یک روز معمولی

آن روز تعطیل بود. صبح کمی دیرتر از معمول میکیس تئودوراکیس از خواب بیدارم کرد. طبق معمول چشمانم را مالیدم و به زور آنها را باز کردم. ساعت مچی ام را بستم. چرخیدم و همسرم را آرام بغل کردم و بوسیدم. مثل همیشه " دوستت دارم " خش داری گفت! " صبح بخیر عزیزم " گرمی تحویلش دادم. از جایم بلند شدم و صبحانه ای آماده کردم. مثل تمام روزهای تعطیل! صبحانه مان را خوردیم ، کمی حرف زدیم و خندیدیم. با موهایش بازی کردم. نمی دانم چه شد اما کمی بعد صدای نفس های بریده بریده مان پایان یک سکس روز تعطیل را به ما اعلام کرد. دوش گرفتیم. او ناهاری پخت و من جلوی تلویزیون در حالی که با دقت به اخبار گوش می دادم ، گهگاهی چرتی می زدم. یادم آمد که قرار بود امروز " وای بر مغلوب " ساعدی را تمام کنم.به سراغش رفتم و خواندمش. تماس ها و پیام هایم را چک کردم. درست یادم نمی آید اما لابد سرفه یا عطسه ای هم کرده باشم. موسیقی ای گوش دادم و طبق معمول هر ظهر ، خوابیدم. صدای معمولی ترمز اتومبیلی از خواب بیدارم کرد. از پنجره بیرون را نگاه کردم. باران می آمد. یک باران معمول پاییزی. کاپشنم را پوشیدم ، چترم را برداشتم و بیرون رفتم. خیلی معمولی دیگر برنگشتم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

ناصرباران دوست ,علی غفاری دوست (مارتین) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی ,فرزانه بارانی ,شهره کبودوندپور ,م.ماندگار ,سیروس جاهد ,فرزانه رازي ,ف. سکوت ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (10/6/1396), ناصرباران دوست (10/6/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (10/6/1396),محمد علی ناصرالملکی (10/6/1396),الف . محمدی (10/6/1396),هستی مهربان (11/6/1396),فرزانه بارانی (11/6/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (11/6/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),م.ماندگار (12/6/1396),سیروس جاهد (12/6/1396),کوثر علیزاده (12/6/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (14/6/1396),ف. سکوت (18/6/1396),علیرضافنائی (18/6/1396), زینب ارونی (18/6/1396),مهشید سلیمی نبی (19/6/1396),مهشید سلیمی نبی (26/6/1396),مهشید سلیمی نبی (26/6/1396),پیام رنجبران(اکنون) (30/6/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (4/7/1396), ک جعفری (11/7/1396),سارینامعالی (16/7/1396),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 09:48

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست فرهیخته ام جناب آقای طراح
سلام
عرض ارادت وادب و احترام
"یک روز معمولی" برعکس اسمش خیلی معمولی نبود ! اینکه یک آدم با موسیقی میکیس تئودرواکیس از خواب بیدار بشه و در لابلای روزمرگی هایش " وای بر مغلوب "ساعدی را تمام کنه و در پایان آن روز معمولی در هوای پاییزی معمولی برود و دیگر برنگردد حتی اگر از خوشی مرده باشد یا از مغلوب شدن دق کرده باشد باز هم معمولی نیست .
اما هرچه هست داستانک یک روز معمولی عالی بود و در این صبح روز تعطیل فکر را به پروازی بلند دعوت می کرد .
خوشحالم که بعد از مدتها با داستان زیبای شما روز تعطیل معمولی ام خاص شد .
پاینده باشید
پیکش
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 20:36

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
حقیقت اینکه حال و هوای این روزهای داستانک بسیار سرد و کسل کننده است. در گذشته هم این اتفاق می افتاد اما حضور شخص شما جناب کریمیان بسیار دلگرم کننده و امیدوارکننده بود. مدتی که جسته و گریخته به اینجا سر می زدم نه داستانی از شما می دیدم و نه اثری از نقد و حضور شما! در یک کلام : ناامید شده بودم!
اما امروز که پیامتان را ذیل داستانم دیدم بسیار بسیار خوشحال شدم و با خودم گفتم : بله! وفادارترین هنرمند و شخصیت داستانک " ناصر باران دوست " است!
خدا شما را حفظ کند...
و این داستان : معمولی بود!
سپاس از لطف همیشگی تان
سبز باشید


