شروع یک خواب

مرد نوزاد را روی دستانش می گیرد و بالا می آورد. دهانش را نزدیک گوش های نوزاد می برد و با صوت آرامی می گوید :

الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر

اشهد ان لا اله الّا الله ... اشهد ان لا اله الّا الله

اشهد ان محمداً رسول الله ... اشهد ان محمداً رسول الله

اشهد ان علیاً ولی الله ... اشهد ان علیاً ولی الله
.
.
.
سپس بوسه ای بر پیشانی نوزاد می زند و او را در دامان مادرش می گذارد. نوزاد چشمانش بسته است و در خواب عمیقی به سر می برد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

علیرضا لطف دوست ,کیمیا مرادی ,فرزانه بارانی ,محمد اکبری هشترودی ,پیام رنجبران(اکنون) ,سلمان ارژن ,ابوالحسن اکبری ,عباس پیرمرادی ,آرمیتا مولوی ,شايسته دولتخواه ,فرزانه رازي ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,هستی مهربان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (29/8/1393),شیدا محجوب (29/8/1393),آرمیتا مولوی (29/8/1393),زهرابادره (29/8/1393), ناصرباران دوست (29/8/1393),فرزانه رازي (29/8/1393),محمد اکبری هشترودی (29/8/1393),المیرایادمند (29/8/1393),سلمان ارژن (29/8/1393),بهزاد صادق وند (29/8/1393),مهشید سلیمی نبی (29/8/1393),ابوالحسن اکبری (29/8/1393), ک جعفری (29/8/1393),حسین خسروجردی خسرو (29/8/1393),اذرمهرصداقت (29/8/1393),احمد دولت آبادی (29/8/1393),اذرمهرصداقت (29/8/1393),نعیمه میرزاعلی (29/8/1393),هستی مهربان (29/8/1393),احمد دولت آبادی (30/8/1393),آزیتا برزگر عباسپور (30/8/1393),مرجان عبیات (30/8/1393),فرزانه بارانی (1/9/1393),شايسته دولتخواه (3/9/1393),فاطمه گتویی (4/9/1393),شیدا محجوب (5/9/1393),رضا پرواز (6/9/1393),شیدا محجوب (8/9/1393),هستی مهربان (9/9/1393),پیام رنجبران(اکنون) (12/9/1393),علیرضا لطف دوست (12/9/1393),حسین خسروجردی خسرو (18/9/1393),فرزانه رازي (20/9/1393), ناصرباران دوست (27/9/1393),شیدا محجوب (3/10/1393),اذرمهرصداقت (14/10/1393),پیام رنجبران(اکنون) (17/10/1393),محمود لچی نانی (25/10/1393),عباس پیرمرادی (1/11/1393),سحر ذاکری (9/11/1393),اذرمهرصداقت (10/11/1393),همایون طراح (20/11/1393),فرزانه رازي (21/11/1393),سحر ذاکری (26/11/1393), ک جعفری (26/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (4/12/1393),همایون طراح (21/12/1393),فرزانه رازي (17/1/1394),همایون طراح (24/2/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (17/3/1394),همایون طراح (3/4/1394),م.ماندگار (3/4/1394),آرش پرتو (3/4/1394),فرزانه رازي (4/4/1394),شیدا محجوب (15/4/1394),حسین شعیبی (17/4/1394),سارینا معالی (16/5/1394),همایون طراح (5/6/1394),الف.اندیشه (5/6/1394),آرش پرتو (6/6/1394),آرش پرتو (6/6/1394),سارینا معالی (20/7/1394),سحر ذاکری (20/9/1394),سحر ذاکری (9/10/1394),همایون طراح (20/10/1394),محمد شاهکان (18/11/1394),مریم ظهیری مهر (11/2/1395),رضا پرواز (26/4/1395),فرزانه رازي (2/8/1395),همایون طراح (13/10/1395),زینب حضرتی (1/12/1395),همایون طراح (27/3/1396),مهشید سلیمی نبی (28/6/1396),همایون طراح (23/4/1398),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره   ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 12:57

