آخرین پرده

روبروی خودم می ایستم! سیگاری گوشه ی لبم دود می کند. پرده ی ضخیمی از دود و اشک جلوی چشمانم را گرفته است. با چشمان به اجبار باریک شده ام لای پرده را باز می کنم و سینه ی برهنه ام را می بینم. سر تفنگ را زیر سینه چپم می گیرم. نه! به گمانم او مقصر نیست. سر تفنگ را روی پیشانی ام می گذارم. باید خالی اش کنم. از همه چیز! دیگر چشمانم چیزی نمی بیند. چشمانم را می بندم و شلیک می کنم. صدای هولناکی تمام وجودم را پر می کند. چشمانم را باز می کنم. جای سرم خالی ست. سر جایم می نشینم ، سرم را بین دست هایم می گیرم و ادامه ی سیگارم را می کشم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ح شریفی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,پیام رنجبران(اکنون) ,کیمیا مرادی ,حسین روحانی ,شيدا سهرابى ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,فرزانه رازي ,بهروزعامری ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,همایون به آیین , ک جعفری ,م.ماندگار ,آرمیتا مولوی ,مریم مقدسی ,کریم پورکرم ,فرزانه بارانی ,ف. سکوت , ناصرباران دوست ,آزاده اسلامی ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,عباس پیرمرادی ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کریم پورکرم (18/10/1394),الف.اندیشه (18/10/1394),احمد دولت ابادی (18/10/1394),سارینا حدیث (18/10/1394), زینب ارونی (18/10/1394),همایون طراح (18/10/1394),مهشید سلیمی نبی (18/10/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/10/1394),فرزانه رازي (18/10/1394),رضا فرازمند (18/10/1394),کیمیا مرادی (18/10/1394),عباس پیرمرادی (18/10/1394),هانی نجف پور (18/10/1394),ف. سکوت (18/10/1394),آزاده اسلامی (18/10/1394),اذرمهرصداقت (18/10/1394),اهورا جاوید (18/10/1394), ناصرباران دوست (18/10/1394),حامد نوذری (18/10/1394),سبحان بامداد (18/10/1394),ابوالحسن اکبری (18/10/1394),حسین روحانی (18/10/1394),کیمیا مرادی (18/10/1394),سحر ذاکری (18/10/1394),م.ماندگار (19/10/1394),شهره کبودوندپور (19/10/1394),همایون به آیین (19/10/1394),داوود فرخ زاديان (19/10/1394),سحر ذاکری (19/10/1394),همایون طراح (19/10/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (19/10/1394), ک جعفری (19/10/1394),پیام رنجبران(اکنون) (19/10/1394),زهرابادره (19/10/1394),فرزانه بارانی (19/10/1394),شيدا سهرابى (19/10/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (19/10/1394),سبحان بامداد (20/10/1394),بهروزعامری (20/10/1394),هانی نجف پور (20/10/1394),ابوالحسن اکبری (20/10/1394),بهروزعامری (20/10/1394),آرمان موحدیان (22/10/1394),زهرا بانو (25/10/1394),آرمیتا مولوی (28/10/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (14/12/1394),سحر ذاکری (19/12/1394),همایون به آیین (8/2/1395),فرزانه رازي (9/2/1395),رضا پرواز (26/4/1395),همایون طراح (22/6/1395),سارینامعالی (26/8/1395),همایون طراح (1/2/1396),همایون به آیین (3/2/1396),همایون طراح (28/2/1397),همایون طراح (19/4/1398),محمد علی قجه (27/5/1398),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 10:55

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

داستان زیبا و جالبی بود.

کشاکش درونی شخص برای جنگیدن با خود !

برای پاک کردن آن چه در قلبش می گذرد ولی گذشتن از قلب و پرداختن به محتویات ذهنی خود .
پاک کردن فکر و حس رهایی و آزادی بعد از آن ...

ببخشید این موارد برداشت من بود .امیدوارم خیلی بی ربط نباشه :D

خوشحالم که نوشتید .

موفق باشید .
@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 10:21

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر سرکار خانم الف!
خوشحالم که اینجا می بینمتان. نگاه تان را دوست داشتم. سپاس از لطف بی کرانتان.

قصدم این است که این بار به دوستان آهنگی تقدیم کنم. شما اولین نفر هستید ، پس آهنگ ویژه ای تقدیمتان می کنم:
Go No more A-Roving از لئونارد کوهن

سبز باشید...


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 11:55

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای طراح گرامی
که همیشه طرحهای خوبی داشتند و تونستند با شخصیت پردازی قوی مخاطب را با خودشون همراه کنند .بدون حاشیه
اقای طراح چیزی که تو داستان شما اذیتم میکنه تکرار کلماته مثلا چشمانم ...یا سرم که میتونید به قرینه حذف کنید
جای سرم خالیست ،مینشینم ،آن را بین دستانم میگیرم و ادامه سیگارم را ....
در قسمت بالای داستان نوشتید سینه چپم وقتی ما از این کلمه استفاده میکنیم که اعضای بدن مجزا باشه مثلا پای چپم یا دست چپم .
سر تفنگ را قسمت چپ میگذارم ...چون در جمله قبلی اشاره به سینه داشتید مخاطب شما میدونه منظور شما چیه
سپاس از شما


@ زینب ارونی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 10:29

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر خانم ارونی عزیز

امیدوارم حالتان خوب باشد.

نخست اینکه سپاس از لطف شما که همیشه نصبمان می شود. نقد و نظرتان کاملن درست و بجاست و خوشحالم که داستانم دقیق خوانده می شود و هیچ چیز بهتر از این برای من نیست!

سپاس از شما...

آهنگ Keep Talking از Pink Floyd تقدیمتان!

سبز باشید


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 12:09

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر آقای طراح
جالب و خواندنی بود
ابتدای داستان بنظرم اگر می گفتید " رو به روی آینه می ایستم " بهتر است و دیگر نکته ها را خانم ارونی گفتند
از جمله ی اخر خوشم آمد ، " جای سرم خالی ست " ...
موید موفق باشید


@ح شریفی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 10:34

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
نخستین بار است که در محضر شما هستم. امید به همراهی سبز و مستدامتان دارم.