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 15:15

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هیچ روزی برایش معمولی نبود .هر صبح با صدای فحاشی های جدید آقا و خانم همسایه از خواب میپرید به روزگار بدبخت فحش جدید میداد. به ساعت روی دیوار که همیشه خواب بود لعنتی دوباره میفرستاد . سر یخچالی که همیشه خالی بود میرفت، گرسنگی که امانش را می برید به یاد خانواده اش می افتاد به سرنوشت و اقبالش، بد و بی راه میگفت. به سلام سه تا انگشتی که از سوراخ جورابش بیرون می آمدند علیک میگفت و به پولهایی که همیشه از جیبش مرخصی گرفته بودند و نبودند می اندیشید
همیشه سعی میکرد همه ی این مراحل را طوری طی کند که جدید و نو باشد از تکراری بودن خسته می شد ..مثلا بعضی صبح ها به کمک همسایه ها می شتافت و او هم با صدای بلند فحاشی میکرد یا مثلابعضی صبح ها بعد از پیاده شدن از تاکسی فرار میکرد . یه شب به خواب عمیقی رفت و صبح با هیچ صدایی بیدار نشد
خیلی هم شیک و مجلسی :D :D

سلام و هزاران درود و عرض ادب
آقای طراح بزرگ :)
به قولی یه پایان بی انتها بهتر از یه انتهای بی پایان هست.
پایان غافلگیر کننده ای داشت . به نظر من همه ی جمله های شروع داستان مقدمه چینی بودن برای گفتن جمله آخر
توی داستان از باران معمولی پاییز گفتید.. دلم برای باران تنگ شد:"> من فکر میکنم هرچیزی میتونه معمولی باشه ولی باران هیچ وقت معمولی نیس :)

با همه ی معمولی بودنش داستان جالبی بود :)
خوشحالم از اینکه بودم و یه داستان دیگه به قلم شما خوندم و لذت بردم از خوندنش
پاینده باشید @};- :)

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 20:38

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم علیرضایی گرامی!

بسیار عالی. ممنون بابت پیام و آن تکه داستانکی که نگاشتید.
خوشحالم که حضورتان را در کنار خود دارم.

موفق و سبز باشید


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 11:08

نمایش مشخصات فرزانه بارانی
...
همه چیز معمولیست ... هیچ چیز سرجای خودش نیست .همه چیز پر از رد پنجه هایی است که زخم میزند...تخت بوی پیرزن های از دنیا سیر شده را میدهد...رد خونمردگی دور مچ .لابه لای انگشت ها ترک ترک... ترک های دیوار...ترک های مغز ...چک چک صدای آب...صدای وز وز آهنگ... رعشه درد و رخوت بعد از نفس نفس ...و صدایی که بدو بیراه می گوید به من به باران به در و دیوار و نان کپک زده صبحانه...کپک را دوست دارم ...مخملی اند و سبز ...مثل باران که سرد است و تیز...سیل اخبار کاناپه را می برد...موهایم را میکشی...کچل میشوم...آخرین قایق را با آخرین صفحه می سازم...پیرزن سنگ میزند ...باران تند میزند..می زنم بیرون...آب می شوم ...فرو می روم

سلام همایون عزیز
ممنون که در یک روز معمولی داستان می نویسید


@فرزانه بارانی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 22:11

نمایش مشخصات همایون طراح سرکار خانم بارانی ، درود بر شما!

درود بر قلمتان. درود بر فکر و ذهن بزرگتان !

جالب است! خیلی جالب... به نظرم شما به همراه آقای کریمیان وفادارترین هایید در داستانک! با اینکه بسیار کم کارید در اینجا. اما همیشه هستید ، می بینید ، می خوانید ، فکر می کنید و خلاصه لطف تان هم کم نمی شود. و جالب اینجاست که هر دوی شما عزیزان در " یک روز معمولی " آفتابی می شوید و آسمان ابری و گرفته ی داستانک را روشن می کنید.
سپاس از شما و سپاس بابت لطفتان که نصیب بنده شد.

سبز باشید...