سلام آقای طراح عزیز
طبق تحقیقات اولین حسی که در انسان فعال می شود شنوایی و آخرین حسی که موقع مرگ از کار می افتد باز شنوایی است
عالی بود
قلم تان مانا و موفق
@};- @};-


@زهرابادره توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 22:26

نمایش مشخصات همایون طراح سلام.
مرسی از اطلاعاتی که دادید. و مرسی بابت خواندن داستان و نظری که دادید.
سبز باشید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 13:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
امید این بود که باعث بیداری بشه ؟!
@};- @};- @};-

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 21:55

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
خیر... با این وضع امیدی به چیزی نبوده و نیست! گفتم که : این شروع یک خواب است!
سپاس از شما


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 14:25

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام.خوبین عاقا؟
عاقا بسیار عالی...
عاقا واقعا خوب بود...من خیلی دوس داشتم...دو خط اول رو فک کردم دو موزد علی اصغر(ع) نوشته شده...بعد که رسید به اخراش،احساس کردم که داشتن برا نی نی شون اسم میزاشتن...خیلی قشنگ بود.ما بسیار دوست داشتیم...ایشالا که برداشتم غلط نبوده که مایه ی ابرو ریزی بشه... :D
فدایی دارین.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 21:59

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر فرزانه خانم
علی اصغر؟!!!!!
راستش نمی دونم چی بگم! فقط اینو میگم که نی نی شون حالا حالا ها باید بخوابه! شاید به اجبار!
ممنون... سبز باشید و بیدار


@همایون طراح توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 16:06

نمایش مشخصات فرزانه رازي هاااااااااااااا...ببین...دقت نکردین چی گفتم...عرض کردم دو خط اول حس کردم که درمود علی اصغر نوشته شده...ادامه ی داستان زد حسمو لت و پار کرد! :D
عاقا چرا زدین بچه رو خوابوندین تا ته دنیا؟؟؟بزرگتر کشی تو داستان قبول...اما خو چیکار به بچه دارین عاقا؟؟؟؟
خدایی نفهمیدم چرا اونقد خیلی عمیق خوابید...چرا؟؟؟

(بیس و چار ساعت فرصت دارین تا تجدید نظر کنین تو موضعتون...اونور توضیح دادم چرا...)
شاد باشین عاقا.فدایی هم که بعله...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 20:52

نمایش مشخصات همایون طراح بله بله متوجه شدم که حستون لت و پار شده یکهویی! والا من کسی رو نکشتم! باور کنید. بچه رو بزرگتراش خوابوندن! خیر نبینه اون بزرگتری که این بچه بسته زبون رو عمیق خوابوند! اون هم تا ته دنیا!
جوابیه اون نامه تهدید آمیزتون رو به زودی ( و البته قبل از 24 ساعت ! ) خواهم داد! همونور...


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 14:39

نمایش مشخصات سلمان ارژن باسلام
خوب بود
اذان را برای اسم گذاری به گوش نوزاد می خوانند ، اسم نوزاد را هم صدا می زنند ...
شاد باشید @};- @};- @};-


@سلمان ارژن توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 22:01

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
سپاس از حضور و نظرتان
سبز باشید


نام: مهشید سلیمی نبی   ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 15:32

خوب بود


@مهشید سلیمی نبی توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 23:05

نمایش مشخصات همایون طراح درود
سپاس


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 16:11

سلام .@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 23:05

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر شما.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 21:56

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود همایون عزیز...

