کرفس

- اومدم مامان ، اومدم....

چند خط آخر را با عجله خواند :

" باشد که درباره ی ما ، چون محکوم به مرگی ، نگویند : دین خود را به جامعه ادا می کند. بلکه بگویند : گردنش را می زنند. ظاهرأ مهم نیست اما فرق کوچکی دارد. وانگهی بعضی ها ترجیح می دهند که به سرنوشت خود رو در رو نگاه کنند. "

کتاب را بست. کنار مادر نشست و کرفس ها را روی هم سوار کرد و شروع به خرد کردن آنها کرد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

علی غفاری دوست (مارتین) ,فرزانه بارانی ,لیلا حسن زاده ,تینا قدسی ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,سارینامعالی , ک جعفری ,زهرابادره (آنا) ,ف. سکوت , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,عباس پیرمرادی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شیدا محجوب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (1/8/1395), ناصرباران دوست (1/8/1395),رضا فرازمند (1/8/1395),همایون طراح (1/8/1395),حسین شعیبی (1/8/1395), ناصرباران دوست (2/8/1395),داوود فرخ زاديان (2/8/1395),شهره کبودوندپور (2/8/1395),همایون به آیین (2/8/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/8/1395),فرزانه رازي (2/8/1395),ف. سکوت (2/8/1395),سارینامعالی (3/8/1395),اذرمهرصداقت (4/8/1395),ツ فریماه آرام فر ツ (4/8/1395),زهرابادره (آنا) (5/8/1395),پیام رنجبران(اکنون) (6/8/1395),شیدا محجوب (9/8/1395),هستی مهربان (18/8/1395),تینا قدسی (19/8/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (20/8/1395),همایون به آیین (3/2/1396),همایون طراح (28/2/1397),همایون طراح (2/10/1398),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 آبان 1395 - 21:36

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیزم جناب آقای طراح
درود بر شما
عرض ارادت و احترام
خرسندم از اینکه چند خطی نوشته اید برایمان ! چند خط کوتاه و پر از ابهام و پر از حرف
اینبار با آلبر کامو وکتاب" پشت و رو " ظاهرا به چالشمان کشیده اید .
کسی (یحتمل یک خانم ) در حال خوانش کتاب کامو آنهم قسمت مهمش که در مورد سرنوشت و پایان نازیبای آن حرف می زند هست که صدایش می زنند در پی روزمرگی
و می رود که تره اش را خرد کند
شاید ترجیح می دهد به سرنوشتش رودرو بنگرد
یعنی ته تهش با همه ی علایق و وو... باید برود همین کرفس خرد کند !؟ همه چیز پشت و رو شده انگار !
اما چرا کرفس
من بیش از این چیزی دستگیرم نشد
باشد که دیگران بیایند و رمزگشایی کنند تا ما نیز رستگار شویم
همایون باشید با روزگاری فرخنده

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط رضا فرازمند Members  ارسال در شنبه 1 آبان 1395 - 22:11

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

استاد باران دوست

خدا رحمت کند امواتتان را

من که هیچ ....

امیدوارم دوستان باز بنویسند ورمز گشایی کنند

یا دوست عزیز آقای طراح خودشان دست بقلم شوند



@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 13:24

نمایش مشخصات همایون طراح و درود بر جناب فرازمند

بهتر است که بروم کرفسم را خرد کنم!

سبز باشید


@ ناصرباران دوست توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 13:22

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر جناب کریمیان عزیز

ممنون که همچنان مرا می خوانید و سپاس بابت درج نقد و دیدگاه جنابعالی که مانند همیشه ریز و ظریف می باشد.

کرفس؟! کرفس کرفس است ! هر چقدر هم که خوب باشد!

