرار است از تجربیات و فنون همدیگر استفاده کنیم برای بهتر شدن کارهامون
و به نظر من نیازی نیست که کار به گلایه و این جور چیزها برسه ،
من در همين صفحه ضمن اينكه به خانم مقدسي گل فرستادم اگر يه بار ديگه از نظر بگذرانيد خواهيد ديدكه مكررا از شما و آقاي دولت آبادي و سايرين تشكر كردم و حتي گل هم فرستادم
فقط فقط من هدف اين بود كه به طور غير مستقيم عرض كنم كه اينجا يه محيط ادبي هست و بهتر است از هنر و تجربه همديگر استفاده كنيم والا شما و خانم مقدسي
و يا سايرين برايم عزيز و فرمايشات شما روي چشم من قرار دارد
اما ويرايش داستان هارا توكل بر خدا كرده ام دوست دارم بنویسم و مي نويسم و خداي نكرده قصد لجاجت ندارم و در مورد زود پست گذاشتن هم باز همه دوستاني كه قبل از شما در سايت بودند در جريان هستند كه من گاهي هفته اي سه تا پست مي گذاشتم و الان هم همين روش را مي خواهم پيش بگيرم بعد ها هم اگر عمري باقي باشد مي شينم ويرايش مي كنم
@}این گل ها صرفا سفیر صلح و دوستی هستند و هیچ معنای خاص دیگری ندارد و همه شما خوبان برایم محترم و نظراتتون قابل احترام است و دوستتان دارم
با س‍پاس فراوان;-@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :x :*


@زهرابادره توسط محمد شاهکان Members  ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 05:15

نمایش مشخصات محمد شاهکان باید خدمت شما خانم مقدسی عرض کنم که شما از نقد داستان چیزی نمی دونید مطمئن باشید.
به نظر من نباید اینطوری حکم بدید و فرمایشی حرف بزنید چون اولا بدون مطالعه حرف زدید دوما هم به همه توهین کردین.
اینجا باید یه دعا بکنم (خدایا جمیع دوستان را و خود من رو از توهم داستان دان بودن و نقاد حرفه ای بودن خارج بفرما )
خب طبق کتاب های که درباره نقد ادبی داستان منتشر شدن نقد ظاهری شامل نقد نگارشی و لغوی هم می شه و گفتن غلط های نگارشی جزو اصول کار هستش و این بحث دیگری هستش که ویراستار می تونه درستش کنه،
فکر کنم این متن از داستان نویس های معروف کمکتون کنه
«« ابلهان اثري را مي خوانند و چيزي از آن نمي فهمند . اشخاص عامي گمان مي كنند كه آن را كاملا در يافته اند ، صاحبان عقل سليم گاهي همه آن را نمي فهمند ،آنان نكات مبهم و تاريك را تاريك مي يابند و نكات روشن را روشن مي بينند و اشخاص پر مدعا ، اصراردا رند كه نكات روشن را تاريك جلوه دهند و نكاتي را كه كاملا واضح و قابل فهم است ، نفهمند . »»


@محمد شاهکان توسط زهرابادره   ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 10:56