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 12:01

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) از بودن تا نبودن فاصله ای نیست !

تا میانه ی داستان , گویی زنی در داستان می درخشد ! اما از میانه به بعد پنداری که هرگز زنی نبوده است و تنهایی بوده است و بس !
یک وهم عمیق ...
یک تعطیلی ممتد ! یک تنهایی توام با بی تفاوتی ...

زیبا بود !
سپاس از این که همچنان هستی ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 22:19

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر تو!

بسیار ممنونم که به این شکل داستان هایم را می خوانی! اینقدر ظریف و خاص. دقیقن ، دقیقن! نکته ای که راجع به " تنهایی " مرد داستان ( که البته قابل تعمیم هم می تواند باشد به زن داستان! اگر دوربینی از زاویه ی او هم باشد ! ) کاملن درست و موشکافانه است. چیزی که بهش فکر کرده بودم و این حذف یکباره ی زن در داستان هم به دلیل فشرده کردم داستان به سبب تأثیرگذاری بیشتر آن است. علاوه بر اینکه به مضمون داستان هم کمک می کند به اعتقادم.

مچکرم که هستی!

سبز باشی


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 08:43

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود برشما جناب طراح گرامی
این اواخر هربار که اسم شما رو گوشه داستانک می دیدم که بالا و پایین می شد پیش خودم می گفتم چه خوب که آقای طراح هنوز هست و هنوز از داستانک و حال و هوای متروکش ناامید نشده شما از آن دسته آدمهای غیرمعمول هستید بر خلاف داستان معمولی تان که هرگز جلای وطن نمی کنید به سادگی حتی اگر چراغی در دهکده روشن نباشد:( :( :(
در این تاریکی داستان شما و دوستان قدیم چشم ما را روشن کرد!
داستان معمولی تان با پایانی نامتعارف عجیب و دوست داشتنی بود مثل همیشه

من كاملا تهی هستم.
می دانید كاملا تهی بودن یعنی چه؟
تهی بودن مثل خانه ایست كه كسی در آن زندگی نكند.
خانه ای بدون قفل بدون اینكه كسی در آن زندگی كند.
هركسی میتواند وارد شود هر وقت دلش بخواهد.
این چیزیست كه بیشتر از همه مرا میترساند

هاروکی موراکامی

تنور دلتان گرم و روشن همواره@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 10:22

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم کبودوندپور

یک وفادار دیگر! من هم خوشحالم که شما دوست هنرمند و عزیز را همچنان در داستانک می بینم. خوشحال تر می شوم که داستان هایتان را هم بخوانم!

سپاسگزار لطفتان هستم.

سبز باشید


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 10:27

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما همایون خان طراح...

حضور شما در جو سرد این روزهای سایت به شدت دلگرم کنندست!
خوشحالم که هنوز هم می نویسید و قلم زیباتون رو با ما به اشتراک میگذارید

داستانتون رو بسیار دوست داشتم مثل همیشه!
کاش تنهایی، روزمره نشود!

درود بر شما و قلمتان جناب
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 12:36

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما مژگان بانوی ماندگار!

خوشحالم که این داستان سبب شد تا دوستان قدیمی داستانک بار دیگر از خلوتشان بیرون بزنند و سکوتشان را بشکنند. سپاس که مرا مورد محبت و لطفتان قرار می دهید ، مثل همیشه!
حضور شماست که مایه ی دلگرمی و امید است.

ای کاش...

سبز باشید


نام: .......   ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 12:40

چه فرقی می کند ، دنیایی از سکوت باشم یا فریادی از نانوشته ها ! پرتویی از آرش باشم یا جنجالی از سوژه های روز روحانی ! مادر قصه گوی این شهر کوچک باشم یا شهره ی احساسات ناب ! مارتین جهانگرد باشم یا پیامی از دل سورئالها ! بارانی از احساس باشم یا بزرگ استاد باران دوست ! ناصرالمکی باشم با دنیای فانتزی دنباله دار یا به آیین منتقد منطقی ! مقدسی باشم یا محجوب ! ماندگار باشم با قلمی خاکستری یا اندیشه ای شبیه او ! آن دخترک شاد زنبیل به دست باشم یا کاف بانو یا ارونی ! اسلامی یا رازی !عمیدی یا فرازمند !خسرو جردی یا شعیبی ! زهرابانو یا سارینای پر انرژی ! دولت آبادی متعصب به ادبیات فارسی ، شیدا یا عاطفه! پیرمرادی یا بامداد با قلم طنازش ! تینای آرام که شال گردن میبافد یا لچی نانی ! لگزیان یا صداقت ...

