هزار و یک شب

ساعت از نیمه های شب گذشته است. در حاشیه خیابان ، دست در جیب های کاپشنم ، ایستاده ام و به انتهای خیابان نگاه می کنم. انتهایی ندارد! خیابان خالی است و تنها تکه رنگ های زرد بی روح چراغ های کنار خیابان با فاصله روی زمین افتاده اند. پشت سرم روی جدول کنار خیابان نشسته است و او هم به انتهای خیابان نگاه می کند. ماشینی نزدیکمان می شود. دستم را جلویش می گیرم و تکان می دهم. به سرعت زوزه می کشد و رد می شود. پشت سرش ماشینی دیگر به سمتمان می آید. این بار کمی جلوتر می ایستم و دستم را جلوی ماشین تکان می دهم. او هم بی توجه رد می شود و می رود. دست در جیب های کاپشنش روی جدول قدم می زند. صدایی به ما نزدیک می شود. چشم و گوشم را تیز می کنم. ماشین عروسی از خیابان کنار جلویمان می پیچد و ترمز می کند. ماشین ها یک به یک بوق زنان پشت ماشین عروس می ایستند. صدای جیغ و هلهله خیابان را پر می کند. داماد پیاده می شود و در بین جمعیت می رقصد! عروس پشت تور سفیدش بدون لبخند جمعیت را نگاه می کند. پشت سرم را نگاه می کنم. تلوتلوخوران روی جدول قدم می زند و به سمت تاریکی پیاده رو می رود. برمی گردم و به دنبالش می روم. صدای موسیقی و جیغ جمعیت در گوشم است. از روی جوی آب می پرد و به پیاده رو می رود. اندک اندک وارد تاریکی پیاده رو می شود. پاهایش آخرین اعضای بدنش هستند که در تاریکی فرو می روند. قدم هایم را تندتر می کنم. در حالی که صدای جمعیت در گوشم خاموش می شود ، وارد تاریکی می شوم. نمی بینمش! تمام خیابان و پیاده رو تاریک است. خبری از نورهای بی روح چراغ ها هم نیست. ناگهان چهره ی پیرمردی در گوشه ی پیاده رو برایم روشن می شود. نزدیکش می شوم. کلاه پشمی ای روی سرش گذاشته است و روی پله ای نشسته است. بی رمق می گوید : (( ساعت چنده ؟ ))
به ساعتم نگاهی می اندازم. سعی می کنم بخوانمش اما نمی توانم. بدون هیچ حرفی از جلوی پیرمرد رد می شوم. نگاهم را به روبرویم می دوزم و آرام شروع به دویدن می کنم که ناگهان مردی قوی هیکل دوان دوان و با شدت از دل سیاهی بیرون می آید و با شدت به سینه ام می خورد و روی زمین پهنم می کند. بالای سرم مکثی می کند و بعد می دود و از آنجا دور می شود. سریع خودم را جمع می کنم و بلند می شوم و می دوم. بلند صدا می زنم : (( ترسا؟ ..... ترسا؟ ))
جوابی نمی شنوم. کم کم رنگ های زرد بی روحی بر روی زمین ظاهر می شوند. از روی جوی آب می پرم و وارد خیابان می شوم.
تنها ، در حاشیه ی خیابان دست در جیب های کاپشنم می کنم و می ایستم و به انتهای خیابان نگاه می کنم. دو چراغ روشن به سمتم می آیند.




پی نوشت:

به بهانه ی میلاد دوست دیروز و امروز و همیشه ام : مارتین! تقدیم به او که مرا می فهمد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ف. سکوت ,پیام رنجبران(اکنون) ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,الف . محمدی ,شیدا محجوب ,زهرابادره (آنا) ,م.ماندگار ,فرزانه بارانی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,شهره کبودوندپور ,سبحان بامداد ,ترنم سرخسی ,آرمیتا مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (27/10/1395),الف . محمدی (27/10/1395),امیر مهران پوراعظمی (27/10/1395),زهرابادره (آنا) (27/10/1395),م.ماندگار (27/10/1395),همایون طراح (27/10/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (27/10/1395),الف . محمدی (27/10/1395),حسین شعیبی (27/10/1395),شیدا محجوب (27/10/1395),سبحان بامداد (28/10/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (28/10/1395),فرزانه رازي (28/10/1395),هستی مهربان (28/10/1395),رضا فرازمند (30/10/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (1/11/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/11/1395),ترنم سرخسی (2/11/1395),همایون به آیین (4/11/1395),ف. سکوت (4/11/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (4/11/1395),آرمیتا مولوی (6/11/1395),مهشید سلیمی نبی (7/11/1395),سارینامعالی (9/11/1395),ابوالحسن اکبری (9/11/1395), ک جعفری (8/12/1395),سارینامعالی (21/1/1396),همایون به آیین (3/2/1396),همایون طراح (6/4/1396),رضا پرواز (13/11/1396),همایون طراح (10/9/1397),همایون طراح (2/10/1398),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 10:51