یک مطلبی برای وبلاگ اینجا نوشتم،فرصت نشده ارسالش کنم که در اون مواجه با سطوح یک اثر هنری بیان شده: اعم از رویداد،مضمون،فضاسازی.
این داستان دست روی نقطه خاصی گذاشته شده(لحظه تولد در یک موقعیت)! و بجز تیز بینی نویسنده که همیشه برشهای خیلی خاصی به زندگی میزنه که اکثرشون در سبک های مدرن قابل تعریف هستش،این داستانک(به واقع تعریف دقیق یک داستانک در این اثر اتفاق افتاده) از لحاظ مضمون بسیار پر مغز است. اشاره به فلسفه ای که همیشه مورد بحث و جدل های خیلی زیادی قرار می گیره...
واقعیت امر اینه که داستانک بطور بسیار مشهودی واضح و روشن نوشته شده،به دور از هر گونه ابهامی،و ترجیح میدم خطوط برداشت خودم رو زیر داستان رسم نکنم و برداشت آزاد رو به خود مخاطبین عزیز ارجاع بدم و اتفاقا با علاقه منتظرم نظر دوستان رو در این زمینه ببینم...
سلیقه ای بگم گاهی تفسیر یک اثر هنری باعث خسارت به اون میشه! و این اثر اینقدر قدرتمند نوشته شده که خودش گویاست و میتونه به حیات خودش ادامه بده...
همایون عزیز،این داستانک رو از داستان "عروسک" هم بیشتر دوس داشتم،برام جالبه با تبحر خیلی خاصی نوشتی...
*
فعلا ترجیح میدم مثل داستان "سراب" در سکوت به زیر آب فرو برم...
*
خوشم میاد در لحظه ای کاپیتان...شاد و آرام


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 22:15

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر پیام عزیزم
بسیار سپاس از شما که مثل همیشه به من لطف داشتید. راستش این داستان به شکل عجیبی نوشته شد... حدود دو هفته پیش داستانی را برای انتشار روی سایت گذاشتم که نتیجه ی آن این جمله بود : " امکان انتشار این داستان وجود ندارد " ! علی رغم میل باطنی ام به اجبار دست به ویرایشش زدم تا شاید " قابل انتشار " شود! اما باز هم نشد که نشد. به این نتیجه رسیدم که داستان به درد پوشه ی بنفش رنگم میخورد تا حداقل از خاک مصون باشد! به این امید که روزی " قابل انتشار شود "... بگذریم. به سراغ داستان بعد رفتم. شروع به نوشتنش کردم. در اوج نگارشش به یکباره ذهنم به سمت " شروع یک خواب " رفت و در 5 دقیقه نوشته شد! البته مدتهای زیادی به محتوا و مضمونش فکر می کردم تا اینکه یکباره نوشته شد و خدا را شکر به جز یکی دو کلمه نیاز به ویرایش نداشت!
من هم مثل شما بسیار دوست دارم که نظر و برداشت دوستان و منتقدان را بشنوم. از شما هم خواهش می کنم که در صورت امکان برداشت شخصی خودتان را به صورت خصوصی برای من ارسال کنید. ( فریاد زیر آب ! )
باز هم ممنون از شما که داستان هایم را با دقت می خوانید و نقد می کنید.
حقیقتن " گل گیر " خوبی هستید. به خوبی پیتر اشمایکل عزیز
سبز و بیدار بمان


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 22:24

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی دوست عزیز سلام و عرض احترام . متاسفانه هنوز ذهنیت اسطوره دارید. اصلا هیچی نداشت داستانت. با همه احترامی که قائلم میگم خوب نبود.


@احمد دولت آبادی توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 22:34

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر شما
اسطوره؟!!! متوجه منظورتان نمی شوم. شاید به این خاطر که متوجه منظورم نمی شوید! خب این داستان مسلما برای بعضی دوستان هیچی ندارد! چه چیزی بهتر از این؟!
ممنون که خواندید


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 22:28

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی راستی ببخشید ها ولی قبل از این که دین اسلام از عرب بادیه نشین به ما تحمیل بشه و یا قبل از دین اسلام در گوش بچه ها چی میگفتند؟


@احمد دولت آبادی توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 23:10

نمایش مشخصات همایون طراح آقای دولت آبادی عزیز شما اول بگید که چه برداشتی از داستان داشتید تا ببینیم کجای کار هستیم! تا بعد به مناظره بنشینیم!!! هر چند که یکبار فرمودید این داستان هیچی نداشت!


