رقص نور

صدای درهم و پیچیده آهنگی نور تندی را بر روی تاریکی سقف می رقصاند. سینه اش را از دهان کودک بیرون می کشد و آرام او را در جای خود می خواباند. درب اتاق را تا نیمه می بندد. لباس رنگ رفته اش را که پر از لکه های شیر است عوض می کند. با باز کردن موهای از پشت بسته اش کمی احساس رهایی می کند. کتابش را از درون کمدش بر میدارد و روی تخت می خوابد. چراغ خواب تخت را روشن می کند. دوباره قلبش برای دقایق پیش رو می تپد. یادش نمی آید که آخرین بار کی دچار این تپش قلب شده بود! به یک طرف می خوابد و دستش را زیر سرش پایه می کند.کتاب را باز می کند و شروع به خواندن آن می کند. در حالی که غرق خواندن کتاب است صدای بالا و پایین رفتن تخت به گوشش می رسد. انگشتش را لای کتاب می گذارد و سرش را تا نیمه به عقب بر می گرداند. صدای آهنگی نمی آید. نوری هم روی سقف نمی رقصد. در حالی که گرمای نفسی نرمی گوشش را می لرزاند و دستی روی سینه اش می رقصد، چشمانش را می بندد و سرش را روی بازویش می خواباند. رفته رفته انگشتش از بین کتاب به بیرون سر می خورد و کتاب بسته می شود.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

علی غفاری دوست (مارتین) ,عباس پیرمرادی ,رضا فرازمند ,ابراهیم چراغی ,م.ماندگار ,آرمیتا مولوی ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,سارینا معالی ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,آزاده اسلامی ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره (آنا) ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (10/2/1395),الف.اندیشه (10/2/1395),زهرابادره (آنا) (10/2/1395),محبت امیرنژاد (10/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/2/1395), زینب ارونی (10/2/1395),رضا فرازمند (10/2/1395), ناصرباران دوست (10/2/1395), ناصرباران دوست (10/2/1395),آزاده اسلامی (10/2/1395),مریم ظهیری مهر (11/2/1395),همایون به آیین (11/2/1395),شهره کبودوندپور (11/2/1395),آرمیتا مولوی (11/2/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (11/2/1395),سارینا معالی (11/2/1395),آرمیتا مولوی (11/2/1395),عباس پیرمرادی (11/2/1395),ابوالحسن اکبری (11/2/1395), ناصرباران دوست (11/2/1395),شيدا سهرابى (12/2/1395),م.ماندگار (12/2/1395),ناصر ترابی (13/2/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (14/2/1395),پیام رنجبران(اکنون) (17/2/1395),فرزانه رازي (29/2/1395),رضا پرواز (26/4/1395),سارینامعالی (22/6/1395), ک جعفری (8/12/1395),همایون به آیین (3/2/1396),همایون طراح (12/2/1396),سیروس جاهد (20/3/1396),همایون طراح (23/4/1398),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 11:16

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي طراح عزيز و گرامي
خوشحالم كه بعد از مدت ها از شما داستاني مي خوانم
رمانتيك زيبايي بود
تصوير سازي ها عالي و ملموس بودند متشكرم
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 11:02

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما سرکار خانم بادره
خوشحالم که همچنان شما را در کنار خود می بینم.
سپاسگزار نگاه تان هستم. لطف کردید بانو.

سبز باشید


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 13:03

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر جناب طراح گرامی

داستان زیبایی بود با تصویر سازی عالی .

لذت بردم .

شاد و پیروز باشید.@};-


@الف.اندیشه توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 11:03

نمایش مشخصات همایون طراح درود الف جان
سپاس که آمدید و خواندید. امیدوارم نگاه تان را جلب کرده باشد.

سبز باشبد


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 13:44

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب طراح:)
از اینکه دوباره داستان نوشتید خوشحالم.
فقط یه چیزی. ..
من سه بار داستان رو خوندم...اما موقعیت زن رو درک نکردم.البته یه چیزایی حدس زدم ولی باهربار خوندن، نتیجه متفاوت میشد! :"> :">
شاید هم این از اهداف شما بوددر داستان:D
در هر حال ممنونم از داستان قشنگتون@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 11:09

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر عاطفه جان!
خوشحالم که نام زیبایتان بر داستانم گره خورده است!
خدمت شما که عرض کنم ، اول بسیار ممنونم که داستان را سه بار و با دقت خوانده اید! حقیقتن متشکرم. و بعد اینکه به استثنا این بار هدفی در چند برداشتی شدن موقعیت زن نداشتم!
دوست دارم بدانم که چه موقعیت هایی را برای زن متصور شدید.

و باز هم سپاس به خاطر آمدنتان!

سبز باشید...


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 20:55

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا

وادیبانه

رمانتیک بود

احسنت@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 11:11

نمایش مشخصات همایون طراح درود

سپاسگزارم جناب فرازمند

سبز باشید و آفتابی!


