تیک تیک

آرام آرام صدای مردم خاموش می شود و سکوتی وحشتناک سالن را پر می کند. همه به پرده ی قرمز روبرویشان زل می زنند. صدای تیک تیک ساعتی به آرامی پرده را بالا می کشد و رفته رفته صحنه نمایان می شود. صحنه ای تمام سفید که درست وسط آن مردی سیاه پوش روی صندلی ای نشسته است و در حالی که پاهایش را روی هم انداخته و دستانش را روی دسته های صندلی گذاشته است ، بدون پلک زدن به جمعیت نگاه می کند. انگار منتظر چیزی است!
تیک تیک
تیک تیک
تیک تیک
نگاه منتظر جمعیت به مرد است . در حالی که صدای تیک تیک ساعت همچنان می آید ، پرده به آرامی پایین می آید و سالن دوباره در تاریکی فرو می رود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

علی غفاری دوست (مارتین) ,سبحان بامداد ,آزاده اسلامی ,فاطمه محمودی ماهانی ,زهرابادره ,پیام رنجبران(اکنون) ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شيدا سهرابى ,عباس پیرمرادی ,همایون به آیین ,م.ماندگار ,فرزانه بارانی ,فرزانه رازي ,سارینا معالی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,ابوالحسن اکبری ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (8/3/1395),کریم پورکرم (9/3/1395), ناصرباران دوست (9/3/1395),سبحان بامداد (9/3/1395),همایون طراح (9/3/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (9/3/1395),سحر ذاکری (9/3/1395),تینا قدسی (9/3/1395),فرزانه رازي (9/3/1395),همایون به آیین (9/3/1395),شهره کبودوندپور (9/3/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (9/3/1395),زهرابادره (9/3/1395),زهرابادره (9/3/1395), ناصرباران دوست (9/3/1395),م.ماندگار (9/3/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (9/3/1395),شيدا سهرابى (9/3/1395),پیام رنجبران(اکنون) (9/3/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (9/3/1395),رضا فرازمند (9/3/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (9/3/1395),عباس پیرمرادی (10/3/1395),فاطمه محمودی ماهانی (11/3/1395),آزاده اسلامی (12/3/1395),مریم مقدسی (12/3/1395),ابوالحسن اکبری (14/3/1395),سارینا معالی (15/3/1395),سارینا معالی (15/3/1395),فرزانه بارانی (16/3/1395),اذرمهرصداقت (22/3/1395),رضا پرواز (26/4/1395),فرزانه رازي (9/5/1395),فرزانه بارانی (10/5/1395),فرزانه رازي (19/8/1395),همایون طراح (13/10/1395), ک جعفری (8/12/1395),سارینامعالی (22/1/1396),همایون به آیین (3/2/1396),سعید بیک زاده (5/3/1396),همایون طراح (27/3/1396),همایون طراح (30/4/1398),

نقطه نظرات

نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 08:13

نمایش مشخصات سبحان بامداد درود کاکو درود

شادمان و سلامت باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 11:29

نمایش مشخصات همایون طراح درود کاکو!
ممنونم. شما هم موفق باشید

و البته سبز!