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 23:54

نمایش مشخصات هستی مهربان سلام به نظرم محتوای داستان عمیق وجالب است از روز اول درگوشمان اذان وبه نوعی دین واسلام زمزمه می شود اما ما خوابیم خوابی عمیق که شاید تا لحظه مرگ هم بیدار نشویم به دنبال دین نمی رویم برایش وقت نمی گذاریم وبه دلایل مختلف از جمله تنبلی همیشه در خواب می مانیم اینکه ما مسلمانیم چون پدر ومادرمان مسلمان بوده اند اینکه بدون استدلال دینمان را قبول کرده ایم چیزی نیست که خدا از بشرش می خواسته ممنون بابت این داستان که حداقل چند دقیقه ای ما را به فکر فرو برد وچیزهایی رایاد آوری کرد ...مثل همیشه عالی ساده اما عمیق و پر محتوا


@هستی مهربان توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 10:07

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر هستی خانم مهربان
کم پیدا هستید بانو! فکر نکنید یواشکی میرید و میاید ما متوجه نمیشیما! منتظرتان بودم. هم اینجا و هم در " پیپ " ! بسیار ممنونم که این داستان را خواندید و نظر زیباتون رو گفتید. به امید روزی که در گوش نوزادهایمان موسیقی بدون کلام بگذاریم تا روزی خود " کلام " بر موسیقیشان بگذارند.
سبز باشید بانو.... مثل همیشه


نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1393 - 01:04

سلام جناب طراح عزیز

دروغ چرا :D
از داستان قبلتون اصلا سر در نیاوردم ;) :D
خدا رو شکر در مورد این یکی یه برداشتایی داشتم تا اگه یه بار یکی ازم پرسید چرا لایک کردی بدونم چی بگم :D :D
آخه سر داستان قبلیتون یکی بود هی میگفت من میخام بدونم تو چی ازین فهمیدی که لایک کردی منم حرفی نداشتم بزنم :D :D

داستانتان را دوست میداشتم بسی
شاد باشید و سبز بزرگوار :) :)

@};- @};- @};- @};-


@کیمیا مرادی توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 10:14

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
آهاااان! پس اون دوست عزیزی که فقط به خاطر " دریافت حس خوب " از داستان های بنده لایک کرده بودند شما بودید! عجب! حقیقتن ممنونم. خب " پیپ " که قضیه ی جالبی شده برای من. از شواهد پیداست که فقط خودم می دانم که چکار کرده ام که البته اون هم مدتی ست به شک افتاده ام! به خودم میگم نکنه خودم هم نمیدونم که قضیه از چه قراره!
در مورد این داستان هم بسیار ممنونم که خواندید و نظر دادید. البته خوشحال می شوم که برداشتتان را بشنوم.
مثل همیشه ، سبز باشید و بارانی....


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 08:34

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی همایون عزیز بهتره بحث نکنیم . موفق باشی. نویسنده که نباید قلم بدست هفتاد خط باشه . نه داستان میشه گفت و نه نوشته و نه تعریف. چرا هی مغلطه می کنی؟


@احمد دولت آبادی توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 10:23

نمایش مشخصات همایون طراح دوست عزیز مغالطه کجا بوده؟! اصلن بحث کجا بوده؟!
هر کسی حق داره نظری بده و شما هم نظرتون رو گفتید که چیزی جز " هیچی " در داستان ندیدید! خب بسیار هم خوب!
موفق باشید


نام: زهرا فیروزی   ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 11:20

سلام و عرض ادب
روایت است وقتی انسان وارد برزخ یا همان دنیای دیگر می شود می گوید که توقفش در دنیا به اندازه یک نیم روز یا یک روز کامل بوده.
بسیار زیبا و پر مغز
مانا باشید


@زهرا فیروزی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 1 آذر 1393 - 22:23