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای طراح عزیز و گرامی
داستان فلسفی و زیبایی نوشتید مثل همیشه راز گونه است و باید منتظر برادر عزیزم جناب باران دوست باشم .
اما برداشت خود را هم می نویسم .
پیرمردی که سالها پیش عشق خود را از دست رفته دید و اکنون به یاد جوانی اش و شبی که حقیقت تلخ را دید در کنار خیابان به آن روزها می رود . خیابانی که اسمش زندگی است .
اما قضیه ترسا را باید از دوستان شنید .
سپاس که نوشتید
با آرزوی موفقیت روزافزون


@زهرابادره (آنا) توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 20:42

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر بانو بادره گرامی
خوشحالم که اینجائید و همچنان مرا می خوانید.
خواندن دیدگاهتان برایم لذت بخش بود.

تشکر از شما

سبز باشید


@همایون طراح توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 10:21

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودمجدد آثای طراح عزیز
و همچنین سلامی گرم در روزهای یخی دی ماه
حضور مارتین عزیز
میلادتان مبااااااارک
همراه با تقدیم یک سبد گل
امیدوارم صد ساله بشوید . شرمنده که دیروز به خاطر مشغله زیاد فراموش کردم که تبریک عرض کنم .
و باز هم شرمنده که گوشی من گل ارسال نمی کند .
برایتان سعادت و موفقیت در تمامی مراحل زندگی آرزومی کنم


@زهرابادره (آنا) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 15:46

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

مهم نیت هست که از دور دورها هم نمایان است . باز هم سپاس از شما که هستید . امیدوارم مانا و سرزنده باشید ...
@};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 10:58


می خواست از این شهر برود

از این خیابان

از این خانه

از استخوان هایش
از تنهایی اش

به سر زمینی
به شهری دیگر
وزنِ درد در قلبِ انسان
چقدر می تواند باشد

که وادارش کند
از خودش بیرون بزند

از شهر

از خیابان

از خانه
و درد همان چیزی ست

که مجبور می شوی

پیش از مرگ

هزار مرتبه بمیری...(غفور ابراهیمی)
@};-
درود بی پایان بر شما آقای طراح
بسیار زیبا
در عین سادگی و روانی جملات !یک سورءال جذاب
نویسا باشید
و اما آقای غفاری
میلادتان خجسته
سرو وجودتان افراشته @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 14:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) @};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون طراح   ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 21:10

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که کنار دیوار فال‌گوش می‌ایستد.

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند

کسانی در حیرت این‌که شما آن‌جا بدون آن‌ها

چه‌ می‌کنید.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

کسی که فکر می‌کند شما به کس دیگری فکر می‌کنید

یا کسی که فکر می‌کند برای شما هیچ‌کس اهمیت ندارد

به‌جز خودتان در آن اتاق دیگر.

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند

کسانی که دیگر برای‌شان مهم نیستید

به‌همان اندازه که قبلن برای‌شان مهم بودید.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

کسی که عصبی می‌شود وقتی شما چیزی را پرت می‌کنید

یا کسی که از سرفه‌کردن شما ناراحت می‌شود.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که وانمود می‌کند

درحال خواندن کتاب است.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که برای ساعت‌ها با تلفن حرف می‌زند.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

و شما کاملن به‌خاطر نمی‌آورید، کیست

و شگفت‌زده می‌شوید وقتی او سروصدایی می‌کند

و یا از پله‌ها پایین می‌رود برای رفتن به دست‌شویی.

اما همیشه هم کسی در اتاق کناری نیست

چون گاهی اتاق دیگری در کار نیست

و اگر اتاق دیگری نباشد

گاهی اصلن کس دیگری در کار نیست.


" چارلز بوکوفسکی "

درود بر شما!

خوشحالم که نظرتان را جلب کرد.

موفق و سبز باشید


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 12:10

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر طراح بزرگ !
داستانتان را بسیار دوست داشتم.
عالی بود
تولد مستر مارتین هم مبارک @};-
همیشگی باشید برای هم:)
سبز شاد پیروز @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 14:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) @};-


@م.ماندگار توسط همایون طراح   ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 21:22

درود بر مژگان جان!