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 22:54

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر دوست بسیار عزیزم جناب طراح گرامی
عرض ادب و ارادت و عرض پوزش بخاطر تاخیر در انجام وظیفه
رقص نور شاید حکایت از خودگذشتگی های مادرانه باشد وقتی که مادری پس از تولد نوزادش دست از تمام علایق و آمال و آرزوهایش می کشد حاالا داوطلبانه یا از سر اجبار ؟
تقارن صدای بالا و پایین رفتن تخت با قطع صدای آهنگ و نبودن نور اشاره با این دارد که شروع رابطه همه ی آن چیزهایی که زن دوست داشته را از او گرفته . در واقع رقص نور و آهنگ شب عروسی زن است و همان شب دست زن برای همیشه لا اقل از کتاب بعنوان یک مسیر رشد اجتماعی کوتاه شده است . داستان پر رمز و رازتون را دوست داشتم و بنظرم به موضوع مهم وچالش بر انگیزی اشاره داشتید .
برقرار باشید و پرتوان@};- .@};- .


@ ناصرباران دوست توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 11:08

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام استاد عزیز
خوب هستید ؟
خوشحالم باز شما را زیارت می کنم@};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 23:01

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بانوی شاعر شیرین سخن
عرض ادب و ارادت
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 11:21

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر استاد عزیزم ، جناب کریمیان!
لطف کردید جناب. همراهی بیدار و خوش رنگتان همیشه انگیزه را در من بیدار می کند که در اینجا بنویسم. سپاسگزار شما و دیگر دوستانم هستم.
و اما داستان : رقص نور در کنار ظاهر لطیف و عاشقانه خود اما در دل یک حکایت تلخ دارد. گمان می کنم شما آن را دریافتید! درود بر ذهن شما... حکایت تلخی که در پس زندگی بسیارها شاید باشد. فکر می کنم در چند جای داستان این مولفه ها وجود دارد تا مخاطب آماده ی این تلخی بشود و در نهایت آن را دریابد.
اما آن چیزی که مهم است این است که در پایان کتاب بسته می شود!

سپاس و سپاس و سپاس

سبز باشید...


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 08:52

سلام برشما جناب طراح گرامی
چه خوب که یک مرد جوان به زیبایی دنیای عشق زنانه را تشریح می کند
چرخش عشق از مادری به معشوقی (همسری) و رقص نور و موسیقی بسیار زیبا و در لفافه به تصویر کشیده شده بود.

زن موسیقی دلنوازی دارد باید بلد باشی سازت را کوک کنی تا زندگی ات آهنگین شود


خدا نگذرد
از کسانی که در کتاب ها
"زن" را بدگونه ترجمه کردند!
حالا
عمر‌ی بايد کتابخانه‌های عدالت را گشت،
تمامِ غيرت‌ها خشک و خالی‌ را ورق زد و زيبايي‌ِ زن را
از حلقومِ واژه‌ها بيرون کشيد!

نویسا باشید و موفق @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 15:40

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم کبودوندپور
به اعتقادم آنچه که راجع به زن نوشته شده است تاکنون ، آن چیزی نیست که باید نوشته شود. گویی اینکه انگار خود زن ها نیز به درستی از حقوق و روابط خود آگاه نیستند و به همین خاطر وقتی نگاه می کنیم ، میبینیم که به بیراهه رفته اند!
همانطور که خدمت جناب کریمیان گفتم ، این داستان مضمونی تلخ دارد. با تمام ظاهر لطیفی که دارد هر چند که مصمون این داستان تک جنسیتی نیست. .
سپاسگزار نگاه و نظرتان هستم خانم کبودوندپور...

سبز باشید


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 11:17

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای طراح گرامی
بسیار خوشحالم توفیقی دست یافت تا باز داستانهای خوب و پر رمز و راز شما را بخونم
عالی بود
با تفسیر استاد متوجه مضمون داستان شدم
بودن استاد نعمتی ....
فقط یه سوال داشتم
برای نوشتن چنین داستانهای در این سبک
فعل ها پشت سر هم بیان اشکال نداره؟

مرسی @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 15:44

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر آرمیتای مولوی ، دوست و همراه دیروز و امروز!

بسیار خوشحالم که حضور سبزتان را همچنان در کنار خود می بینم.

راجع به فعل ها ، نمی دانم! خیلی ها می گویند بهتر است کمتر استفاده شود اما باور کنید هر چقدر هم تلاش کنم نمی توانم دست از سر این ادبیات خشک و خوشمزه بردارم! چنین ادبیاتی را هم بسیار دوست دارم و هم به تاثیرگذاریش معتقدم! اما شاید مخاطب را اذیت کند...