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما. سپاس از حضور و نظرتان خانم فیروزی
سبز باشید


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 12:50

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای طراح
کوتاه و قابل تامل بود .شروع یک خواب .جالب بود نوزادی که به دنیا آمده پس میشد گفت شروع یک بیداری اما نوزاد چشمانش بسته بود ودر خواب عمیقی بود .به نظرم خواب نمادی از بیخبری از دنیای واقعی ست .بی خبری از حقایق زندگی که ما از آنها غافلیم .
بسیار جالب بود خسته نباشید @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 20:55

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما آرمیتا جان
بسیار ممنون که آمدید ، خواندید و نظر دادید. امیدوارم همیشه شما در داستان هایم داشته باشم.
سبز باشید و بیدار


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 15:26

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی همایون عزیزم درود بر تو! همایون جان بهتر است کتاب دوقرن سکوت عبدالحسین زرین کوب یا اسلام در ایران اثر پطروشفسکی یا تاریخ طبری 18 جلدی یا ابن اثیر یا یا بلعمی یا مسعودی را مطالعه کنی. ما تاسفانه مشکلمان خیلی است. هر چیز را به اسلام مربوط می کنیم. برق را ادیسون اختراع کرد ولی وقتی می آید صلوات می فرستم


@احمد دولت آبادی توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 20:58

نمایش مشخصات همایون طراح دو قرن سکوت را سالها پیش خواندم! من فکر می کنم برداشت شما از این داستان کاملن اشتباه است!


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 17:11

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام دوست عزیزم همایون دوست داشتنی
من هم به نظرم به سکوتم ادامه بدم چون ظاهرا چیزی رو که تو میخواستی رو درک نکردم. اگه من اون چیزی رو که دریافت کردم همونی باشه که دیگران دریافت کردند پس هونی نیست که تو میخواستی ما دریافت کنیم. اگه دریافت من با دیگران فرق داشته باشه و همونی باشه که تو منظورت هست ولی تو هم که منظورت رو نمیگی و من نخواهم دونست که دریافتم دریت است یانه. ظاهرا دارم مغلطه میکنم.

نظر مارکس رو در مورد مذهب معمولا به این شکل خلاصه میکنن که مذهب افیون توده هاست. و معمولا بعضی روشنفکرها برای اینکه حس و ژست روشنفکری بگیرن و بگن که خلاصه مذهب چیز مالی نیست و یه بابایی هم هست که اینطوری گفته پس در نتیجه مذهب چیز بدیه و مردم رو منحرف میکنه.
البته هرچند از نظر مارکس جامعه سالم به مذهب نیاز نداره ولی مارکس به نوعی فقط به نقش تاریخی و اجتماعی اندیشه های مذهبی تاکید داشت و به جای فرد، جامعه رو عامل فرافکنی میدانست. به گفته اون مذهب خودآگاهی و خود احساسی آن انسانی ست که خود را باز نیافته و یا خود را دوباره گم کرده است.
مارکس مذهب رو عامل تسلی بخش انسان و توجیه آن جهان میداند. بنابریان مذهب جزء جدایی ناپذیر واقعیت موجود است نه اینکه شکل آگاهی وارونه نسبت به آن باشد.
با اینکه مارکس مذهب رو افیون توده ها میداند ولی منظورش این است که مذهب عاملی آرامش بخش و مسکن در جهانی ر درد و رنج است.
به نظر میرسه که مارکس مذهب رو برای جامعه ناسالم میداند از این نظر هست که در جامعه سالم درد و رنج وجود نداره. ولی شاید چنین جامعه ای هم وجود نداشته باشه.
مثلا خواستم سکوت کنم. شما همون سکوت حساب کنید چون معلوم نیست اصلا چی گفتم:)
ممنون همایون عزیز
به امید روزهای کمتر تاریک@};-


@محمد اکبری هشترودی توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 21:14