خوشحالم که دوس داشتید. سپاسگزارم...

موفق و سبز باشید


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 14:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) شاید تنها کسی که داستان را با تمام عمق وجودش درک می کند من باشم ! حتی بیش تر از خود تو !!
همایون عزیز , چند شب پیش به یکی از دوستان گفتم مارتین اگر زنده بماند , خاطرات بی شماری از این کره ی خاکی به دست خواهد آورد اما ...
اما هیچ کدام آن خاطرات سال های با هم بودن ما نمی شود . جوان ترین بودیم و بی پرواترین ! و هزار و یک شب , بهترین داستان هایش را در همان سال ها داشت !

اکنون نمی دانم پیرمرد کجاست ! ترسا که بود و الان کجاست ! اصلا بود ؟! اما یک چیز را خوب می دانم !
گاهی در هزار و یکشب هم می توان به همان دو چراغ روشن که از دور نمایان می شوند دلخوش بود ! حتی اگر ساعت از نیمه شب گذشته باشد ...

از این که به یادم بودی بسیار سپاسگزارم . بی تردید بهترین هدیه ی من همین خواهد بود .
و این که ... این که از دوستانی که هر از چند گاهی مرا شرمنده ی الطاف خود می کنند سپاسگزارم .

سبز باش همایون خان طراح ! روزگار هر چند هم که سیاه شود , بهبود در کنار ماست ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون طراح   ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 21:19

درود بر علی ، مستر ، مارتین و غیره!

وقتی به پشت سر نگاه می کنم ، می بینم که دوران شگفت انگیزی را پشت سر گذاشتیم! باور نکردنی. آن دوران تنها یک میراث برایم به جا گذاشت : بی وقفه خواندن و نوشتن و دیدن!

و اما این داستان :
ملغمه ای ست از ذهن من! مدتهاست رویش کار می کنم. دوس داشتم به تو تقدیمش کنم و چه روزی بهتر از روز میلادت...

به امید دیدار رفیق موافق

سبز باشی


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 23:16

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) میلاد رو از قلم انداختی !! :D
علی , میلاد , مارتین , مستر حتی جدیدا یک نفر پیدا شده منو فرزاد صدا می کنه !! هر چی هم شماتتش می کنم , گوشش بدهکار نیست !
تازه ! سعید باقری دیشب اومده پیام فرستاده سلام بر مارتین یا علیرضا غفاری دوست خودمون !!!
کلا ماجرای جالبی نیست ! دارم گیج میشم !:D

ولی از شوخی بگذریم , بهترین هدیه ای که از میلاد بیست و پنجم خودم دارم همین " هزار و یکشب " هست با قلم زیبا و فکر زیبای همایون ... دوست قدیمی ما !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون طراح   ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 16:28

میلاد رو یادم بود ولی خب!

سعید باقری! اگر دیدیش سلام من رو بهش برسون و از قول من بگو :
قربون چیشوی عینکیت برم که هر کی ندونه فک میکنه مهندسی!:D

خواهش می کنم مرد. پیشکش...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 22:46

نمایش مشخصات ناصرباران دوست هی رفیق سلام
تولدت مبارک
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 23:17

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد بزرگ سایت , ناصر باران دوست گرامی

شما لطف دارید بزرگوار .
@};- @};- @};-

سایه شما بر سر ما مانا باد .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 22:57

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست فرهیخته و بزرگوارم جناب آقای طراح
خوشحالم بعد از مدتها شمارا با داستانی تازه و با مخاطب خاص می بینم
میان عاشق و معشوق رازیست
چه داند آنکه اشتر می چراند ؟
اما درک زیبایی های کار چندان سختی نباید باشد . آفرینش فضایی پر از وهم و فرا واقعی که نور و رنگ و تاریکی جزء به جزء همانجا که باید در کنار هم قرار گرفته اند تا انچه بین دو دوست گذشته و شخصیتهایی که شاید برای من کمی نا آشنا باشند را از دل تاریکی بیرون بکشد و میان زمین و هوا در انتظار دو موج نورانی معلق کند. دو موجی که می تواندآغاز یک پایان باشد .
پاینده باشید
هنوز دیدن این علامت سوال دلم را بوجد می آورد که چیزی در خور خواندن منتشر شده است
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 23:35

نمایش مشخصات همایون طراح درود استاد

بسیار بسیار خوشحالم که شما را در کنار داستان هایم دارم. نمی دانم این علامت سوال توانست نظرتان را جلب کند و چیزی در خور توجه و نگاهتان نسر دهد یا خیر! باری حضور گرم و مهربان شما را عشق است و باید گفت رازی ست پنهان میا رنگ ها ، نورها! از سیاهی شب گرفته تا زرد بی روح و سپیدی تور و ده ها طیف که در میان آنهاست. در عمق عمق آنها...
کسی از تاریکی بیرون آمد و In my secret life کوهن را خواند و رفت! با صدای بوق یک کامیون...

