اسباب بازی

کودک در حالی که روی زمین نشسته است ماشین کوچکش را توی دستش گرفته است و آن را روی فرش خانه می کشد.

(( آآآآآآآآآم ))

مرد در بالای سر کودک روی مبلی نشسته است و محو خواندن کتابی است.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

آرمیتا مولوی , ک جعفری ,مریم مقدسی ,سلمان ارژن ,فرزانه رازي ,سوگند طلوعی , ناصرباران دوست ,عباس پیرمرادی ,فاطمه مددی ,احمد دولت آبادی ,سبحان بامداد ,محمد اکبری هشترودی ,آزاده اسلامی ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (18/12/1393),آرمیتا مولوی (19/12/1393),آزاده اسلامی (19/12/1393),آرش پرتو (19/12/1393),آرش پرتو (19/12/1393), ک جعفری (19/12/1393),شهره کبودوندپور (19/12/1393),حسین خسروجردی خسرو (19/12/1393),سلمان ارژن (19/12/1393),قاسم پذیرایی (19/12/1393),سحر ذاکری (19/12/1393),محمود لچی نانی (19/12/1393),فرزانه رازي (19/12/1393),انسیه زمانی (19/12/1393), ناصرباران دوست (19/12/1393),شیدا محجوب (19/12/1393),عباس پیرمرادی (19/12/1393),فاطمه مددی (19/12/1393),احمد دولت آبادی (19/12/1393),ب-اسدی (19/12/1393),رضا فرازمند (19/12/1393), زینب ارونی (19/12/1393), ک جعفری (19/12/1393),اذرمهرصداقت (19/12/1393),سبحان بامداد (20/12/1393),عباس پیرمرادی (20/12/1393),محمد اکبری هشترودی (20/12/1393),شهره کبودوندپور (21/12/1393),رضا فرازمند (23/12/1393),شیدا محجوب (25/12/1393),ریحانه مهدی زاده (26/12/1393),زهرا فیروزی (26/12/1393),عباس پیرمرادی (27/12/1393),همایون طراح (27/12/1393),پیام رنجبران(اکنون) (29/12/1393),شیدا محجوب (29/12/1393),رضا پرواز (5/1/1394),اذرمهرصداقت (7/1/1394),عباس پیرمرادی (10/1/1394),حسین خسروجردی خسرو (23/1/1394),مریم مقدسی (24/1/1394),هستی مهربان (26/1/1394),سارینا معالی (28/1/1394),سارینا معالی (28/1/1394),شهره کبودوندپور (29/1/1394),سحر ذاکری (30/1/1394),عباس پیرمرادی (30/1/1394),همایون طراح (2/2/1394),همایون طراح (16/2/1394),سحر ذاکری (17/2/1394),همایون طراح (20/2/1394),همایون طراح (4/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (9/3/1394),حسین روحانی (14/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (23/3/1394),شیدا محجوب (3/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (4/4/1394),حسین شعیبی (17/4/1394),محمد شاهکان (30/4/1394),کریم پورکرم (20/5/1394),همایون طراح (5/6/1394),اميرمحمد نائيجيان (24/8/1394),سحر ذاکری (9/9/1394),سحر ذاکری (20/9/1394),همایون طراح (20/10/1394),سحر ذاکری (15/11/1394),مریم ظهیری مهر (11/2/1395),همایون طراح (18/4/1395),همایون طراح (13/10/1395),همایون به آیین (3/2/1396),پیام رنجبران(اکنون) (13/2/1396),سعید بیک زاده (5/3/1396),همایون طراح (19/3/1396),همایون طراح (18/4/1397),

