خریت یا زندگی کردن؟ مسئله این هست!!!

مثل مرد کار می کرد اما مثل مرد که نه بهتره بگم مثل خر...
همه می گفتن که خاله سحر برای خودش مردی شده،خودش یه پا مرده
اما من همیشه تو دلم می گفتم خاله سحر خر شده خوب خری هم شده
از اول با قضیه ازدواج خاله و آن مردک مشکل داشتم هی دلم می خواست بگم
خاله،خاله جان بیا و از این ازدواج منصرف شو اما نه دلیل داشتم نه کسی به حرفم گوش می کرد
خاله سحر خوب خری شده بود
از آن خر ها که خودشون خرییت دوست دارند،خودشونو به خریت زدند حداقل من اون موقع اینجوری فکر می کردم
حالا یک سری خاله خان باجی و این زن ها یا حتی مردها اسمش را می ذاشتن
دوست داشتن و گذشت و فداکاری
اصلا به من چه!!! من اسمش می خواستم بذارم خر شدن و بگم آهای مردم
آهای فامیل آهای مامان ،خاله سحر خوب خریه به بقیه چه!!!
خاله سحر اون موقع ها از نظر من از آن دسته زن هایی بود که من هیچ وقت درکشان نمی کردم شاید اونا هم منو درک نمی کردن
خاله سحر وقتی دید گیر یه شوهر بیعار افتاده که نه اخلاق داره نه اهل کار هست هر جا بره سر 6 ماه میگه "من برای این کار ساخته نشدم" و زود میاد بیرون،
از آن مردها که توقع دارن زود میز ریاست بهش تقدیم کنن و آقا افتخار بدهند پشت میز ریاست بنشینند و
از آن مردها که دچار اعتماد به نفس کاذب هستن آره خاله سحر زود فهمید شوهرش دقیقا از همین دسته هست و زود به حرف همین خاله خان باجی های فامیل گوش کرد و دوتا بچه آورد که باشد این مرد درست شود
که نشد
پس فهمیدخودش باید کار کند! نه اینکه به این راحتی ،نه بعد کلی دعوا و خون دل خوردن
بعد از 5-6 بار کتک خوردن فهمید نباید دخالت کنه که چرا سرکار نمیره بلکه
باید خودش آستین بالا بزنه و کار کنه
بپزه،بشوره بچه بزرگ کنه ناهار و شام حاضر باشه و بره سرکار تا کاری در حد شان و شخصیت همسر گرامیش پیدا بشه و همسرش افتخار همکاری بده
خاله سحر مرد شد انقدر که همسرش اصلا یادش رفت بره سرکار...
انقدر که همه مسئولیت خونه با خاله سحر بود
همیشه باید شوهرش بهترین می خورد و می پوشید
با دوستاش فوتبال بازی می کرد
یه وقتایی هم وظیفه داشت یه غری بزنه،یه کتکی بزنه بالاخره باید خاله سحر می فهمید مردی بالای سرشه
خاله سحر حتی نذاشته بود دخترا یا حتی شوهرش کمبودی داشته باشند
به قول مادرشوهرش شانس آورده بود آن هم از نظر من چه شانسی...
چی بالاتر از این آقازاده ...
سال سوم دانشگاه بودم یه بار تو جمع که داشتن از خاله تعریف می کردن که
چه کار خوبی کرده که خودش همه مسئولیت به عهده گرفته و نذاشته آب تو دل بچه ها تکون بخوره و سرش به زندگیش گرم هست
من که سرم باد داشت اون روزها،روزهای خوش خوشانم بود
صدا صاف کردم کتاب بلندی های بادگیرم تو دستم جابه جا کردم که نه خاله جان اشتباه کردی
آخرش چی؟
چند بار دنیا میای؟ پس خودت چی؟ تا کی میخوای کار کنی آقا به خودش برسه و آخر غر بزنه که چرا تو لوبیاپلو گوشت نریختی؟ یا چرا فلان لباس من اتو نداره
بسه خاله انقدر ادای زنای قهرمان در نیار
خاله سحر بغض کرد و زود به بهانه ای بلند شد رفت و من باز درک نکردم
نفهمیدم چرا خاله خودش زده به خریت
چرخید و چرخید حالا من بهاره
یه زن 45 ساله که که نه کتاب دستش هست نه مثل اون موقع ها ژست می گیرد که خاله سحر خره طلاق بگیره یا از بقیه انتقاد کنه
شدم خاله سحر جدید با ورژن جدید تر که حتی صدای خنده های همسرم را با یک زن دیگر می شنوم و خفه میشم
که چی آن بتی که دیگران ازم ساختن خراب نشه
که چی که پسرم احساس کمبود نکنه که بهش نگن بچه طلاق...
که چی بخاطر پسرم زندگی می کنم
حالا پریا دخترداداشم عینک جا به جا میکنه آروم به صورت من که زیر چشمم کبوده نگاه می کنه و میگه عمه بذار باربد بمونه ور دل باباش و طلاق بگیر
کار که میکنی خوشگل هم هستی بازم وقت خوشبختی داری
آخرش چی؟
فوقش میشی مامان قهرمان،زن نمونه جایزه بهت چی میدن؟
نگاش میکنم
شبیه اون روزای منه همون روزا که می گفتم خاله سحر خوب خریه
همون روز که کتاب بلندی های بادگیر دستم بود
چقدر این دختر شبیه منه!حرف زدنش،چشماش
یاد همون روز افتادم شاید اگه خاله سحر مثل مردها رفتار نمی کرد یا حداقل
اون روز بغضش نمی خورد من که هیچ بقیه دخترای اطراف هم یاد می گرفتن
گاهی باید فقط زن بود یا می شد مرد هم شد اما خر نه...
زندگی کردن به هر قیمتی ارزش نداره
معنی زندگی کردن و زن خوب بودن با خریت فرق داره
کاش خاله سحر زنانگی یا حتی مثل مرد بودن جور دیگه یاد من میداد
حالا من بلند میشم و آروم از جمع میرم
باید فکر کنم که به پریا و امثال پریا یاد بدم که مقاومت با خریت فرق داره یا نه...
باید فکر کنم که بقیه تحسینم کنن یا خودم از خودم راضی باشم
باید فکر کنم به معنای واقعی خریت...
باید فکر کنم که پریا و امثال پریا جا پای جای من و خاله سحر نذارن
باید جور دیگه فکر کنم...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