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر محمد جان عزیز
ممنون که سکوت نمی کنی! راستش فکر می کنم داستان هیچ پیچیدگی نداره ولی یه خصوصیت خوب داره که در عین حالی که پیچیده نیست ولی برداشت های متفاوتی ازش میشه! خب خدا رو شکر! راستش بعضی از دوستان تا حدودی به هدف من نزدیک شدند ولی باز اون هدف و فلسفه ای که پشت این داستان وجود داره رو بهش نرسیدن! البته باید یک چیز بگم :
این داستان با داستان های قبلی من تفاوتی داره. داستان های قبلی ذاتن نوشته می شدند تا برداشت های متفاوتی ازشون بشه. یعنی هدف من اصلن این بود. اما توی این داستان مطلقن من به این سمت نرفتم. یعنی این داستان قابلیت نتیجه گیری واحد را دارد. اصلن من " شروع یک خواب " را نوشتم تا موضوعی را به میان آورم. خب گفتنش توسط خود من که امکان ندارد! یعنی اصلن از این عادت ها ندارم! دوستان البته لطف کردند و یک به یک چه در اینجا و چه به صورت خصوصی برداشت هایشان را گفتند. اما با نظر پیام رنجبران عزیزم هم موافق هستم. شاید بهتر باشد که این داستان بدون توضیح باقی بماند. فریاد زیر آب را عشق است! از هر زاویه که به آن نگاه کنیم. از بیان نظریه مارکس هم بسیار ممنونم. باور کنید وجود دوست و مخاطب بیداری چون شما برای هر کسی لازم است!
سبز و بیدار بمانید


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 21:57

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی همایون جان بگذریم از موضوع. من از تو پرسیدم قبل از اسلام ما دین زرتشت داشتیم . اون موقع چی تو گوش بچه ها می گفتند که نگفتی! آقا آشتی بهتره به هم احترام بذلریم ما دوستت داریم .تمام


@احمد دولت آبادی توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 22:33

نمایش مشخصات همایون طراح احمد جان مهم نیست که قبل از اسلام چی در گوش بچه ها می گفتند و حالا بعد از اسلام چی میگن! میگم که دوست من باور کن دریافت اشتباهی از داستان داری! آقا ما کی قهر کردیم که آشتی کنیم! من حوصله خاله بازی ندارم!:) من بی احترامی از جانب شما ندیدم و امیدوار هم هستم که حرف های من هم حمل بر بی احترامی نشود.
سپاس از شما


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 22:53

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی تسلیم !!! ما دیگه نه نقد می کنیم نه نسیه!


@احمد دولت آبادی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 1 آذر 1393 - 22:00

نمایش مشخصات همایون طراح من نقدی از جانب شما ندیدم. فقط " نظر " دیدم.
ممنون که حوصله به خرج دادید و داستان را خواندید و نظر خودتان را هم گفتید.


نام: شایسته دولتخواه   ارسال در جمعه 30 آبان 1393 - 23:55

سلام دوست بزرگوار .
داستانتان مثل نما آهنگی زیبا زایش اشرف مخلوقات و همچنین تدا م زندگی .،همراه با نهادینه بودن فرهنگی عمیق با نگرشی کاریزمایی به من انتقال داد.
موفق باشید @};-


@شایسته دولتخواه توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 1 آذر 1393 - 22:23

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر شما
سپاس از حضورتان... بیدار و سبز باشید


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 آذر 1393 - 09:51

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت شروع یک خواب
سلام همایون خان
خاص بودن داستان شما فکرمیکنم واس خاطر اینکه مدام ازنماد ها استفاده میکنید
واین اصلا بد نیست...این اصلا بدنیست که من ازداستانتون چیزی نفهمم
چون اشکال برمیگرده به سواد کال من نه ناهمواربودن داستانای شما
...