نقطه نظرات

نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 09:37

نمایش مشخصات ک جعفری داستان با واژه اسباب بازی آغاز می شود، همان وسایلی که برای بازی وسرگرمی خلق شده اند، سرگرم شدن و دور ماندن از جریانات ویا شاید حقایق زندگی...
بنظر می رسد در این داستانک، اسباب بازیهای انسان در سنین مختلف مقایسه می شود.
امروزه ، انسان در کودکی، با بدلهای ابزارهای ماشینی و صنعتی بازی می کند وسرگرم می شود ودر بزرگسالی با ورق پاره هایی بنام کتاب.(البته مهم نیست چه می خواند،مهم اینست که با خواندن سرگرم می شود.) که هر دو ( هم ماشین پلاستیکی وهم کتاب کاغذی)دستاورد ذهن بشریند برای گذراندن ویا شاید معنا دادن به زندگی، چیزی مثل تریاک ،یک مسکن ودرمان موقت وکوتاه...
در نگاه دیگر شاید ،این داستان نشاندهنده تناقض تربیتی باشد که بنظرم این نگاه ضعیفی است!!
درود بر شما
جناب طراح، سهم من از خوانش داستانهای شما لذت است ولذت ولذت... معما می آفرینید وذهن واندیشه را درگیر می کنید...
اعتراف می کنم که این داستانک بسیار ذهنم را درگیر کرده است وآنچه که نوشتم برداشت لحظه ایی من بود که اگر نادرست باشد، خیلی دوست دارم که آن را برایم کمی باز کنید، یقینا بسیار به من لطف خواهید کرد...
پیشکشتان:
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط همایون طراح   ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 17:27

درود بر شما خانم جعفری عزیز
خوشحالم که در اینجا میبینمتان. مثل همیشه با نگاهتان مرا شگفت زده کردید. ابتدا بگویم که دیدگاه " تناقض تربیتی " به شدت از جانب من رد می شود! یعنی اینکه در این داستان به این مسئله فکر هم نمی کردم!
اصلن عادت به سخن گفتن راجع به داستان هایم و یا تحلیل و تفسیرشان ندارم! چرا که " تحلیل " و " برداشت " کار من نیست! این دیگر کار مخاطب و منتقد است. اما راجع به برداشت اصلی تان از داستان باید گویم که به نکات خوب و دقیقی اشاره کردید. تنها بگویم :
اگر میبینیم كه زمان هنوز وجود دارد، وجودش صرفن مدیون این حقیقت است كه "وقت‏ گذرانى" هنوز از بین نرفته است! حال با هر وسیله ای... به همین دلیل آنچه مرد و کودک سعى می‏كنند به ‏وجود بیاورند ( خواسته و ناخواسته ) ، دیگر " نتیجه " نیست بلكه " تسلسل زمانى" است.
خانم جعفری عزیز شما همیشه با نگاه هایتان بنده را شگفت زده و البته خوشحال می کنید. از شما تشکر می کنم.
سبز بمانید


@ ک جعفری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 29 اسفند 1393 - 19:02

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) مخلص طراح عزیز. همایون خان.
یکی از بهترین کارهایی بود که ازت خوندم، به واقع جوان اول سایتی در طراحی و پیاده کردن ایده های جالبت.
مضمونهایی نو. نشان دادنهایی ستاره دار بشکل خودت.
در مورد داستان می تونم بگم: با قسمت اول نظر کاف بانو جیم جان( سلام می کنم به سرکار خانم هم در ضمن@};- )
موافقم.
یعنی به بهترین وجه نظرم در قالب گفته ی ایشون فیکس شده. و چیزی هم بهش اضافه نمی کنم.
همایون جان خوشحالم که می نویسی و خوشحالم که خواننده های فهیمی مثل کاف بانو هم وجود دارن. در کنارش برای هر دوی شما هم متاسفم. :D جدن با این شرایط ذهنی و فکری زندگی کردن کار سختی میتونه بشه... به طرز دردناکی زیادی میفهمین...و همونطوری که خودتون بهتر میدونین تو جامعه ما در کنار این ملت اسکل بودن!!! آرامش بسیار بیشتری بهمراه داره...تو همین سایت هم نیگاه کنی به همین نتیجه میرسی!! داستان کپی و دله دزدی! نظر شرو ور به اسم نقد، اون یکی که فاز توهم روشنگری الهی زده، اون یکی فاز مبارزه با نویسنده ها رو گرفته خخخخخخخخخ دمتون گرم با این توهم بالا، کف کردم اینقدر خندیدم خخخخخخ ...حال میکنن جان تو، از اینکه کلمات خودشون و چهره شون رو به تعداد زیاد و به کرات میبینن غرق لذت میشن خخخخخخخخخخخ خدایی باید ممنون ادیسون باشن خخخخخ که در نهایت باعث شد ایناهم یه جایی حرف بزنن!! این دقیقن یه بعد دیگه از همین داستانی که خودت نوشتی::...فقط شکلش عوض شده.
به هر حال اتفاقیه که افتاده و منم فقط براتون آرزوی موفقیت و بهروزی بیشتر با درد کمتر دارم.
از خوانش داستان و نظر سرکارخانم بسیار لذت بردم.
درود بر شما
@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 10 فروردين 1394 - 12:10