سلام آقای شاهکان عزیز
قبل از همه چیز
از حضورتون ممنونم لطف کردین مزین فرمودین@};-
و س‍پس خانم مقدسي عزيز و يا خانم اروني و ساير دوستان براي من عزيز هستند و نظراتشون ارزشمند ،
اما تجربه به من ثابت كرده كه هم در زندگي واقعي و هم در زندگي داستاني كل را فداي جز نكنم ،
يعني اينكه مثلا "قراره خونه مهمون بياد و وقت خيلي كمه تا خونه ات را آماده كني به نظر شما كدام راهكار موفق تره براي نظافت خونه ؟ اينكه وضعيت كل خانه را در نظر بگيري و سريعا همه جا را تميز كني يا اينكه مثلا روي يه چيز زوم كني و اصرار بكني كه حتما اونو برق بندازي ؟ يه وقت مي بيني وقت تمام شد و هنوز همه كارها مونده .
ممكنه يه دونه كار با كيفيت باشه ولي چون در ميان پلشتي ها قرار مي گيره ارزش اون هم خود بخود مياد پايين .
اين مثال را در مورد همه نوع كاري مي شود امتحان كرد حالا من از كار خونه مثال زدم ،
يه آدم نرمال نيروي خود را به طور مساوي روي كارهاش تقسيم مي كنه تا همه خوب از آب دربياد
حالا به قول شما مشكل ويرايشي داره هم وقت هست . و هم ويراستار ،
آنها را بعد هم مي شه كرد ولي براي نوشتن هميشه وقت نيست ،
من خوندم كه نويسنده اي دور ازجون شما عزيزانم فوت شده و خيلي نوشته هاي ويرايش نشده داشته و بعد از اون كسانش اومدن و اقدام به ويراستاري و چاپش كرده اند
من فقط تجربه هاي خودم را در اينجا عنوان كردم و به هيچ عنوان به كسي تا حالا توهين نكرده و نخواهم كرد
ولي خانم مقدسي به نظر شخص من يكي از بهترين نقاد هاي سايت هستند و مخصوصا نقد اصولي و تشويق به موقع ايشان باعث شد كه من خيلي پيشرفت كنم و بارها به خودشون هم اينو گفتم و من از همينجا يه "خسته نباشيد" به ايشون مي گويم و براي ايشون تندرستي و موفقيت در همه زمينه ها آرزومندم @};- @};- @};-


@محمد شاهکان توسط زهرابادره   ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 11:23

و آقای شاهکان عزیز
نویسنده ای که این جملات قصار را فرموده اند بلاخره هیچ گروهی را تایید نکرده اند ؟ چرا یعنی بین خواننده ها یک نفر هم پیدا نمیشه درک صحیحی از داستانی بگیرند
اين جمله كه خودش سرتاسر اشكال داره ،
البته ايرادي نيست نويسنده هم انسان است و جنس او هم از نوع ديگرون است و ممكنه اشتباه بكنه ،
نبايد به استناد نام نويسنده همه حرف هايش را چشم بسته قبول كنيم من كه قبول نمي كنم
خونندگان داستان ها با هر نوع فرهنگ ، سواد ، نگرش ،
ميزان اطلاعات ، داستان ها را مي خوانند و بهترين داستان آن است كه هر كسي خواسته خود را در آن به نوعي پيدا كند و آن موقع داستان همه پسند مي شود
با تشكر از وقتي كه براي خواندن اين سطور مي گذاريد
شاد باشيد @};-


@محمد شاهکان توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 13:31

آقای شاهکان این برای دعای شماست
" آمین ... آمین... آمین"


@ زینب ارونی توسط زهرابادره   ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 18:11

؛ای کاش در زندگی واقعی صاحب امتیاز بشویم
و از دروس زندگی داستان های واقعی بنویسیم
و آن موقع است که امتیاز واقعی به آدم ها تعلق
می گیرد؛
از جملات قصار خودم
تقديم به همه دوستان عزيز@};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 16:51

نمایش مشخصات فرزانه رازي خانوم جان سلام...خوبین ایشالا؟؟؟
طرفای عاخر پنج شنبه تون بخیر و خوشی ایشالا...
خانوم جان؟؟؟یهو یه ضربه به ادم وارد میکنین...اصن یه وضی... :D اولش که تالار سیا میا بود...فک کردم جشن طلاق گرفتن!عجیبه هاااا...جشن طلاق...من شنیدم که یه سری از ادما(معمولا مرفهین بی درد از سر شکم سیری) طلاق گرفتنشون رو جشن میگیرن...بعد بر خلاف عروسی که همه چی معمولن سفید و رنگی و خوشمله...این جشن طلاق رو با چیز میزای سیاه و شمع و اینا برگذار میکنن...بعد اخر کار میان که حلقه ها رو پس بدن،هر کی بهتر بتونه حلقه رو پرت کنه یا یه کار محیرالعقولی انجام بده ینی اون شاخ تره و خوشحالتره خلاصه...حالا یه سری هم هستن که حلقه هاشون رو میزنن خرد میکنن با یه دستگاهی...بیکارن بخدا... :( آدم یک حالی میشود...(خدا شاهده من فقط از یکی از بروبچه ها شنیدمااااااا...اصن ندیدم...)
اما داستانتون خعلی عالی بود...کف؟؟؟قرچ...
خعلی گلین خانوم جان...خعلی فدایی دارین...شما محشرین... :)
شاد شاد شاد تا اون ته مهاش..
;)
:* :* :*
:x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 17:43