این پرگویی از شور حضور شما بود استاد. بر ما ببخشید...

سبز بمانید


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 00:36

این شب که از نیمه گذشت و سایه ی ماه که حسابی سنگین شد و نور ها که آرام آرام از شرم سکوت شب چشم بستند تازه می شود به وضوح تصویر زندگی را دید...جریان هزاران واقعه...حوادثی که به وقوع پیوستند و به وقوع خواهند پیوست...باید خیلی دل داشته باشی که سکوت شب را بغل کنی و چشمانت را برایش باز نگه داری و به تماشای آنچه برایت نمایش می دهد بنشینی...اصلا شب که از نیمه می گذرد، یادت می افتد که تو چه هستی؟؟!! خطرناک است...ممکن است بزند به سر آدم...

هزار و یک شب شما همان اولش که از شب از نیمه گذشته می گوید راه را باز می کند برای دیدن...برای سنگین دیدن و با احتیاط در خیابان داستانتان قدم زدن... آن عروس بدون لبخند و آن پیر مرد از جان نیمه شب ها چه می خواهند؟؟ کاش می شد سکوت شب را تا ابد برای خود نگه داشت و به سوی نور برنگشت و هزاران بار مرور کرد آنچه گذشته و می گذرد...

درود بر مردانِ شب های از نیمه گذشته:
سپاس از جناب طراح و تبریک به جناب مارتین...

آرامش مند باشید...


@شیدا محجوب توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 15:47

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سپاس از بابت پیام تبریک ...
@};-


@شیدا محجوب توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 20:42

نمایش مشخصات همایون طراح شب! در همین شب ها و نیمه شب هاست که می توان رویای خود را بافت و منتظر ماند تا شاید شبی بتواند آن را بپوشد!
میدانی وقتی شب است همه جا آرام است. آدم ها از تکاپوی پوچ روزمره شان دورند. بهتر می توان به آنها نگاه کرد. از این گذشته همه خواب باشند و ما بیدار.
همه تنها ما اما جفت
شب به ماه از ما گفت
ماه دق کرد و شکست
شبنمی شور به چشم تو نشست! ( شهیار قنبری )

شب پر است از منظره. " شب " ، زندگی را قابل تحمل تر می کند.

درود بر شیدا جان...

سپاس بابت حضورتان

سبز باشید


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در چهار شنبه 29 دي 1395 - 14:32

نمایش مشخصات همایون طراح بابت درهم بودن کلمات در ابتدای متنم پوزش میخواهم. کمی عجله کار دستم داد.

موفق باشید:)


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 01:00

درود

تنها چیزی که مرا همیشه ترسانده تاریکیست

تولد دوستتان هم مبارک


موفق باشید هردو عزیز

@};-


@مریم مقدسی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 15:47

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سپاس از شما خانم مقدسی
@};-


@مریم مقدسی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 20:45

نمایش مشخصات همایون طراح همچنین درود خانم یحیازاده
تاریکی! ترسناک نیست ، حقیقت است! و شاید حقیقت در آن باشد!

سپاس

سبز و آفتابی لطفن!


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 01:17

نمایش مشخصات سبحان بامداد درود بر همایون

تبریک به مارتین

هر چند دیر

شاد و سلامت و موفق باشین@};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 20:47

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر سبحان

سپاس

سبز باشی


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 01:19

نمایش مشخصات سبحان بامداد هر چند دیرش مال کیکو بود که نرسیدما


@سبحان بامداد توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 15:49

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام سبحان
هاو آریو ؟!
تو آدرس بفرست , من کیکو میفرستم دم در خونتون ...


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 16:53

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
نمیدانم چرا " هزار و یک شب " مرا به " زیر صفر " برد !
داستان جالبی بود ! خسته نباشید جناب طراح .

میلادتان مبارک سرهنگ . 25 عدد زیبایی ست . هوایش را داشته باشید که هوایتان را دارد .

درود بر شما .
با دمی گرم ، شاد و عاشق . حتما ! لطفا ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 20:58

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر فرزانه رازی

بسیار هوشمندانه! هزار و یک شب در دمای " زیر صفر " نوشته شد!

کم پیدایید! منتظر داستان های زیبایتان هستم همیشه. و سپاس که آمدید...