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 08:16

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیز و هنرمندم جناب آقای طراح
درود بر شما! عرض ادب وارادت
خوشحالم که بار دیگر داستانکی پر رمز وراز از شما می خوانم .داستانکی مثل یک تابلو نقاشی که خالق آن به دقت و وسواسی خاص رنگها و خطوط را کنار هم کشیده و ادغام کرده است ! انگار هر یک نقطه از تابلو به منظور خاصی بر روی بوم گذاشته شده و رازی را باخود دارد !و هر بیننده بسته به مقدار ذوق و علاقه و دانش خود از رنگشناسی و نور و جنس بوم و...برداشتی از تابلو خواهد داشت که این برداشت می تواند خیلی سطحی یا خیلی عمیق باشد .
در این داستانک هم بنظر بنده کلمات خیلی بادقت گزینش شده ودرکنار هم قرار گرفته اند و هیچ کلمه ای بی منظور در جایی ننشسته است .اما برداشت وتفسیر مخاطبان از آن بستگی زیادی به پیش آگاهی هایی دارد که ذهن را قبل از خوانش داستان درگیر خود کرده است!
صدای ازدحام وهمهمه در سالن نمایشی بزرگ با پردره ای سرخ رنگ با تیک تیک ساعت قطع می شود . یک جمعیت به شدت "منتظر "که انتظاری بزرگ آنهارا تهییج کرده ، و به آنها القا شده که بابالا رفتن این پرده قرار است نمایشهای بدیعی ببینند و اتفاقات بسیار بسیار بزرگی روی دهد و.... اما پرده با صدای ساعت بالا می رود و چشمان "منتظر" فقط صحنه ای سفید با مردی سیاه پوش می بینند که هیچ کاری نمی کند !! پایش را روی پایش انداخته .یعنی دقیقا هیچ کاری نمی کند شاید هم هیچ کاری از دستش نمی آید که بکند ؟!حتی پلک نمی زند و شگفتا که انگار خودش نیز منتظر است !!
و چرا بک گراند صحنه سفید است ؟ایا سفیدی اینجا نشان پاکی است یا نشان خالی بودن و بنظر بنده سفیدی صحنه عمدا به خواننده القا می کند که همه چیز همین است که می ببنند و منتظر چیزی دیگر نباشند ! و باز با صدای تیک تیک ساعت پرده پایین می آید و جمعیت همچنان منتظر می ماند . انتظاری "عبث" و در انتها سالن باز در "تاریکی " فرو می رود ! چرا تاریکی ؟! شاید اینجا تاریکی نماد" جهل" است . و اینکه همه در این تابلو گرفتار دوری باطل شده اند و فقط انتظار انتظار را می کشند ؟!


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 08:16

نمایش مشخصات ناصرباران دوست داستانک شما بی شباهت نیست با شعر "کتیبه ی" مرحوم اخوان ثالث ، برای بنده در انتقال برخی از مفاهیم!که با ربط یا بی ربط پیشکش می شود . .همراه با بهترین آرزوها برای شما دوست فرهیخته وهنرمندم:


فتاده تخته سنگ آنسوي‌تر، انگار کوهي بود.
و ما اينسو نشسته، خسته انبوهي.
زن و مرد و جوان و پير،
همه با يکديگر پيوسته، ليک از پاي،
و با زنجير.
اگر دل مي‌کشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي‌توانستي خزيدن، ليک تا آنجا که رخصت بود.
[ تا زنجير.

***
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان،
و يا آوايي از جايي، کجا؟ هرگز نپرسيدم.
چنين مي‌گفت:
- « فتاده تخته سنگ آنسوي، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت...»
چنين مي گفت چندين بار
صدا، وآنگاه چون موجي که بگريزد زخود در خامشي
[ مي‌خفت.
و ما چيزي نمي گفتيم.
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم.
پس از آن نيز تنها در نگه‌مان بود اگر گاهي
گروهي شک و پرسش ايستاده بود.


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 08:17

نمایش مشخصات ناصرباران دوست شبي که لعنت از مهتاب مي‌باريد،
و پاهامان ورم مي‌کرد و مي‌خاريد،
يکي از ما که زنجيرش کمي سنگينتر از ما بود،

[ لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: «بايد رفت»
و ما با خستگي گفتيم: «لعنت بيش بادا

[ گوشمان را چشممان را نيز، بايد رفت»
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي که تخته سنگ آنجا بود.
يکي از ما که زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند
- «کسي راز مرا داند
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»
و ما با لذتي بيگانه اين راز غبارآلود را
[ مثل دعايي زير لب تکرار مي‌کرديم.
و شب شط جليلي بود پرمهتاب.

***
هلا، يک...دو...سه...ديگر بار
هلا، يک، دو، سه، ديگر بار.
عرقريزان، عزا، دشنام – گاهي گريه هم کرديم.
هلا، يک، دو، سه، زينسان بارها بسيار.
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي.
و ما با آشناتر لذتي، هم خسته هم خوشحال،
ز شوق و شور مالامال.