سبز باشید


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 08:35

درود بر شما جناب طراح
داستان ساده و پیچیده مثل همیشه
من برداشتم از داستان شما کمی کودکانه است
سرنوشت مبارزین هرجامعه ای! در واقعیت در حد قطع کردن ساقه های کرفس است که دیکتاتورهای آن جامعه به نفع خود از آنها بت می سازند و بزرگشان می کنند.
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می کشید

گیرم که می برید

گیرم که می زنید

با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟
خسرو گلسرخی
*******
نویسا باشید
و
روزگارتان بی نقص@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 13:28

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما بانو

نقد جالبی داشتید! ممنون به خاطر همراهی سبزتان که همواره
انرژی بخش بوده است.

سبز کرفسی نباشید!


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 10:12

درود بر همایون عزیز
بله دوست عزیز! من هم دوست ندارم به سرنوشتم از پشت نگاه کنم! چرا که در آنصورت منفعلی بیش نخواهم بود! آنوقت این سرنوشت است که مرا بدنبال خود می کشد! ولی من می خواهم که خودم سرنوشتم را بدست بگیرم! من هم دوست دارم به سرنوشتم رو در رو نگاه کنم!
شخصیت داستان شما تابع سرنوشت است! دارد دین خود را به جامعه ادا می کند! شباهت فراوانی به یک محکوم به مرگ دارد! باشد تا با خواندن چند خط آخر آن کتاب، سرنوشت خویش را بدست گیرد!
در مورد انتخاب (کرفس) بعنوان نام داستان، هرچه فکر کردم نتوانستم آن را بعنوان یک واژه کلیدی در داستان بپذیرم که تعبیری در راستای درونمایه داستان داشته باشد! در مورد (کرفس) هم یک اجماع ملی یا جهانی وجود ندارد،آنسان که به خواننده سرنخی بدهد! جزآنکه فرانسوی ها ضرب المثلی دارند که نشان می دهدخاصیت این گیاه را بسیار زیاد می دانند و شاید ارتباط ان با پایان داستان که کرفس ها، این گیاه ارزشمند،در زیر دستان خرد می شوند، سر و سری پیدا کند با رویکرد بعضی از جوامع با ارزش زنان!


@همایون به آیین توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 13:33

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر جناب به آیین

شخصیت داستان ما میخواست سرنوشتش را به دست بگیرد اما از قضا آنچه را که در دست گرفت کارد آشپزخانه ای بیش نبود!
و کرفس : اتفاقن از بعد بی ارزش کرفس به آن نگاه کنید! مثل تربیزه که این همه خاصیت دارد!

سپاس بابات همراهی هوشمندانه تان همایون حان

سبز و آفتابی باشید


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 12:51

نمایش مشخصات فرزانه رازي :-/













:D
" گردنش را می زنند ! "
" کرفس ها روی هم سوار کرد و شروع به خرد کردن آنها کرد ! "
گردن کرفس ها رو زدن ؟!
ینی بقیه هم که گردنشون رو میزنن ، کرفسن ؟!
:D
من احساس می کنم که وختی میگه " دین خود را به جامعه ادا میکند " یه جورایی طرف رو داره متهم میکنه به اینکه " مدیون جامعه " ست ! خو ؟! وختی کسی دینشو ادا نکنه ، چیکارش میکنن ؟! باباشو درمیارن ! :D خو ؟! حالا که میگه " گردنش را میزنند . " به نظرم دیگه اتهامی به طرف وارد نمیشه . حالا اونو ول کن !
اینجاش برام جالب بود که اون همه وخ گذاشت کتاب رو خوند ، بعد آخر کتاب که مهمترین قسمتش بود رو ، تندی خوند که تموم بشه بره پی کرفس ! شاید اگه با حوصله می خوند جرقه ای میشد برای یه حرکت ! اما کارای پیش پا افتاده و معمولا بی اهمیت ، جلوی اون دگرگونی درونی رو از شخصیت داستان گرفت و اجازه نداد بند آخر کتاب ، شوکی که باید بهش وارد میشد رو بگیره ... و این یه نفر ، به نظرم نماینده کل آدما بود که پی کارای کوچیک و کم اهمیت ، از یه بیداری بزرگ جا موند !
راستی ! من برگ های گرفس رو نمیگم ... اما از ساقه ی کرفس توی ترشی خیلی خوشم میاد ! اصن خیلی خوشمزه و شکیل تشریف داره ! :x
و فک کنم که بیاین کرفس باشیم !
راستی سلام همایون جان . خوبی میدونم .
من توی کلاس داستانتو خوندم اما تایم تعلیق بین دو کلاسمو اومدم اینجا و اصلن هم عجله ای رد نشدم مث ... مث ... مث همایون ... مث عاقای همایون به عایین !!!!!!! :D
داستان خوبی بود . دمت هم گرم .
سبز و بنفش عین ریحون های دور سینی کباب !
شاد و عاشق ، لطفن .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 12:52