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر پیام عزیزم
امیدوارم حال خوب باشه
ممنون از این همه لطفی که به من داری. ممنون که منو دنبال میکنی. لطف شما و دیگر دوستان همراه را هیچ گاه فراموش نمی کنم.
همه ی اینها را که گفتی عین واقعیت است! این همه آدم قلابی و درجه ده! شرایط گیج کننده ای هست واقعن! به هر صحنه ای که نگاه میکنیم فقط آدم قلابی میبینیم! و من مانده ام که چکار کنم! نمیدانم در " مالوی " غرق شوم و یا از پیروزی بارسلونا در ال کلاسیکو سرمست شوم!!! :D

ممنون که همچنان هستی پیام جان
موفق تر از دیروز باشی@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 10:20

سلام آقای طراح
می گم اگه همه داستانهای دنیا اینقدر کوتاه بودند شاید ملت ما هم کتابخوان می شدند!!!
دو جمله ولی عمیق
از تفسیر خانم جعفری خوشم اومد و ام تفسیر من
ما در این دنیا مشغول بازیچه هاایم و با بالارفتن سن بازیچه هایمان متفاوت می شود
نویسا باشید@};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون طراح   ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 17:29

درود بر شما
به شرط آنکه مثل این داستان ، خزعبلات تحویل نگیرند!!!
سپاس از حضور و نگاه تان
سبز باشید


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 11:56

سلام
اون آآآآآآآم نیست و قاااااام قااااامه


@مریم مقدسی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 17:34

نمایش مشخصات همایون طراح سلام
من " هاااااااام " هم شنیده ام!


@همایون طراح توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 18:03

نه آقا قام قام. توبچگی با داداشم زیاد ماشین بازی می کردیم سر قابلمه رو بر میداشتیم میشد فرمون ماشین
بعد قام قام گازشو می گرفتیم
د برو که رفتیم.
الان که بزرگ شدیم دیگه نه من از رانندگی خوشم میاد نه داداشی.
داستان هم خوب بود و خوشم اومد
موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 18:13

راستی اینو تو داستانتون خیلی دوس داشتم
اینکه هرکی یه گوشه ای رو واسه خودش تصرف کرده. و به تفریحش مشغوله کاری هم به کار هم ندارند.
این حریم شخصی رو خیلی دوس دارم. حس استقلال به آدم میده.
بازم از بچگیم بگم که بچه که بودم بخاطر اینکه اسباب بازی هام زیر دست و پا نباش و بقولی اون مکانی که دارم بازی می کنم رفت و آمد توش نباشه پشتی های خونه رو مثل یه چهار چوب خونه دور خودم می چیدم. همیشه هم دوست داشتم بزرگترها به بازی کردن من توجهی نکنند آخه نیس که خجالتی بودم :D
همین دیگه
بسه زیاد پرحرفی کردم.


@مریم مقدسی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 18:40

نمایش مشخصات همایون طراح ممنونم خانم یحیا زاده...
خاطراتتان جالب بود.:D
موفق باشید و برقرار


@مریم مقدسی توسط مهشید سلیمی نبی   ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 19:32

وای دختر منم دقیقا این جور بودم.
2 وسه سالم که بود زدم تو کار چتر سازی دورم چتر میذاشتم.
5 سالم که بود خونه استتاری با بالش و پشتی برا ی خودم درست میکردم براش در خروج و ورود متحرکی درست میکردم.
11 سالم که بود زدم تو کار قاشق و چنگال و دم کنی و حمله نظامی.
بیچاره خواهر کوچیکم اصلا ما فهمیدیم چه جور تو هفت سالگی یه خونه کاملا نظامی با چادر گلگلی کمرنگ و تمام وسایلی که گفتم به ویژه داخلش باظروف پلا ستیکی کمرنگ و پرنگ تزیین شده درست کرد. ما هم که نمی تونستیم نزدیک خو نش وسط سالن بشیم جیق میزد. ما هم که میخواستیم مهمونی بگیریم. گفتیم ولش کن اصلا دست به خونش نمیزنیم. بیچاره مهمونا مون کلا استتار شدن.