***
يکي از ما که زنجيرش سبک‌تر بود،
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت.
خط پوشيده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
( و ما بي‌تاب)
لبش را با زبان تر کرد (ما نيز آنچنان کرديم)
و ساکت ماند.
نگاهي کرد سوي ما و ساکن ماند.
دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد.
نگاهش را ربوده بودناپيداي دوري، ما خروشيديم:
- «بخوان!» او همچنان خاموش.
- «براي ما بخوان!» خيره به ما ساکت نگا مي‌کرد،
پس از لختي
در اثنايي که زنجيرش صدا مي‌کرد،
فرود آمد. گرفتيمش که پنداري که مي‌‌افتاد.
نشانديمش.
به دست ما و دست خويش لعنت کرد.
- «چه خواندي، هان؟»
[ مکيد آب دهانش را و گفت آرام:
- « نوشته بود
همان،
کسي راز مرا داند،
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»

***
نشستيم
و
به مهتاب و شب روشن نگه کرديم.
و شب شط عليلي بود.


@ ناصرباران دوست توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 11:34

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما استاد بزرگوارم ، جناب آقای کریمیان!
یک دریا یاس و سپاس! بابت اینکه هستید. باور بفرمایید حضور ارزشمند شما چه به عنوان نویسنده ای خوش فکر و قلم و چه به عنوان منتقد منصف و تیزبین ، موهبتی ست برای من و تمامی دوستانم در اینجا. نقد بسیار زیبای شما مرا به تحسین واداشت!

سپاسگزارم استاد.

سبز بمانید...


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 10:34

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
بدون تردید چیزی در این میان تغییر یافته ! نمیدانم چه چیزی ؟! ولی نیک میدانم که تغییر یافته !
داستان شما ، داستان تر از پیش بود و اگر بخواهم کمی خودمانی تر بگویم :
میتونم بگم مزه بستنی ایتالیایی با پاستیل نوشابه ای میداد ! :D
پس از آن همه انتظار و هیاهو ، بالاخره پرده سرخ بالا میرود و صحنه نمایان میشود . سفیدی مطلق همراه با مردی سیاه پوش روی صندلی نشسته است .
به باور من ، مرد سیاه پوش باید همان " مرگ " باشد !
مردمی که روی صندلی هایشان نشسته اند و در انتظار دیدن یک نمایش , در حال سماق مکیدن هستند ! و چنین نشان میدهند که مشتاق دیدن هستند و اگر بخواهم کمی خودمانی تر بگویم :
میتونم بگم ملت الکی جو میدادن فقط ! :D
مردمی که بی هیچ حرکت و فعالیتی , فقط انتظار میکشند ! مردمی که شاید خود میتوانستند بازیگری روی صحنه باشند . مردمی که فقط منتظر ماندند و صدای تیک تیک را نشنیدند و در انتها ، با چشمان بیدار مرگ , مواجه شدند . مرگ فقط جدایی روح از جسم نیست . مرگ یعنی درگیر روزمرگی شدن
مرگ یعنی نا امید بودن
مرگ یعنی عاشق نبودن
مرگ یعنی سکون
مرگ یعنی نیاموختن
مرگ یعنی ندانستن
مرگ یعنی زنده بودن اما زندگی نکردن ...
و هزار هزار مفهوم دیگر .
کسی چه میداند ؟! شاید روی صحنه تئاتر زندگی هر کدام از ما ، هزاران مرد سیاه پوش روی صندلی نشسته باشند و بی آنکه پلک بزنند نگاهمان کنند !
پرده که پایین رفت ، سوت ممتدی گوشم را پر کرد و تیک تیک ساعت ذهنم را به گلوله بست و صدایی توی درونم گفت : " چی شد ؟! "
داستان شما واقعا جذاب بود و حقیقتا حال خوبی به من داد . مطمئنم اغراق نمیکنم اگر بخواهم بگویم " از خواندن این داستان لذت بردم ." و اگر بخواهم کمی خودمانی تر بگویم :
میتونم بگم واقعا عالی بود . گل که نه ، درخت کاشتی پسر ! :D
این را هم بگویم , تیک تیک مرا به سکانس آخر " دموکراسی تو روز روشن " برد و یک نمایش نامه هم که پیشتر ها خوانده بودم را به یادم آورد ولی حیف که نه نامش یادم مانده بود , نه فایلش !!! و اگر بخواهم کمی خودمانی تر بگویم :
میتونم بگم مضمون یادمه , اسم و جاش یادم نیس ! :D

( از آنجایی که مطمئنا ادامه اش اینجا جا نمیشود ، ادامه ... )


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 10:40

نمایش مشخصات فرزانه رازي خوشحالم که بار دیگر داستانی از شما خواندم . داستانی که خیلی داستان بود ! ;)
خوب میدانم که این سبک صحبت کردن به قیافه ام ( البته چشم هایم که آن گوشه است ) نمی اید ! ;)
با اینکه دوست داشتم غزلی بنویسم پای حرفهایم , اما چون یکی مناسبش را نیافتم ، در ادامه شعری می آورم از " سید علی صالحی " نازنین ، که بسیار دوست میدارمش . هم خودش را هم شعرش را ...