سبز باشید بانو...


@فرزانه رازي توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 20:58

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر فرزانه رازی

بسیار هوشمندانه! هزار و یک شب در دمای " زیر صفر " نوشته شد!

کم پیدایید! منتظر داستان های زیبایتان هستم همیشه. و سپاس که آمدید...

سبز باشید بانو...


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 21:00

نمایش مشخصات همایون طراح دو بار ارسال شد و پاک کردن اضافی اش خارج از حوصله من شیرازی است! :D


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 18:29

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلاااام.
اقا ی چی بگم..میخوام ازاین پیج سوء استفاده کنم..
میگم که..کسی قصد اسپانسری ندااااره؟؟
:-s


@اذرمهرصداقت توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 21:02

نمایش مشخصات همایون طراح نصب هر گونه تبلیغات در این محل پیگرد قانونی دارد!

سلام


نام: رضا فرازمند   ارسال در چهار شنبه 29 دي 1395 - 00:23

سلام

دوست ادیب

زیبا
پر رمز و راز

باز می گردم باز@};-


@رضا فرازمند توسط همایون طراح   ارسال در پنجشنبه 30 دي 1395 - 13:25

سلام و درود بر شما!

متشکرم.

قدمتان بر چشم مجازی مان!


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 بهمن 1395 - 23:33

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








«عذر خواهم بابت تأخیر و بودنم»
......

نگاهم به «*چیز» در محیط پیرامونم اعمِ از هر «چیز» که شامل آثار هنری نیز می‌شود، با جمله‌ای از لئوناردو داوینچی که بر من حک شده شروع می‌شود: «هیچ‌کس حق ندارد پیش از شناختن کامل از ماهیت چیزی (یا کسی) به آن عشق بورزد، یا از آن نفرت داشته باشد...». این شاید ابتدای امر ساده به نظر برسد، لکن، در گیرودارش فرو غلتیدن، دنیایی اعجاب‌انگیز پیشِ روی‌ات می‌گشاید، و کمترین فایده‌ش شناخت و نزدیک‌تر شدن به خویش است، در این پویش و تکانه وتکاپو.
اینگونه که: دل می‌رود ز دستم، و سپس قامت دلیل، رخ می‌نماید، چیزی در من دلیل می‌خواهد!؟ و می‌پرسد چرا؟! چرا می‌خواهی؟! چرا دوست می‌داری؟! یا در زاویه‌ی دیگر، چرا متنفری؟! اینک ادامه‌ی طریق، منوط می‌شود به جست و جوی دلیل، اگر مهیا باشد ادامه برقرار می‌شود، نباشد! ظالم و سنگدلی در من نشسته، که همه چیز را تمام می‌نماید.

بدین سان، دل می‌جنگند با دلایل بهنگام و نابهنگام، و این کشاکش ، روایت زندگی یا مردگی «خود» است، در عالم.

گاهی به لبه‌ی پرتگاه می‌رسی! برلبه‌ی دره‌ای عمیق! حوالیِ این شکاف(تردید)، نه این دل را می‌شناسد نه آن دلیل را! ماهیتِ دلش سنخی دیگر است و دلایل‌ش متاعی دیگر، می‌بایست بپری! می بایست بپری، و یک درد و زجر مکرر، بایدی آورده است، که: بپر!! جایی نوشتم: «چون به لبه‌ی پرتگاه رسیدن، چنگ انداختن به طناب *ایمان* و پریدن! مظنه بر قلب عاشقان چنین است!».

سوألی طرح می‌شود: گاهاً دلِ سربه هوایت می‌رود و می‌ماند! گاهاً دلت می‌رود و جایی می‌ماند و سپس هجمه‌ی هزار دلیل برای نماندن‌ت، اصرار بر رفتن‌ت، برسرت آوار می‌شود...عقل(دلیل) نمی‌گذاردت بمانی، مسافر می‌شوی و می‌روی! لکن، داغ می‌ماند... داغِ دلی که مانده است، داغِ دل!


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 بهمن 1395 - 00:02

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)















این ماجرا و نگاه، ویژگی و قابلیت نفوذ دارد، یعنی در نگاهت به همه چیز سرایت می‌کند، و در واقعیتِ زندگی تو، و اهمِ آن، یعنی دیدگاهت به آثار هنری به منزله‌ی آخرین چیزهایی که هنوز برایت جذابیت دارند، جذابیت کشف، شهود، و اندیشیدن.
«هزار و یک شب» نوشتاری است، که بر دلت می‌نشیند، سریعاً می‌پرسی چرا؟!
1- ساختار حسی تو، یعنی احساست آن را تایید می‌کند. برای احساست به جز اندکی مخدوش نیست. اغتشاش آن زیاد نیست.
2- تصاویر (نما) ملموس است. ریتم و چیدمان واژگان، تو را به نمایی هدایت نموده.
3- خاطره‌ای برایت تداعی می‌شود.
4- پس اثر موجودیت پیدا می‌کند.

