اولین داستان گروهی سایت داستانک

اولین داستان گروهی تعدادی از نویسندگان "داستانک"
دوستانی که قصد همکاری برای داستان های گروهی بعدی دارند یا متن و داستانی که
می شود به صورت گروهی و با پایان های متنوع نوشت به آدرس زیر ایمیل بزنند
barf.sefidosiah@gmail.com


"بازی سرنوشت"
صدای خش خش برگا تنها سکوت اون کوچه لعنتی رو می شکست
بارها این کوچه را قدم زده بود،تو تنهایی فکر کرده بود
از وقتی که فهمیده بود که تو اون خونه با اون افرادی که بزرگش کردن هیچ نسبتی نداره،فهمیده بود تو این کوچه لعنتی پیداش کردن و از روی انسانیت بوده که بزرگش کردن هروقت خالی که پیدا می کرد میامد تو این کوچه و قدم میزد و فکر می کرد
به بچگیاش... به خودش... به اون زن که مادرش بود و بعد 27 سال فهمیده بود
که مادرش نیست به خواهر و برادراش...
یه صدایی غیر از خش خش برگا
یه صدا ...با دقت گوش کرد صدای گریه بچه بود
فکر کرد خیالاتی شده اما صدا قطع نمی شد
صدا از یه سبد میامد...رفت سراغ سبد دید


پایان اول به نوشته" فیلوسوفیا"
یه کودک که از سرما قرمز شده بود ...کودک را که دید دوباره یاد خودش افتاد
یاد اینکه مثل این کودک حتما اضافه بوده
حتما دوستش نداشتند...صدای گریه کودک قطع نمی شد
از اینکه باز همه این فکرا تو سرش بود عصبی شد بدون توجه به کودک راهش را گرفت و رفت
تو راه داشت به خودش فکر می کرد به اون کودکی که تو سبد بود
اگه از سرما یا گرسنگی تلف می شد چی؟ بعد پیش خودش گفت بهتر حالا که من زنده موندم
چی شد؟دنیا عوض شد؟اختراعی کردم؟
بذار راحت شه که فردا مثل من نشه
صدای گریه کودک تو گوشش بود...هوا سرد بود
دودل شده بود که بره و یادش بره سبد را یا نه...
برگشت که سبد را برداره،برگشت که نذاره مثل خودش بشه...



پایان دوم به نوشته " سهیل اروندی"

کودکی در داخل سبد بی قرارگریه می کند . کودک را بلند کرد نوازش کرد ارام نشد .حدس زد سرمای هوا او را ازرده کرده کاپشن خود را در اورد و به دور بچه پیچید اما او ارام نشد.
در این موقع زنی مهربان پنجره را باز کرد گفت :پسرم چه شده ببر پیش مادرت:ان هنگام او مستاصل گفت : این بچه رها شده است و بارش برف شدت پیدا کرده گونه های طفل سرخ و شیونش تمام نمی شد . زن مهربان از خانه بیرون امد و طفل را به زیر چادرش برد و در اغوشش فشرد ...طفل دیگر شیون نمی کرد و مشغول خوردن شیر بود.زن مهربان سوال کرد : کجا اینو پیدا کردی و ... و به منزل رفت .
و ساعتی بعد تابلویی اورد و نصب کردبه این مضمون( پسر خردسالی پیدا شده والدینش به پلاک شماره هفت مراجعه کنند).
جوان از پنجره نگاه کرد دید خانم مهربان دو طفل را در کنارهم در گهواره قرار داده و در حال لالایی خواندن برای انهاست ..لالا لالا گل مریم ....لا لا گل سوسن .. در این لحظه طفل پیدا شده شروع به گریه کرد و زن مهربان اورا در اغوش کشید وکودک دیگر در ان موقع بیدار شد و مهربان بانو اورا نیز بغل کرد و بوسید در کنار شومینه نشست....و اتش را تماشا کرد ..جوان برگشت دید زن و مردی مست تلو تلو خوران در آغوش هم امدن و تابلو را می خوانند و می خندند .



