کاراکتر

من ترجمه ی یک رمان روسی هستم. سرد و بی روح! با مرگ تلخ شخصیت اصلی داستان که بر روی نیمکت پارکی یخ می زند.
یک شب در یک داستان کوتاه خودم را از طبقه دهم ساختمانی پرت کردم وسط خیابان.
در فصل دوم رمانی دیگر ، کودک خوابی بودم بر روی دوش پدرم که گریه های او در تاریکی خیابان هرگز مرا بیدار نکرد.
پانصد سال پیش در یک کتاب کشته شدم و جسدم هرگز پیدا نشد.
روزی در یک داستان کوتاه برای تلفن کردن از خانه ام خارج شدم و داستان قبل از بازگشت من تمام شد. و من دیگر هرگز راه خانه ام را پیدا نکردم.
در فصل چهارم یک رمان زندگی می کردم. چند سال بعد در تجدید چاپ ، آن فصل حذف شد.
قرار بود یک روز تابستانی در یک داستان عاشقانه متولد شوم. اما درست یک روز قبل از تولدم نویسنده داستان خودکشی کرد.
چند سال پیش در یک رمان به زندان افتادم و در پایان نویسنده فراموش کرد که مرا آزاد کند.
در داستانی دیگر یک درخت بودم که دیگران روی ساقه ام می شاشیدند و می رفتند.
یک رمان هفت جلدی فقط دو شخصیت داشت. یکی من که لال بودم و دیگری که در شروع داستان مرد!
و فردا قرار است در صفحه ی آخر داستان ، در حالی که خورشید غروب می کند نگاهم را از میان بازی بچه ها در ساحل دریا رد کنم و به دریا بدوزم. و در همین حال قصه تمام شود.





« هومن طرماح / اسفند 95 »
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.9 از 5 (مجموع 11 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

21

علی غفاری دوست (مارتین) ,عباس پیرمرادی ,داوود فرخ زاديان ,رضا فرازمند ,سارینامعالی ,بهروزعامری , ک جعفری ,همایون به آیین ,شیدا محجوب ,زهرابادره (آنا) ,تینا قدسی ,مریم مقدسی ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,امیر جلالی ,شهره کبودوندپور ,پیام رنجبران(اکنون) ,الف . محمدی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون به آیین (7/12/1395),تینا قدسی (7/12/1395),"صابرخوشبین صفت" (7/12/1395),پیام رنجبران(اکنون) (7/12/1395),الف . محمدی (7/12/1395),م.ماندگار (7/12/1395),شیدا محجوب (7/12/1395),عباس پیرمرادی (7/12/1395),همایون طراح (7/12/1395), ناصرباران دوست (7/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (7/12/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (8/12/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (8/12/1395),هستی مهربان (8/12/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (8/12/1395),محمدبیگلری (9/12/1395), ناصرباران دوست (9/12/1395),بهروزعامری (10/12/1395),داوود فرخ زاديان (11/12/1395),رضا فرازمند (12/12/1395),غزل غفاری (13/12/1395),زهرابادره (آنا) (16/12/1395),شهره کبودوندپور (24/12/1395),سارینامعالی (21/1/1396),اذرمهرصداقت (27/1/1396),همایون به آیین (3/2/1396),سارینامعالی (12/2/1396),پیام رنجبران(اکنون) (12/2/1396),امیر جلالی (19/2/1396),شیدا محجوب (17/3/1396),سارینامعالی (24/3/1396),سارینامعالی (13/4/1396),همایون طراح (28/4/1396),سارینامعالی (7/5/1396),سارینامعالی (15/7/1396),سارینامعالی (24/7/1396),هستی مهربان (7/11/1396),همایون طراح (23/6/1397), زینب ارونی (5/5/1398),همایون طراح (13/5/1398),همایون طراح (24/7/1398),

نقطه نظرات

نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 اسفند 1395 - 16:26

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












من ترجمه‌ی یک رمان روسی هستم!