چه فرقی می کند چه کسی باشم ؟! همیشه یک نفر از اینجا می رود ! چه دلتنگ می رود ! می رود ولی می ماند در پستوی تو در توی دلتنگی هایش ! می نشیند و تماشا می کند دورادور ! چاره ای نیست نبودن را و گریزی نیست ماندن را !
ما همه رفتگان مانده ایم ! بی وفایان وفادار ! هر کس که می رود تکه ای می گذارد و دنیایی می شود از خاطرات تنهایی های بی پناه !
گاهی با خودم می گویم ... نفرین به من ! نفرین به تو ! نفرین به قلم ! نفرین به بودن و نبودن ! نفرین به این بودن های پوچ و نبودن های جانفرسا ...
آمدن ها در یک روز معمولی بود و رفتن ها ...


درود ...
همیشه برای شما و قلمتان احترام قائلم .
سبز باشید و آفتابی تا همیشه !


@....... توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 13 شهريور 1396 - 12:15

نمایش مشخصات همایون طراح فرقی نمی کند که هستی ، همین که دست خطت آشنا باشد برایمان کافی ست! دست خطی از جنس وفاداری...

مدتی قبل به دوستی گفتم: داستانک بی نمک شده است اما هنوز هم دوست دارم آنجا بنویسم و منتشر کنم. چرا که خوب میدانم این فرصت تکرار شدنی نیست!

امیدوارم دوستان قدیمی دوباره فعال بشوند و در کنار دوستان جدید از فرصت داستانک دوباره استفاده کنیم. برای همه مان لازم است. اگر لازم نبود هیچ کداممان نقاب به چهره و یواشکی اینجا سرک نمی کشیدیم!

سپاس از لطفتان.

سبز و پایدار باشید


@....... توسط زینب ارونی Members  ارسال در شنبه 18 شهريور 1396 - 22:49

نمایش مشخصات زینب ارونی عالی بوددددد سپاس @};- @};- @};-


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 15:59

نمایش مشخصات سیروس جاهد سلام جناب طراح عزیز
داستان با پیش درآمدی ماهرانه ذهن خوانتده را به خود معطوف می سازد تا در انتهای داستان ، خواننده با پایانی غیر مترقبه که مد نظر نویسنده است روبرو شود و شوک لازم بر او وارد آید. این داستان با پیشینه کلاسیک چخوفی و مدرنیته سلینجری در دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم، روایتگر زندگی روزمره زوجی به ظاهر خوشبخت است. در بک روز زیبای تعطیلی مرد با موسیقی تئودوراکیس - z یا حکومت نظامی - از خواب بیدار می شود مردی متفاوت با بیداری متفاوت. در پس این آرامش ظاهری همراه با عشق اما طوفانی در وجود مرد در حال شکل گرفتن است که سرانجام او را با خود خواهد برد. یک روز معمولی از تنهایی سختی به میان نمی آورد چرا که در ظاهر انر همه چیز سر جای خودش است و رابطه عشقی حتی رشک برانگیز می نماید اما بواقع ماجرا چیز دیگری است.


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 16:13

نمایش مشخصات سیروس جاهد بواقع آنچه در داستان با ایجاز کامل می آید روایت پرسه زدن های آدمی در اعماق درون است آنجا که از دید اغیار پنهان است. تنهایی انسان در شرایطی به ظاهر آزاد،تقابل میان مصادیق رورمره زندگی که از فرط تکرار به بیهودگی می رسد با مفاهیمی که در پستوی ذهن جاخوش کرده اند و گرد و غبار نشسته بر آنها ما را بآهستگی از درک مفهوم واقعی شان دور می سازد و باعث می شود فراموش کنیم نقش مان را ، هویت مان را و بودنمان را.
کسی چه می داند در درون آدمها حتی نزدیک ترین شان به ما چه می گذرد ... شاید خود ما بکی از همان ها باشبم که در شخصیت مرد داستان متبلور شده است و به ما هشدار می دهد که تو هم روزی باید بی مقدمه همه چیز را بگذاری و بروی. باید امشب بروم، باید امشب چمدانم را که پر از خالی تنهایی ام است بردارم و به سمتی بروم که ...
سپاس از شما طراح عزیز با این داستان درخشان


@سیروس جاهد توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 13 شهريور 1396 - 12:20

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما جناب جاهد!