باز هم سپاس

سبز باشید


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 12:40

درود بر همایون عزیز
همایون جان ، داستانهایت را دوست دارم چون خواننده را در درک و فهم مضمونش، به زحمت می اندازد و البته لذتی نهان دارد در ضمیر ناخودآگاه،حتی اگر ان درک مضمون صورت نگیرد!
سطر اول را ابتدا که خواندم بنظرم آمد منظور نویسنده آن اسباب بازی هایست که صدا داره و نور پخش میکنه و موقع خواب بچه ها روشن می کنند مانند (شلمن) اگر اینگونه باشد که تفسیر متفاوت میگردد،البته اندکی..
راستش! این جمله اول (صدای درهم و پیچیده آهنگی، نور تندی را بر روی تاریکی سقف می رقصاند.) خیلی خیلی ذهنم را درگیر خودش کرد! تفسیر این جمله ارتباط تنگاتنگی با بقیه ماجرای داستان باید داشته باشد و تفسیر آن هم وابسته است به پاسخ پرسش هایی همانند: چرا درهم؟! چرا پیچیده؟! چرا نور تند؟! و چرا رقص؟!
اگر از دو کلمه «درهم» و «پیچیده » بگذریم، کلمات «نور تند» که دلالت بر حاکمیت یک شرایط یا حالت شهوانی دارد و کلمه«رقص» که عشق و نشاط را به ذهن متبادر می کند، بایستی از حضور آنها در داستان، اینگونه تصور کرد که تجربه یک عشق شهوانی در پیش است و االبته در کنار ان میتوان با در نظر داشتن همان حس که گفتم یعنی حضور و تعلق خاطر به بچه را تفسیر نمود!پس با همین دو برداشت پیش میرم.
وقتی موهای از پشت بسته اش را باز می کند از موقعیت مادر بودن، بیرون می آید و اینکه یادش نمی آید که آخرین بار کی دچار این تپش قلب شده است! پس رابطه ای جدید را تجربه می کند و انگار خیانتی را !
همانند دورانی که بخودش تعلق داشت رها و آزاد، کتاب را بمنظور مطالعه بر میدارد در حالیکه از هیجان ملاقات عاشقانه ی شهوانی تپش قلبش را می شنود. وقتی گرمای نفسی ، نرمی گوشش را میلرزاند،دیگر نوری روی سقف نمی رقصد! انگار، آن عشقی که پیش نیاز یک هماغوشی شهوانیست،دیگر وظیفه اش بپایان رسیده است. و یا اینکه حضور و تعلق خاطر به بچه و مادربودن فراموش می شود و با آن هماغوشی، تعلق خاطر یک مادر به بچه اش در لحظاتی رنگی دگر می گیرد و عشق و تمنای تن خواهانه برای لحظاتی جایگزین می شود.
در پایان وقتی که هماغوشی کامل می شود و غریزه بطور کامل حاکمیت پیدا می کند،کتاب که نماد حاکمیت عقل است،بسته میگردد.


@همایون به آیین توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 18:45

نمایش مشخصات همایون طراح درود...
با عرض پوزش پاسخ تان پایین تر تایپ شد!:)


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 12:54

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام همایون جان....

خوشحالم ک دوباره اسمت رو رو صفحه دیدم....

همایون ...لازمه ک منم برداشتم رو حتما بنویسم؟
مثلا لازمه ک بنویسم مادری و زنانگی تنها نقش زن داستان بود...یا برای کودکش مادر باید باشد یا برای همسرش همخواب....و این وسط جایی برای خودش و کتابش نمیماند؟
واجب که من بنویسم این واقعیت یا اشتباه زن هست یا ک خودش را فراموش میکند یا چاره ای جز این ندارد؟
اصلا....واقعا اشتباه خودشه،یا چاره ای جز این نداره؟؟؟؟
لازمه ک دونه دونه بگم صدای تخت..پایان زنگ تفریح و شروع کلاس شوهرداریه؟لازمه بگم باز کردن موها ....مثل رخت عوض کردن توی رخت کن برای شروع نقش جدیده؟؟؟

ای بابا همایون...ممنون ک لازم نیست همه ی اینهارو بنویسم:D

معلومه ک من نمینویسم.....;) .....میرفتم......اومدم ی نگاه بندازم ک چشمام خورد به علامت سوالت.....و اون خپلوی سفید پرسشگر......با ارزوی خوشی.....فازت نول...اینم گل@};- ...ایام به کام


@سارینا معالی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 18:51

نمایش مشخصات همایون طراح درود سارینا جان!
امیدوارم حالت خوب باشد. تو هر بار با نگاهت به داستان هایم مرا شگفت زده می کنی! نه لازم نیست برداشتت را بگویی! همین که نام " سارینا معالی " زیر داستانم ثبت شود ، خیالم راحت می شود که دو چشم تیز ، مرا خوانده است! درود بر تو. از علاقه و اعتقادم به قلمت مطلعی! پس لطفن بنویس!

سپاس که آمدی.

سبز باشی...