وقتی قصه اتفاق می‌افتد، ضربانِ همه‌ی عناصر روایت، دقیقاً و به صحت، در کمال سلامت، بر جایگاه‌شان می‌تپند! متن زنده می‌شود، زنده می‌ماند، تا ابد نفس می‌کشد، داستان حادث می‌شود، اصالت و قدرتِ ادبیات، خلق می‌شود، چیزی در ذهنیت خواننده، صدا می‌شود.

وقتی فُرم در یک خلق ادبی، متناسب و منسجم و منظم، ساز می‌شود، نوا می‌دهد، با هر زخمه‌ای بر تن‌ش، محتوای‌اش صدا می‌شود، روشنگر و رسا، صدای معترض ادبیات.

سادگی نه ابتذال است، نه بردگی و تن دادن به خواست نظام‌های قدرت‌، برای روشن و واضح و مشخص شدن و ماندنِ دیدگاه و موضع نویسنده، نه! سادگی ابتذال نیست، سادگی گذر از همه‌ی پیچیدگی‌هاست، سادگی عبور است، دل می‌خواهد، سفری‌ست به مقصدی دور از دسترس گله‌ها، قدرت‌ها...سادگی‌ صداست، صدای هنرِ ادبیات.

ابهام! یعنی: هنر! ابهام لازمه‌ی هر اثری‌ست. اما ابهام ماندن نیست، ابهام گذر است. ابهام هنری، در پاسخ به سوألی‌ شکل می‌گیرد، که درست و دقیق و با فُرم صحیح طرح شده‌ است. این سوأل اندیشه را به چالش می‌کشد! ابهام راه می‌شود، یک مسیر، یک طریقت، همراه و همذات می‌طلبد. تا در کنار هم بپرسیم: گودو کی بود؟!

«در فصل چهارم یک رمان زندگی می کردم. چند سال بعد در تجدید چاپ، آن فصل حذف شد.» چرا حذف شد؟! چه کسانی آن فصل را حذف نمودند؟ ابهام مسیر شده. کلیتِ «کاراکتر» رمز می‌شود! شکل گرفته در خودش. از ساختار و سازه و بطنِ خودش. سوأل طرح می‌شود. حالا وقت‌ش است. پاسخ، تأویل و تفسیر و تحلیل می‌طلبد. تفکر واندیشه اتفاق افتاده، محتوا زاییده می‌شود. ادبیات خلق شده. صدا شده. صدای اندیشه‌ی ادبیات.


آقای طرماح عزیز.
به رفیقم همایون بگو. از لحظه‌ی نخست که دیدم‌ت، حیرت‌زده شدم از این خلوص تفکر. از این استعداد اندیشیدن. از این زوایه‌ی نگاهِ بدیع و مختص به خودت. بگو، از لحظه‌ی نخست که دیدم‌ت‌، فقط گفتم همایون. و نه هیچ کس دیگری. هنوزم می‌گویم. پای‌اش مانده‌ام و می‌مانم. به او بگو، یک نفر اینجا، همیشه منتظر توست.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 20:32

نمایش مشخصات همایون طراح پیام جان ، دوست هنرمند و عزیزم! سپاس که همچنان می آیی ، مرا می خوانی و الحق که جانانه هم می خوانی! معتقدم که هیچ چیز برای یک نویسنده با ارزش تر از این نیست که مخاطبی ، آن هم از جنس تو ، جانانه بخواندش. و خوشا بحال من که از " عروسک " تا " کاراکتر " تو را در کنار خود می بینم. و حتا فراتر از داستان.
سپاس جانانه ام را پذیرا باش!




و این داستان! همیشه معتقد بوده ام که هنر هر چه بیشتر از درد برخیزد ، بیشتر بر دل می نشیند. نمی دانم چقدر بر دل تو و بقیه دوستان نشست اما خودم دوستش دارم. مثل تمام کارهایم! هر چه بیشتر می گذرد بیشتر به این نتیجه می رسم که برای مکتوب کردن فکرهایم ، ایده هایم و حتا نمایش دادنشان خیلی کار دارم. امیدوارم که روزی به کارهایم برسم و البته با تو و تمام دوستان صاحب نظر و منتقد. چرا که هنر بدون نقد یعنی : در جا زدن و زوال...