بسیار خوشحالم و مفتخر که حضور جنابعالی را در کنار خود می بینم. نقد و نگاه هوشمندانه و ظریفی به اثر داشتید و از این بابت از شما سپاسگزارم.

نقدهایتان ، نگاهتان و البته داستان هایتان قابل تحسین و احترام هستند. به امید اینکه شما را در کنار خود و دیگر داستان هایم داشته باشم.

سپاس از شما

سبز باشید


نام: فرزانه   ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 16:16

امروز هم بی «صبحت به خیر عزیزم »ات آغاز شد ...
یک جمله ی ساده که ،
قادر بود خورشید مرا از پشت کوه ها بیرون بکشد ،
بالا بیاورد بنشاند پشت میز صبحانه ...
من در ادامه ی شب میز را چیدم ...
من در ادامه ی شب ،صبحانه ی گنجشک ها را دادم ...
من با چراغهای روشن به خیابان زدم ...
و هیچ کس نمی دانست در درونم زن دیوانه ایست ،
که روزش ،
به چند کلمه وابسته است...

رویا شاه حسین زاده

درود . @};-


@فرزانه توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 13 شهريور 1396 - 12:26

نمایش مشخصات همایون طراح " کلام از نگاه تو شکل می گیرد ، خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی "

فرزانه رازی! شخصیتی که در داستانک جایگزین نداشت و ندارد و نخواهد داشت! می دانید چند وقت است داستان داستان های فرزانه رازی را منتشر نکرده است؟! فکری بکنید بانو...

بسیار خوشحال شدم از حضورتات

سبز و بنفش باشید!


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 13 شهريور 1396 - 12:27

نمایش مشخصات همایون طراح حضورتان!


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 18:08

نمایش مشخصات سارینامعالی درود به دوست عزیز،همایون خان

تنها چیزی که اونروز رو از حکم تلخ و اجباری معمولی بودن نجات داد اتفاقی بود که آخر روز افتاد.
یک اتفاق قشنگ و انقلابی...
به نظرم بعضی اتفاق ها خیلی قشنگن.....
قهر کردن و آشتی نشدن،رفتن و برنگشتن،خوابیدن و بیدار نشدن...
و همه اتفاقهایی که یک سرشون از عمق خستگی آدمها میاد و یک سرِ دیگه ش به ابدیت پیوند میخوره...
اینها خیلی اتفاقهای قشنگی ن.

صادقانه میگم چون میدونم اهل صداقت هستید،هرچند که داستان یک احساساتی رو بیدار کرد تو دل مخاطب اما به نظرم جای ماندگاری نداشت..تو میتونستی خیلی زیبا تر بنویسی...


سبز باشی@};-
فازت نول


@سارینامعالی توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 13 شهريور 1396 - 12:32

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر سارینا معالی گرامی

سپاس از حضورت...

وقتی مخاطب باهوشی چون شما چنین نقدی می کند ، قطعن آن نقد وارد است و البته هیچ چیز برای من بهتر از این نیست که مخاطبم در عین رضایتمندی از کارم ، هنوز ناراضی باشد! این برای من خیلی مهم است. همیشه سعی کرده ام نگاه خودم به خودم هم به همین شکل باشد.
امیدوارم که در کارهای بعدی توجه و نظرتان را بیش از پیش جلب کنم.

سبز باشید


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 شهريور 1396 - 10:23

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر همایون طراح،
داستان تان را در یک روز معمولی تعطیل خواندم و دوستش داشتم... چه خوب که گاهی داستانی از دوستان قدیم ببینیم. دلتنگ شان شده ایم. یواشکی می آییم و ناامید از نبودنشان می رویم...