اما دلایل سر برمی‌آورد، منطق!

در «هزار و یک شب»،احساست اثر را تایید نموده، پس انسجامی در کار است! منشأ این انسجام در چیست؟!
اثر، قصه‌ی واضحی ندارد، به زبانِ الگوهای روایی، ضدداستان است. و همه چیز در هاله‌ای ابهام پیچانده شده، پس نمی‌شود زیاد روی این مولفه حساب باز کرد.
تصاویر، تو را به کلیتی رسانده است، تصاویری وهم خیز و خیال گونه، مشابهِ شاید خواب، شاید رویا، شاید کابوس، و از همه نزدیک‌تر خاطره‌ای رویاگونه... گویی ذهنیت راوی، خاطره‌ای را تحریف، یا تغییر، و سپس دوباره تعریف می‌کند.
کلیت اثر از این نظر، منسجم است با دلایل منطقی مربوط به همین فضا و لحن.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 بهمن 1395 - 00:08

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)













اینک تصویری در تو تداعی می‌شود؛ یادآوری واقعه‌ای، کنار اتوبان، قدم می‌زنی، جشنی اتفاق افتاده بود، یکی رفته بود و یکی مانده بود.
می‌تواند به زعم و برداشت من، قضیه این باشد:

تو گویی! شخصیت این داستان، «خود»ش را با خودش حمل می‌کند: « پشت سرم روی جدول کنار خیابان نشسته است...» شخصیت داستان متکثر است. او تکثیر و چندپاره می‌شود. خودش کنار خیابان ایستاده است، جشنی می‌بیند، شاید خاطره‌ای برایش تداعی می‌شود، دختری که رفته است و نمی‌خندد! آن خودِ دیگر که بر لبه‌ی جدول نشسته، کسی بوده، که آن حادثه اصلی( که حالا خاطره شده) را دیده است، دختری رفته و اویی که گام بر تاریکی نهاده و از عوارض این اتفاق: پیر شده است، تو گویی روح‌ش پیر شده، منظورم چنین است:«مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز/ جوان ز حادثه‌ای پیر می‌شود گاهی».

اما اغتشاش و اخلال داستان کجاست؟! شاید نتوانیم آن را اغتشاش بنامیم، گویی زیادی شخصی شده است. واژه‌ی کلیدی اثر : «ترسا» است. به نظرم این واژه‌ی مناسبی در اینجا نیست، چرا که ارجاعات و اشارات و مصداق‌های زیادی دارد. شاید بهتر می‌بود در داستان تعریفی از آن می‌شد، یا با توجه به زبان فارسی که به خودی خود، دچار مشکل است در انتقال معنا، آن را روشن‌تر می‌نوشتند.teresa : روح آن دختر شبکه‌های مجازی ست، یا تَرسا، که آیینی در مسیحیت است. و چند مصداق دیگر که الان حضور ذهن ندارم. این واژه، اختلال ایجاد می‌کند و چون کلیدی ست، به اثر آسیب وارد می‌کند، شاید به سادگی آن را اسم خاص بگیریم، لکن، کفایت نمی‌کند.

به گمانم : یک « او هم» باید بشود «آن هم»، چون احتمالاً اشاره‌ش به ماشین است و اینجا کاربرد «او هم» موجب اخلال می‌شود: «آن هم بی توجه رد می‌شود و می‌رود»

پی نوشت:
تعریف من از «چیز» در این نوشتارم کمی شخصی‌ست: موجودی است که "هست"! یعنی چیزی که موجود است و آنگاه، به پای واکاوی یا بررسی یا کشاکش میان دل و عقل می‌رسد، والا، که شخصاً خیلی موجودات برایم «نیستن» و آنقدر پوچ‌اند که به حوزه‌ی بررسی و شناختن نمی‌رسند.
................................................................................