نمایش مشخصات فرزانه رازي راستی !
فقط یه چیزی هس ... اونم اینکه داستانت شعر خور نیس همایون ! :( همش باید دونخته یکم بی ربط بچسبونم ... :(
اینو امروز بیت اخرشو اتفاقی رو دیوار دانشگا دیدم ، باحال بود ! بخونش ...


فسف******** درون ماهی ها
خنگ بودم به علم برخوردم
فلسفیدم خدا دو تا بوده
فرض کردند مغز خر خوردم

این همه لاشه ی هواپیما
فکر کردم که لاشخور بشوم
جام ها پر شدند ترسیدم
مثل سقراط چیز خور بشوم

باز در من شهید آوردند
ثانی و ثالث و من الاخر
جام جم های صبح اسکندر
can you give me women news paper?

عضو شورای امنیت باشم
یا بپوسم درون سربازی
فکر کردم ترور شوم بهتر
مثل صیاد های شیرازی

سالها روی قبر خوابیدم
سفسفیدم که مرگ یعنی چه
مرگ این شخص سوم مفرد
مرگ در ذهن مبهم نیچه

هی چپاندم اتاق را در خود
بر کمرگاه خسته ی این میز
بس که خواندم کتابخانه شدم
سوختم زیر اتش چنگیز

فکر کردم نه! زن شوم بهتر
له شوم زیر هر چه دمپایی
هی بگردند گرد شیرینی
خرمگس های گیج هرجایی

حالم از کفش تق تقی بد بود
پشت ویترین زشت هر روزی
حس سوزن درون جمجمه ام
خودکشی در کلاس گلدوزی

زن شدم در لباس مردی که
درد دارد دچار من بشود
زن شدم در لباس مردی که
خواست یک شب دوباره زن بشود

پشه ها حل شدند در چایی
خودکشی بین شعر و نثری که
حس سیگار روشنی دارند
گابریل های پنج عصری که...

مثل یک چک ، چکی که برگشتی ست
درک کن شخص دومت را مرد!
این زنی را که خودزنی کرده
نیهیلیسمی که درد دارد درد!!!

مثل این زن که اشپزخانه
زندگی را به چارقش دوزید
لطف کن شعله ی مرا کم کن
باز هم قرمه سبزی ام سوزید!

" آنا لمسو "

( خدایی نمی شناسمش کیه !!! ) :D
@};-


@فرزانه رازي توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 13:39

نمایش مشخصات همایون طراح سلام و درود بر بانوی کم کار سایت! خوشحالم که اینجا میبینمتان.

نظر و دیدگاه بسیار جالبی داشتید! از خواندن برداشتتان لذت بردم. به شخصیت داستان و حقیقت ماجرا نزدیک شدید. و این نشان از هوش شما دارد. البته اینجا باید بگویم وقتی نظر همه دوستان را میخواندم میدیدم که هر کدام از دوستان به داستان وصل شده اند و گوشه ای از آن را گرفته اند.

به هر حال ممنون از همه و البته شما فرزانه حان...