خوشحالم که داستان را پسندیدید.

آهنگ " گل اندام " از فرامرز اصلانی تقدیم به شما...

سبز باشید


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 13:14

نمایش مشخصات فرزانه رازي x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-(
خیلی نامردی که واسه من زنبیل نزاشتی همایون ! خجالت آوره ...
شماها چرا زنبیل منو نذاشتین هان؟؟؟
(x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-(
من میرم و یکشنبه عصر میام . x-(
خیلی بدی طراح ! x-(


@فرزانه رازي توسط الف.اندیشه Members  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 14:33

نمایش مشخصات الف.اندیشه :-s :-s :-s

سلام عمه :x

باغیشلا بالام:( والا یادیمنان چیختی:D :*

گول بالا عصبانی اولما:x :*


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 00:22

نمایش مشخصات فرزانه رازي هرگز نمیرد آن كه دلش زنده شد به عشق...

چیه ؟؟؟نیگا نیگا میکنی ؟؟؟ بده زودتر اومدم ؟؟؟ اصن دلم میخواد حین شعر خوندن بیام... حرفیه ؟! حالا زنبیل نذاشتی واسه مون طلبکار هم شدی ؟؟؟

سلام و خوبي میدونم.
خوشحالم كه درگذشت اون عزیز که کلی بیچاره مون کرد ، دس کم تحریم ها رو أ رو تو ورداش !
امروز میخوام به یه کار تاریخی دس بزنم که قطعا اولین و عاخرین بارم خواهد بود !
من فقط چيزايي كه احساس كردم رو مینويسم.
به گمونم سيگار رو وختي میكشن كه اعصاب ندارن يا به بن بست رسيدن.شخصيت داستان در حالي كه چشماش پر از اشك هستش و بين كلي دود نشسته داره سیگار میکشه و احتمالا دیگه دستش به هیچ جا بند نیس .
تغيير موقعيت تفنگ بين قسمت چپ سينه و سر , به نظرم میخواد كشمكش بين " عقل و احساس " رو نشون بده.اول از قلبش شروع ميكنه. " به گمانم او مقصر نيست . " پس منصرف ميشه كه به قلبش شليك كنه.شايد دوس نداره "او" ، (حالا احساس يا شخص توي قلبش) از بين بره.بي تقصير جلوه دادن "او" ،نشون میده كه شخصيت،خودش (عقل) رو مقصر ميدونه.تفنگ رو روي سرش میزاره . " باید خالی اش کنم. از همه چیز! " با شليك به مغزش علاوه بر اينكه تفنگ خالي ميشه،سر شخصيت داستان از همه داده ها،آموزه ها،گذشته،خاطرات،افكار و انديشه ها و باور ها،خيالات،برنامه ها و نقشه ها،اينده،منطق و هر چيزي خالي ميشه.شليك ميكنه و سرش از بين میره.به نظرم صدایي كه توي وجود شخصيت داستان میپيچه،صدای شليك گلوله نيست،شايد صدای انفجار انبار باروت توي سرشه.بعد از شليك،سرش رو ميگيره تو دستش و سيگار دود ميكنه.به نظرم با وجود همه اين ماجراها،دست از همه اون چيزايي كه میخواست از سرش خالي كنه برنميداره و دوباره سرشو تو دستاش میگیره و دست به دامن سيگار كشيدن ميشه!
ولي خدايي اگه میخواين اعصابتونو راحت كنين جاي سيگار از چيزاي ديگه استفاده كنين.مثلا يه آبنبات بندازين گوشه لپتون... مفید تره بخدا !
در كل داستان جالبي بود.به نظرم تشويش توي فضاي آروم و ساكت و مه آلود و تقريبا بي اكسيژن داستان موج ميزد!!!!داستانت رنگ كوير داشت.با اینکه حس خوبی به داستانت نداشتم ، اما در کل دوسش داشتم ! هوم ؟؟؟ حرفیه ؟؟؟
:) :( ;) :D :-/ :x =(( x-( :-s [-(
اینا رو خودت پخش کن من الان حالشو ندارم ! خسته ام خسته !
(برو ادامه...)


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 00:29

نمایش مشخصات فرزانه رازي قرار نیس گفته های من درس باشه . فقط گفتم که گفته باشم . کامنت قبلی رو هم فقط بخاطر این ادامه میدم که شعر بچسبونم پای حرفام و چار خط عاخر رو بزنم تنگش !
فقط یه چی رو نمیفهمم ! من دارم با تو حرف میزنم ! این چرا چار چشمی داره میخونه ؟؟؟
برای اینکه حرفم خیلی دوتا نشه ، یکشنبه عصر میام بقیه کامنتا رو میخونم !
دونخته ( فعلا این ) شعر ( تا بعدا ببینیم چی پیش میاد ! )


در قاب دلم عکس تو ماندست هنوزم
ميبينم و آهي کشم و باز بسوزم

انصاف نبود دانه رود دام بماند
در کنج قفس پشت سرت چشم بدوزم

رفتي و نگفتي که چه آيد به سر من
در حسرت خالي زتو در هر شب و روزم

شورید به من بخت و دلم تار که بی تو
سوزم زدل و بي کس و تنها نفروزم

بي تو گذر از وقت و زمان گشت دل آزار
دیروز چو امروز و شبانگاه چو روزم

گاهي گله مندم زتو چون عهد گسستي
گه نالم از ین دل که اسیرست هنوزم

" داور ادیب "


دمت گرم همایون .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشتو میخوام طراح . :)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عمه الف :
:) عمه حواستو لطفا جمع کن عزیزم ...:D :* :x


@فرزانه رازي توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 10:47

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر بانو فرزانه رازی

امیدوارم خوب باشید که قطعن همین طور خواهد بود! خوشحالم که زودتر از موعد مقرر در اینجا حاضر شدید! چرا که تا فردا ظرف ها هم شسته شده اند! :D

عرض به خدمت شما که با این نگاه ظریف و هوشمندانه و نقد خوبتان متعجبم که چرا حرف از اولین و آخرین بار می زنید! نکند با نقد کردن قهر هستید؟!

از دیدن این پیامتان مسرور شدم و به همراهی سبز شما به خود بالیدم. لطف کردید فرزانه جان!