سلام فرزانه عزیزم
خیلی ممنون دخترم
شکر خدا نفس می کشیم
و در هر نفسی دو شکر واجب است :) :)
دیگه پیش خودم گفتم وقتشه همه بدونند كه من زياد هم مهربان نيستم و چهره واقعي خودم را نشون بدم :D =))
فرزان زدي رودست من بابا جشن طلاق ؟؟؟
خيلي جالب شد يه داستان تخيلي و طنزي از آب در مياد كه خدا مي دونه پيشنهاد مي كنم زود دست به قلم شي :D
باشه باشه تسليم شدم من محشرم :D
و در آخر فدايي داري در حدخعلي @};-
خعلي ممنونم كه اومدي و گام رنجه كردي
برايتان سعادت و شادماني آرزومندم @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 17:45

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام خانم بادره عزیز
اول از همه@};- @};- @};-
چرا که عالی بود.
مثل بیشتر خواننده ها توقع خبر مرگ پریسا را داشتم و اشاره به رفتار خشن شوهر او با گربه، مرا یاد شنیده ام از کوبیدن گنجشک در هاون توسط یک پسر در دوران بچگی انداخت که شاید این شنیده من کذب باشد. یعنی امیدم چنین است.
اشاره به تجمل گرایی و همچشمی دوستان هم در داستانی به این زیبایی عالی بود.@};-


@محمد حشمتی فر توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 19:10

سلام آقای حشمتی فر عزیز
ممنونم آمدید و با آمدنتان صفحه را نورباران کردید @};- @};-
بله متاسفانه رفتارهای ناهنجار در جامعه زیاد دیده می شود که برمی گردد به دوران کودکی و متاسفانه رفتار اولیا
همیشه می گویم کاش در بین دروس مدرسه یه ساعتی هم به زندگی زناشویی و طریقه رفتار با کودکان از همان اول اختصاص بدهند(دبیرستان) که ریشه این ناهنجاری ها قطع بشه
متشكرم از حضور پ‍ربار شما
و برايتان آرزوي سرافرازي دارم @};- @};-


@زهرابادره توسط محمد حشمتی فر Members  ارسال در شنبه 29 آذر 1393 - 14:49

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر باید بگم خانم بادره من از مدارسی که دیدم و شنیدم توقع چنین کاری ندارم! همین که به بچه ها خواندن و نوشتن یاد میدن باید کلاه ها رو انداخت هوا[-(
اگر والدین توان درک چنین خطاهایی رو دارند با تربیت خوب جلو بیان و سایر اطرافیان نیز این روشنگری به بچه ها رو وظیفه بدونند.
@};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 18:27

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی خانم بادره سلام و درود بر شما. منو ببخش که دیر آمدم. منو ببخش. باور کن امثال شما نعمتید در این سایت.موفق باشید


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 18:54

سلام آقای دولت آبادی عزیز
خواهش می کنم نفرمایید این تواضع و مهربانی شما را
می رساند شما لطف دارید
ما نیز برای شما سرافرازی و بهروزی آرزومندیم
@};- @};-
@};-


نام: کبرا قامتی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 18:44

نمایش مشخصات کبرا قامتی سلام خانم بادره بزرگوار...زیبا وامامتفاوت بادیگر داستان هایتان


@کبرا قامتی توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 19:14

سلام خانم قامتي عزيزم
چطورين خانم ؟خوبين سلامتين الحمدالله
از داستان بگذريم خدايي از ديدن شما خوشحال شدم @};- @};- @};- @};-
راستي اين عكس پروفايل محشره خيلي زيباست ماشالله :*
خدا حفظش كنه :)
داستان هم لطف كرديد خونديد متشكرم عزيزم
شاد باشيد @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 19:12