بنفش باشید!


@فرزانه رازي توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 14:01

درود بر چلچراغ ، درود بر آفتاب عالمتاب
اونجایی که گفتی« مث...مث...مث همایون...» یعنی مثلن شما همینطوری وسط صحبت نیاز شد که مثالی بزنی و چیزی یادت نبود و بعد از گفتن «مث...مث...» یهویی یادت اومد که منو مثال بزنی و اصلن از قبل تو ذهنت نبود!:D
عاقا من دربست مدیون شمام! بگو چکار کنم که از زیر این دین دربیام؟! هرچی که ما به شوخی و بدون شیله پیله به شما گفتیم، شما قاب کردی و یه گوشه ذهنت آماده، که در زمان لزوم موشک پرانی کنی! البته بدون شیله پیله! ولی شوخی و جدی شو دیگه نمی دونم!:D
عاقا، من دیگه ... می کنم که با عجله رد بشم!
نور رهنما باشی همچون فانوس دریایی!
پ.ن: عاقا یعنی خیلی خانم،بانویی والا


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 03:22

سلام

در اوج که باشی ممکنه سرگیجه بگیری و سقوط کنی !

سرگیجه که بیاد سراغ آدم تشخیص افق مشکل میشه و وقتی نتونی تشخیص بدی کارت تموم شده است و سقوط می کنی!

درود و قلمتان نویسا...


موفق باشید@};-


@مریم مقدسی توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 07:16

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر متین جان!

راه حل این است که به پایین نگاه نکنید! اما مگر می شود؟!

سپاس از همراهی شما

سبز باشید و همیشه در اوج!


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 17:46

نمایش مشخصات سارینامعالی مثل اینکه تقریبا،زود رسیدم
یا شایدم بقیه،خیلی دیر آمدن چون قبلها بعد سه روز!خیلی عقب تر از این میافتادم.

درود همایون خان طراح.
خوبید؟
داستان مثل همیشه....خواندنش آسان بود و نویسنده به شدت انگار نگران وقت مخاطب ست.
داستانی با وسعت کم اما عمیق.
دختر داستان(سر اون بحث کرفس خب ترجیحا دختر است) که به خاطر فشار محیط،سر اخر از کار مورد علاقه ش دست میکشد و تن به محیط و سرنوشتش میدهد.

البته من پسرم دیدم کرفس پاک کردن که خوبه ،پیاز داغم میکنه ربم تفت میده:D
البته تو همایون خان از اوناش نیستی...میدونم;)


فازت:نول.....تنها این است که اهمیت دارد.

@};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 21:15

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر سارینای معالی عزیز!

مرد و زن ندارد. همه ما در حال پاک کردن کرفس هایمان هستیم!

من برم به دنبال دم زدن برنجم!

سبز باشی معالی جان!


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 آبان 1395 - 12:04

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت ازرصداقت اینجا بوده.@};- :) :) :) :)


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 آبان 1395 - 16:48

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر دوست و همراه قدیمی!

سبز باشی...


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 آبان 1395 - 10:27

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقای طراح عزیز
داستان جالب و حرف های زیاد داشت
دختری که داستان را برای زندگی خود و زنان دیگر تعبیر می کند و یا شاید نویسنده محترم
زمانی که خدمات یک مادر و زن فقط ادای دین شمرده و وظیفه شمرده می شود . از خرد کردن کرفس تا زایش در طبیعت که ادای وظیفه است .
یک زن دوست دارد خودش سرنوشت خویش را در دست گیرد . نه کسانی که فقط از حقوق زن ؛ نوشتن قانون را بلدند .
خلاصه این هم تعبیر من از داستان زیبای شما
سپاس که هستید و می نویسید


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 آبان 1395 - 13:10

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما سرکار خانم بادره.

سپاس از شما بابت خوانش داستان و درج دیدگاهتان. هر چند که این داستان تک جنسیتی نیست! بالاتر عرض کردم : هر کدام از ما در حال پاک کردن کرفس هایمان هستیم!