آهنگ Felicita از Romina Power & Al Bano تقدیمتان!

سبز باشید...


@فرزانه رازي توسط بهروزعامری Members  ارسال در یکشنبه 20 دي 1394 - 19:51

نمایش مشخصات بهروزعامری @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 15:26

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

والبته کمی فلسفی

ابتدا تفنگ قلب را نشان می رود ولی بعد سر را

لذت بردم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 10:54

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر جناب فرازمند.

خوشحالم که " آخرین پرده " توجه سبزتان را جلب کرد.

سپاس از شما...

آهنگ It's Now or Never از Elvis Presley تقدیم به شما

سبز باشید...


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 17:00

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

نویسنده یک شخصیت را از درون دیگری بیرون می کشد و به آن جان می دهد. این دو را روبروی هم قرار می دهد تا نشان دهد چگونه می توان مغز خود را خالی کرد. بررسی مفهومی ماجرا کار ساده ای نیست و البته ضرورتی هم ندارد که بدانیم چرا قهرمان داستان به این نقطه رسیده است. خطای دل را از راه فکر می بیند و کارش را یکسره می کند.

زیبایی کار بیرون کشیدن خود از صحنه و از بیرون دیدن اتفاقات ماجرا است در حالی که همچنان خودت در صحنه حضور داری. با این روش تشخیص زاویه دید مشکل می شود. از بیرون به داخل یا از داخل به بیرون و یا اصلا هیچکدام از این دو ...

این مشخصه تکنیکی داستان را از یک ماجرای سطحی و روایت پیچیده بیرون می کشد و به ارتقای سطح آن کمک می کند.

چنین بیرون کشیدن نویسنده از داستان و وارد کردن خواننده به درون داستان و لایه بندی آن برای بیان زشتی ها و ناکامی ها ما را به این باور می رساند که داستانی از ژانر اکسپرسیونیسم می خوانیم.

درود بر تو همایون عزیز

مسرور شدم پس از مدت ها داستانی از تو خواندم. حضور نویسنده ای خلاق و خوشفکر مثل تو آدم را بوجود می آورد که چیزی بنویسد.

سپاس از اینکه برایمان نوشتی.

روزگارت بی غم@};-
*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 11:03

نمایش مشخصات همایون طراح و درود بر عباس پیرمرادی! دوست هنرمند و تیزبینم که همیشه در داستان هایم به دنبال نگاه هایش هستم. درود بر تو!
امیدوارم حالت خوب باشد عباس جان. درست مثل همیشه ، دقیق و خاص به داستان نگاه کردی. می دانم که می توانی داستان را بیشتر زخمی کنی! این داستان تجربه ی متفاوتی برای من است. امیدوارم که مورد توجه ات قرار گرفته باشد.

بسیار ممنون از لطف تو دوست هنرمند و دوست داشتنی ام. امیدوارم هر چه زودتر داستانی از تو بخوانم و سرشار از لذت شوم.

بگذار شاهکار I can't stop loving you از Rey charles را تقدیمت کنم...

سبز باشی...


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 17:54

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت :D


@اذرمهرصداقت توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 17:55

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت خوشحالم
مشکلی داری:-/
هافرین
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@اذرمهرصداقت توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 11:08

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر آذر جان.

خوشحال شدم دیدمت...

ممنون که آمدی @};-

آهنگ زیبای " خاکستری " از ابی تقدیم به تو...

سبز باشی


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 21:06

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیر و فرهیخته ام جناب همایون طراح !
سلام و عرض ادب و ارادت
بسیار خوشحالم که پس از ماه ها انتظار باردیگر داستانی کوتاه و پر مفهوم از شما می خوانم . داستانهای شما همیشه تابلو های نفیسی هستند که ذهن و عقل مخاطب را علاوه بر چشم و گوش و... به چالش می کشند !
در آخرین پرده راوی خود را محاکمه می کند و ابتدا قلب و دل خودش را محکوم به متلاشی شدن می کند اما با کمی تامل متوجه می شود که مقصر اصلی دلش نبوده پس و عقلش مقصر است پس تصمیم به شلیک به مغز خودش می گیرد و وقتی مغزش متلاشی می شود . انگار به آرامش می رسد . حالا که مخش خالی شده رها از دست افکارش می نشیند و ادامه ی سیگارش را دود می کند .
دو نتیجه گیری متفاوت کردم
اول عقل را بکش و با دلت زندگی کن
دوم مغزت را داغون کن ادمای متفکر زیر بار غصه هلاک خواهند شد یا به فنا خواهند رفت .

عالی مثل همیشه ! حتی اگر من درست نفهمیده باشم

سالم و سرحال و بانشاط باشید و موفق و سربلند
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 11:18

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر استاد عزیزم جناب باران دوست

حتمن می دانید که در هر داستان چقدر منتظر نگاهتان هستم! همواره نقد و برداشت شم از داستان های من مرا بهت زده می کند و هر بار نام " استاد " را زیر لب زمزمه می کنم!

خوشحالم که هنوز اینجایید!

آهنگ زیبای " دل زارم " از فریدون فرخزاد تقدیم به شما ، با افتخار!

سبز باشید


@ ناصرباران دوست توسط بهروزعامری Members  ارسال در یکشنبه 20 دي 1394 - 09:30

نمایش مشخصات بهروزعامری @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 22:41

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب استادهمایون خیلی عالی بود .البته قلم شما این توانایی رادارد که چنین داستانک های زیبا وجذاب ومخاطب پسندی را بنویسید.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 11:24

نمایش مشخصات همایون طراح درود جناب اکبری

استاد شما هستید جناب!

حضورتان افتخاری ست برای من.

آهنگ " گل بوسه " از ویگن و رامش تقدیم به شما!

سبز باشید


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 22:49

نمایش مشخصات ک جعفری

پس از خواندنت،

اندیشیدم که چرا آخرین پرده ات ، برایم آشناست؟! تکراریست و در عین حال زنده و بکر... !

اندیشیدم : که کی و کجا و چگونه می شود که آدمی روبروی خویشتن بایستد ؟!

اندیشیدم : که چرا باید سَر را به تاوان " همه چیز " به مسلخ آخرین پرده برد؟!