لیلا حسن زاده ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,داوود فرخ زاديان , ناصرباران دوست ,عباس پیرمرادی ,شیدا محجوب ,فرزانه رازي ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

لیلا حسن زاده (3/4/1395),سعید پرمشکانی زاده (3/4/1395),الف.اندیشه (3/4/1395), ناصرباران دوست (3/4/1395),رضا فرازمند (3/4/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (4/4/1395),فرزانه رازي (4/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/4/1395),عباس پیرمرادی (4/4/1395),علیرضا کرامتی (5/4/1395),سحر ذاکری (6/4/1395),سید رسول مصطفوی (6/4/1395),فاطمه زاهدی تجریشی (8/4/1395),پروانه تمکین (8/4/1395),شیدا محجوب (8/4/1395),همایون به آیین (19/10/1395),همایون به آیین (15/12/1395),کیمیا کاظمی (1/3/1396), فیلوسوفیا (14/11/1396),مهشید سلیمی نبی (26/11/1396),

نقطه نظرات

نام: لیلا حسن زاده   ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 08:05

سلام خانم فیلوسوفیای عزیز، داستان بسیار خوبی بود؛ معضل بسیاری از زن های جامعه مون رو بخوبی بیان کرده بودی و نتیجه گیری و انتهای دلنشینی هم داشت، موفق باشی عزیزم، قلمت سبز و نویسا@};- @};- @};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 13:15

نمایش مشخصات فیلوسوفیا درود دوست عزیز
سپاس از مهرتان


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 12:11

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانوی نویسنده ی محترم
عرض ادب ئاحترام
داستان خوب و محکمی بود از نظر ساختار و درونمایه . از خوانش آن لذت بردم .

پاینده باشید .
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 13:08

نمایش مشخصات فیلوسوفیا درود و سپاس فراوان



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.