پایان سوم به نوشته "زهرا بادره"

داخل سبد را نگاه كرد يك فرشته داخل آن بيتابي مي كرد انگشت خود را لاي دستهاي نوزاد گذاشت نوزاد انگشت او را محكم فشرد و آرام شد سبد را در بغل گرفت ، سايه اي با شتاب از آنجا دور شد ، به دنبال سايه دويد و در داخل كوچه به او رسيد ، چشمانش با چشم مادر آميخت:
چرا ؟ چرا نوزادت را در كوچه گذاشتي ؟ او به تو احتياج دارد .
مادر با بغض جواب داد : تو مي داني نداري و بي سرپرستي و بي خانماني يعني چه؟
من هيچ كدام را ندارم و بعد با اندوه گفت : تو كه نمي خواستي فرزند مرا سرپرستي كني چرا برداشتي ؟
در حاليكه اشك مي ريخت گفت : مادر اگر يك نفر همه امكانات را در اختيارت بگذارد كه بچه ات را بزرگ كني آيا باز هم بچه ات را سر راه مي گذاري ؟
چشمان مادر از خوشحالي درخشيد : به خدا اگر امكان داشته باشم بچه ام را از خودم جدا نمي كنم ،
و بعد با هم به راه افتادند او تصميم گرفت از اين به بعد در شركت بيشتر كار كند تا سرپرستي اين كودك و مادر را برعهده بگيرد .




پایان چهارم به نوشته "ناصر باران دوست"
ناخود آگاه به سمت صدا کشیده شد ... پارچه ی سفید کهنه ای که رو سبد کشیده بودند کنار زد...نوزادی معصوم در سبد بود که مدام زبون کوچولوشا دور دهنش می چرخوند و بادیدن اون ساکت شد.
روی سینه ی بچه کاغذ تا شده ای بود ...کنار سبد نشست و باتردید کاغذو برداشت وشروع به خوندن کرد:
- سلام می دونم که تو ناخواسته آمدی ودر آمدنت هیچ اختیاری نداشتی قطعافردا که بزرگتر شدی سوالات زیادی خواهی پرسید من که مادرت هشتم این نامه را می نویسم تا هم مرا بشناسی و بدانی چرا امروز تورا سر راه قرار دادم وهم بدانی که ریشه ی پاک ومحکمی نداری که به دنبال آن خودت را به آب و آتش بزنی ..
- نورچشمم وقتی پدرت یک انگل بیکار معتاد به شیشه است که مارا رها کرده و خودش آواره ی خیابانها شده وقتی مجبورم برای تامین مخارج زندگی و کرایه ی خانه و داروهای ایدز خودم تن به هرکاری حتی خود فروشی بدهم، وقتی تو نیز باید درمان شوی ولی آهی دربساط نیست که حتی برایت شیر و لباس تهیه کنم ، پس اجبارا تورا سر راه میگذارم شاید دست سرنوشت تورا جایی ببرد که غیر آنجا که بیست وپنج سال قبل مرا برد! شاید تو رنجهایی که من تجربه کردم را تجربه نکنی........
با خوندن نامه چشاش سیاهی رفت و احساس های درهمی مغزشو به سر حد انفجار رسوندانگار خودشو می دید که 27سال ترحمو دلسوزی و نگاههای پر از ابهام دیگرونا تحمل کرده بود .. لحظه ای به صورت طفل خیره موند... ناگهان بلند شد و سبدو برداشت واز ته اون کوچه به سینه کش دامنه ی تپه پاگذاشت و با عجله خودشو به بلندترین نقطه ی تپه رسوند اونجا ایستاد و بدون تامل سبدو تو سراشیبی پرت کرد! اماهنوز دسته ی سبد کاملا از دستش جدا نشده بود که منصرف شد و با یه جهش بلند سعی کرد سبدو روی هوا بگیره که پاش سر خورد و با سر به زمین غلتید .
چند دقیقه بعد کنار یک تکه سنگ بزرگ مردی با سر له شده در خون خودش غوطه می خورد و کودک تو سبد کج شده به اون نگاه می کرد وانگشت ابهامشو می مکید...



پایان پنجم به نوشته "مهشید سلیمی نبی"