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام بر بانوی نویسنده
واقعا پایان غافلگیرانه ی داشت میشد همه اتفاقات را در پایان داستان حدس زد اما نه این عمل شوهر پریسا را
واقعا دستتون درد نکنه بابت این داستان زیبا
به خصوص آرایشگاه و سرویس طلا و... عالی بود
موفق باشید @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 20:39

سلام خانم آرمیتای عزیزم
یار همیشه همراه من
خیلی ممنونم که وقت خود را برای داستان من گذاشتید من هرچه دارم از محبت شما دوستان دارم
برای تان سعادت ماندگار آرزومندم
شاد باشید @};- @};-


نام: نعیمه میرزاعلی   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 00:46

سلام .
داستان مهیجی بود ..نمیدونم چرا یاد داستان هانیبال افتادم .
ممنون از نگارش متفاوت شما .


@نعیمه میرزاعلی توسط زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 27 آذر 1393 - 01:20

سلام خانم نعیمه عزیزم
خواهش می کنم نازنین
خواستم یه ذره جوانتر پسندش کنم از من كه گذشته=)) :)
داستان هانيبال را من نخوندم اگر مي شه برام اطلاعاتي از اون بديد ببينم چه جوريه ممنون مي شم قربونت بروم @};-
از حضورتون ممنونم
شاد باشيد و سعادتمند @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 03:56

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام و عرض ادب بانوی قصه های تراژیک :D @};-
کُپ کردم بانو با این پایان بندی! یعنی پریسا خانم رو میل کردند!! خب شوهرشون روش خلاقانه ای ابتکار کردند! بذاریم تو لیست پلوتیکهایی که بعد از ازدواج ممکنه بهش نیاز پیدا کنیم!!:D ;) @};-
داستان خیلی قوی نوشته شده، باهاش کنار اومدم و دوسش دارم.اینجور داستانها خیلی سخته نوشتنش و کوچکترین اهمالی کل ساختار رو به میریزه. روابط داستان خیلی قوی و مرتب چیده شده بود.
و اما در مورد نقد:
1) چنانچه درک صحیحی از یک اثر اتفاق نیوفتد، نقد وجاهت ندارد.{نکاتی ذکر می کنم که در همه شاخه های هنری اغلب مشترک هستند.}
2)درک صحیح اثر: شامل ایده ، مضمون(فلسفی،عرفانی،سیاسی،روانشناسی، اجتماعی و در کل موضوعاتی که در خارج از جریان داستان حیات دارند و یک منتقد در ابتدا "می بایست" با این مضامین کاملا آشنا باشد)
3)طرح اثر ، ژانر اثر، و مکتب هنری که آن اثر طبق آن نوشته شده است.
بدون شناخت دقیق از این نکات: نقد وجاهت ندارد!! قابل استناد نیست.

4)
برای داستان نویسی نوشتن شرح داستان ابتدای امر برای منتقد الزامی است.
و سایر گونه ها ماجرا گویی!! حداقل در چند سطر.

5)
بررسی زاویه دید، سبک ، شناخت اندیشه نویسنده(هنرمند): برای منتقد!! در غیر اینصورت نقد وجاهت ندارد!!
غیر قابل استناد است!!
و
.
.


البته این موارد مربوط به فضای حرفه ای هنری است و بی شک در یک محیط تجربی شرایط تغییر می کند. ناگفته نماند نقد و نظر دادن در یک محیط تجربی: مسئولیت و بار معنوی فراوانی برای منتقد دارد. چنانچه ذره ای به هنرمند نوپا یا جوان خسارت وارد شود! غیر قابل جبران است!
در فضای حرفه ای افراد و نزدیکان زیادی دوربر هنرمند هستند و بسیاری از بار نقدهای تخریبی و یا سنگینی آن به دوش آنها می افتد و با مشاوره دادن به هنرمند او را به روال طبیعی برمی گردانند. ولی در یک محیط تجربی اغلب هنرجوها افرادی هستند که در طول زندگی خود یک نویسنده و یا هنرمند حرفه ای را از نزدیک ندیدند!! و در نتیجه نقدهای تخریبی موجب نابودی و از هم گسیختن شیرازه فکری آنها می شود و شک نکنید که مسئولیت آن به عهده منتقد است!!
و اینگونه است که یک منتقد خبره و کارکشته خود یک آفریننده هنری محسوب می شود و حس هنریش راهنمای او برای خدمت کردن و نه نابود کردن!