@};-


@اذرمهرصداقت توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 1 آذر 1393 - 22:05

نمایش مشخصات همایون طراح سلام آذر جان
نه نه اتفاقن من به حضور شما در داستان هایم افتخار می کنم و برعکس فکر می کنم که شما سواد کافی برای درک داستان های پیچیده را دارید. من همیشه روی دوستانی که ادبیات نمایش کار می کنند حساب ویژه ای باز می کنم و نظراتشان برای من بسیار مهم و موثر است. شما هم یکی از مخاطبین مهم من هستید. ولی چرا این داستان را نباید متوجه نشوید. به نظر خودم و بسیاری از دوستان این داستان نسبت به دیگر داستان های من پیچیدگی کمتری داشت. ای کاش برداشتتان را ( هر چند کم و گنگ ) راجع به داستان می فرمودید. به هر حال بسیار سپاسگزارم از حضور سبز و آفتابی تان...


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 بهمن 1393 - 10:30

نمایش مشخصات ک جعفری درین هوای خاکستری،

در آغوش من،

دخترم ، بالا بیاور،

از نجوای مقدس بدو تولد،

تا به هنوز،

هر آنچه که نوشخوارت داده اند !!

درود بر شما
@};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 10:16

نمایش مشخصات همایون طراح بالا بیاور
بالا بیاور
خودت را...
همه چیز را...
تا به هیچ برسی!
.
.
.
درود بر شما


نام: آینه   ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 22:32

سلام
واقعا عالی.جهالت را خوب تصویر کردی


@آینه توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 11:46

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

سپاس از حضورتان


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 00:40

1-نه! مارکس گفت دین افیون توده ست!! خب اون واسه خودش گفت:D

قبول که یه سری باورها خواب آورن! ولی خب...نباشند هم کار دنیا لنگه;) و اینکه حضور بعضی از باورها الزامیه...

2- اگه همه چیز که بیاد بالا ...میشه صفحه ی سفید و لخت! صفحه ی سفید و لخت هم که میشه اگزیستانسیالیسم

3- یه برداشت دیگه هم داشتم که اون خیلی ضعیفه! اومدم بنویسم یادم رفت:(

4-این چیزا تو کت من نمیره که همه چی خالی باشه

5- موفق باشید

6-سلام:-s


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در جمعه 6 شهريور 1394 - 11:04

نمایش مشخصات همایون طراح 6 - سلام

5- سپاس. شما هم موفق باشید

4- قرار نیست چیزی خالی باشد! و البته قرار هم نیست با هر چیزی پر شود!

3- همیش چیزای ضعیف از یاد میرن! ولی به قول یک بزرگ ( که متاسفانه اسمش یادم نیست ) : همیشه چیزهای ضعیف برای من ارزشمندند!

2- اگر غیر از این هم باشه میشه یه مشت صفحه خط خطی و چرکین و درهم! که معلوم نیست نویسنده ش کی بوده! ضمنن ما اهل مکتب پکتب نیستیم!
:D

1- مگه الان نمی لنگه؟! مگه همیشه نلنگیده؟! مگه قرار نیست بازم بلنگه؟! پس یه جای کار می لنگه!

0- بیچاره لاکی! هیچ وقت دستش به پوتزو نرسید!!!

1- ) سبز باشید!


نام: محمد شاهکان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 بهمن 1394 - 06:58

نمایش مشخصات محمد شاهکان با سلام
این نوشته را خواندم و با آقای دولت آبادی موافقم که داستان نه بلکه هیچ نیست.
چطور اینقد محکم درباره پیام داستان و برداشت صحبت می کنید؟ واقعا این نوشته چه داشت به نظرتان؟ اینکه اینقد محکم می گید خوبی اثر بر اینه برداشت های متفاوتی ازش بشه! این که وحدت موضوعی رو توی چند سطر نتونین حفظ کنین نقطه مثبتی نیست به نظرم.
خب این نوزاد داستان شما از اولش معلوم نیست که بیداره یا خوابه و آخرش هم به خواب عمیقی فرو نمی رود بلکه در خواب عمیقی به سر می برد و اینکه آیا نیاز بود تمام اذان ریز به ریز نوشته بشه؟ اینکه بگید در گوشش اذان می گوید؟! بهتر است یا کل اذان را بنویسین آنجا؟