همایون خسته سلام می رساند! همایون در دل " هومن " است. و البته که هومن نسخه ی کامل تر همایون است. (:


باز هم سپاس از تو. و عذرخواهی بابت دیرآمدنم

سبز و آفتابی بمان


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 اسفند 1395 - 16:50

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب طراح @};-
زیبا بود
لذت بردم
قلمتان نویسا
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 20:32

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر مژگان جان

بسیار ممنون.

سبز باشید


نام: متین یحیی زاده   ارسال در شنبه 7 اسفند 1395 - 18:24

درود


بسیار عالی بود


@متین یحیی زاده توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 20:09

م.یحیی زاده:
قبل هر چیز باید در مورد ساختار این جمله صحبت کنم!
"من ترجمه یک رمان روسی هستم" جمله ای که نه تنها محتوای داستان به آن وابسته است و ( اگر نبود ، داستانی هم نبود ) بلکه ساختار پیچیده ای نیز دارد! ساختاری بشکل " خاطره_داستان"!
ترکیبی از این دو که با ناخودآگاه مخاطب بازی می کند. حسی دوگانه که مخاطب را برای خواندن به شور می اندازد و تمام اتفاقات موجود در داستان با ترکیب این چند کلمه در کنار هم بوجود می آید. جمله ای داستانی، که بصورت خاطره، از زبان شخصیتی، ساخته می شود؛ همراه با تکنیک "توضیح راوی" برای شروع داستان و باید گفت انتخاب مناسبی است.
از ساختار که بگذریم معنا را میابیم که بسیار عالی در دل کلمات این جمله نشسته است. " من ترجمه یک رمان روسی هستم" نباید این حرفم را فقط اختصاص به این جمله بدهم اما فرم و محتوا هر دو باهم خودنمایی می کنند و البته کل داستان از این قائده مستثنا نیست.
در این جمله ما با زبان یک ملت طرف می شویم. زبان روسی که اگر آن را نماد زبان مادری در نظر بگیریم نه زبان یک ملت خاص تداعی کننده" هویت "است. یعنی ما اینجا با کلمه هویت طرف هستیم. نه یک ملیتی مشخص!
یک هویت که تداعی کننده همه هویت های انسانی است! هویتی که وقتی ترجمه می شود، در اصل اصالتش را که از دست می دهد به نیستی می رسد. بی هویت می شود. یعنی بقول نویسنده مرگ تلخ،
آن هم در حال یخ زدن بر روی نیمکت پارک! بی حضور مستقیم خورشید! که در اینجا عدم حضورش به عدم مهربانی تشبیه می شود. سرد و بی روح!
آنقدر بد ترجمه می شود که زندگی کاراکتر را در گیر می کند. یک کاراکتر که نیستی از او جدایی ناپذیر می شود. اولین اتفاق همراه با طبیعت است و آخرین اتفاق داستان نیز با طبیعت تمام می شود.
زبان مادری که همان اصل است را می توان به خاک تشبیه کرد. زاده شدن از خاک که همان ترجمه است . ترجمه شدن از خاک که چند هزار ملت می شود اما همه در اصل یک هویت اند.
در اصل داستان کاراکتر تشبیه ای از زندگیست . که سرانجام همه فصل ها و داستانها مرگ بوده است. با دردی ترجمه شده!
در انتهای داستان خورشیدی که غروب می کند، آنهم در دریا و قصه تمام می شود! پایان زندگی کاراکتر شکل می گیرد.


@متین یحیی زاده توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 20:12

خورشید که حالا نماد زندگیست در دریایی که در اینجا نماد آزادیست غرق می شود. کاراکتر آزادی را در مرگ می بیند. نکته جالبی که وجود دارد زمان در داستان به بازی گرفته می شود و این نشان دهنده خیالی بودن آن است. زمان هم آغاز دارد و هم پایان پس فناپذیر است!
داستان یکدست و منسجم بود. و از خواندنش بسیار لذت بردم
عالی بود و موفق باشید






اون م. یحیی زاده همراه با دو نقطه پایانی نظرم هم نه بخاطر دوست داشتن خودم بوده :D بلکه چون در تلگرام نظرم را تایپ کردم و بعد اینجا کپی کردم آن بالا افتاده و من ندیدم تا پاکش کنم
دوباره موفق باشید @};-


@متین یحیی زاده توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 20:35

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما سرکار خانم یحیازاده


بسیار ممنونم بابت حضور پررنگ و نقد آفتابی و کاملتان. گاهی با خواندن بعضی از نقدها و برداشت ها به این فکر فرو می رویم که هنر چقدر وسیع است و چه ذهن های آسمانی و وسیعی می طلبد برای برداشت !
درود بر شما !