اندیشیدم : که آیا ، آن آرامش سیگارینِ پس از طوفانِ هولناکِ تخلیه ی سر، حقیقی است یا کذایی؟! همیشگیست یا موقت؟!
...
...

اندیشیدم که نه!
گناهکار اصلی در سینه چپ پنهان شده است! شاید باید نوک برافروخته سیگار را در سینه چپ فرو برد! باشد که اینگونه به آرامش ابدی رسید!!


درود بر همایون خان!

خوشحالم که نوشتی و خوشحالتر که خواندمت!
پس از پلکان و عروسک ، آخرین پرده را در ذهن من به یادگاری گذاشتی!
راستی به پیشنهادهای بانو ارونی هم توجه کن !
می شد که نثرت با حذف واژه های اضافه، بهتر بشود!

امید که بازهم سعادت خواندنت را داشته باشم!


@};-


@ ک جعفری توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 11:39

نمایش مشخصات همایون طراح بکت می گوید:
من ، می گویم من. بی هیچ باوری!

تنها یک راه دارد. جلوی خودت بایستی تا " من " شوی! درست مثل همان لحظه که دو لولی تمام من هایت را می کشد و زنده می کند!
قطعن آنگاه صدای Joe Cocker زخمی می شود!

آهنگ " Unchain my heart " از Joe cocker تقدیم به شما!

سبز باشید


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 23:00

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و عرض ادب خدمت آقای طراح عزیز
تبریک میگم بهت بابت دو چیز
اول اینکه سبک خودت رو داری و خیلی خاص هست.به نوعی معما گونه و یک داستان باز پشت نوشته ها هست.
دوم به خاطر تعریف ها و تشبیه های جالبت.
منظورم از اینکه گفتم بک داستان باز در انتهای داستانت به وجود اومده به این خاطر است:
میتوان گفت کارکتر داستان درگیر یک عشق نافرجام شده ولی عقلش مانع از پیشروی در این عشق میشود.از حرکات و رفتارهای شخصیت چنین نتیجه ای گرفتم.از اضطراب و نگاه سورئالش به افکار خویشتن.
و خودم این دیدگاه رو دوست دارم و به نوعی میتونستم شخصیت اون طرف عشق رو هم اصور کنم.
برداشت بعدی ام در مورد تفکرات و عقلگرایی شخصیت داستانت بود که به این نتیجه رسیده باید در این جامعه عقل را لگد کوب کرد.خیلی جالب بود. میتوان بدون مغز زندگی کرد ولی بدون قلب نه چون بعد مادی حیات هست.برخلاف دیدگاه اول که قلب را بعد معنوی حیات متصور شدم.
برداشتهای بعدی هم دارم...
واقعا جالب بود و مرا به حیرت وا داشت.کارت عالی بود و من به تو آفرین میگم.
ادبیات خشک و درست حسابی ای داری و در نوع خودش بی نظیر است.
کم بود ولی پرحرف بود.
تو داستانات معما گونه هست.نوعی خاص از بیان معما که به تفکرات و درونگرایی ها مربوط میشود.
سبز و میروز باشی دوست من


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 23:02

نمایش مشخصات حسین روحانی اشتباههات تایپی رو ببخش
از بابت گوشی ام معذرت میخوام


@حسین روحانی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 11:57

نمایش مشخصات همایون طراح سلام و درود بر حسین روحانی
مدتی پیش با مارتین راجع به دوستان هنرمند و کارهایشان در این سایت بحث می کردیم. یادم می آید که هر دو شما را به عنوان کسی که هم خوب می نویسید و هم خوب نقد می کنید نام بردیم. و حقیقتن همین طور است. هرگاه که داستان هایم از زیر چشمان حسین روحانی گذشته است برهنه شده است! و این بار هم همین اتفاق افتاد. شما به زیبایی داستان را شکافتید و نقد کردید. و من سپاسگزار این لطف شما هستم. خوشحالم که شما را در کنار خود دارم.

و آهنگ Speak softly love از Andy williams تقدیم به شما... شاهکاری ست این کار!

سبز باشید


@حسین روحانی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 11:57

نمایش مشخصات همایون طراح سلام و درود بر حسین روحانی
مدتی پیش با مارتین راجع به دوستان هنرمند و کارهایشان در این سایت بحث می کردیم. یادم می آید که هر دو شما را به عنوان کسی که هم خوب می نویسید و هم خوب نقد می کنید نام بردیم. و حقیقتن همین طور است. هرگاه که داستان هایم از زیر چشمان حسین روحانی گذشته است برهنه شده است! و این بار هم همین اتفاق افتاد. شما به زیبایی داستان را شکافتید و نقد کردید. و من سپاسگزار این لطف شما هستم. خوشحالم که شما را در کنار خود دارم.

و آهنگ Speak softly love از Andy williams تقدیم به شما... شاهکاری ست این کار!

سبز باشید


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 08:47

سلام و عرض ادب فراوان جناب طراح
اول از اینکه چه عجب دست به قلم شدین و چشم ما رو روشن کردید
دوم از اینکه داستانتون بسیار دلنشین بود و اعتراف می کنم یکی از داستانهای سر راست شما بود و ذهن را درگیر پیچیدگیها نمی کرد
گاهی باید دست از دل برداری و چون این امر همیشه سخت ترین درگیری آدم با خودش است ! بهتر است ماشه را به سوی دیگری بچکانی

اگر بین قلب و ذهنت جنگ و جدالی در گرفت ، فراموش نکن ؛
همیشه حق با قلب توست .
چرا که ذهن توسط جامعه بنا می شود.
ذهن ، حاصل تعلیم و تربیت جامعه است.
جامعه ، ساختار ذهن را به میل خودش شکل می دهد .
ذهن ، هدیه ی زندگی نیست .
اما قلب ، بکر است.
هدیه ی آفرینش است .
از ازل پاک بوده و تا ابد ، پاک و پاکیزه خواهد ماند
نویسا باشید@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 18:36

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم کبودوندپور

بله این داستان از جنس دیگری ست و در سبک کارهای دیگرم نیست. همان طور که به دوستان گفتم تجربه ی متفاوتی ست که باید انجامش می دادم!

و راستی به قول مارک تواین :

زندگی چیزی جز مبارزه میان عقل و احساس نیست!