بچه ای بور وناز که حدود 7-8 ماهش بود در سبد است خشکش زدتا حالا فکر میکرد فقط این جور مسایل مختص فیلم هاست دستش را جلو برد وصورت کودک را لمس کرد میخواست باور کند که اشتباه نمیبیند به دور وبرش نگاه کرد وقتی مطمءن شد کوچه خالی است بچه رابغل کرد تا ارامش کند همین جور داشت کودک را بالا وپایین میکرد که صدایی از داخل ساختمانی که کودک جلو درش بود شنیدمردی فریاد میزد بچه را چی کار کردی؟ ...انگار صدا از جایی نزدیک مثل راه پله میامد گوشش را تیز کرد گرچه نیاز نبود چون مرد داشت فریاد میرد ...زنی در جواب مرد فریاد زد میخوای چی کار پول داری ؟مال داری ؟جان من نرو دم در محسن غلط کرد نذاشتمش دم در چی کار داری ؟مرد فریاد زد گذاشتیش دم در ببری بذاری دم راه ؟ اخه مگه وجدان نداری .... مرد جوان خود را عقب کشید وفوری بچه را توی سبد گذاشت وپشت درخت قایم شد زیرا زن ومرد به دم درخانه رسیده بودند مرد محکم در را باز کرد در محکم به زن خورد که پشتش بود خم شد تا بچه را بغل کند که همچنان گریه میکرد چنان عاشقانه بچه را بغل کرد وارامش کرد که کودک سرش را روی شانه مرد گذاشت ودستش را بلند کرد که به صورت مادرش بکشد که زن خود راعقب کشید ودر را محکم بست وبالا رفت.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

پیام رنجبران(اکنون) ,زهرابادره ,سهیل اروندی ,آرمیتا مولوی , فیلوسوفیا ,فرزانه رازي ,مهساعبدلی ,هستی مهربان ,سلمان ارژن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فیلوسوفیا (12/7/1393),شیدا محجوب (12/7/1393),پیام رنجبران(اکنون) (13/7/1393),سهیل اروندی (13/7/1393),زهرابادره (13/7/1393), ناصرباران دوست (13/7/1393),هستی مهربان (13/7/1393),میثم زارع (13/7/1393),آرمیتا مولوی (13/7/1393),شاهین سالاری (13/7/1393), ناصرباران دوست (13/7/1393),فرزانه رازي (13/7/1393),مریم مقدسی (13/7/1393),سجاد سیارفر (13/7/1393),زهرا فیروزی (13/7/1393),همایون طراح (13/7/1393),زهرابادره (13/7/1393),محمد اکبری هشترودی (13/7/1393),بهزاد صادق وند (13/7/1393),مهشید سلیمی نبی (13/7/1393),رضا پرواز (14/7/1393),سلمان ارژن (14/7/1393),مهشید سلیمی نبی (14/7/1393),میلاد خانی زاده مهابادی (15/7/1393),زهرابادره (15/7/1393),پیام رنجبران(اکنون) (16/7/1393),نسترن حبیبی (16/7/1393),مهدی فعله گری (16/7/1393),شیدا محجوب (16/7/1393),شیدا محجوب (17/7/1393),پیام رنجبران(اکنون) (18/7/1393),اذرمهرصداقت (19/7/1393),شیدا محجوب (19/7/1393),مسعود رضایی (20/7/1393),مسعود رضایی (21/7/1393),فاطمه خجسته (22/7/1393),سارا اسلامپور (27/7/1393),مهشید سلیمی نبی (28/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (28/7/1393),جعفر حسین زاده (9/8/1393),فاطمه ستاره (16/8/1393),جعفر حسین زاده (18/8/1393),فهیمه دایی جعفری (19/8/1393),مهشید سلیمی نبی (28/8/1393),حسین خسروجردی خسرو (28/9/1393), فیلوسوفیا (1/12/1393),تهمینه سوری (4/12/1393),عطیه امیری (24/1/1394),زهرابادره (14/8/1394),ترنم سرخسی (2/10/1395),خاکستری (4/10/1395),همایون به آیین (15/12/1395), فیلوسوفیا (15/11/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرا بادره   ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 06:30

سلام خانم فيلوسوفياي عزيزم
ابتكار جالب شما بسيار مورد توجه ام قرار گرفت و هم اينكه انگيزه اي ايست براي تمرين و ممارست بيشتر
ناگفته نماند كه من يه امتياز را منظور نمودم اما نه براي خودم ، بلكه براي شما بانوي مبدعي و دوستان نويسنده عزيز كه به زيبايي اين داستان را به اتمام رسانده اند
دستتان درد نكند و خسته نباشيد
با آرزوي بهترين ها براي شما عزيزان @};- @};-


@زهرا بادره توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 10:29

نمایش مشخصات فیلوسوفیا درود بر شما بانوی عزیز
سپاس
:)
شما خسته نباشید بانو
:)


@زهرا بادره توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 11:25

سلام
بنظر شما این اولین داستان گروهی سایت داستانک ?!