خوشحالم که مورد توجهتان قرار گرفت.

سبز باشید


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 اسفند 1395 - 00:40

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام:)
خیلی قشنگ بود،مرسی@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 20:36

نمایش مشخصات همایون طراح سلام علیکم سرکار خانم حجابی دخت ایمن!

متشکرم.

سبز لطفن...


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 10:17

درود بر همایون طراح عزیز
جالبه بگم که وقتی داستانو خوندم و زیر داستان چشمم خورد به اسم« هومن طرماح» مطمئن بودم که اشتباه تایپیه! «طرماح» با «طراح» خیلی نزدیکه و فقط«م» این وسط اضافه است و «هومن» تقریبن اغلب حروف« همایون » را داره. داستانو دوبار خوندم و از آنجا که موضع و طرح داستان بنظرم خیلی بدیع و ناب بود، بایستی بخودم فرصت می دادم تا خوب درکش کنم با اینکه در همان بار اول که خواندم بخاطر همان «بدیع» بودنش، چه به لحاظ معنی لغویش و چه به لحاظ مفهوم فنی این کلمه،لذت وافی بردم! بار دوم که به سایت سر زدم که کامنتی در مورد آن بنویسم، چشمم به کامنت پیام جان خورد و از آنجا که نمی تونم در مقابل کامنت های پیام عزیز مقاومت کنم و در لحظه نخونمش! خوندمش و وقتی چشمم خورد به این قسمت که نوشته بود« آقای طرماح عزیز» با خودم گفتم که شوخ طبعی پیام گل کرده و داره به شوخی، شمارو « طرماح» خطاب میکنه! و واقعن هنوز نمیدونم که «طرماح» خودت هستی و یا کسی دیگه هست و اگه کسی دیگه هست این دو اسم چه قرابت عجیب و غریبی در ذهن ایجاد می کنند! بهرحال صاحب اثر هر بزرگواری هست، اثرش بنظر من بسیار نوپدید و نابه! این اثر را اگرچه نمی توان در قالب قواعد داستانی تحلیل نمود ولی بی تردید زیباست!فضایی را در کنج ذهن اشغال می کند، مهمان می شود! می ماند تا بیشتر و بیشتر درک گردد و تا همچنان لذت آفرین باشد!


@همایون به آیین توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 20:44

نمایش مشخصات همایون طراح هومن طرماح است که برای شما می نویسد :

درود بر شما جناب همایون جان!

شما هر آنچه که دوست دارید مرا خطاب کنید. اما خب نام من هومن است و ارادتمند شما

سپاسگزار نگاه شما هستم. قطعن " کاراکتر " در قالب و اصول داستان نویسی نمی گنجد! اما شک ندارم که داستان است...

خوشحالم که این داستان توانست گوشه ای هر چند کوچک در ذهن بزرگ شما جا خوش کند.

درود و سپاس

سبز باشید


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 10:59

نمایش مشخصات ک جعفری
سقراط می گوید: زیبا، دشوار است.
افلاطون ؛ زیبایی را نتیجه عشق می داند.
و ارسطو و بن سینا باورمندند که زیبایی مساله در نظم و ترکیب بندی و اعتدال دارد.
فارابی؛ زیبایی را کمال می داند.
و غزالی ؛ زیبایی را با لذت و کمال ، لازم و ملزوم میداند .