سپاس از حضور خوشرنگ تان

آهنگ Another brick in the wall از Pink Floyd تقدیم حضورتان!

سبز باشید


نام: سحر ذاکری کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 09:13

نمایش مشخصات سحر ذاکری سلام

فکر می کنم کمی سبکتون رو تغییر دادین، نمیگم برای شما خوبه یا بد!:D ولی حداقل برای خواننده هایی مثل من ! که خوبه:D چون این دفعه، یه جورایی فهمیدم که چی می خاستین بگین!!!

موفق باشید.


@سحر ذاکری توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 18:42

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر خانم ذاکری!

می دانم که از دوستان قدیمی ما در اینجا هستید. اما نخستین بار است که نظری از شما در زیر داستانم می بینم! خوشحالم! خوش آمدید...

بله همان طور که به دوستان گفتم سبک این کار با دیگر کارهایم متفاوت است. این کار را باید می نوشتم!
اما باید بگویم که همچنان بیشترین علاقه ام در نوشتن و دنبال کردن همان سبک سابقم دارم! خبر بودی بود ، نه؟!:D

سپاس از اینکه آمدید و نوشتید.

آهنگ Without you از Mariah carey تقدیم به شما سحر جان!

سبز باشید


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 10:42

درود بر همایون عزیز
داستان شما از لحاظ مفهومی بسیار غنی و لبالب از برداشت های متعدد و ژرف است.
چیزی که در داستان شما بیش از هر چیزی بچشم می خورد (در واقع بچشم نمی آید) و من بسیار دوست دارم، سکوت داستانی و اشارت های ناگفته است که بجا و مناسب از ان استفاده شده است.با بكارگيري این اشارات نویسنده از قابلیتی در داستانش استفاده کرده تا تصویرسازی و شرایطی که شخصیت داستان در آن بسر می برد به صورت تأثيرگذارتري انجام گرفته و از توصيف هاي معمولي كه گاهي به اطناب مي انجامند تا اینکه گره افکنی وتعلیق و یا فضای داستانی را ایجاد کنند، اجتناب گردیده است.
داستان شما با عبارت «روبروی خودم می ایستم » آغاز می شود و این آغازی زیبا و پرمفهوم است. بهانه ای زیبا و پرکشش است برای طرح موضوعی مستدل.
«...پرده ضخیمی از دود و اشک جلوی چشمانم را گرفته است » اشک نشانه ندامت است و دود حکایت از غفلت و ناآگاهی است . شخصیت داستان قصد محاکمه و مجازات خویش را دارد. عبارت فوق مملو از سکوت و یا تقریرساختاری و معناییست. این عبارت، خود معلول علتی است که نویسنده در مورد آن سکوت کرده است تا خواننده ، خود متن آرمانی خویش را با توجه به انگاره هایش بنگارد و همچنین این عبارت ، علتی است برای معلولی که در داستان آمده و آنهم مجازاتی که شخصیت داستان با شلیک به سرش برای خود رقم زده است.
شخصیت داستان هنگامیکه سینه برهنه اش را دید، ان را مقصر قلمداد نکرد ، چون اکنون روبروی خود ایستاده است و خویش را از بیرون قضاوت می کند. ابتدا تفنگ را سمت قلبش نشانه گرفت و این حاکی از آنستکه که گناه و خطایی که باعث شده خودش را در مقابل خود قرار دهد ، به خواننده بفهماند که این گناه و خطا از چه جنسی است.
در پایان لازم به گفتن است که واژه ها و عباراتی که در متن داستان استفاده شده ، می توانست زیباتر و ادبی تر باشند تا به مفهوم غنی داستان لطمه نزنند،واژه هایی همچون «...چشمان به اجبار باریک شده ام...» کمی نامانوس و از لحاظ ادبی زیبا نیست. وعبارت « ...و ادامه سیگارم را می کشم.» هم زیبا نیست.
پاینده باشید.


@همایون به آیین توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 18:53

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر جناب به آیین گرامی

نقد بسیار جالب و خواندنی داشتید. سپاسگزار لطفتان هستم همایون جان!

حرفی باقی نگذاشتید. خوشحالم که دوست هنرمند و خوش فکر دیگری در اینجا پیدا کرده ام!

آهنگ You are not Alone از Michael Jakson تقدیم به شما

سبز باشید


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 18:25

نمایش مشخصات زهرابادره زدست ديده و دل هر دو فرياد
كه هر چه ديده بيند دل كند ياد
بسازم خنجري نيشش ز پولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد
..........
سلام بر آقاي طراح عزيز و گرامي
داستان زيبايي بود و بعد خواندن داستان اين شعر در ذهن من تداعي شد شخصيت داستان چشم خود را به مغزي تشبيه كرده است كه بوالهوس است و او را از معنويات باز داشته است .
لذت بردم براي قلم ناب تان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 19:00

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر سرکار خانم بادره

امیدوارم حالتان خوب باشد.

سپاس که همچنان بنده را دنبال می کنید. حضورتان موهبتی ست برای من بانو!

آهنگ " آشیانه " از فریدون فرخزاد تقدیم حضور پرمهرتان!