نام: سايه نامدار   ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 13:36

ميداني ؟! داستان هايت يادآور تابلو هاي سه بعدي ست كه از هر زاويه ، تصويري متفاوت به نمايش مي گذارد .بگذار سايه بانو از بين چند تصوير كه ديد ، آنكه بيش از همه دوست داشت را نشانت دهد و نگاه از كلاب هاي شبانه و مردهاي نرصفت و زن هاي مسأله دار و مجبور دور كند و سليقه شخصي اش را به ميان آورد .میخواهم نور و آهنگ تندي كه نشانم دادي را زرق و برق دنياي امروز درنظر بگيرم و زن را در آرزوي آنها... در حالي كه كودكش را شير مي دهد ، حواسش پي رقص نور و آهنگ تند است .تعويض لباس رنگ رفته و پرلكه و باز كردن موهاي بسته اين باور را به زن القا می كند كه او هم می تواند مخاطب اين نوع حال و هواي شيك باشد .كتابي كه از كمد بيرون ميكشد را دغدغه هاي فردايش ( امينت و آزادي و احساسات و شرايط مالي و... ) می پندارم كه بخاطر آرامش كودك و زندگي اش ، كنج كمد پنهانش كرده بود و حالا كه بيرونش كشيده اينقدر او را مشغول كرده است . اما ميان طوفاني كه در زن به پاست ، صدای نفسي و گرماي دستي نور و آهنگ ها را خاموش می كند و آرامش را بر قلب زن حاكم می سازد و حس كردن وجود مرد ، كتاب دغدغه هاي زن را مي بندد ... و چه كسي ميداند ؟! شايد اين " شروع يك خواب " باشد .مي دانم كه نگاهم دنيا دنيا با نگاهت فاصله داشت ... اما بگذار همينطور بماند ...راستي ! فكر كنم نثر داستان ميتوانست از اين زيباتر باشد . اما اين تخصص توست و من كاملا ناواردم .مسرور و شادانم از اين كه دگربار ، نگاهت را خواندم .درود بر روان پاكت همايون .


@سايه نامدار توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 19:02

نمایش مشخصات همایون طراح مهم نیست که کسی بیاید و دنیا دنیا متفاوت تر از تو داستانی را ببیند! مهم این است که کسی در سایه می آید و می رود! کسی در سایه نگاهت می کند! کسی در سایه تو را می خواند و می نویسد! چنین زیبا برایت قلم می زند و از برداشتش می گوید. مهم تمام اینهاست و شاعر چه خوب میگفت:

" به من گفت گم باش و پیدا که از سایه ها آفتابی تری! "

درود بر شما....

سبز باشید


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 18:43

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر همایون جان!
وجود مخاطب و منتقد تیزبین و آگاه یکی از امتیازها و موهبت هایی ست که می تواند نصیب یک نویسنده شود. شما جزء آن دسته از دوستانی هستید که می توان روی نگاهتان حساب باز کرد. نگاه تحلیلگر و موشکافانه ای که می تواند هر نوشته ای را بشکافد و نقد کند. از همراهی تان خوشحالم! سپاس...
رمزگشایی تان از عباراتی چون " صدای درهم و پیچیده آهنگ " و یا " نور تند " بسیار عمیق بود. درست است. . رمزگشایی از بعضی از عبارات یا صحنه ها می تواند به برداشت مخاطب کمک کند و باید بگویم که برداشت شما نزدیک به حقیقت داستان بود!

سپاس از شما.

سبز باشید


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 20:02

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی


چرا رقص نور؟ نوری که در شروع داستان می رقصد و در میانه داستان نمی رقصد! و در انتها دست نوازشگری می شود که روی سینه قهرمان تنهای داستان می رقصد.
می رقصد و نمی رقصد ذهن را به این سو متبادر می کند که اتفاقات بیان شده در داستان تنها تصورات قهرمان داستان است.

قهرمان پیردختری تنهاست که باتصوراتش را از کتابهایی که خوانده است، بدست آورده است. رویای شیر دادن فرزندی،تپش قلب ناشی از نخستین عشق بازی که در تصوراتش با آهنگ و رقص نور همراه است، داشتن آغوش گرمی که با فراغ بال در آن فرو رود و حتی دست دراز شده ای که سرش را روی آن قرار دهد.

پایان دراماتیک سایر داستان های نویسنده دوست داشتنی ما در اینجا نیز رقم می خورد و کتاب زندگی بسته می شود.

درود همایون عزیز

نویسنده ای که برایش ننویسی در حق خودت جفا کرده ای.

خوشحالم که پس از مدتها برایمان نوشتی.

جسارت کردم و برداشت شخصی خودم را از داستانت نوشتم. امیدوارم ره به گزافه نبرده باشم دوست هنرمندم.