ادامه دارد@};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 04:43

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) در محیط تجربی یا آموزشی آگاهانه و سالم: رشد و نقاط مثبت اثر هنرمند حتما می بایست به هنرجو یا هنرمند گفته شود. بابت تشویقش و همچنین به دست آورن یک معیار برای او...
عیوب و نواقص اثر حتما باید به هنرمند گفته شود و در تعادلی با محاسن اثرش...والا که در زمین و آسمان معلق می ماند. لیکن گوشزد کردن نواقص در زمان نامناسب به یک هنرجو می تواند بیشتر مانع پیشرفت او شود تا رشدش!
همان مثال خودمان: هر نکته جایی و هر حرفی مکانی دارد (همین بود دیگه مثالش، یادم نیست :D
شخصا گاهی اوقات نقدهایی برای فیلم های آنوری در برخی جاها می نویسم، شک نکنید از کوچکترین نکته ای در حد سر سوزن نمیگذرم! ولی نقد نوشتن برای هر فضایی شرایط بخصوص خود را دارد.
و اما برای اینکه در بحث دوستان هم شرکت کنم:
در نقد حرفه ای آثار ادبی: یکی از مولفه های نقد پرداختن به زبان نوشتاری است: ولی آنجا غلط املایی که رخ نمی دهد :D یا فاعل و مفعول سرجای خودش است :D منظور بررسی زبان از بعد: نثر محاوره ای،مرجع، فاخر، مخلوط، لهجه و این موارد است :D به قولی در ابتدای هر کتاب عنصری وجود دارد : "ویراستار"
ولی این امر نباید امتیاز محسوب شود و باعث اغماض و سهل انگاری در آثار دوستان اینجا بشود.و ممکن است مانع رشد نویسنده بشود. به قول خانم ارونی که با ایشان موافقم نویسنده حتما باید اثرش را از این بُعد بارها و بارها چک کند.(البته من نمی کنم دو نخته دی!! وقت نمیشه)
و تلاش خود را جهت ایجاد هارمونی در اثرش انجام بدهد. و البته به دلیل اینکه متنهای اینجا قبل از انتشار زیر نظر ویراستار قرار نگرفته است: غلط غلوط :D سوتی موتی :D پر فراوان یافت می شود. ولی همان طور که عرض کردم. نویسنده باید تلاش خود را انجام بدهد و باقیش را خدا کریم است :D
و اتفاقا به نظرم گوشزد کردن نکات ادبی به نویسنده بسیار بسیار می تواند به او کمک کند. ولی ایراد نوشتاری جزء مبحث نقد به هیچ عنوان قرار ندارد و نباید یک اثر هنری خوب را صرفا به دلیل چند غلط املایی و یا جمله بندی های نامناسب از هستی ساقط کرد :D سایر ابعاد اثر هم در نظر گرفته شود بهتر است.
این بود انشای من :D بانو بادره عزیز و دوست داشتنی. یک بیست بهم بده دلم خوش باشه :D @};-

مخلصم.
در لحظه باشید...شاد و آرام@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 05:04

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی جناب آقای رنجبران سلام. به حتم که شاخصه ویراستار با نقاد متفاوت است و هر کدام نیز مسیر خود را می طلبد. اما دوست گرامی . آیا آوردم{ می باشد} با {بالاخره} ایراد ادبی نیست؟ چه بسا که خودتان نیز از بالاخره استفاده نموده اید. مثلا خانم مقدسی گفتند ناجی. پرسیدم ناجی یعنی چه: جواب داد . نجان دهنده.
درصورتی که اشتباه بود.ناجی بر وزن فاعل به معنای نجات یافته است و منجی یعنی نجات دهنده. ایا این یک اشتباه ادبی نیست؟ پاینده بمانی