سبز باشید


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 18:33

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











از زیرمجموعه های فرم یک اثر، محتوای آن است! که اغلب اوقات، شما بخوانید نود و پنج درصد موارد، خواننده و منتقد ایرانی محتوای یک اثر را با کلیت داستان اشتباه می گیرد.و این به دلیل فرهنگ به شدت شعارزده و البته محتوازدگی دروغین ذهنیت ایرانی است. یعنی شکاف عمیقی است میان آنچه نویسنده و خواننده ی ایرانی در ذهنش ستایش می کند با آنچه در روزمرگی رفتار می کند.اینگونه در خوده آثار هم خواننده ی ما، سعی می کند محتوای شرطی شده ی خود را بیابد! و نویسنده هم نهایت تلاشش را می کند درون داستان به زعم خودش حرف بزند!(پیام بدهد) ساختار و تکنیک و ریتم و انتخاب کلمات صحیح هم فدای سرش! مهم این است که بگوید: به پدر و مادر خود نیکی کنید یا شبها مسواک بزنید و آثار تبدیل به مقاله و برشهای از روزنامه و اینجور چیزها می شوند. و این سوال پیش می آید که پس چه نیازی است به داستان ؟!...
داستان و ژانرهای آمریکایی در هشتاد درصد موارد عملگرا هستند! به دلیل اینکه خوده آن جامعه عملگراست و با وراجی و فلسفیدن های الکی در تضاد و این را که بسط بدهی به "درام" می رسی! یعنی غولهای ادبی و سینمایی آنها و متعاقبن جامعه ای رو به رشد با سرعت نور!
*
"آخرین پرده" داستان خوبی است. اگر با اغماض از نثری که نیاز به رسیدگی بیشترش، احساس می شود، بگذریم. حتا می شود گفت یک داستان خیلی خوب که فرم و محتوایش بر هم می نشیند. می گویم خیلی خوب! شاید ایده طراوت بکری همیشگی را ندارد. اینجور ایده ها معمولن در پرداخت روایت و در بسط دادن پیرنگ خودشان را نشان می دهند.لیکن پرس کردن و جمع کردن و رساندن مفهوم تضاد میان قلب و عقل! آن هم در چند خط ، در این اثر درآمده و این یعنی خیلی خوب!
و نکته اینکه طراح کنش! را وارد اثر خودش کرده! اندکی فاصله از سبک شخصی اش لیکن به نفع اثر و همچنین در نوشتنهای آینده از نویسنده ای که توانایی فکر کردن دارد، می تواند سبکش را بسط بدهد.و دیدگاه خودش را در آینده به رخ بکشد که این می شود: یک نویسنده که شبیه به خودش می نویسد.که در همین داستان هم اتفاق افتاده...



@پیام رنجبران(اکنون) توسط بهروزعامری Members  ارسال در یکشنبه 20 دي 1394 - 09:29

نمایش مشخصات بهروزعامری @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 18:52

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








و می ماند سپاسگزاری و حس و نظر شخصی ام نسبت ب داستانت همایون عزیز که این اثر خیلی به دل این شبهای من نشست! می دانی این شلیک! شلیکی است که خیلی به کار می آید. نمی دانم! شاید اگر جای کارکتر داستانت بودم فقط طی شلیک های بعدی به "سر" می رسیدم! مثلن در پنج بار:قلب و قلب و قلب و قلب و قلب .دیدی نشد! به تجربه یافته ام اشتباهاتی که کله ی مبارک می کند! حداقل این است که می شود سرنخش را پیدا کرد اگر هم نشود جبرانش کرد، حداقل می فهمی از کجا پس کله ات خورده ! ولی احساس! همه چیزش غیرمنطقی است. اصلن نمی دانی چی شد و چرا؟!!! و از کجا شروع شد و دفع بلایش چگونه است. بماند.
تئوری ما این است: :D
یک تفنگ دولول که یک لولش را بگذری روی سر و یکی دیگر روی قسمت چپ سینه و در لحظه : فاتحه مع الصلوات.آخر میدانی که نیروانای راکر شانس را نداشت که با یک شلیک به سرش خلاص شود. مجبور شد دوباره کاری کند :D شانسش را نداشتیم که نیروانا شویم! می ترسیم دوباره کاری اش بهمان برسد.

سلام همایون خان عزیز. مخلصتم. یه دوستی دارم بشدت شبیه توست. انیمشین می سازد. هربار که او را می بینم و متن هایش را می خوانم یاد تو می افتم. و برعکس هم البته.همینکه آدم را می رسانی به مرحله ای که مدام برداشتش نسبت به اثر عوض می شود فوق العاده خوب است. اما خوبیش این است که حداقل دوبرداشت محکم توی ذهن جان می گیرد که کلام منتقل شود . مثل همین اثر.
موفق باشی.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 19:19

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








می گویم :D این همه نوشتم این را هم بنویسم! ببخش بابت پرحرفی!
خود ( ego ) که جریان نهایی است. شاید از وقتی که صاحب خود شدیم گناهکاریم و تبعیدی! به نظر شخصی ام اولین گناه بشر صاحب ذهنیت شدن بود! ذهنیتی که شکل گرفت و این خود! آغاز و پایان همه ی ماجراست. و آن درختی که داستان سمبلیک آدم بهش اشاره می کند خوردن از سیب ذهنیت بود...
همیشه فکر می کنم، همه ی اینها جبری است. و کنار آمدن با خود شاید در حد کلمات ساده باشد. همیشه نیروهایی است که خارج از حیطه ی آدمی، انسان را کنترل می کند و جریان اختیار هرچه که باشد در همین راستاست. به نوعی اختیار هم جبری است در راستای این جبر تحمیلی...که یکی همین تحمیل خود است به آدمی...
هر چه که هست گویا این ماجرا حالا حالاها ادامه دارد...

این را گفتم که لال از دنیا نروم :D شاید این خود! که در نبودش : (من واقعی ) پدیدار می شود هم تصورات ذهنی آدمی باشد! ساخته ی فلسفیدن های مکرر، چیزی شبیه عشق! که کرم ذهنی است و وسواس و گونه ای از سادیسم! خود و دیگرآزاری است! که شکلشان را تغییر می دهیم که جهان جای قابل تحملی شود. مثل من که برگشت کرده ام به ذهنیتی که سالها پیش داشته ام. عشق نوعی خودخواهی است. تا بحال ندیده ام آدمی ، فردی یا چیزی را بخاطر خود آن چیز دوست بدارد. اگر رنجی هم هست، رنجی است که این خود می کشد و نامش هجران گذارده می شود.لیکن با اینحال : عشق! که گاهی دلیل زندگی است و گاهی دلیل مرگ! و حداقل اینکه دلیل محکمی است برای هر دو....
باز هم تئوری شفتلهولیسم خودم :D همان تفنگ دولول که هر دو را در لحظه نشانه رود....نمی خواهی!
یک فنجان قهوه ی شیرین شیرین که قند خونت بزند بالا! :D یک سیگار پشت بندش! ....:D
و فیلم دیدن :D جای شما خالی...
این بهترین فلسفه است.