استادان عزیزم خانم بادره عزیز جناب اروندی بزرگوارم و جناب باران دوست ارجمند بسیار عالی نوشتید دستتان درد نکند


@مریم مقدسی توسط زهرا بادره   ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 00:20

سلام و عرض ادب خانم مقدسی عزیزم
بانوی زیبنده و فرهیخته که برای من حق استادی دارند
ضمن آرزوی سلامتی و شادی روز افزون برایتان و ضمن خوشوقتی از دیدارتان باید به عرض برسانم که بله این اولین داستان گروهی نیست که در سایت اجرا شده است و یک بار هم با شما این مورد زیبا را اجرا کردیم منتها کمی سبکها با همدیگر فرق می کنند نقطه نظر شما روی کل حوادث داستان بود و خانم فیلو سوفیای عزیز در ماجرای قسمت دوم داستان تاکید داشتند که به نظر م برای من و دیگر نویسندگان عزيز تنوعی جالب شد و من به نوبه خودم از شما به خاطر خلاقیت زیبایی که به کار بردید و خانم فیلوسوفیا که با سبك ديگري این کار را ادامه دادند تشکر كرده و از خداوند براي شما نويسندگان توانمند موفقيت روز افزون مسئلت دارم و اميدوارم بار ديگر
با همكاري يكديگر كاري شايسته انجام داده باشيم
شادابي و نشاط همدم لحظاتتان @};- @};- @};-


نام: سهیل اروندی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 06:33

نمایش مشخصات سهیل اروندی با سلام و احترام
درود بر خانم فیلوسوفیا کار قشنگی بود.ارزوی سلامتی و موفقیت شما استاد را دارم.
خانم بادره مانند همیشه خیلی قشنگ و احساسی
و اقای ناصریان دوست بزرگوارهم زیبا و اندیشمندانه
درود بر شما اساتید و فرهیخته گان ادب فارسی ارزوی سلامتی و توفیق از حق تعالی دارم. خدا را شاکرم از این توفیق "داستان نا همگون "من هم دربین خطوط پاک شما ماندگار شد.@};- @};- @};- @};- @};-


@سهیل اروندی توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 10:22

نمایش مشخصات فیلوسوفیا درود
سپاس از شماو دوستانی که همراهی کردند


@سهیل اروندی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 11:26

سلام
بنظر شما این اولین داستان گروهی سایت داستانک ?!


استادان عزیزم خانم بادره عزیز جناب اروندی بزرگوارم و جناب باران دوست ارجمند بسیار عالی نوشتید دستتان درد نکند


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 11:13

نمایش مشخصات فرزانه رازي عالی بود
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
عالی بود
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
عالی بود
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
عالی بود
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 11:38

نمایش مشخصات فیلوسوفیا مرسی :)


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 11:25

سلام
بنظر شما این اولین داستان گروهی سایت داستانک ?!


استادان عزیزم خانم بادره عزیز جناب اروندی بزرگوارم و جناب باران دوست ارجمند بسیار عالی نوشتید دستتان درد نکند


@مریم مقدسی توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 11:44

نمایش مشخصات فیلوسوفیا سلام من همچین داستانی که با پیان متنوع باشه ندیدم تو سایت شما اگه دیدی لطفا به منم معرفی کنید
من به خیلی از دوستان ایمیل زدم البته به دوستانی که میشناختم و قصدم این بود
پایان گوناگونی داشته باشه
که بعضی دوستان کم کاری کردند
:)


@ فیلوسوفیا توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 12:01

اینبار خوانند نباش ۱ را مطالعه بفرمائید
و البته اینکارها یک تمرین بود در سایت
و خیلی جالب امتیاز این داستان بازه ولی نظر بعد تایید نمایش داده میشه و خوب چرا شما باید اول نظر را بخونید و تایید کنید ??! مگه نمی گید یک داستان گروهیه?! حق دوستان با نظر بعد تایید ضایع شده خانم نویسنده

نمی دونم این نظر را تایید می کنی یا نه ?!
اما با بستن نظرها و باز گذاشتن امتیاز هیچ خوشم نیومد