@احمد دولت آبادی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 30 آذر 1393 - 17:18

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام بر شما جناب دولت آبادی.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط زهرابادره   ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 11:48

سلام آقای رنجبران عزیز و گرامی
اول از همه بابت اومدنتون تشکر+تشکر=تشکرات
وای شما هم
ولی هیچ کدام باعث نمی شه که کوتاه بیاییم و به قول استاد ارژن از شما شيريني عروسي نخواهيم بلكه اهالي سايت بعد از اين همه بحث كامشون شيرين بشه=)) :D
خيلي خوشحالم كه داستان به دلتون نشست و برايم افتخار است كه جناب رنجبران كبير داستان را قبول فرمودندو به طرق فني حرفه اي نكات مثبت و منفي آن را ارزيابي كردند و براي من و ديگر دوستان توضيح دادند :)
من واقعا از شما به خاطر زحمتي كه كشيده و با ارائه نظرات دقيق و موشكافانه تشكر نموده و برايتان سعادت و ايامي خوش و ماندگار آرزومندم @};- @};-
به خاطر لطف و مرحمتي كه نسبت به من حقير مبذول داشته ايد به عوض يك بيست صدتا بيست تقديم شما مي گردد :D :)
با آرزوي بهترين ها برايتان @};- @};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 12:36

جناب
ممنون از توضیحات خوبتون


نام: غلامرضا پرتو   ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 11:56

خانم بادر مثل همیشه جذاب
دلگرمی اعضا سایت


@غلامرضا پرتو توسط زهرابادره   ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 15:25

سلام جناب آقای پرتو استاد عزيز و محترم
با تشكر ويژه از حضورتون كه باعث دلگرمي ام گرديد
خواهش مي كنم نظر لطف شما را هيچوقت فراموش
نخواهم كرد
همچنين تشكر مي كنم از اعضاي محترم سايت و زحماتي كه متقبل مي شوند و اميدوارم كه نظر لطف خداوند حامي شما عزيزان باشد
با آرزوي سلامتي و تندرستي @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 13:52

سلام خانم بادره مهربان....خانم چه تحولی ایجاد کردین؟آفرین واقعا شگفت زده شدم...این نشون می ده شما یهویی استعداد های درونی تون رو در جاهای دیگه هم می تونین شکوفا کنین و ما لذت ببریم:D لااااااااااایک بی شمار...اینم دسته گل های زیبا برای خانم بادره زیبا@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره   ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 15:33

سلام خانم حجابی دخت ایمن عزیزم
تشکر عزیزم تشکر
من واقعا شرمنده دوستان می شوم وقتی که اینگونه مرا می نوازند و باعث ‍پروبال گرفتن كارها يم مي شوند
من در همين سايت بزرگ شدم و به نوعي منت دار همه هستم
با آرزوي سعادت و آرامش روزافزون براي شما @};- @};-


نام: زهرابادره   ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 20:37

سلام بر دوستان عزیزم
امروز يكي از دوستان پستي در صفحه خود به نام جملش گذاشته بودند كه مغاير با شان و مقام دين مبين اسلام و همچنين به نظر بنده بي محتوا و فاقد اصول و معيار بود و من كه معمولا در اين جور مواقع براي تشويق و تمجيد دوستان نويسنده عزيز سريعا لايك مي كنم مبادرت به لايك كردم ولي بعدا متوجه شدم كه مطالب مربوطه خلاف عقيده من بوده است ولي كاري بود كه تمام شده بود
اكثر دوستان عزيزم كه مرا در اين مورد پرسش نموده اند
خواستم جريان سوتفاهمي را كه پيش آمده بود توضيح دهم
و باز هم از اينكه دوستان مرا مورد لطف قرار دادند از همگي تشكر مي كنم
زهرا بادره


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 00:44

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خانم بزرگوار و نجیب. می بینید که خیلی طرفدار دارید! و همه را درگیر داستان خود کرده اید... خب، دوستان با نظرات خوبی که داده اند ، این صفخه را به محل آموزش و مناظره ی مفیدی تبدیل کرده اند. اما آنچه متفقن اظهار کرده اند ، طرحی خوب، اما نیازمند به اصلاح و نیز الزامات ویرایشی است.
با این حال از داستان شما خوشم آمد و خسته نباشید.