دویدنِ بی‌پایانِ یکی نقطه بر قوسِ دایره.

تا کی؟

باز باید بیدار شوم، بشنوم، ببینم، باور کنم.

باز باید برای ادامه‌ی بی‌دلیلِ دانایی

تمرینِ استعاره کنم.

همه برای رسیدن به همین دایره

از پیِ دایره می‌دوند.

هی نقطه‌ی مجهول!

مرارتِ مسخره!

مضمونِ بی‌دلیل!

تا کی؟

میز کارم غبار گرفته است

رَخت‌های روی هم ریخته را نَشُسته‌ام

رویاهای بی‌موردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمی‌رسند،

شب همان شب وُ

روز همان روز وُ

هنوز هم همان هنوز …!

من بدهکارِ هزار ساله‌ی بارانم،

آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟


درود بر شما جناب طراح ! :)
امید که همیشه سربلند و پیروز و پاکدل و عاشق باشید .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 11:43

نمایش مشخصات همایون طراح لابد این بار من باید بچه های سایت رو شیرینی بدم ، بابت درج این نظر طولانی از جانب شما ، خانم فرزانی رازی!! سختم هم نیست!:D
بسیار ممنونم که آمدید فرزانه جان. دست پر هم آمدید. به یک نکته در نقدتان اشاره کردید که بسیار جالب و قابل تحسین بود برای من! واقعن عالی بود. و من هم الان به آن اشاره نمی کنم! نقدتان را بسیار دوست داشتم..

سپاسگزارم بانو.

سبز باشید یا بنفش! انتخاب با خودتان است...


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 17:42

نمایش مشخصات همایون طراح سلام عرض شد ولی تایپ نشد!!!


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 10:43

سلام بر شما جناب طراح گرامی
سکوت برای من به معنای خفقان است ؛خفقان جمعیت حاضر
و فرد سیاهپوش حاکمیت دیکتاتور !
مسلما در جامعه ای که سکوت و خفقان برقرار است علتش را باید در حاکم و گرداننده ی صحنه جستجو کرد!
تیک تاک، گذر زمان است و مردمی که هیچ تلاشی نمی کنند جز گذران وقت و گذران زندگی
در واقع ما و مردم به جای زندگی کردن عمرمان را هدر می دهیم
سرخ نشان از هیجان کاذب و سیاه عزاداری برای ملتی است که مرده است و فقط با تیک تاک ساعت نفس می کشد


زندگی در اعماق
عادت‌ها
هیچ فرقی با مرگ ندارد
تو مرده‌ای
فقط معنای مرگ را
نمی‌دانی...!رسول_يونان


داستان کوتاه و عمیقی بود
مثل همیشه عالی
برقرار باشید
تیک تاک ساعتتان برقرار

@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 11:48

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر خانم کبودوندپور عزیز و گرامی!
این جمله ی فوق العاده زیبا از بکت را تقدیم حضورتان می کنم :
« تمام روز را گریستی به خاطر شب. شب فرا رسید. اکنون در تاریکی گریه کن! »

سبز باشید...


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 11:08

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

سکوت...
صحنه ...
بازیگر سکوت را بشکن
نقاب را کنار بزن
نپذیر آنچه بر تو میگذرد
آرامش را بهم بزن
این سکوت همان مرگست...

عالی بود مثل همیشه.

کوتاه و عمیق.

لذت بردم

شاد و پیروز باشید.@};-


@الف.اندیشه توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 11:53

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر الف جان

« کار دشواری نیست ، شمع را روشن کن! »

یک دریا سپاس بابت نگاه سبزتان...