شاد و برقرار باشی همایون جان@};-


@عباس پیرمرادی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 09:27

نمایش مشخصات همایون طراح درد بر دوست عزیز و هنرمندم ، عباس جان!
چقدر خوشحالم از اینکه اینجایی! از " خاکستری " تا به امروز هر لحظه که پیش رفت به قدرت و پویای فکرت بیشتر پی بردم. و اکنون می بیش از پیش می دانم که با یک نویسنده و منتقد به قول خودمان خوش تراش روبرو هستم! کسی که خوب بلد است بنویسد و ببیند. زاویه دیدهایت همیشه برایم جالب بوده است و این بار هم منحصر به فرد به داستان نگاه کرده بودی. بسیار لذت بردم عباس جان.
امیدوارم که به زودی زود داستانی از جنس تو رو بخوانم که سخت دلتنگ شخصیت های جالب و دوست داشتنی داستان هایت هستم.

سپاسگزارم

سبز باشی


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 23:13

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب استاد همایون .همیشه داستان های پراز رازو رمزت را دوست دارم .یکی از ویژگی های داستان شما درگیر کردن مخاطب با داستان است واین توانایی نویسنده ای خلاق وطراح مثل همایون است که خواننده را مجبور به تفکر می کند.همیشه قلمتان توانا باد.@};- @};- @};- @};- @};-
کتاب را که می بندم
جلو چشم هایم سبز می شوید
راه می روید
ومثل قدیم ها می خندی
ومن آه !
روزهایی را می کشم
که کنارهم بودیم .


@ابوالحسن اکبری توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 09:39

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما جناب اکبری. استاد شما هستید نه بنده ی شاگرد!
سپاسگزار لطف بی کرانتان هستم. به واقع معتقدم رسالت هنر همین است. دمی فکر کردن و لذت بردن...

سبز باشید


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 08:40

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) رقص نور ...
به واقع بهترين داستانت را خواندم همايون ! و مي توانم به جرات بگويم ، بدون هيچ لغزشي ، واژه هايت در داستان رژه مي روند !
بارها خواندمش تا به آن چيزي كه بايد ، برسم و خودت مي داني كه آن چه را برداشت مي كنم ، همان گونه عريان و بي پروا ، دوست مي دارم .
نام داستان ، بر قامت داستان ، خوش نشين ترين است . چرا كه داستان ، از پس زدن تاريكي و ظلمت درون ، مي گويد و از رقص جانانه و عصيانگر نور بر ديوار ظلمت و رخوت ...
شايد اگر متفكر نابلدي بودي ، داستان را به سوي يك فمينيسم سوق مي دادي اما نه تنها به سمت فمينيسم نرفته است كه از قيد جغرافيا و زمان هم گسسته است . مي داني كه حكم زن بودن در اين وادي چيست ؟! با اين همه ، داستانت بعد جغرافيايي ندارد ! كه نقطه ي مثبتي است در داستان ! در واقع ، من در داستان ، زن را به تنهايي نمي بينم ! مردي هم مي بينم !
نشانه هايي كه براي زن ترسيم كرده اي ، همگي گواهي از فلاكتي است كه بنا به هر دليلي دامن او را گرفته است ! به قول شهيار قنبري :
مثل یک کوه یخ می‎چکم در مطبخ ...
(زني كه سينه اش را از دهان كودك بر مي كشد ، لباسش پر از لكه هاي شير است گويي كه تمام حواس او در جاي ديگري است. موهايش را از پشت بسته است درست همانند زنان رياضت كشيده و رنجبر ! )
با اين همه ، نقطه ي صعود داستان آغاز مي شود ! گريز از يك جانبگي و بردگي به سوي عشق و اعتدال ! بر اعتدال تاكيد دارم ! چرا كه زن ، در لا به لاي عشق وسيعي كه به خود آزاري اش دارد ، همچنان عشوه گري و ناز و ادايي در دل دارد و آن را مي طلبد !
نوشته اي " دوباره " قلبش براي دقايق پيش رو مي تپد ! او پيش از اين هم عشق بازي كرده است ، و اكنون دوباره يورش مي برد ! تا رسيدن! به قول انگليسي ها همان Seduction
به باور من ، داستان در نهايت به تنهايي منجر مي شود! نه مردي در كار است و نه زن به آرامش و بي آهنگي عادت مي كند ! نه لذت هم آغوشي را مي چشد و نه كتابي خوانده مي شود ! و اين همان تعارض بزرگي است كه در دنيا ما بين خرد و قلب در گرفته است !
به واقع به همان نكته مي رسيم كه داستان فراجنسي است ! همه ي انسان ها ، مجموعه ي عظيمي هستند از نداشته ها و نرسيده ها ! در لا به لاي تلاشي نيمه كاره براي اتمام نبرد تاريخي قلب و خرد ! )