و من :D ، همه اینها را می پذیرم لیک بر لذت از زیبایی تاکید ویژه ایی دارم. هنر یعنی زیبایی و زیبا یعنی لذت بردن و لذت بخشیدن !
اما هر لذتی، تاوانی دارد.
تاوان لذت ، درد است! هرچه بر حجم دردت افزون شود، زیباتری و لذت بخش تر !
می توان گفت زیبایی مواج این نوشته و لذتی که از آن ساطع می شود، یعنی صاحب اثر تاوان زیباییِ اثرش را پرداخته ، ازین رو ؛ درود بر شما !

با اجازه تان ،گشتی زدم در میان آثارتان از ابتدای سال تا به کنون ، و باید بگویم؛ پس از چندین اثرِ ایستا ، ساکن، ثابت ،

و صامت ،،، این اثرتان ؛ پویا، پرحرف ، پرمایه و پربار بود !


شاید اینجا جایش نباشد ، شاید هم باشد

:D اما پیرو پاسختان برای نقد و نظرم ذیل داستان کرفس ، لازم میدانم که به پرحرفیم ادامه دهم ، :D شرمنده :"> :

شهاب الدین سهروردی باور دارد که جایگاه اصلی هنر ، عالم مثال است . که با توجه به مراتب مختلف و متفاوت ارتباط با عالم مثال ، این صورتهای گوناگون ، انواع مختلف بیان یا سبکهای هنری را بوجود می آورد !

بنابراین ، توقف و ایستایی بر سبکی ، فشردن هر محتوایی در قالبی خاص ، و یا تاکید صرف بر محتوای لختِ بدون ِ آرایش و پیرایشِ فرماتیک ، نتیجه اش می شود تکرار ، خمودگی و حتی ابتذال !

پس بگذارید ، آن شور درونی ، آن عنصر خودجوش ، آن نفسِ متصل به عالم مثال ، فارغ از هر باید و نبایدی ، خود بِبُرد و بدوزد و نقش بزند تا نتیجه اش بشود : کاراکتر !!



@};-


@ ک جعفری توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 20:58

نمایش مشخصات همایون طراح اگر چه هنر نان نمی شود اما شراب زندگی ست! " سارتر "

سرکار خانم جعفری ، ک جعفری ، درود!

باز هم می گویم : درد! تنها درد است که زاینده است. چرا که حقیقت است. حقیقت دارد. و البته واقعیت هم دارد. به نظر من هنرمند کسی است که بتواند واقعیت را به حقیقت نزدیک کند و آن ها را نشان خود و جامعه دهد. خیلی فلسفی شد ، بگذریم!

هر داستان و اثر جایگاه خاصی برای خود من دارند. چرا که در یک شرایط ویژه نوشته شده اند. شرایط اطرافم ، شرایط خودم و غیره. البته که آثار بنده ایرادات بسیار داشته ند و شاید این کار هم اشکالاتی داشته باشد که خوشحال می شوم دوستان از هر زاویه ای اشکالی می بینند به بنده بگویند. چرا که من به شدت از این کار استقبال می کنم. اصلن برای همین کار اینجا آمده ام و همچنان هستم. و بسیار دوست دارم که کارهایم از زاویه های مختلف خوانده و دیده شوند.

بسیار ممنونم که تشریف آوردید و داستان را خواندید و البته خوشحالم که مورد توجه تان قرار گرفت. حداقل پس از یک سال!:)


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 22:44

نمایش مشخصات همایون طراح سبز باشید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 23:20