@مهشید سلیمی نبی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 21:36

حالی میدادا نه ?!
حالا یک خانه دیگر نیز می ساختیم. :D
عموم برای من و داداشم دو تا میز درست کرده بود که صندلیش با آهن بهش چسبیده بود و می چرخید. میز و صندلی با هم یه مربع درست کرده بودند خیلی باحال بود. چادر نماز مامان رو بر می داشتم می نداختم روش. انقد خونه باحالی می شد


@مریم مقدسی توسط مهشید سلیمی نبی   ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 21:51

ما هم هی میرفتیم تو خونه استتاری هی خونه خراب می شد اخرم یکی خواست بشینه رو مبل نشست رو خونه استتاری خونه کامل خراب شد سرش خورد به موزاییک صدا داد اما هنوز زنده است=))


@مهشید سلیمی نبی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 13:50

خدا رو شکر هنوز زندس


@مریم مقدسی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 12:52

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی آفرین آفرین

من که اصلا اسباب بازی نداشتم... از صبح خروس خون میرفتیم دنبال یه لقمه نون حلال... وقتی بچه های محل خواب بودن من میرفتم و وقتی اونا خواب بودن برمیگشتم... خلاصه کودکی سختی بود...:D


@محمد اکبری هشترودی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 13:53

شما که بچه نبودید همیشه بزرگ بودید :D


@مریم مقدسی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 23:33

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت مامیگفتیم قااااااااااااان قانننننننننننننن بوووووووووووق
بوووووووووووووووووم


@اذرمهرصداقت توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 13:52

د بیا مشکل شد دوتا
اصلا دوستم هر جور دوست دارید قام قام هام هام آم آم بگید. =))


@مریم مقدسی توسط مهشید سلیمی نبی   ارسال در جمعه 22 اسفند 1393 - 02:03

هی نگو ما میگیم ما میگیم...
چرا پای منو وسط میکشی؟


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 15:41

نمایش مشخصات فرزانه رازي :) سلام.

- زیر پوستی,زیر پوستی...
+ نوچ...اشتباه نکن...مغز استخونی,مغز استخونی...

شاد باشی. :D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 17:37

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم رازی
اخیرن داستان ها و پیام های " مغز استخونی " میذارید! بد نباشه!
شما هم شاد باشید@};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 16:00

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
از دو دیدگها می توان به این داستان نگاه کرد ..کودکی که روی زمین نشسته یعنی هنوز فرصتهای زیادی دارد تا یاد بگیرد و به بزرگ شود و او سرگرم بازی کردن با ماشین اسباب بازی است همانطور که دوست خوبم خانم جعفری فرمودند وسیله ای برای سرگرمی اما از نوع پلاستیکی ..وسیله ای که کودک در رویاهای خود واقعی می پندارد و خود را سرگرم می کند
اما مرد بزرگتر از کودک و بالاتر از او روی مبل ..یعنی مراحل یادگیری را طی کرده و دیگر به اسبای بازی دلخوش نیست و اکنون سرگرمی او کتاب است ..یعنی او باید رفتارش متغایر با کودکش باشد حتی اگر دوست نداشته باشد ساعتها کتاب بخواند
دو نگاه...دو فکر ..و دو مرحله از زندگی که باید طی شود
البته این نظر من است و شاید نود درجه با نظر شما فرق داشته باشد
ممنونم بابت داستانهای خوب که ذهن را در گیر می کند
خسته نباشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 16:27

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی دیدگاه....اشتباه تایپی:">


@آرمیتا مولوی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 17:45

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
در این فکر هستم که برداشت شما چند درجه با مضمون داستان فرق دارد! 90 درجه یا 180 درجه؟!!! میدانید که فلسفه ی این دو زاویه بسیار با هم متفاوت است! اما به هر حال در این لحظه زاویه ها مهم نیستند! مهم حضور عزیز و سبز شما به همراه نظرهای صادقانه تان است...
موفق باشید و سبز


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 18:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام
کودکی روی زمین نشسته سرگرم ماشینش
پدر روی مبل نشسته و سرگرم کتابش
و ...که بالاتر نشسته سرگرم خودش
ماشین کودک ، پدر کودک ،کتاب پدر و...و این چرخه ی خلقت از مبدا تا حال ...زندگی ادامه دارد
ما در این بازی همه بازیگریم.....

برقرار باشید
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 18:38

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما جناب باران دوست
سپاسگزار حضور سبزتان هستم.
حضور و نگاه شما همیشه برایم انرژی بخش است.
موفق و برقرار باشید.