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 08:44

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) و البته بد نيست اين شعر شهيار قنبري را به تو تقديم كنم :
از این سفره سرد و خالی
از این سرپناه خیالی نجاتم بده نجاتم بده
از این خواب عاشق‎کش بد
از این فکر باید نباید نجاتم بده نجاتم بده
از این صحنه پرهیاهو
تو از ترس چاقو نه راقو نجاتم بده نجاتم بده
از این لحظه‎های کشنده
از این ذجه‎های زننده نجاتم بده نجاتم بده
نباید بزاری ستاره بمیره
نباید دل شادی ما بگیره
نباید که این ترس دوری بریزه
همین وحشت از تو مردن عزیزه
همین نم‎نم غم کنار تو خوبه
چه خالی چه پر مثل شعر نو خوبه
جهان با تو سرریز و لبریز رنگه
کنار تو آوارگی هم قشنگه


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 09:59

نمایش مشخصات همایون طراح درود برتو
یک دنیا سپاس برای نگاه ویژه و نقد منحصر به فردت. . به واقع داستان را باز کردی و دوباره از نو ساختی و این تنها از دوست و هنرمند تیزبینی چون تو می توان انتظار داشت.
قطعن همین طور است. در پاسخ خانم کبودوندپور هم عرض کردم که این داستان فراجنسیتی است و بله ، فرا جغرافیایی! هدفم به میان آوردن یک نوع تعارض تلخ و در عین حال تنهایی زیر پوستی بود حقیقتن! مبارزه ای بی سرانجام. مبارزه ای که شاید انسان در آن همیشه مغلوب جبر باشد!

سپاس از تو و شعر " شب سپید " شهیار را به تنهایی گرمت تقدیم می کنم:
روی ابریشم چین نبض صداتو میشه دوخت
میشه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت
میشه ته مونده ی دریا رو با یادت سرکشید
میشه جز تو حتا آسمون آبی رو ندید

برای تحمل روز سیاه ، به تو فکر می کنم
برای تصاحب روز سیاه به تو فکر می کنم

اشکای من گوله گوله میچکن رو ماهیتابه
همه دود میشن ، میسوزن ، شام من گریه کبابه
اشکای من قطره قطره میچکن روی کتابام
داره باز بارون میباره اول و آخر حرفام
اشکای من قطره قطره میچکن رو شمع روشن
روی مهتاب قدیمی ، میچکن رو سایه ی من
دل دل کشف سپیده ، تو سفرهای ندیده
پر فواره ی رنگی از دو چشم تو چکیده
من کجای شب تو رو گم کردم و تنها شدم؟!
آخر کدوم سحر با بوسه ای پیدا شدم؟!
این کدوم دلبازیه که زخمیه تنهایی؟!
دونه سرخ اناره که خود زیبایی!

برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم
برای تصاحب رویای ماه به تو فکر می کنم


سبز بمان!


نام: سارا یاسمینی   ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 18:10

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته ست به بر
راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت:
(حلقه ی خوشبختی است ،حلقه ی زندگی است)
همه گفتند :مبارک باشد
دخترک گفت دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روز هایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ،هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای،این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است


@سارا یاسمینی توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 - 10:31

نمایش مشخصات همایون طراح درود

تشکر از شما.

شعر زیبایی بود. و در بند آخر ....

سبز باشید ! مک


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 ارديبهشت 1395 - 09:36

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
ببخشید برای تاخیر
روان و زیبا بود. تصاویر هم ملموس و زیبا.
لذت بردم
موفق باشید


@آزاده اسلامی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 14 ارديبهشت 1395 - 15:49

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

سپاس بابا تشریف فرمایی تان

سبز باشید


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 ارديبهشت 1395 - 19:04

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)



















نشانه ها در ساختار یک متن هست، متن مبین معناست، نویسنده پیش از نگارش هر متنی، معنایی در ذهن خودش دارد، می بایست، کلامی که منتشر می شود، دال بر آن باشد در ایجاد معنای مربوط به همان متن در ذهن خواننده، چندگانگی معنا در برداشت از یک متن، توسط خواننده ی (تاکید می کنم خواننده ی معنادار) اساسن نداریم، می بایست، همه ی برداشت ها حول محور یک مضمون(معنادار) بچرخد، می توانند با هم تمایزاتی داشته باشند، لیکن به هیچ عنوان نمی شود، معنایی در حضور جسمانه ای و اداراکی-حسیِ خواننده ی معناداری شکل بگیرد، اما آنقدر از شرق و غرب که نشود میانشان فصل اشتراک پیدا کرد!...برداشت از یک متن نمی تواند یکی درباره ی طبیعت باشد دیگری درباره ی نتایج جام باشگاه های اروپا :D گرفتن مخرج مشترک و میانگین از برداشت هایی که از یک متن می شود، همان معناست!...تفسیر و تعبیرات می بایست مشابه باشند، والا که نویسنده در انتقال متنش دچار اشکال است، متن ایراد دارد، پراکندگی دارد، و من هم به هیچ صراطی مستقیم نیستم که بپذیرم، یک متن، دچار تاویل یا تفسیرات فراوان و متمایز از یکدیگر است.این ضعف بزرگی است. دریدا به بن بست معنا اشاره دارد، می گوید، هر تفسیری (مدلولی) تفسیری دیگر همراه می آورد، اما، عرضم به حضورتان! این تفسیرها در لاین مشخصی حرکت می کنند، معنا و تفاسیر اگر در خطوط جداگانه باشند، لیکن موازی اند، جز این باشد در یک متن، دریدا اشتباه کرده و دچار لفاظی شده است و نه من :D