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست فرهیخته و هنرمندl جناب آقای طراح
سلام . عرض ادب و ارادت و احترام فراوان .
اینکه بشود یکدنیا حرف را در چند سطر کوتاه و یا یک پاراگراف گنجاند هنر است . پرگویی و زیاده گویی که تهش خود نویسنده گم بشود لابلای کلمات داستانش و دیگر هیچکس پیدایش نکند نه خودش را و نه سر نخ های داستانش این روزها خیلی طرفدار ندارد . مخاطب تلگرام زده بیش از همین چند خط کشش و حوصله ندارد . باید یاد بگیریم ام پی تری بنویسیم و اگر ام پی تری نویسی باب شد، که شده ! شما دوست من یکی از بهترین ام پی تری نویسها هستید . بی شک به شهادت خیلی ها از جمله همین آقای رنجبران یا جناب به آیین و خیلی های دیگر که خودتان بهتر می دانید .
کاراکتر هم بنظرم دست کم چند بار در هم فشرده شده بود اصلن بقول اختر شناسان نوترونیزه شده بود . باید خیلی خوانده باشی تا بفهمی. تا کاراکتر های معرفی شده در داستان کارکتر را بشناسی و پی ببری که چرا این یک داستان است این داستان ماجرا دارد سرگذشت کسی است یا کسانی و البته که این سرگذشت کسی است که بخت خوشی هم ندارد نه در زندگی نه در داستان خیلی هم عاقبت بخیر نمی شود . یا روی نیمکت پارک یخ می زند یا در پایان فصل کشته می شود یا می رود و برنمی گردد یا ... . بی شباهت نیست به زندگی خیلی ها در همین امروز همین الان که من با شما صحبت می کنم . شاید داستایوسکی و تولستوی همینگوی و دیگران ندیده بودند یا نشنیده بودند مردمی را که از سرما به گور پناه ببرند و الا کاراکتر مردی که در گور می خوابید هم بخشی از شخصیت داستان شما بود . داستانی که دوستش داشتم با ان ارتباط برقرار کردم و از خوانشش لذت بردم .
ممنون از شما که می نویسید
پوزش بخاطر اینکه گرفتاری مانع شد دیشب عرض ادب کنم خدمتتان .
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 23:37

نمایش مشخصات همایون طراح درود خدا بر استاد کریمیان بزرگوار!

حق با شماست! امروز و اینجا دیگر کسی حوصله ی خواندن ندارد. حوصله دیدن ندارد. حوصله شنیدن ندارد. حوصله ی فکر کردن ندارد. و همه هم ساز ناکوکی است که متأسفانه گوش خراش است و بس!

نظر لطف شما و دوستان است. همیشه سعی م بر این بوده که حرف هایم را در داستان کوتاه و محکم بزنم. علاقه ام هم به همین طرف است. چرا که از داستان کوتاه و فیلم کوتاه بیشتر تأثیر گرفته ام و معتقدم که واقعن تأثیرگزارتر هم است. و یک توجیه دیگرش هم بحث اجتماعی و فرهنگی غلط و اجباری حاکم بر جامعه ما است.

از ثانیه منفی بی نهایت تا مثبت بی نهایت این دنیا ، این کاراکترها بوده اند و خواهند بود...

سپاس از حضور شما.

سبز باشید


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 اسفند 1395 - 19:25

این داستانتان بسیار متفاوت بود!


این نخستین چیزی است که باید بگویم و حتما هم باید پشت بندش اضافه کنم که در این کارتان می شد، دست داستان را ول کرد و بعد با خیالی راحت گوشه ای نشست و بازی اش را تماشا کرد... خود داستان در نگاه نخست و بی هیچ کلنجاری ، حرف می زد. و این یعنی قلمتان پتانسیل این را دارد که بسیار تکان دهنده بنویسد...

نقطه ای که در کاراکتر بسیار برایم جذاب است حفظ یک *من* در تمام بخش های داستان بود. که جدا از ماهیتش می شد حس کرد که این *من* می تواند *همه* باشد، در هر زمانی، هر شرایطی ، از ازل تا به ابد، و در طول تمام آن چیز هایی که به وقوع می پیوندند...

پایان داستانتان را هم خیلی دوست داشتم... درست مثل زمانی که تمام قصه ها در عین مجدد تکرار شدنشان به پایان می رسند...حس خوبی بود.

سپاس گزارم از شما جناب طرماح!

با آرزوی موفقیت


@شیدا محجوب توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 10 اسفند 1395 - 16:06

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم محجوب

سپاس از حضورتان. خب بله این داستان متفاوت بود. همه چیز متفاوت بود ، همه چیز!

خوشحالم که مورد پسندتان واقع شد. و تشکر بابت درج نظرتان.