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 19:23

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر همایون طراح
پسر، جوونی، پر انرژی، پر ایده، پر فکر، پر...
دو خط دیگه اضافه میکردی، نه؟ یه خط، باور کن، اخه یه خط کم داره!!!
راستش، تمام برداشت ها، به اون یه خط بستگی داره،
کودک،..... مرد،......، اما، این هم خط آخر: زن،.....
آره، تکلیف زن رو هم معلوم کن تو داستانت تا بهت بگم داستانت چه معنی میده!!!


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 19:41

سلام عمو!! نبودی؟! راستشو بگو کجا رقته بودی؟!!


@آرش پرتو توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 20:10

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر آرش پرتو،
رفته بودم سقا خونه، آره، باور کن، جون تو


@محمود لچی نانی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 20:11

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
کودک... مرد... زن؟! نه! جنسیت در اینجا مهم نیست! کودک هم جنسیتش معلوم نیست! اما اگر دوست دارید شخص روی مبل را زن فرض کنید! هر چند که مایلم نظر و برداشتتان را راجع به همین داستان بدانم. ( کودک و مرد )
سپاس از توجه شما


@همایون طراح توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 20:27

نمایش مشخصات محمود لچی نانی نورمن مشغول شستن اتومبیل رییس خود بود، در حین کار، با همکار خود مشغول بازی میشن، دستمال پر آب رو به سر و صورت هم پرت می کنند، ، در این میان، رییس نورمن سر میرسه، دستمال خیس از پشت سر به نورمن میخوره، و وقتی بر می گرده رییسش رو میبینه، و فکر میکنه او هم وارد بازی شده!!!
جمله معروف نورمن، در این سکانس: - اِ ، خودت شوخی رو شروع کردی،!


@محمود لچی نانی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 20:35

نمایش مشخصات همایون طراح خب این وسط نورمن کیه؟ رئیس کیه؟ همکار کیه؟! اتومبیل کیه؟!!!


@همایون طراح توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 21:18

نمایش مشخصات محمود لچی نانی محمود لچی نانی = نورمن
همایون طراح = ریس
داستان اسباب بازی = اتومبیل
آرش پرتو = همکار


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 21:37

پای منو الکی وسط نکش:D ;)


@آرش پرتو توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 23:36

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت پای من بیکاره:D


@محمود لچی نانی توسط همایون طراح Members  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 09:57

نمایش مشخصات همایون طراح خوبه... فقط من میخواستم بگم این وسط دستمال خیس ( پر آب ) کیه؟ و خوب که نگفتم!:D


@همایون طراح توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 13:01

نمایش مشخصات محمود لچی نانی نه بابا خیالت راحت، شما رییسی
برای دسمال خیس پر آب هم، دمبال داوطلب می گردم،


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 19:49

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
فضای این داستان شما کاملا مجازی است. حتی اگر فضایی هم برای آن متصور شده باشید. :D

مرد و کودکی وجود ندارند. هر دو یکی هستند خواه مرد، خواه کودک. و شاید هم هیچکدام وجود ندارند.:D

کودکی که بر روی فرش نشسته است نمایانگر دوران نداری و یا شاید اصطلاح بهتر برای آن دوران ناپختگی انسان است که چیزی ندارد و به دنبال آرزوهای واهی در اجسام نمادین است. او هدف زندگی اس را بر این مبنا قرار می دهد و سرانجام به آن دست می یابد و به تعبیر شما روی مبل می نشیند.

اما او باز کتاب می خواند. یعنی در انتها به همان چیزی می رسد که در ابتدا آن را داشت. در واقع زندگی بر پایه خیال و تصور و جستجوی آرزوها و آرمان ها در در خیالات و اوهام.

ابتدا انسان پر صدا به دنبال آرزوهای خود می دود اما همین که به آن رسید و پوچی اش را درک کرد سکوت اختیار خواهد کرد.

درود بر شما همایون عزیز@};- @};-

چه بسیار واژه ها که در همین چند کلمه نهفته است و شما چه خوب خواننده را به تفکر و گره گشایی وادار می کنید.@};-

چشم ها را باید شست. جور دیگر باید دید.

آینده طلایی پیش رویتان@};-
*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 20:30

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
و چه زیبا شما گره گشایی می کنید این چند کلمه را!

حرفی باقی نمی گذارید...

تنها باید تشکر کنم از این همه لطفی که به من دارید.