سبز باشید


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 14:22

درود بر همایون عزیز،دوست گرامی
داستان هایی که خیلی کوتاه هستند،بایستی روی تمام کلمات آن دقیق شد،بویژه نوشته های شما دوست گرامی که حضور هر واژه ای در داستانتان بی دلیل نیست. نمیدانم چرا در داستانتان «تیک تیک» بیش از هر واژه های دیگر نظرمو به خود جلب کرد! البته نه بخاطر اینکه زیاد تکرار شد بلکه بخاطر جنس،رنگ،بو و وزنش! اگر فرض بگیرم که عامدانه «تیک تیک» را در داستانت بکار بردی،در صورتیکه صدای آشنای گذر زمان با صدای ساعت،«تیک تاک» هست،از این منظر باید گفت که چون صدای «تیک تاک» با نشاط است سرزندگی می آورد، جایی در چنین فضایی نداشت!در صورتیکه صدای «تیک تیک» بویژه اگر با سکوتی مابین دونت آن که کششی هم طراز آنها داشته باشد،براحتی پیوند می خورد به همان حسی که در ابتدای داستان با خاموش شدن صدای مردم به خواننده منتقل کردی! یعنی «سکوت وحشتناک!». راستی چرا سکوت وحشتناک؟! چرا پرده قرمز؟!چرا صحنه تمام سفید؟! چرا مرد سیاهپوش؟!... احساس می کنم دریایی از تعابیر و تفاسیر را در خود دارد این داستان شما! شاید هدفتان همین بوده ولی ایکاش در داستان های عمیق تان، حضور سرنخی را به رسمیت بشناسید تا بتوان با عمق ذهن تان راحت تر ارتباط برقرار کرد!


@همایون به آیین توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 15:36

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
بسیار سپاسگزارم که آمدید ونظر و نقد دقیق و جالبتان را گفتید. دقیقن در ابتدا از « تیک تاک » استفاده کردم ، اما دست به ویرایش زدم و « تیک تیک » را برگزیدم. آن هم دقیقن با یک مکث وحشتناک بین دو نت! بنابراین درود بر ذهن موشکافانه شما!
و راجع به سر نخ :

راستش با احترام به نظرتان اما فکر می کنم این داستان جزء آن دسته از داستان های من است که می شود راحت از آن چیزی برداشت و به سرنخ و عمقی رسید و اینکه جالب است که بگویم ابتدا این داستان را در دو صفحه نوشتم و بعد شروع کردم به کوتاه کردن آن و نمی دانم فکر کنم اگر بیشتر از این حرف می زدم قافیه را میباختم. ضمن اینکه در حال نوشتن نمایشنامه همین متن هم هستم! تصور کنید شما یکی از تماشاگران باشید! البته جزئیات صحنه که در نمایشنامه می آید هم می تواند کلید باشد و هم بیننده و.مخاطب را در ابهامی دیگر فرو ببرد. نظر مخاطبان و دوستان صاحب نظر و تیزبینی چون شما برای ادامه کار و نوشتن نمایشنامه به بنده کمک خواهد کرد. و البته با توجه به نقد جنابعالی باید بازنگری ویژه ای در کارم داشته باشم و داستان را دوباره بخوانم.

بسیار سپاسگزارم جناب به آیین...

سبز باشید


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 16:44

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) مي دوني چيه ؟؟

قبلا هم گفتم ! گاهي اوقات حس مي كنم من تنها موجود هستي هستم و ديگران پر كننده هستند !!
مي فهمي كه ؟!! آدم از تنهايي حتي در بدو تولد مي ميره ! پس بذار ديگران هم در حد وهم و خيال در كنارت باشن و تو از زندگي لذت ببري ! بذار به اوقاتت حجم بدن !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 21:47

نمایش مشخصات همایون طراح اینجا پر است از آدم های تنها و تک دنیاهای کوچک! میدونی؟! درد اونجاست که یه لحظه فکر کنی تو این زندگی نقش پرکننده رو داری و فقط داری به اون حجم میدی تا هی بزرگتر بشه و بشه تا یهو بترکه!

سلام مستر!


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 18:29

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)




















همایون عزیز.
خیلی خوشوقت شدم که بازم، عمری بود که داستانی ازت بخونم!