جدای از این ها ادعای بی پایان شما در نظر ها و مشک آن است که خود ببویدتون من رو کشته! فقط اینش مونده بود که بگید کل مفاهیم فلسفی و علمی دنیا توی این نوشته ی من خوابیده :) خوابیده ها بیدار نشده :D


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 بهمن 1394 - 22:28

نمایش مشخصات همایون طراح سلام.
این داستان ، قطعن واضح ترین داستان من است! داستانی که به راحتی می توان به یک برداشت واحد رسید. هر چندکه عده ای از دوستان به برداشت های دیگری هم رسیدند! باید بگویم که بنده به هیچ عنوان تلاشی در رسیدن به قول شما وحدت موضوعی ندارم! چرا که در این صورت من سخنگو میشوم! نه من میخواهم که مخاطب را تا جایی ببرم و یکدفعه در یک جای خاص رهایش کنم و این خود مخاطب باشد که راهش را برای ادامه داستان برگزیند. حالا این داستان که شامل این سبک نمی شود اما دیگر داستان هایم چرا! اینکه اینقدر شما واضح راجع به این ویژگی صحبت می کنید یعنی اینکه دیگر داستان های من را دنبال کرده اید.
با احترام به شما باید بگویم که نظر شما راجع به این سبک و نرسیدن به قول شما وحدت مفاهیم در چند خط داستان نشان می دهد که متاسفانه شما کوچکترین شناختی در مقوله ی داستان مدرن و نو ندارید! باید بگویم نه تنها داستان بلکه سینما! اگر منظورتان این است که من نویسنده بیایم و مخاطبم را روی یک خط خاص که خودم می خواهم راه ببرم و کمی هم ادویه ی جذابیت برای کشاندن آنها به کارم بزنم ، خیر من علاقه ای به این سبک هاو نوشته ها ندارم. نه اینکه بد باشد اما بهترین نویسندگان تاریخ این کار را کرده اند. خیلی ها هم هنوز این کار را می کنند. آشنایی با کارهای شما ندارم اما شاید شما هم این سبک را دنبال کنید!-ضمن اینکه نقدی هم به این کارها دارم که فعلن مجال صحبت راجع به آن نیست.

قطعن می دانید که این ، تمام اذان نیست! با دقت خوانده شدن داستان هایم همیشه خواسته من بوده است!

بعد از پیامتان چند بار نظرهای خودم را مرور کردم تا اگر به رسم ناصرالدین شاه در آینه نگاه کرده ام و شراب سفارش داده ام خودم را تنبیه کنم! اما واقعن به ادعایی نرسیدم! برعکس پیام شما که به غیر از چند شکلک آخرش پر از ادعا بود!

به هر حال اینکه بعد از ماه ها کسی می آید و سفارشی یک داستان من را می خواند و می رود خالی از پیام نیست!

خسته نباشید


@همایون طراح توسط محمد شاهکان Members  ارسال در سه شنبه 20 بهمن 1394 - 00:28

نمایش مشخصات محمد شاهکان بعله من دنبال کلمه خاصی می گشتم و بعد جستجو داستان شما رو هم باز کرده بودم برای خوانش و اینکه ایراداتی گرفتم برای داستانتون که به نظرم قابل اصلاح هستند. من روی حرف هام هستم هنوز! و من واقعا توی نوشتن عددی نیستم و این رو به طور قطع عرض می کنم. اگر من ادعا کرده هم اینقدر درباره ی خودم... شما می تونین یکیشو به من بگید و بقیه اش رو برای خودتون نگه دارید تا من متوجه بشم که کجاش دقیقا ادعا بوده در نظر شما. و اینکه از داستان هام و روش و نوع سخنش بعد از خوانش و درست زیر داستان کامنت بگذارید تا بخوانم و درباره اش فکر کنم...
مانا و نویسا باشید و کم ادعا


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 00:33

نمایش مشخصات همایون طراح موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.