سبز باشید


@عباس پیرمرادی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 21:32

دقیقا مثل من با اون همه پر شوری و هیجان بچگی الان رسیدم به سکوت و یه جا نشستن...
حتی حالا که دستم باز تر نمیرم سراغ علاقه هام


@مریم مقدسی توسط عباس پیرمرادی Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 22:27

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی نفرمایین خانم مقدسی شما که دیگه منبع انرژی هستین@};-

ما که از وجود شما لذت می بریم چه ساکت باشید چه شلوغ و پر سر صدا!


@عباس پیرمرادی توسط   ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 22:33

شما لطف دارید
اما تو دنیای واقعی که اینطوریه
از نقدتون استفاده کردم
موفق باشید. @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 20:16

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
راستش من اولش فکر کردم داستان میخادبگه پدر سر گرم کارخودشه وتوجهی به کودک نمیکنه!اما باخوندن بعضی از کامنت ها فهمیدم که اشتباه متوجه شدم!!:)


@فاطمه مددی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 20:32

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر شما
سپاس بابت حضورتان@};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 20:27

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام . خیر و شری متخاصم که روح وگاه تفکر میدان نبردشان می شود.بسیار زیبا بود


@احمد دولت آبادی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 20:35

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر شما
و سپاس


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 21:22

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

شاید مرد دوست دارد به کودکی برگردد و مانند آن بچه ماشین بازی کند .ولی زندگی راهی برگشت به عقب نداره@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط همایون طراح Members  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 09:54

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر شما
شاید و البته!
سپاس از شما


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 23:44

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت الان سمت چپ کله م درد میکنه
....
البت الان که نگا میکنم اگه درد نداشتمم.....
:-/
ادامه بده
....
حالااین سلیقه ایه ها
میتونی بگی نخون،ولی به نظر من بهتره واس عام بنویسی تاخاص،خواهرت که نوکرته (عام)از مغز پاکتر از قلبش،استفاده نمیکنه واسه گره گشایی،،،
گره گشایی....
گره گشایی....
آه....
هندز فری ام کو:D
من حالم خوش نی .تونشنیده بگیر
@};-


@اذرمهرصداقت توسط همایون طراح Members  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 10:05

نمایش مشخصات همایون طراح سلام آذر جان
از اجرای تئاترتون چه خبر؟!
امیدوارم سردردتون حاصل خوندن این داستان نباشه!
خب اگه مثل عام فکر کنم و بنویسم که میشم مثل این همه نویسنده که شما میبینید و ماشالا هر روز فقط چاپ کتاباشون زیاد میشه تو بازار! زاویه دید من به این شکل هست و اصلن دلم نمیخواد به بهانه ی زیاد خوانده شدن و مورد تشویق قرار گرفتن زاویه ام را تغییر دهم!
باز هم ممنون از شما
@};- @};- @};-
سبز باشید


@همایون طراح توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 13:27

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت میخواستم بگم امروز بیا مجتمع
....
اگه فیلمش دستم رسید میزارم واست.
امروز ساعت 7 انتخابی جشنوارست
....
راجب متنت هم،اونجوری باش که خودت حال میکنی;)
@};-


@اذرمهرصداقت توسط همایون طراح Members  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 17:23

نمایش مشخصات همایون طراح به به... امیدوارم فیلیمش رو گیر بیارید و من ببینمش. مشتاقانه منتظرم@};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 00:12

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای طرح
اقای طرح خودتون خوب میدونید توی داستانک ان داستانی مهمه .پس جمله کوتاه هم باشه لطمه ای به داستانک نمیزنه
اشاره میکنم
کودک ماشین کوچکش را روی فرش میکشد و...
مرد بالای سرکودک...کتاب میخواند
دلم میخواست به جای کتاب مردی رو ببینم که از پنجره به ماشین اخرین مدل همسایه نگاه میکنه ...
این تناقض برای من شیرین تر بود
اقای طرح این فقط نظر شخصی بنده بود شاید میخواستم ضربه داستانی رو خودم به خودم بزنم و این ضعف شما توی کار نیست که نویسنده اگاهانه کلمه کتاب رو انتخاب کرده ولی من نتونستم برداشتی که برام جالب باشه از داستانک داشته باشم و این سلیقه مخاطب شماست
موفق باشید @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط همایون طراح Members  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 10:12