فمینیسم شدی همایون :D الان مارتین میگه فلان فلان شده ی نابلد به رفیق ما وصله میچسبونه! :D (شوخی می کنم)

تاکید می کنم، مطالب نوشته شده ام، درباره ی نویسنده و خواننده ی معنادار است، اغلب با بسیاری متن ها روبرو می شوم، حالا هر متنی، تصویری ادبی نقاشی و ... میگویم، پراکنده است، دری وری است، می گویند، برداشت ها متفاوت است آقای فلانی!!!...خون جلوی چشمم را می گیرد، واقعیت این است، اکثر متن های پدیدآورندگان ایرانی نه معنا رسیده اند و نه خواننده اش معنادار است، از این رو پراکندگی و چندگانگی معنا را امتیاز فرض می کنند، دیگر نمی گویم ندانم کاری و نابلدی مطلق!! در هر دو سوی این شبه فرستنده و شبه گیرنده!


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 ارديبهشت 1395 - 19:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)













همین برداشت های دوستان را از متنت نگاه کن، میانگین که بگیری نتیجه ی کارت مشخص می شود، به نظر حول یک محور اصلی می چرخد!...پس خسته نباشی بابت متنی که نوشتی :)
من هم با برداشت، جناب باران دوست مثل بیشتر اوقات موافقم.

و اینکه، آن کتاب از بیخ بسته بوده همایون جان!
زن و مرد هم ندارد،من و تو هم نداریم، این و آن هم ندارد، همه گیر است، کتابمان همیشه بسته است، و حال و روزمان همین که می بینید، کی باز بوده که بعدش بسته شود؟!!
وقتی می خواهی درباره ی یک موضوعی تحقیق یا پژوهش کنی، ناگزیر کارت می افتد به جمع آوری اطلاعات از منابع مختلف، آن وقت تازه می فهمیم کُت تن کیست؟!
اصلن کُتی به تن نداریم، منابع کم! کتاب های به شدت بد ترجمه شده و پر از غلط و غلوط.... :D افسردگی گرفتم از نوع حادش :D گفتم اینجا بگم، آمپرم بیاد پایین یه مقدار الان....بعد می گویند: خوش باش، سخت نگیر، آخرین نصیحت یکی از دوستانم که خیر سرشان همین الان فیلمش پرفروش ترین های سینمای کشور شده : سخت نگیر،بی خیال، یه چیزی جمع کن دیگه ، بعد با نیش باز می گوید :-s گاهی دلم میخواد با مشت بزنم زیر چشمشان ، اگر نزدم، حالا ببین کی گفتم ، خسته ام از دست این فرهنگ خوش باشی ، از بانیانش،از درست میشه ، خدا درست میکنه.، از فرهنگی که یا باید هر و هر بخندند! یا زار زار گریه کنند... حالت وسطش اندکی تامل است، که کتاب بسته است همایون خان، از بیخ بسته است.


سلام همایون عزیز :D

مخلصیم. ببخشید بابت فاز دق مرگ و درددل زیر متن تو.

موفق بمان رفیق.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 ارديبهشت 1395 - 19:49

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) قسمت اول نظرم بصورت کلی گفتم. قسمت دوم درباره ی متن است، سرعتی نوشتم :D جداشون کنم از هم...
@};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 ارديبهشت 1395 - 11:41

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر پیام رنجبران عزیز
امیدوارم حالت خوب باشد پیام جان. بسیار خوشحالم که آمدی و مثل همیشه بنده رو شرمنده ی لطف بی کرانت کردی.
بذار اینو بهت بگم. وقتی داستان منتشر شد و نظرها یکی یکی زیر داستانم می آمدند به یکی از دوستان معتمد تماس گرفتم و گفتم بیا داستان رو بخون و برداشتت رو فقط بهم بگو و بعد از گفتن نظر و برداشتش که مطابق با هدف من بود ، دقیقن اینو بهش گفتم : برداشت ها خیلی دور از هم و پرت بودند! واقعن میخواستم ببینم همینجوره ، که اگه اینجوره اشکال از من هست وگرنه من تبرئه هستم!:D و حالا قسمت اول فرمایشاتت رو کامل تایید می کنم. ممنونم پیام جان...