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 بهمن 1395 - 00:15

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










سخنی با نویسنده، به عزیزی دیگر هم گفته‌ام پیشتر، شخصاً «هنر برای هنر» را بیشتر می‌پسندم. این دیدگاه شخصی من است، لکن، با نگاهی به جامعه ایران، و همچنین مسائل و چالش‌های فرهنگی بیشماری که وجود دارد، برای آثاری که با خلق قصه‌ها و داستان نویسی و خلق شخصیت‌ها و موقعیت هایی که با بازنمایی‌ِ واقعیت امروز ما گامی در جهت اعتلای جامعه برمیدارند، بسیار ارج قائلم.
«هنر برای هنر» بنویسیم، که بسیار انسانی‌ست و اگر فردی به جانش راه بیابد، رستگار می‌شود؛ ولی «هنر برای هدف» هم بیشتر بنویسیم. منظورم چیزی که قابلیت نزدیک شدن به آن، برای عموم به سادگی امکان پذیر باشد.
................

به آثار سایرین هم سری زدم.
می‌خواستم نقدی بر داستانک داشته باشم و وضعیت اکنونش. اما موکولش می‌دارم به زمانی دیگر.


.......................

درود همایون عزیز . دوست گرامی و بزرگوارم. سپاس بابت اینکه تحملم می‌کنی!
زنده‌باد که همچنان جانانه می نویسی و تجربه می‌کنی و شوق می‌آفرینی. جدای ادبیات و داستان، «فیلم کوتاه» عرصه‌ی محشر فعالیت توست! که قطعاً برایت موفقیت به دنبال خواهد داشت.

موفق بمان.

..........................

آتش نشانان ما دیروز، زیر آوار ماندند! سوختند و تهران غمگین است. دیشب تهران بوی دل و تن‌های سوخته می‌داد و هنوز هم...


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 1 بهمن 1395 - 00:28

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








اصلاح:

علامت سوأل جا ماند.

روح آن دختر شبکه‌های مجازی ست؟ یا تَرسا، که آیینی در مسیحیت است؟


@پیام رنجبران(اکنون) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 3 بهمن 1395 - 09:27

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای رنجبران عزیزم
با پوزش از آقای طراح عزیز به خاطر اینکه صفحه شون شلوغ کردم .
جدن نقد جامعی کرده بودید و من از خوانش دیدگاه تان هم لذت بردم و هم استفاده .
سپاس که با حضورتان جمع داستانکی ها را خوشحال کردید
امیدوارم بزودی شاهد اثر زیبایی از شما در اینجا بشویم .
شرمنده که گوشی من عاجزاست از گل فرستادن .
یک باغچه گل تقدیم شما و عزیزان دیگرم


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 بهمن 1395 - 00:52

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












آقای علی آقا، بخت ما زده، همایون فازه، تولد و تولدبازی اش گُل کرده، والا چارتا از اون خوباش به این مناسبت، بهت می گفتم :D

جدا از مزاح:

دمت گرم، خوب کاری کردی به دنیا آمدی. سلامت باشی.



@پیام رنجبران(اکنون) توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 2 بهمن 1395 - 21:01

نمایش مشخصات همایون طراح جایی به جمله زیر برخوردم. به رسم معمول بدون ردی از خالقش ، اما جمله این است:

" زندگی یعنی نخواسته به دنیا آمدن مخفیانه گریستن
و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمی پذیرد سوختن "

مقدمه ی جالب و زیبایی بود. باید گفت که رسیدن به این مفهوم که نفس " شناخت " ارزش و اهم بر همه چیز است ، بسیار ظریف بوده و پا گذشتن در این وادی نفس گیر! داستان هزار و یک شب داستانی از جنس " شناخت " است. وقتی نقدت را می خواندم ، به ظرافت نگاهت پی بردم که همانا از هوش والا و فعالیت گسترده ات خبر می دهد! تکثر " خود " و بسط دادن " من " در داستان و از طرفی دیگر بودن یک " او " در داستان ایهام کار است. و من با جا دادن این ایهام و ابهام در ذهن مخاطب می خواستم که خود مخاطب به برداشت برسد. این که " او " کیست؟! من است؟! ترسا است؟! و یا شخص سومی در کار است؟! و ادامه داستان... اما شاید پیدا کردن اویی که ابتدا نشسته است ، سپس از خستگی یا بی حوصلگی روی جدول قدم می زند و بعد پا در تاریکی می گذارد و به یکباره غیب می شود ، گره کار است!
ترسا؟! نمی دانم. قبل از نوشتن داستان واژه ی ترسا را زیر و رو کردم. می دانستم که بار معنایی دارو و شاید مخاطب را گیج کند. حق با تو است. شاید بهتر بود اسم دیگری انتخاب می کردم! اما شاید هم نه ، باید از " ترسا " نام می بردم! بدون شک به کار لطمه زده است اما...