@مریم مقدسی توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 12:22

نمایش مشخصات فیلوسوفیا مرسی که گفتی چون من ندیده بودم
دوست عزیز من همه کامنتارا تایید می کنم شاید حق با شما باشه من طبق یه عادت قدیمی گذاشتن بعد از تایید
حتما تایید می کنم
نا الان کامنتی نبوده که تایید نشود خیالتان راحت
نظر شما کاملا محترم هست
اما فقط شما نیستید که باید خوشتون بیاد در ضمن فقط من نیستم که اینکار را می کنم خیلی از دوستان هم نظرها را بعد از خواندن تایید می کنند


@ فیلوسوفیا توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 12:25

نکته همینجاست اگر داستان خودتان بود هیچ مشکلی نمی دیدم
اما این داستان گروهیه !
موفق باشید


@مریم مقدسی توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 12:28

نمایش مشخصات فیلوسوفیا دوست عزیزسپاس برای نکته ای که گفتی دفعه بعد رعایت می کنم
:)


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 11:28

راستی اگه این یه داستان گروهیه پ چرا نظر ها بعد تایید نویسنده نشان داده میشه ?!


@مریم مقدسی توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 11:48

نمایش مشخصات فیلوسوفیا دوست عزیزم من همه کامنتا را تایید می کنم اگر هم گذاشتم پس از تایید فقط به این دلیل هست که همه کامنتارا بخونم
و هیچ دلیل دیگه ای هم نداره
:)


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 14:09

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
عالی بود خسته نباشید


@آرمیتا مولوی توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 14:17

نمایش مشخصات فیلوسوفیا مرسی :)


@آرمیتا مولوی توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 14:18

نمایش مشخصات فیلوسوفیا مرسی :)


نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 20:11

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام اگر داستان خوب نوشته شده بود حتما ادامه میدادم شایدم اومدم ادامه دادم نمیدونم


@مهشید سلیمی نبی توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 21:42

نمایش مشخصات فیلوسوفیا سلام
ببخشید این داستان را دیگه نمیشه ادامه داد
مهلتش تمام شده


نام: میلاد خانی زاده مهابادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 مهر 1393 - 08:24

نمایش مشخصات میلاد خانی زاده مهابادی مرحبا عالی بود وزیباخسته نباشید


@میلاد خانی زاده مهابادی توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در سه شنبه 15 مهر 1393 - 10:08

نمایش مشخصات فیلوسوفیا سپاس


نام: مسعود رضایی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 مهر 1393 - 13:28

نمایش مشخصات مسعود رضایی شخصیت داستان بیشتر به دختر میخوره تا پسر
به زودی منم پایان داستان رو براتون میفرستم


@مسعود رضایی توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در دوشنبه 21 مهر 1393 - 10:29

نمایش مشخصات فیلوسوفیا سلام وقت ارسال به پایان رسیده و امکان ویرایش داستان نیست


نام: مسعود رضایی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 مهر 1393 - 13:31

نمایش مشخصات مسعود رضایی سلام طرحی که شما در نظر دارید فوق العادست یه پیشنهاد دارم
تو رز بلاگ یک وبلاگ بزنید و انجمنشو فعال کنید تا داستان هارو اونجا بنویسیم و بعد تو سایت انتشار بدیم


@مسعود رضایی توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در دوشنبه 21 مهر 1393 - 10:34

نمایش مشخصات فیلوسوفیا ما داستان را برای سایت داستانک می نویسیم و اول اینجا انتشار می دهیم
به نظر من کار درستی نیست که اول یک جا دیگه بنویسیم و بعد انتشار بدیم اینجا
انجمن هم سایر دوستان فعالیت دارتد در انجمن هم بحث و نقد و...صورت میگیره معمولا


نام: مسعود رضایی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 مهر 1393 - 13:48

نمایش مشخصات مسعود رضایی تو شروع داستان هم یک اشتباه تایپی داشتید
صدا از یک سبد میامد
میامد برای شخص بکار میرود و صحیحش می امد


@مسعود رضایی توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در دوشنبه 21 مهر 1393 - 10:31

نمایش مشخصات فیلوسوفیا داستان به صورت گفتاری هست نه نوشتاری
اگه نوشتاری بود حق با شما بود


نام: فهیمه دایی جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 آبان 1393 - 23:49

نمایش مشخصات فهیمه دایی جعفری سبک جالبی بود....خیلی عالی و دوست داشتنی....
موفق باشید در پناه حق


@فهیمه دایی جعفری توسط فیلوسوفیا Members  ارسال در سه شنبه 20 آبان 1393 - 15:05

نمایش مشخصات فیلوسوفیا مرسی:)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.