درودی دیگر و : سبز باشید


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 04:29

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)













نخستین فرمان:« نباید بیش از اندازه بفهمی!» اما کسی که این فرمان را درک کند، پیش از آن، بیش از اندازه فهمیده است.
....

درود همایون عزیز!!
وقتی میام داستانک و می بینم که نوشتی، کیف و حالم کوک می شود.

فکر کنم، مفهوم داستانت بی شباهت به "رقص نور" که پیشتر نوشته ای، نباشد. آنجا از زاویه ای دیگر نگاه کرده بودی.

و اما ماجرای کرفس پاک کردن و کرفسیّت به نظرم سطوح متفاوتی دارد! :D
اینکه کرفس خودت را پاک کنی یا کرفس یکی دیگر را، اینکه طرف خودش کرفس باشد و یکی دیگر پاکش کند یا دیگری کرفس باش و این یکی پاکش کند! :D
اساساً با آن هایی که کرفس خودشان را پاک می کنند، و این کرفس مرغوبیش چه باشد و چقدر باشد،مشکلی ندارم و برایم مهم نیست، اگر لذت می برد، بگذاریم کرفسش را پاک کند! :D

اما با آنانی که خود کرفس تشریف دارند و مدام یا پاک می کنند یا پاکشان می کنند، ولی طوری نشان می دهند که کرفس نیستند، بلی بلی :D مشکل دارم!

شخصاً با کرفس ها آبم در یک جوب نمی رود! اغلب ماهیانه یا سالیانه کرفس های زندگیم را شناسایی می کنم و میفرستم پی کرفسیتّ شان! کرفس که گل سرخ نیست! هست؟!
شاید کرفس به درد یکی دوجای آدم بخورد! ولی جان به جانش بکنی، فرم و محتوایش کرفس است! :D
اصلاً کارآمدیش برای آن یکی دوجا هم، مبحث علمی پزشکی است، این بندگان خدا هم که هر سال یک حرف می زنند! و زیاد قابل استناد نیست.
ها؟! همایون! کرفس پاک کنم، لکن کرفسِ خودم را، گویا بهتر است، حداقل، این چندساله ی آخر زندگیمان، که بیشتر جواب داده :D
چه می گوید کامو در این نوشتار؟! به سرنوشت خودمان رودرو نگاه می کنیم.

خلاصه در کل هر چه میکشیم، الان در این نیمه شب، از دست داستان توست همایون :D خیلی باحال بود،
دمت گرم و سرت خوش باد.

آن سطر نخست و این بند ذیل، از رمان «دکتر گلاس» نوشته ی «یلمار سودربری» است، تقدیم به تو، که هستی و مینویسی! و همچنان همایونی. موفق بمان.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 04:30

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)

















«ما می‌خواهیم همه چیز داشته باشیم. می‌خواهیم همه چیز بشویم. می‌خواهیم همه شادی‌ها و خوشی‌ها را داشته باشیم. می‌خواهیم عمق هر رنج و حرمانی را درک کنیم. می‌خواهیم دلهره و هیجان عمل را احساس کنیم و آرامش آنان را که در ساحل امن نشسته‌اند نیز داشته باشیم؛ هم سکوت بیابان را می‌خواهیم، هم غوغای بازار شهر را. می‌خواهیم هم ملودی باشیم هم آکورد، در آنِ واحد! چطور چنین چیزی ممکن است؟»


«دکتر گلاس» نوشته ی «یلمار سودربری»


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 13:32

نمایش مشخصات همایون طراح تیتر پیامت را باید بگذارم " کرفس بازار " ، پیام جان!