کلمات روی صفحه رو دنبال کردم و در پایان اینطوری شدم : :-s
بعد گفتم چی شد؟! تموم شد؟! :D خوشحالم که کارهات تازگیشو برام از دست نمیده و هربار، یهجوری غافلگیر میشم!
*
رویکرد من به اثره هنری، ابتدا خیلی سطحیه! و اثری که خودش چشمم رو بدزده به نظرم اتفاقی توی ماهیتش حادث شده! شاید بهش گفت : زیبایی اثر! و این زیبایی میتونه از زشتیِ حاد هم حاصل بشه! و این میتونه یه سلیقه باشه که زودودنِ نسبیش بستگی به شخص مولف و پدیدآورنده ی خوده اثر هم داره! و البته سعی می کنم، که تعادل رو حفظ کنم! مثلن وقتی یه هنرمند رو دوست دارم و کارهاشو می پسندم، مراقب باشم، روی سیستم من تاثیر نذاره که بتونم بازم درست ببینمش و سیر و طی طریقش رو با فاصله گرفتن از اثرش و علاقه ام ببینم.همه ی اینا رو گفتم که بگم : ممکنه نظر من گرفتار سلیقه ای باشه که این روزها بیشتر همراه من هستش، و از اینرو ، درکنار لذت بردن از محتوای اثر، به نظرم "حرف و محتوای" این کار از ساختار و شکلش بیرون زده! و با هم همخوانی نداره.
اگه نویسنده ی محترم این اثر، قصدش بیانگری بوده، خب قاعدتن، بی توجهی به زیبایی فرمیک کار، از جمله "نثر" تا یه حدی میتونه باشه، و از سویی دیگه نیاز به نشانه های بیشتر در اثر احساس میشه که اونو از یک "شاید" ایده ی خیلی قوی تبدیل به داستان بکنه( داستان بلند هم شاید)، به نظرم کمی دچار محتوای زیادی شده کار و توجه به قسمت های دیگه از جمله "نثر" کمه.
یا مثلن: سکوت وحشتناک! استفاده از این توصیف میتونه باشه ولی چنانچه در خوده داستان ساپورت بشه، و صرفن قالب کردن نباشه، چرا که ممکنه تعداد سوالهای توی ذهن خواننده رو زیاد کنه، سوالهایی که نمیتونه بجز یک الی دوتاش بی جواب بمونه.چرا سکوت وحشتناک؟!

از این لحاظ، در کنار لذتی که از خوانش نظر دوستانم داشتم که منم باهاشون درباره ی مضمون موافقم، و خودم هم اضافه می کنم، اون مرد پشت پرده، که میتونه استعاره ای از: خدا/شیطان/منجی/عامل توتالیتر باشه، و مردمی که منتظر یه نفر هستند که خوده اون طرف علافِ یه نمایش(افسانه) پیش ساخته ی باستانیه!...
تیک تیک: در کنار تداعی زمان و انتظار که همو بخوبی همپوشانی میکنن، ولی بیشتر توی ذهن من یه بمب ساعتی رو تداعی کرد...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 19:06

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










خب حالا! این مفاهیمی که من گفتم آیا توی این نوشته وجود داره؟ یا ذهن من دچار رابطه ی بینامتنی و بین الاذهانی با سایر متون شده؟...اینجاست که من میگم، فکر می کنم من تحت تاثیر پیش آگاهی و دانستگی های خودم بیشتر قرار گرفتم، و ذهنم داره نظریه و فرضیه هایی صادر میکنه که توی متن ممکنه اصلن نباشه!...به همین دلیل من همیشه ابتدای امر خیلی سطحی به اثر نگاه می کنم! و بدون فکر کردن که شکل و فرم یه اثر هنری منو بگیره ، اگه این اتفاق نیوفته، سراغ ساخت مضامین نمیرم! و بهتره که توی «تیک تیک» هم همین کار رو انجام بدم، و بگم: به مضمون نرسیدم چون خوده اثر بعنوان یک داستانک منو اغناء نکرده. و اینکه اشاره ی منفی به نثر و انتظار پختگی بیشتر از نویسنده ای که توانایی فکر کردن داره و زیاد نوشته به نظرم چیزه جالبی نمیتونه باشه.
و تاکید می کنم این یه رویکرد یا سلیقه ی شخصی میتونه باشه که شاید ربطی به نقدهای متفاوت دیگه با خوانش و رویکردهای متمایز دیگه نداشته باشه :)