مخلصیم.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 20 دي 1394 - 11:16

نمایش مشخصات همایون طراح دو لول! خواستم همین نام را برای داستانم انتخاب کنم! چرا که مثل تو فکر می کردم ، دقیقن باید قلب و سر را هدف قرار دهی و خالی شوی! از همه چیز. فکر و فلسفه و عشق! خودت را از " خود " خالی کنی تا به همه چیز برسی! مگر چیزی غیر از این است؟! نیستی. ساده نیست. ساده است! کافی ست دو لول ات را بدست بگیری و شلیک کنی! بدون موسیقی. بدون تصویر. بدون کلمه. اما نمی شود! چرا که همین الان که دارم این ها را می نویسم ، این " من " نیستم که می نویسم! این همان نیرویی ست که تو می گویی. همان نیرویی که سیب ذهنیت را بار ما کرد! حالا به هر وسیله. با هر اسباب بازی ای! و این یعنی جبر!

بگذریم تا بگذرد...

نقدت راجع به فرم و محتوا و غالب شدن آن بر فرم داستانی و کلمه و داستان و فلسفه ی داستان که همان زیبایی ست را خواندم و تا حدود بسیار زیادی قبولش دارم. شاید قاطی شدن فلسفه و فکر ، آن هم از جنس پست مدرنش در داستان و البته همان ذهنیت و فلسفه ورزی دلیل اصلی بروز این کارها شود! کارها خشک می شود و پرحرف. مخاطب کم کم از داستان ، به شکلی که همیشه در ذهن دارد ، جدا می شود و به این شکل چیزی را می خواند! ببین پیام جان من همیشه این آرزو را داشته و دارم که چیزی بنویسم که اتفاقی در آن نیفتد! نه به شکل مستند گونه اش! بدون صدا. و شاید بدون تصویر! اما رسیدن به آن نقطه و نوشتن ، تو بگو ننوشتن (!) شاید زود باشد! فعلن باید نوشت! کمی نرم تر! الان دارم به این فکر می کنم که همین کار هم گفتن یک اتفاق بیشتر نیست!

باز هم بگذریم تا بگذرد!

امیدوارم متوجه شده باشی که دقیقن چه می گویم و چه می خواهم! چرا که خودم نفهمیدم! :D لطفن کمکم کن اگر متوجه اش شدی!:D

و آهنگ :

به صدای بهشتی Andrea Bocelli گوش بده! La Voce Del Silenzio را! تقدیم به تو...

سپاس که دعوتم را قبول کردی دوست عزیزم...

سبز باشی


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 23:21

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر همایون طراح عزیز
خوشحالم داستان تازه ای از شما میخونم
خوب گویا خیلی دیر رسیدم و گفتنی هارو دوستان گفتن
داستان زیبایی بود
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 20 دي 1394 - 11:20

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر مژگان بانو ، خانم ماندگار!

سپاس که آمدید و خواندید و نوشتید. سپاس@};-

آهنگ Unbreak my heart از Tony Braxton تقدیم به شما

سبز باشید


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 00:03

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر جناب منتقد همایون خان طراح!
ابتدا اینکه دوستای عزیز داستانکی گفتنی هاروگفتند!
مفهوم داستانتون بسیار بسیار زیبا ، خاص، با تامل ، و... بهمراه داشت!
خوبم نوشته بودین !
اما بنظر من شاید اگ میشدش ک یه خورده چیدمان واژه ها رو بیشتر روش کار میکردید بهتر میبود! داستانتون موضوع و پیش برد خوبی داشت!
شاید سکانسی از داستان بلند بی نظیری میبود اما! وقتی سکانس کوتاه چند خطی رو فرد در داستانش میاره بنظر من باس یه خورده توصیفات خاص یاترکیب بندی خاصی از واژگان رو ب معرض نمایش بگذاره!البته این نظر بنده ی حقیر هستش!
بحث بعد اینکه خعععععععععلی کار زیبایی انجام دادین از اینکِ ب دوستان آهنگ هدیه میدین! کار نویی هستش !عالی بودش خعلی دوسش میداشتم!


و اینکه اسمتون هوااارتا زیباس! دست خوش ب کسی ک اینچنین نام نیکویی واس شما برگزیده!
همایون باشید البته هستیدااا همایون تر باشید!

@};-


@شيدا سهرابى توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 20 دي 1394 - 11:27

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

خوشحالم که شما را اینجا می بینم. سپاسگزار حضورتان هستم.

بله. نقد شما صجیح است. امیدوارم در کارهای بعدی ام توجه شما را بیشتر جلب کنم.

ممنون از لطف شما. نام شما هم زیباست. شیدا!

اجازه دهید آهنگ A 1000 kisses deep از لئونارد کوهن بزرگ را تقدیمتان کنم.

سبز باشید


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 دي 1394 - 00:06

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) می دونی چیه همایون ؟

از روزی که اومدی , زندگی سامون گرفت
عشق به مرگ آشنا تو سینه باز جون گرفت ...

دیدن نامت , به قدر کفایت , پاهای یخ بسته ی مرا از گلیم پاره پاره ام درازتر می کند تا دوباره نرم نرمک بیایم و بنویسم ! تا دوباره بخوانم و لذت ببرم ...

می دانم از آن خلوتکده که ماهرویان بهشتی را در کنج آن می جستیم , داستانت را برایم زمزمه کردی , اما نمی دانم که آیا واقعا قصه ی تو خالی دیروز ما , ماجرای هر روزه ی ماست یا خیر !

و اما برداشت مارتین :

"پرده ی آخر " , انتخاب به جایی است برای این داستان ...
این پرده , تلفیقی است از دود و اشک و آرامش ! به واقع , گمان من بر این است که سرخوشی کوتاه آدم از کشیدن سیگار , به تلخ کامی منجر می شود ! همان گونه که دود سیگار , اشک آدم را در می آورد !

به باور من , چشمانی که بر حسب همسایگی با دود سیگار , می سوزند , در آخرین پرده به آرامش می رسند ! زمانی که شخص , راه رهایی از بند و اسارت را در جدایی " سر " از تن می بیند و نه جدایی " قلب " از تن ...

____________


درود بر تو ...

سبز باش و آفتابی !

من هیچ اهنگی بهت تقدیم نمی کنم !! آهنگم نمیاد !!