آنکس که به کرفس پاک کردن یا خرد کردنش عشق میورزد که خب ، دمش گرم! بگذار کرفسش را پاک کند. کمااینکه این خطر یا اتفاق خوب وجود دارد که روزی چشم باز کند و روی تخت خوابش کرفسی ببیند!
و اما آن کسی که اصولن میلی به پاک کردن کرفس ندارد اما راه فراری برای پاک نکردنش نمی یابد و دائم کرفس پاک می کند ، کرفس او را پاک می کند ، کرفس پاک او ... د ، اینها بیشتر به شخصیت داستانک ما نزدیک هستند!!!

با این همه باید بگویم : غذای مورد علاقه من خورش کرفس است!!! حالا چرا؟! نمی دانم!

خیلی وقت است که به جمله ی ابتدای پیامت رسیده ام و ... دردناک است!

بسیار بسیار ممنونم بابت حضور گرم و سبزت پیام جان.

موفق باشی و سبز!


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 16:42

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی سلام همایون عزیز


اوه کرفس کرفس!!!

خوبی همایون عزیز؟

دلمون سخت برات تنگ شده بود.
با عجله دارم برات کامنت میذارم.

مرسی واسمون داستان جدید گذاشتی.
تفسیر نمی کنم و هدف بیشتر چاق سلامتی با تو یار دیرین بود.

شاد باشی همایون جان@};- @};-


@عباس پیرمرادی توسط همایون طراح   ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 21:26

به به عباس جان!
درود بر تو آقا! باور کن منتظرت بودم. و به شدت دلم برای داستان ها و نقدهایت تنگ است! و نمی دانی چقدر خوشحال شدم که هنوز اینجایی و البته مثل همیشه لطفت شامل حال من شد و در میان تمام گرفتاری هایت سری به من زدی. بسیار عالی!
عباس جان خواهشن بیش از این ما را از قلمت محروم نکن!

سپاس که آمدی!

مثل همیشه سبز باشی و پرنفس!


نام: حسن زاده   ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 15:10

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@حسن زاده توسط همایون طراح   ارسال در سه شنبه 11 آبان 1395 - 22:03

درود@};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 10:09

نمایش مشخصات ک جعفری

برای چه می نویسیم؟ که به اشتراک بگذاریم، چه چیز را؟ حس یا اندیشه ایی! حسی مستولی شده از گونه گونی عواطف برآمده از امور واقع و یا فراواقع ، که خود می تواند موجب شود بلوغ اندیشه و به دنبال ان متبلور کند باوری را، در آنجا که تجزیه و تحلیل می کنیم احساسات تجربه شده مان را و سپس طبقه بندی و در نهایت با مقایسه : نتیجه گیری!
و به موازات این فرایند باید گفت که هنر از میل شدید انسان به خلاقیت سرچشمه می گیرد ،با ابزاری چون قدرت شهودی و عقلانی که در نظم و آشوب حسی تجلی می یابد. بنابراین می توان گفت که هنر بیانگر احساسات نیست بلکه برانگیزاننده احساسات است و در میان صدها سبک هنری بیراهه نیست اگر بگویم سبکهای امپرسیونیسم و اکپرسیونیسم به این معنا، نزدیکترند.

امپرسیونیسم به دنبال ثبت حس لحظه ایی و گذراست براساس تغییر در زوایا و صراحت نور( در نقاشی ) و بر اساس انعکاس واقعیت در ذهن و سپس بازآفرینی دریافت هنرمند ( در ادبیات ) که این خود جدا نیست از دو مقوله محتوایی یعنی : نمایش حس و بیان اندیشه !
در نمایش حس، مخاطب با کشف و لمس آنی نوع شور درونی شناور در اثر ، در تجربه نویسنده شریک و درگیر می شود . و چنانچه که این شور اصیل باشد ، اثر ماندگار و تجربه ی اثر ، برای مخاطب نیز ماندگار و همیشگی و باالطبع لذت بخش خواهد شد.
اما آنجا که محتوای هنر مشمول اندیشه می شود ، بایسته است فرم، به لحاظ ساخت و ترکیب و یا نمادپروری در جهت اثبات اندیشه ، پردازش شود. به قول کاندینسکی : عنصر درونی، فرم کار هنری را تعیین می کند. و چنانچه عنصر درونی ( محتوایی که اندیشه ایی را دربردارد) اصیل باشد ( اصالت به معنای تامل برنگیز و تردید آور) و در بازآفرینی قالب صحیح از فرم که از مسیر عریانی آیتمهای واقعیت ( ابزار استدلالی ) تا به اثبات اندیشه راه می برد، می تواند شوکی آنی را به مخاطب وارد کند تا انچه که در پس واژه ها و ظاهر ساده داستان پنهان است ، او را درگیر شک و تردید و نهایتا اندیشیدن کند و اینگونه نوعی زیبایی خلق می شود با خاصیت ماندگاری در پس ذهن مخاطب.