آره دیدم از نهیلیسم چیزی دستگیرم نشد گفته فمینیست بشم! خدا رو چه دیدی شاید فردا هم کمونیست ، اگزیستانسیالیست یا آنارشیست بشم!!! :D :D :D
منم شوخی کردم پیام جان:D

خوش باش ، سخت نگیر ، حالا کی میفهمه؟! ، تو دیگه خیلی حساسی ، آب از آب تکون نمیخوره و هزارتا دلیل برای غیر حرفه ای ماندن ما! درد دلت درد دل منم بود پیام!

ازت ممنونم.

سبز باشی


نام: سمیره   ارسال در شنبه 1 خرداد 1395 - 19:15

با سلام خدمت جناب آقای طرماح عزیزامیدوارم حالتان خوب باشد .
این داستانتان را بیشتر از دیگر داستانهایتان دوست داشتم شاید کمی نگاهم فمینیستی باشد آن را بگذارید بر دل پر دردم از اجتماع وظلم هایی که بر زنان اجتماع و خودم شده.
صدای درهم وپیچیده آهنگی که برای زن ترسیمی از زندگی پر از سختی وناکامی است و نوری خیالی روی سقف را برای زن ترسیم میکند. مانند آهنگ لالایی وشاید زندگی.
سینه اش را از دهان کودک بیرون میکشد، در روان شناسی میگویند
کشیدن سینه ازدهان کودک باعث اعتیاد دهانی کودک در بزرگسالی میشود زیرا کودک به سینه مادر وابسته است ونباید سینه را از دهان کودک بیرون کشید باید صبور بود وصبر کرد تا کودک بازماند از خوردن ومکیدن و این بی حوصلگی وتشویش خاطر مادر را می رساند .
آرام او را در جای خود می خواباند.عشق مادرهیچگاه کمرنگ نمیشود در اعتقادم وتفکرم خداوند زن را روح بشر آفریده که فقط یک لبخندش برای به عرش رساندن فرزندان وهمسرش کافیست.او از "خود"دور میشودوما دور شدنش را نمی بینیم.
درب اتاق را تا نیمه می بندد، خود نیز راغب است واز طرفی راه گریزی نیست درب را نیمه باز میگذارد به امید رسیدن به آنچه در ذهن دارد.


نام: سمیره   ارسال در شنبه 1 خرداد 1395 - 19:17

لباس رنگ ورو رفته ای را که لکه های شیر آن را پر کرده عوض میکند. لباس پر از مهر است بوی نوزاد می دهد بوی عشق مادری اما رنگ ورویی ندارد این عشق، زنی افسرده را در ذهن متصور
می شوم.
با باز کردن موهایش کمی احساس رهایی میکند رهایی مو برایم به مانند همان درب نیمه باز است کارهایی که شاید کمی از تشویش خیال زن بکاهد .
کتابش را از درون کمدش بر میدارد وروی تخت میخوابد ،کتاب آرامش دهنده و دور کننده از وهم وخیال وتخت محل دفن خستگی روح وجسم.
قلبش می تپد برای دقایق پیش رو انگار فایده ای ندارد نگرانی های دائم برای زنان همیشگی ست به قلب آنان فرصت رهایی از اضطراب داده نمی شود .یادش نمی آید آخرین بارکی دچار این تپش قلب شده بود؟آخرین ها در زمان تشویش واضطراب یادمان می رود شاید حتی خیلی نزدیک تر از آنچه تصور میکنیم باشند.
شروع به خواندن می کند در حالی که غرق خواندن کتاب است صدای بالا وپایین رفتن تخت به گوشش می رسد .کاش بدانید که من با مادرم فرق دارم بگذارید حداقل یک کتاب بیشتراز او بخوانم ،چرا مرا دور میکنید؟وباز تلاش میکند انگشتش را بین صفحات کتاب میگذارد تا بسته نشود صدای آهنگ ذهن قطع میشود ونور ذهن خاموش نمیرقصد بر سقف آرزوهایش تلاش میکند که بخواند اما همیشه مانعی وجود دارد گاهی پدر، همسر وفرزند وگاهی خود شخص تمام تلاشش برای ادامه گذاشتن انگشت بربین صفحه کتاب است که آن نیز بیهوده است زیرا که 90 درصد روح وجسم از عمق کتاب خارج شده وحال که صدای ذهن خاموش است ونوری نمی تابد کتاب نیز بسته میشود...


نام: سمیره   ارسال در شنبه 1 خرداد 1395 - 19:19

همیشه سبز وبا نشاط باشید. ببخش که کمی طولانی وکسالت آمیز بود آنچه به ذهنم آمد بر کاغذ و قلم آوردم کمی اسراف شد.


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 خرداد 1395 - 12:29

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
نقد جانانه تان را خواندم! آن چنان قدرتمند و ظریف بود که خستگیهایم را زدود!

بسیار متشکرم از شما و حضور ثمربخش و نگاه دقیقتان.

سبز باشید...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.