سبز باشید


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 اسفند 1395 - 15:44

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
وارد بحث مترو اندازه نمیشم
اثری که برابر آیین نامه است همون ابتدا خودش را نشان میدهد
من اینجور موقع ها نیاز بمتر را دور می اندازم
چون مترها هم باهم فرق دارن
هنر معلوم نیست که زیباست یا نازیبا اگر نازیباست هنرمندانه نازیباست در حالیکه هر زیبایی هم هنر نیست یا بسیار کم هنرست
هنر شبیه خودش است و بیشتر شبیه صاحبش
من فقط میگویم خوشم آمد نه اینکه مثبت بود شاید بسیار خوب منفی بود
کسانی هم که با متر سراغ اثری می روند راهم می خوانم
اما با آزردگی تمام تعریف کنندگان هم یا ناقص گفتند یا اشتباه حتی فیلسوفها اساسا در جهان نمی شود چیزی را تعریف کرد یا ثابت کرد
درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 10 اسفند 1395 - 16:14

نمایش مشخصات همایون طراح همه چیز نسبی است و جهان به خاطر همین نسبی بودنش جذاب و در عین حال سخت است و البته بزرگترین پرسش!
شوپنهاور می گفت زندگی بزرگترین پرسش است که من ترجیح می دهم آن را صرف پاسخ به خودش کنم! اما نتوانست. ( با اینکه او وتمام فیلسوف ها و یا تمام انسان ها گاهی فکر می کنند جواب ها را پیدا کرده اند )هیچ کس نتوانست و نمی تواند تعریفی دقیق از چیزی ارائه دهد. و هنر هم از این قاعده مستثنا نیست. هنر هم نسبی ست. خوشحالم که مورد پسندتان بود. اما خوشحال تر می شوم که بفرمایید منظورتان از مثبت و منفی بودنش چیست؟!

درود بر شما. سپاسگزارم

سبز باشید و موفق


@همایون طراح توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 16 اسفند 1395 - 11:09

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
بیشتر صحبتهام نسبیست بدون آنکه از نسبیت بگویم و جهان و نیز هنر در بازه ای در مثبت مطلق و منفی مطلق سیال است . در بنیاد حرفهایم با تیتر بدون تیتر در نوشته هایم جریان دارد
این واقعیتست پست مدرن نیست
ممنونم از توجهتون
ضمنا راهنمایی فلسفه با اجتیاط و نسبیست نظر قطعی نیست
ما همه ی نظر های فلسفی فیلسوفان رو ندیده ایم
شناخت نسبی جهان دلیل بر رد نظر فیلسوفان نیست

@};- @};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 16 اسفند 1395 - 21:39

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما و سپاس بابت توجه و همراهی تان...


نام: رضا فرازمند   ارسال در پنجشنبه 12 اسفند 1395 - 11:03

سلام
دوست ادیب
صد افرین لذت بردم
خوشبختی به ما لبخند نمی زند هرگز
چون رمان روسی خفته در کنج خلوت دیوانی
احسنت@};- @};-


@رضا فرازمند توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 12 اسفند 1395 - 18:21

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

متشکرم جناب فرازمند.

سبز باشید جناب...


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 اسفند 1395 - 11:03

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) بهترين كارت بود به نظرم ...

سلام


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 اسفند 1395 - 22:12

نمایش مشخصات همایون طراح سلام

امیدوارم!


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 11:19

شین کاف سال نو را پیشاپیش به شما تبریک می گوید!
زندگی تان پر از شور و شعر و طرب@};- @};- @};-
درود بر شما
راستی؟!
داستانتان را بسیار دوست داشتم @};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون طراح   ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 13:04

درود بر شما شین بانو!

خوشحال و مفتخرم که حضور سرکار بانو را دوباره در کنار داستانم میبینم. بسیار سپاسگزارم از شما...

همچنین سال نو پیشاپیش بر شما مبارک. با آرزوی سالی آرام و سرشار از اتفاقات نو و ویژه ی خوب برای شما...

سبز باشید


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 فروردين 1396 - 01:23

نمایش مشخصات سارینامعالی درود به دوست عزیز همایون خان طراح....

یا هومن خان....مهم نیست...

آنقدر دیر آمدم که حتما....تا حالا نگاهت از دریا گرفته شده و شاید سرکی به خیال چند خیال باف دیگه ای زده باشی...