درباره ی بحثمون در گذشته:و اینکه توی داستانت هیچ اتفاقی نیوفته!
خب! توی تئاتر یا سینما یا رمان، این سبک آزموده شده! از سلاطینی که خودت خیلی بیشتر از من بهشون مسلط هستی. ولی نکته ی قابل ذکر، استفاده از زمان های مرده و کش آمده و صحنه های غیرداراماتیک در این دست آثار، و بخصوص از سوی مولفین درجه یک دنیا ! همشون "زیر متن" دارند!...یعنی زیرمتن اثره هنریشون بسادگی مغز تماشاگر یا خواننده ی "معنادار" رو منفجر میکنه! و ضربه ی خودشو وارد می کنه و در کنارش، شکل اثر در حد میکروسکوپی دقیق کار شده!!...یعنی پرداخت به جزییات در حد شکنجه آوری!
ببین مثل روی اندرسون فیلسماز سوئدیِ سینما ! که خداروشکر هنوز تو ایران منتقدین زورشون نرسیده خرابش بکنن چرا که خود آثارش از قبیل (ترانه هایی از طبقه ی دوم/ شما زنده ها/ كبوتري كه روي شاخه‌يي نشسته و به وجود مي‌انديشد) اجازه نمیده که راجع بهشون حرفهای نامربوط نوشت!!...اما این کارگردان که فکر می کنم «ابزورد» رو به نهایت معنای خودش رسونده در زیرمتن و جذابیت های فرمیک و بصری دست همه رو از پشت بسته!!..یعنی ابتدا، تماشاگر «معنادار» رو مسحور میکنه و بعد سر فرصت، ناخدآگاهش رو کاملن منفجر میکنه! :D

همین دیگه همایون عزیز.
دیر به دیر زیارتت میکنیم و از این لحاظ پرحرفیم.
سلام:)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 22:20

نمایش مشخصات همایون طراح درود یر پیام جان
بسیار ممنونم که تشریف آوردی و نقد و نظرت رو مثل همیشه دقیق و محکم بیان کردی.من هم از تو تشکر می کنم که در عین حالی که از من و آثارم شناخت نسبی داری ولی باز هم از بیرون و با فاصله به کارهام نگاه می کنی و همین باعث میشه که نقدهای منصفانه و دقیقی از کارام ارائه بدی و خودت میدونی که من از این کار استقبال می کنم. بسیار ممنونم پیام جان.
اما راجع به کار ، خدمتت که عارضم راستش ایده ی این کار اول برای نوشتن یک نمایشنامه توی ذهنم اومد با جزئیات بیشتر! که این جزئیات شامل نوع بازیگری که میشینه رو اون صندلی ( مثلن در نمایشنامه اومده یک بازیگر ناشناس و غیرمعروف که مردم باهاش زیاد آشنا نباشن ) ، سن بازیگر ، نوع لباسش ، حتا رنگ مو و حالت موهاش ، حالت نگاهش به مردم ، اینکه چشمش بچرخه رو مردم یا فقط زل بزنه و بعد هم جزئیات خود صحنه که مجموع همه اینا میشه یه مجموعه از کدها یا علامت هایی برای گفتن حرف داستانی که توش سکوت برقراره! در خلال نوشتن این نمایشنامه داستانش رو درآوردم و حرف شما و جناب به آیین رو قبول دارم که شاید کم بودن اون جزئیات تعیین کننده به داستان و برداشت مخاطب ضربه زده. امیدوارم بتونم نمایشنامه رو قدرتمند تر و قوی تر بسازم.

و در مورد تکه آخر حرفهایت ، بله! قبول دارم که این اتفاق افتاده است . به خصوص در تئاتر نمونه بارزش رو الان به یاد دارم. البته اون موضوعی که قبلن راجع بهش گفتم و علاقه ام رو در مورد نوشتن اون داستان ها خدمتت گفتم ، این داستان شاملش نمیشه زیاد! ولی من قطعن اگر بخوام کاری بکنم سعی می کنم از آثار بزرگان فاصله بگیرم و با یک نگاه و زاویه دیگه حرفمو بزنم. باز هم ممنونم به خاطر توجه و صحبت های متینت.

امیدوارم در داستان های آینده بتوانم نظر بلند شما را جلب کنم. بیش از پیش و قدرتنمدتر!

حالا باز خدا رو شکر که من دیر به دیر یه سرک می کشم اینجا ، شما رو که باید شبها ، لبه ی پشت بام نشست و به آسمون نگاه کرد که شاااااید پیداتون کرد!:D

موفق باشی و سبز پیام جان


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 20:53

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

زیبا

واجتماعی

لذت بردم

زبان در دهان نگهبان سر است

چه گویم که نا گفتنش بهتر است

@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 22:22

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما جناب فرازمند.

بسیار ممنون که تشریف آوردید

سپاس از توجه تان.