و لطفا فراموش نشود که بین رویداد هنری و خود عمل فهم هنر، فاصله ایی هست بنام تفسیر که خود این تفسیر معلول ماهیت چندگانه مفهوم است وهمین چندگانگی مفهوم، مقصود وانتظار نویسنده را از گونه گونی برداشتهای مخاطبان برآورده خواهد کرد.



@ ک جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 10:15

نمایش مشخصات ک جعفری

لیک ، از آنچه که گفتیم و با توجه به داستان کرفس، میتوان گفت که داستان از لحاظ محتوا دچار تکرار و به لحاظ فرم در مسیری پرت و جدا از لزوم اثبات محتوا قرار گرفته است ، لذا به لحاظ ساختاری سست و متزلزل است و البته فراموش شدنی. البته تکرار محتوا ، را رد نمی توان کرد به شرط آنکه فرم ، جلایش دهد ! و همچنین امید است که این تکرار محتوا ، نویسنده گرامی را دچار موتیف نکند!:D

درود بر شما

پرگوییمان زیاده از حد گل می کند ، گاهن !

این بار قرعه بر داستان شما افتاد : پوزش

@};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 12:06

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم جعفری

سپاس که باز هم به داستانک ما سر زدید و نقد منصفانه خود را که بنده همیشه از آن استقبال می کنم از بنده دریغ نکردید.
از نقد کامل و جالبتان استفاده کردم. قدرت ثبت آنی تصویر و یک برداشت آنی و البته به فکر واداشتن مهاطب به اعتقادم جذابترین و موثرترین شیوه و سبک هنر است! وقتی صحبت از فرم و محتوا می شود باید دوباره بنشبنیم فرم و محتوا را تعریف کنیم! به خصوص فرم! من نمی خواهم محتوا را قربانی فرم کنم! شاید کمی ادبیاتم خشک شود. اما چه کسی گفته نباید این طور باشد. ابعاد و فرم ساخته ذهن ما هستند. و اما محتوا : خب بله شاید حق با شما باشد. محتوا حرف نویی نداشت اما دغدغه من بود و دوست داشتم از زاویه ای دیگر به آن بپردازم. اما خب حرف شما درست است که اثر هنری باید در ذهن بماند و ماندگار شود. حالا در هر فرمی! سعی در محقق کردنش می کنم. به زودی...

سپاس از شما بابت حضور و نقد موشکافانه تان

موفق باشد


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 21:02

نمایش مشخصات سارینامعالی همایون بزرگ

ببینید....علامت سوال من زیبا تره یا مال شما؟:-/ ;)

تا این آدمک سفید خپلو را دیدم....گفتم:آه...همایون طراح...


@سارینامعالی توسط همایون طراح Members  ارسال در چهار شنبه 10 آذر 1395 - 12:13

نمایش مشخصات همایون طراح البته که علامت سوال من! چرا؟!
علامت سوال من ، اصل است! من سر حال و مصمم پای علامت سوالم ایستاده ام اما شما خیییر!
در کل علامت سوال من خوشگل تر است!!!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.