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 20 دي 1394 - 17:39

نمایش مشخصات همایون طراح دوستی می گفت : وقتی دور باشی چه فرقی می کند صد کیلومتر با هزار کیلومتر؟!
و من اینک می گویم فرق دارد! نبودی و ندیدی چقدر هوای اینجا ابری بود و شبها زیر رگبار هولناک آسمان دست در جیب تمام طول و عرض جاده ها را قدم می زدم تا به کلبه ای برسم! کلبه ای که در نبودت من بودم و من! و حالا که هستی ، هر چند دور ، می توانم به این دلخوش کنم که چای دو نفره ای را هر دو سر خواهیم کشید! به همین زودی...

سپاس از حضور سبزت رفیق موافق!

اگر دوست داری امشب را هم به خاطر آن چه دیده و ندیده ای بگریی " سفرنامه " ی شهیار قنبری را گوش کن! این ده دقیقه ی تمام نشدنی را...

سبز باشی


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 20 دي 1394 - 17:46

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) در آن هوای مه آلود , به دور از وحشت میمون ها , همه چیز را دیده ام ! نمی دانم ! ولی باید دیده باشم !

می دانی که ؟! چه لذتی دارد وقتی سفرنامه را با زیر نویس نشنوی !! با تمام دیدگانت نفس بکشی !

و تو نمی دانی ! در شب خستگی تاج محل و سکوت شیوا , چقدر گریستم ! به خاطر آدم هایی که هستیم و نمی بینند ! به خاطر آغوش های گشوده ای که برای من و تو هرگز باز نشده اند ...

...


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 دي 1394 - 09:25

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

یه موقع های جوونیها سیگار میکشیدم

بعضی وقتا خیلی بهم میچسبید
میذاشتم سیگارم تموم بشه ، شک نداشتم که بکجا باید شلیک کنم.

اما گاهی خیلی بدم میومد

اصلا نمی دونستم شلیک کنم یانه؟

بکجا شلیک کنم

اما چند بار بسیگار شلیک کردم

درود بر شما گرامی



@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 20 دي 1394 - 17:43

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر جناب عامری

چه نیک که اینجایید! خوشحالم...

لطفن سیگاری روشن کنید و آهنگ " آهوی وحشی " فرامرز جان اصلانی را گوش دهید!


@همایون طراح توسط بهروزعامری Members  ارسال در یکشنبه 20 دي 1394 - 19:49

نمایش مشخصات بهروزعامری سیگار رو بدلایل مختلف دوست دارم

بین گوشی تلفن-ساعت و.... بیش ازهمه با سیگار میشه زیباترین ژستهارو گرفت و بزیباترینها فکر کرد

اما اون منو اصلا دوست نداشت تا سر حد مرگ شکنجه ام می داد

موفق باشید با سیگار یا بی سیگار

@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 18:26

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراوان:)
بیدار ک میشد آواز میخواند .شب خودکشی هم قبل از خوابیدن آواز خواند .آن شب به چه اندیشیده بود ؟ شاید با وحشت به ماموران اف بی آی توهمات ناشی از افسردگی اش اندیشیده بود ک واقعا هم به خاطر دخالتهایش در امور نظامی تعقیبش می کردند .حتی وقتی مرد اورا با نام جعلی به درمانگاه مایو برد تا از هجوم تنفر انگیز رسانه های گروهی در امان باشد .دنبالش بودند .یا شاید به عشاق گمشده ای اندیشیده بود ک دیگر نمی توانست داشته باشد .به همسر نازنین دوران جوانی به همسر ثروتمند زمان بلوغ .به همسر متکبر رقابت جو به همسر فروتن و زیرک اواخر عمر .شاید به داستانی فکر کرده بود ک دیگر نمی توانست بنویسد به یکی از همان داستانهای فاجعه آمیز عشق و مرگش ک این بار مرگ از آن خودش بود و عشق تاثیر انگیز تر از زندگی با تصاویری ک ذهن اورا می انباشت
راز آخرین فکرش را با خود به گور برد .زمانی ک فشنگ مغزش را به سقف پراند .خاموش شد
مغز نویسنده ای را که با قدرتمندان ستیزه جو بود به چاپلوسان بی اعتماد ..با آنان ک محتاجش بودند مهربان و با همه سخاوتمند ..........
یاد ارنست همینگوی افتادم .. ک اونم سرش رو با تفنگ از روی تنه اش جدا کرد ..اینم یه قسمت از کتاب همینگوی بود ... همینطوری یادداشت کرده بودم ...برای شما هم نوشتم :)
دم قلمتون همیشه گرم گرم


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 دي 1394 - 21:02

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
نخست اینکه پوزش می خواهم بابت دیر پاسخ دادنم!

سپاس از اینکه آمدید و داستان را خواندید و نظری زیبا نگاشتید. همینگوی! تکه جالب و خواندنی ای بود. باز هم سپاس از شما...

From a jack to a king از Elvis Presley تقدیم به شما


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 25 دي 1394 - 21:27

اشتباس
آره اشتباس!!
یه عمره فکر می کنیم عقل منطقیه و قلب احساسی.
اما قلب مرکز کنترل احساسه پ منطق هم یک احساسه...عقل هم یک احساسه مثل قلب!
اما خب مغز که بمیره و عقلی نباشه قلب می تپه ...اما کافیه قلب بمیره...فاجعه است!
نه عقلی می مونه و نه احساسی...
الکی به عقل سخت می گیریم...بیچاره تو رودربایستی مونده...
این آخرین پرده نیست...آخرین پرده موقعه ای اتفاق می افته که قلب بمیره.
قلب که مرد از اولی دیگه وجود نداره
میشه آخرین پرده نمایش



سلام
داستان قشنگی بود و آخر داستانتو خیلی دوست داشتم
موفق باشی @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 15:24

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم یحیازاده

خوش آمدید...

آخرین پرده زمانی است که من خودم را میان شیطنت های عقل و قلبم گم کنم! شاید آخرین پرده همان پرده ی نخست باشد!
فلسفه بازی کافی ست! به جانب " Suzanne " کوهن برویم تا کمی آفتابی شویم!

سبز باشید


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 فروردين 1395 - 18:02

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام برهمایون طراح
صدسال به این سالا
یه سال باحال وبرات ارزو میکنم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.