همراهت هستم ،هرچند آخر کلاس کلاس برسم..

زیبا بود....خیلی زیباِ.....@};-


@سارینامعالی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 22 فروردين 1396 - 10:46

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر تو سارینا جان معالی!
مهم آمدن شماست وگرنه دیر و زودش تنها انتظاری ست برای ما! سپاسگزار حضور و همراهی همیشگی شما دوست عزیز و محترمم هستم! و البته همچنان چشم به راه داستانی دیگر از شما هستم...


نام: فرزانه   ارسال در پنجشنبه 24 فروردين 1396 - 23:11

:)
درود بر شما جناب طرماح ... :)
بی شک خوبین .
شاید به نظر شما خیلی خیلی دیر باشه . ولی من میدونم که دیر نیست . مطمئنم که دیر نیست ...
عجیب نیست ! روس ها فراموش کارای خوبی هستن !
و داستانتون رو ... دوست داشتم .

با احترام ، از " مریم جعفری آذرمانی " ...

تصور می‌کنی گاهی که شاید بی‌زبان باشد
ولی حتماٌ به وقتش می‌تواند داستان باشد

ترازوی کجی دارد که سنگ و پنبه را با آن
قضاوت می‌کند بی آن‌که عدلی در میان باشد

جهان تازه حذفم کرد از تقویمِ معیوبش
که در آن هیچ کس هرگز نباید قهرمان باشد

خریداری ندارد حسّ من ـ حتا اگر شعر است ـ
گمان کردم ـ پس از آرایشش ـ قدری گران باشد

شکایت‌های من شهری پریشان است و بی قانون
که این‌جا جای طرحش نیست، شاید آن جهان باشد

شاد و عاشق ، حتما ...
لطفا ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 29 فروردين 1396 - 12:06

نمایش مشخصات همایون طراح بدون شک الان بسیار خوبم! چرا که فرزانه ی رازی را در کنار خود و داستانم می بینم. بله دیر شده است اما مهم نیست ، مهم آمدنتان است...
روس ها! فراموش کاری در قامت روس ها نمی گنجد! شاید ترجمه ی بد آنها را خوانده اید!
خوشحالم که پسندیدید. چقدر " دید " داشت!:D

سپاس بابت شعر زیبایتان.

تلفیقی از سبز و بنفش باشید!


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 فروردين 1396 - 09:32

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام من به همااااایون طراح.سال نوتون مبارک دوست عزیزم


@اذرمهرصداقت توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 29 فروردين 1396 - 12:08

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

سال نو شما هم مبارک آذر جان. با آرزوی سبزترین ، شادترین و بهترین روزها برای شما دوست عزیزم.


نام: امیر جلالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 15:35

نمایش مشخصات امیر جلالی سلام بزرگوار - خیلی عالی و دلچسب و ساده و روان نوشتی- معنادار و دلنشین - موفق باشی


@امیر جلالی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 16:36

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما!

خوش آمدید.

و بسیار سپاسگزارم که خواندید و نظر دادید. منتظر نگاه دوباره ی شما بر داستانهای بعدی ام هستم.

سبز باشید


نام: امیر جلالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 15:36

نمایش مشخصات امیر جلالی دوستان اولین داستانم رو در قالب ماوراء تو این سایت نوشتم و ثبت کردم... شما دوستان عزیز رو به خوندن اولین داستانم دعوت می کنم... نظرات یادتون نره... ممنون


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 تير 1396 - 01:27

نمایش مشخصات سارینامعالی درود بر صدر اعظم،همایون خان بزرگ

شمِه احوال خوب هستِه؟

میخواستم پروفایلمو به رخ بکشم،خپلوی سفید...

امیدوارم به زیبایی ها برسید...


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 13 تير 1396 - 08:01

نمایش مشخصات همایون طراح مجددأ :

سسسسسااارینا! بانو معالی! درود بر تو. این خپلوها که به رخ کشیدن ندارن! یکیشو من سالها دارم هیییییچ که هییییییچ!
:D

تابستانی باشی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.