@ف. سکوت توسط همایون طراح   ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 11:21

درود بر شما خانم ف
سپاس از شما. خوشحالم که اینجایید و خوشحال تر که داستان را دوست داشتید.

سبز باشید


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 شهريور 1396 - 22:47

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام به آقای طراح گرامی و دیگر دوستان
انگار داستان شما بهانه ای بود تا عزیزان یک بار دیگر دور هم جمع شوند و چقدر زیبا و ساده نشان بدن که هیچوقت از یاد و خاطر یکدیگر فراموش نمیشویم این بهترین اتفاق داستان شما بود که ......خوب اونو به تصویر کشید و قیافه تک تک اعضا رو تو ذهنم تداعی کرد
و اما داستان شما
عنوانش رو دوست داشتم و پایان داستان چون تضاد خوبی داشت
اگر کلمه همسرم نمی آمد اونوقت من با زنی هرجایی طرف بودم و نیامدن شخصیت شما به خانه برام مردی هوسباز رو به تصویر می کشید اما دادن عادت های شخصی برای مرد منو از این فرضیه دور میکنه که من اولی رو بیشتر دوست داشتم و قطعا کلمه آخر شما مخاطب رو به فکر می برد


@ زینب ارونی توسط همایون طراح   ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 11:16

درود بر شما خانم ارونی
خوشحالم که بعد از مدت ها شما را در داستانک می بینم. مثل دیگر دوستان عزیز.
سپاس بابت درج لطف و نظرتان.
خب قطعن هدفم نشان دادن شخصیتی هوس باز برای مرد نبود. البته شاید این مرد داستان هوس باز هم بوده باشد. کسی چه میداند!

باز هم سپاس از شما

سبز باشید


نام: علیرضافنائی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 شهريور 1396 - 20:58

نمایش مشخصات علیرضافنائی !






به طرز وحشتناکی خوب نوشتی!








!


@علیرضافنائی توسط همایون طراح   ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 11:22

فنایی منتقد عزیز!
درود بر شما
سپاسگزارم از لطفتان

سبز باشید


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 شهريور 1396 - 23:31

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)













یه شادیِ سرخوشانه، شایدم ******** و شنگول؛ یه شادیِ که تهِ‌ته‌اش انگار یه چیزی درست کار نمی‌کنه! انگار یه نفرو که رقص بلد نیست به زور بلندکنن تا برقصه، بعدش اینقدر برقصه تا رقصیدن یاد بگیره! انگار این موسیقی از یه چیزی که درست کار نمی‌کنه، از یهجور نارضایتیِ درونی زاییده شده، بعد خودشو میزنه به بی‌خیالی تا یادش بره اون چیز، اون ته‌مه‌ها درست کار نمی‌کنه! طرف سازشو بگیره دستشو با نحو احسنت نواختن، بی‌خیالیشو نشون بده،، این حسِّ منه نسبت به اکثرِ کارهای «میکیس»ه... خنده‌ی تلخ، خنده به یه موقعیت اسفبار، مثل شرایطی که «پسرعموجانِ» مفلوکِ نمایشنامه‌ی «وای بر مغلوب» مرحوم ساعدی توش گیر می‌کنه! می‌خواد که بشه اما حتا نمی‌دونه چی باید بشه که نمیشه! اگه هم بخواد بدونه نمی‌تونه بدونه! قهقهه‌ی تو به خنده‌ی «خانم‌جان» بالا سرِ میتِ شوهرش، بعدش هم خنده‌ به خنده‌ی مابقیِ آدم‌های نمایشنامه، مگه جز اون خنده کاری می‌شه کرد؟!... اطلاعات فرامتنی رو رها کنیم و بریم سراغ متنِ اصلیِ «یک روز معمولی»- متنی بقول «رولان بارت» نوشتنانه، یعنی خواننده حین خواندن یا بعدش شروع به نوشتنش توی ذهنش می‌کنه، خودش همکار نویسنده می‌شه، نویسنده‌ای که تاکیدش بر واژه‌ی «معمولی»‌ایه. روایت یه «پیرنگ» بیرونی داره که «معمولی‌»ست اما یه «پیرنگ» درونی داره که غیر«معمولی»ست و پس از نقطه‌ی پایانِ سطر آخر، درونِ خواننده آغاز می‌شه ( و تاویلات زیادی می‌پذیره) پایانِ داستان با ناپدید شدن راوی بسته می‌شه، اما با یه سوأل «چرا؟» و جستجوی پاسخش در ذهن خواننده ادامه پیدا می‌کنه. علتی در داستان مطرح نمی‌شه، غایتی هم در پایان مشخص نمی‌شه( نمی‌دونیم راوی کجا رفت؟ یا چی بسرش اومد؟) بازه‌ی مابینش هم، به زعم من،به روزمرگی، بی‌معنایی، بی‌هدفی اشاره داره، همه چی کما‌فی‌سابقه و فقط در این روز تعطیل یه مقدار دیرتر بیدار میشه و آخرش راوی غیب می‌شه، اگه اینجوری به قضیه نگاه کنیم، داستان گام به جهانِ «ابزورد» می‌ذاره. آیا اون خودش رفت؟ یا سر به نیست شد؟ من اینطوری توی ذهنم ادامه‌اش دادم که راوی رفت و حتا توضیح نداد «چرا؟» یهجور بی‌قیدی نسبت به همه‌چیزِ ارتباط با همسرش، یهجور نیست‌انگاری دیدم و «پوچی».