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
بستگی دارد که شما چه برداشتی بخواهید از داستان داشته باشید و هدفتان چه باشد! من اگر میگفتم که مرد از پنجره خانه به ماشین آخرین سیستم نگاه می کند فلسفه داستانم را بهم میزدم! و آنچه را که در لایه های زیرین داستان به مخاطبم میخواستم نشان دهم گم می کردم! من دقیقن می گویم : " مرد محو خواندن کتاب است "... حتا در اینجا من نمی گویم " مردی " ، می گویم " مرد "... در چنین داستانک های کوتاه مضمون حرف اول را میزند و جا به جا شدن و کم و زیاد شدن یک حرف می تواند به داستان لطمه بزند.
با این حال امیدوارم در آینده دیگر داستان هایم بیشتر مورد توجه شما ، که نگاه و نظرتان برایم ارزشمند هستند ، قرار بگیرند.
سبز باشید


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 08:39

نمایش مشخصات سبحان بامداد درود بر شما...

مگه ماشین کنترلی نداره ازین رموت دارا؟؟؟!!! داستانت قدیمیه ، جدیدا که بچه ها با تبلت ور میرن جای این چیزا!!!:D :D :D :D :D :D

شاد باشی در پناه خداوند مهربانی ها


@سبحان بامداد توسط همایون طراح Members  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 10:18

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
نه جناب. مرد با هزار دردسر و مکافات یک وام گرفته و یک دست مبل خریده است تا بتواند با خیالی آسوده روی آن بنشیند و کتاب بخواند! دیگر کفاف ماشین کنترل دار نمی دهد! این داستان امروزی است!

سپاس از شما سبحان جان
سبز باشید


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 12:59

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام جناب طراح بزرگوار
خوشحالم که دوباره از این داستانات می بینم که میخوای نظرات و برداشتهای متفاوت مخاطبان رو ببینی...
خوب من متاسفانه نظر متفاوتی ندارم...
این کلمات از آنچه که شما در پس ذهنتان دارید کمی دور هستند و آنرا نمیرسانند... بیشتر مواقع انتظار هست داستان با مخاطب به ائتلاف برسد ولی ظاهرا آن اتفاق نمی افتد...
و البته و صد البته مقصر مخاطب است نه نویسنده:)
باز هم ممنون شوخی جدی مرا ببخش@};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 17:20

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
امان از دست این کلمات! کلمات...
پس من به هدفم رسیدم! چون میخواستم بر خلاف بیشتر مواقع ، داستان با مخاطب به ائتلافی نرسند!

سپاس از حضور سبزتان@};-


نام: سمیره   ارسال در یکشنبه 24 اسفند 1393 - 12:32

با سلام :
داستان بسیار کوتاهی بود زیادی وقتم را گرفت :-/
کودک وبزرگسال جدا از جنسیتشان به دنبال پر کردن اوقات فراقتشان هستند .اوقاتی که آدمی را نیاز است که بسته به سن وعلاقه برای بهتر وبهتر زیستن داشته باشد .
روانشناسان بسته به علاقه کودکان وبه انتخاب نوع اسباب بازی و علاقه کودک آینده اشان را حدس میزنند، وبزرگسالان در پس اوراق کتابهایشان در پی آینده ای بهتر وشاید آموزشی دوباره از نگاه دیگری به زندگی و آینده .
دو شی گرانبها برای انسان اسباب بازی دوران کودکیمان وکتاب
نمیدونم وکاش میدونستم...


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 اسفند 1393 - 17:45

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
حضور و نظرتان همواره موهبتی ست برای من...
سبز باشید... ببخشید ، آبی باشید!


نام: زهرا فیروزی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 اسفند 1393 - 21:38

نمایش مشخصات زهرا فیروزی سلام و عرض ادب
برداشت بنده این بود که اینجا یک خانواده مرفه و فرهنگی به تصویرکشیده شده.چون اول اینکه در جوامع امروزی کمتر پیش می آید که گذراندن وقت به مطالعه باشد و اینکه پدر بی توجه به فرزند مشغول کارخود است شاید چون داشتن اتومبیل برایش دغدغه نیست. که بخواهد با دیدن بازی فرزند به فکر فرو برود.ودر کل وجود آرامش در خانواده داستان هم ملموس بود


@زهرا فیروزی توسط همایون طراح Members  ارسال در چهار شنبه 27 اسفند 1393 - 11:39

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر شما
سپاس از از شما خانم فیروزی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.