و در پایان درود بر تو پیام جان که همچنان هستی! همچنان پر قدرت و رسا! سپاسگزار لطفت هستم. و خودت می دانی که چقدر " فیلم کوتاه " را دوست دارم.

و سخن آخر : مدتهاست که در فکر کار کردن و نوشتن آثاری هستم که به قول تو هنر برای هدف باشد! اما مثل تو هنر را برای هنر بسیار بسیار می پسندم و بیشتر ذهن و قلمم به این سمت می رود! و البته هدفم بیشتر جایی میان این دو است. در آینده...

سبز بمان


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 بهمن 1395 - 15:12

درود بر دوست خوبم همایون عزیز
پوزش ازینکه بدلیل گرفتاری نتونستم موقع اکران داستان تان حضور داشته باشم و الان هم با وقت اندکی که داشتم سری زدم و داستان شما رو دیدم و خوشحال ازینکه با داستانتان با سایت رونق میدید. مانند همیشه داستانتان پرمغز و اندیشمندانه ست و چقدر زیباست این هدیه شما به دوست خوبتان و دوست خوب ما، مارتین عزیز! من هم زادروز مارتین عزیز را شادباش میگم و بقول پیام عزیز، این پیام ساده و صمیمانه را تقدیمش می کنم:« خوب کردی که به دنیا اومدی!»


@همایون به آیین توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 4 بهمن 1395 - 16:28

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر همایون به آین عزیز

سپاس از اینکه میان گرفتاری هایتان سری به داستان بنده زدید و حقیقتن حضور شما دوستان خوب و آگاه و تیز بین است که به داستانک رونق می دهد. داستانک خالی شده است! نمونه اش را میبینید : از زمان انتشار داستان بنده و بقیه دوستان یک هفته می گذرد و هنوز هیچ داستان دیگری منتشر نشده است! قبلن هر روز و آن هم به تعداد زیاد و آن هم از نویسندگان خوب داستان داشتیم و همین موجب رونق سایت و انگیزه بالای بچه ها می شد. اینکه چه چیز یا چه کسی این وسط تغییر کرده و مقصر است ، جای بحث دارد که قطعن اینجا جایش نیست! باری من هم به شوق وجود شما و نگاه های تیز شما دوستان از جمله شخص شما همایون جان اینحا منتشر می کنم. شمایی که می بینید ، می خوانید و باعث حرکت من می شوید.

سپاس از حضورتان

سبز باشید


نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 8 بهمن 1395 - 19:46

سلام

زیبا وادیبانه

بهره بردم

احسنت@};-


@رضا فرازمند توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 9 بهمن 1395 - 15:00

نمایش مشخصات همایون طراح سلام
متشکرم...


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 بهمن 1395 - 12:37

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام همایون خان طراح عزیز...

خوبی؟

خوشحالم که داستان جدیدی ازت خوندم...

وقتی برای با دوم خوندمش..شاید بشه گفت یه چیزایی دستگیرم شد...

هرچند که کلا درکش کمی سخت بود...من به اجبار تصویر عروسی رو به رفتن در تاریکی ربط دادم....این وسط موند جاده ی بی انتها و مردی که دنبال آن یکی مرد دوید!

جاده و خیابان تاریک شاید جریان زندگی باشد و نگاه به انتها، تصوری از آینده....آینده ای که مرد به تاریکی قدم میگذارد و تنهایی....

عادت توضیح پس دادن به داستانهات هنوز نرفت از سرم....باید بگم برداشتم چی بود دست خودم نیست.

و اینکه تصاویر عالی بودند.....

یه کم زشته منم تولد دوستمونو تبریک بگم:"> چون همایون خان الان 9 بهمنه....:">

فازت رو نول نگه دار.....

آبی باشی و آسمانی@};-


@سارینامعالی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 9 بهمن 1395 - 15:07

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر سارینا معاای عزیز

من هم خوشحالم که باز هم و هنوز هم تو رو در کنار داستان هام دارم. سپاس از تو

اون کسی که روی جدول قدم میزد و بعد رفت توی تاریکی گم شد ، مرد نبود اصلن! حالا برای بار سوم بخونش:D

ممنون که همچنان لطف می کنی و داستان های منو از نظرات بی بهره نمیذاری.

و 9 بهمن! خیالی نیست...

هر رنگی که دوست داری باش...


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 بهمن 1395 - 22:21

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود بر جناب استاد همایون (طراح) وتبریک به جناب استاد مارتین . مبارک باد میلادتان .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 بهمن 1395 - 21:49

نمایش مشخصات همایون طراح همچنین درود بر شما. خواهش می کنم جناب اکبری. استاد شما هستید...

سبز باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.