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 شهريور 1396 - 23:32

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)

یه شادیِ سرخوشانه، شایدم مَلَ.نگ و شنگول؛...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 شهريور 1396 - 23:43

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












مواجهه با این داستانک به نظرم چندجوره: غیب شدن همسر- چه در واقعیت و چه در داستان- اساساً موضوعِ جذابیه؛ یه عده براشون تازگی داره خوششون میاد؛ یه عده باهاش همذات‌پنداری می‌کنن و دلشون می‌خواد خودشون در واقعیتِ واقعی هم همینکارو بکنن؛ از منظر من داستان از لحاظ کیفی «معمولی» بود، و نمی‌تونم بهش بگم «متوسط»، شاید این واژه‌ی «معمولی» براش یه امتیاز محسوب بشه و هم‌پوشان باشه بر فُرم داستان، شایدم چون یه مقدار برام کلیشه داشت، حیرتی در من برنیانگیخت، اما وقتی با فضای ذهنی موسیقی «میکیس» می‌خونمش، برام طنازانه است و شاعرانه و بامزه.



*
سلام هومن جان.

خیلی متشکرم که اطلاع دادی داستانو بخونم. همیشه خوندنت برام افتخار بوده، و هست و از اینکه این فرصتو بهم میدی سپاسگزارم.

بزرگی
و
جانت مجاورِ آبی‌ترین عشق و آوای موسیقی.


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 شهريور 1396 - 12:00

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر تو پیام عزیز
سپاسگزارم که آمدی! قطعن میدانی که نظراتت چقدر برای من مهم هستند. دید باز و فراگیرت به داستان موجب میشه که یک نگاه نقادانه و البته حرفه ای به اثر داشته باشی و همین امر برای من بسیار مهم و ضروری است. و البته حضور شخص خودت در کنارم به عنوان دوست عزیز و محترمم...

بله ، دقیقن! این داستان یک داستان " معمولی " است. خوشحالم که به آن اشاره کردی...

ارادتمندم

و

سپاس...


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 مهر 1396 - 14:40

نمایش مشخصات ک جعفری
درود


دیدگاه :

بنظر می رسد تاکید و مشغولیت ذهن نویسنده برای معمولی جلوه دادن داستان ، سبب تکرار واژه « معمولی » شده تا جاییکه این تاکید از ضربه نهایی داستان کاسته !

پیشنهاد :
به گمانم با حذف واژه معمولی حتی از عنوان داستان ، نه تنها چیزی از داستان کاسته نمی شود بلکه ، برعادی بودن و معمولی ات ِ داستان افزوده خواهد شد. و نیز مخاطب در برداشت معمولی از متن داستان آزادتر و هم ضربه نهایی کاراتر خواهد بود.

تاکید: آنچه نوشتیم ، نظر است و نه نقد.




@ ک جعفری توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 13 مهر 1396 - 13:54

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

سپاسگزارم...

موافقم! اگر " معمولی " کمتر استفاده میشد منجر به برداشت های متعددتر و آزادتر میشد.

موفق و سبز باشید خانم جعفری...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.