سبز باشید


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 خرداد 1395 - 17:49

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی سلام

همایون جان

تیک تیک!

از اونجایی که خودم بین جمعیت به عنوان تماشاچی نشسته بودم، نمی تونم نقش دیگه ای داشته باشم و به جای کارگردان نمایشت نظر بدم و تجزیه تحلیل کنم.

تیک تیک!

فقط دوس داشتم اونجا پرده قرمز نبود و یه نمایش سیاه سفید رو می دیدم.

تیک تیک!

سپاس از اینکه می نویسی
همایون باشی@};-

تیک تیک...


@عباس پیرمرادی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 09:40

نمایش مشخصات همایون طراح درود عباس جان
بسیار سپاسگزارم که آمدی
نمایش های بنده همیشه نیازمند نگاه خاص شماست!

سبز باشید و آفتابی!


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 خرداد 1395 - 12:09

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود فراوان
زیبا بو د و پرتامل
از آن نوشته هایی که ذهن را پرورش می دهند
لذت بخش بود
دست مریزاد
شاد و موفق باشید
@};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 21:15

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما سرکار هانم اسلامی
بسیار متشکرم که قابل دانستید و این داستان را خواندید. سپاس از لطفتان بانو...

سبز باشید


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 21:16

نمایش مشخصات همایون طراح خانم اسلامی! پوزش بابت اشتباه تایپی


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 خرداد 1395 - 11:24

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب استاد همایون .احسن به قلم توانایت که همیشه استادانه ومتفکرانه می نویسید فقط می توان بگویم خیلی عالی وپرمغز بود .همیشعه سربلند باشید.@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 21:18

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر جناب اکبری بزرگوار
لطف جنابعالی همیشه شامل حال بنده است! یک دنیا سپاس بابت همراهی شما بزرگوار...

سبز باشید


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 خرداد 1395 - 23:34

نمایش مشخصات سارینا معالی مارو باش...ماآدمها یه تاریخه که منتظر خضریم....منتظر یه ناجی ک دنیامون رو بسازه....بزار یه کم نگاهمون رو محدود تر کنیم...محدود اندازه وسعت سرزمین مون....یه تاریخه که چشم دوختیم یکی برای خوشبختیمون بجنگه و ما با چشمهای بسته بهش تکیه کنیم....و هربار سرخورده میشیم.
میای بازهم محدودترش کنیم....عمریه ک هرچند سال ،و هرسال کمتر از پارسال دستهامون رو مشت میکنیم و منجی مون رو صدا میزنیم ولی باز سرخورده میشیم ....رسیدیم به بن بست....به جایی که توی این سکوت وحشتناک بگیرند....حبس کنن..از قول ما تبلیغات دروغ به دنیا بکنن ...اندیشه هامون رو خط بزنن...توان فریادزدن نداریم
این..تنها و بهترین برداشته
;)
درود بر علامت سوالو امید وارم حالت خوش باشه و ایام به کامو فازم نولو این حرفا دیگه;)
و اینکه منم خوبمو خیلی ممنون و اینا

شب خوش...


@سارینا معالی توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 17:45

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر سارینا جان

ما آدم ها با انتظار کشیدن به دنیا اومدیم ، با انتظار زیر باران قدم می زنیم ، با انتظار به پنجره های خونمون نگاه می کنیم و در نهایت هم در انتظار مرگ روی صندلی هامون سیگارهامون رو دود می کنیم!

ممنونم که اینجایی!

سبز باشی...


نام: سمیره   ارسال در چهار شنبه 9 تير 1395 - 11:44

سلام...
زندگی یه بازی زجر آوره ومن بازیگری خسته از بازی همیشگی دنیا ،از کودکی زندگی رو به بازی شطرنج تشبیه میکردم وخودم رو یه مهره سرباز ...
در نظرم شما زندگی رو به نمایشی تشبیه کردید که همه منتظره یه حرکت از طرف مقابلشونن .میگن همه زندگی جبر نیست گاهی اختیاره اما به نظر من هیچ کس هیچ اختیاری نداره وهمش جبره ...
موفق باشید


@سمیره توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 11 تير 1395 - 10:44

نمایش مشخصات همایون طراح سلام

ممنون به خاطر نگاه زیبایتان.

در دایره جبر ، همگی مختاریم: به قول حافظ!

سبز باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.