نام: زهرابادره   ارسال در شنبه 29 آذر 1393 - 09:27

سلام استاد عزیز و گرامی
با تشکر از حضور باصفایتان و از وقتی که برای داستانم گذاشتید
همه دوستان به نوعی مرا شرمنده کرده اند و من در سایه نگاه خوبان رشد می کنم و واقعا از همه کسانی که به من کمک کرده اند تشکر می کنم
چشم ویرایش صد در صد انجام خواهد شد
با آرزوی ایامی خوش همراه با تندرستی @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر   ارسال در شنبه 29 آذر 1393 - 15:39

باید بگم خانم بادره من از مدارسی که دیدم و شنیدم توقع چنین کاری ندارم! همین که به بچه ها خواندن و نوشتن یاد میدن باید کلاه ها رو انداخت هوا
اگر والدین توان درک چنین خطاهایی رو دارند با تربیت خوب جلو بیان و سایر اطرافیان نیز این روشنگری به بچه ها رو وظیفه بدونند.@};-


نام: زهرابادره   ارسال در دوشنبه 1 دي 1393 - 11:59

سلام آقای حشمتی فر عزیز
بله کاملا صحیح می فرمایید و خواسته من در حد آرزو بود
؛آرزو بر جوانان عیب نیست ؛=))
خیلی ممنون از حضورنکته سنج شما
ایام به کام @};- @};-


نام: محمد شاهکان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 دي 1393 - 01:35

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام خانوم بادره خوبید؟ ببخشید یه سوال داشتم شما اهل تبریزید؟


نام: زهرابادره   ارسال در دوشنبه 8 دي 1393 - 06:46

سلام آقای شاهکان عزیز
صبحتون به خیر و خوشی
الحمدالله خوب هستم
من اردبیلی هستم اکنون در کرج ساکن هستم
با آرزوی ایامی سرشار از سعادت@};- @};-


نام: ستاره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 00:25

نمایش مشخصات ستاره
سلام خانم :-/

چه خبر شده بود؟

والا ترسیدم

همه ی داستانتون زیبا و دوست داشتنی رقم خورد
جمله پایانی، تو فکر من، همه ی اون ائینه های درخشان رو شکوند و..

دور از انتظار بود

منتظر بودم شوهرش بگه پریسا پر کشید.


عجب این خانوما اونقدر غرق تجملاتشون شدند که
.....:"> متوجه نشدند، فضای رستوران گویای غم بود؟!

برخی جملات رو با زبان نوشتار و گفتار ترکیب کردید.
به جز جمله پایانی که نقطه اوج رو شکوند مابقی رو دوست داشتم.

می دونید داستانتون همینطور به سمت اوج پیش می رفت که یهو سقوط کرد..ناباورانه
مثل چهره متعجب همه ی اون زنها بعد از شنیدن حرف همسر پریسا خانم مرحوم.

:)






@ستاره توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 25 دي 1393 - 11:48

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم ستاره عزیزم
اگر این طور باشد و داستان به نظرتان غیر مترقبه آمد
باید عرض کنم که هدف من هم همین بود
از نگاه شما و زحمتی که برای خوانش داستان کشیدید متشکرم
نگاه شما و دیگر دوستان را دوست دارم سپاسگزارم
با آرزوي شادي و تندرستي @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 فروردين 1394 - 10:42

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،من هم انتظار چنین پایانی را نداشتم. موفق باشید. از اینکه به داستانم سر زدید متشکرم.
:-s @};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 3 فروردين 1394 - 11:13

نمایش مشخصات زهرابادره سلام
بله این داستان مربوط به چند ماه قبل می باشد راستش من انتظار داشتم که از داستان جدید من بازدید به عمل آورید اشکالی ندارد هرچه از دوست رسد نیکوست
قدم رنجه فرمودید
متشکرم @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.