واق واق

درب را آرام می بندم و وارد کوچه می شوم. هوا گرگ و میش است. ماه کمرنگی گوشه ی آسمان دیده می شود. خمیازه ای می کشم و سپس با دستان مشت شده ام چشمانم را می مالم. پیرزنی چوب به دست که با دست دیگرش پسرکی را به دنبال خود می کشد به من نزدیک می شود. پیرزن رو به من چیزی می گوید. نمی فهمم چه می گوید. در حالی که آرام از کنارشان رد می شوم نگاه گذرایی به پسرک می اندازم و خمیازه ی دیگری می کشم. صدای درهم عبور ماشین ها نشان از این دارد که به خیابان رسیده ام. ماشین ها به سرعت از جلوبم رد می شوند و اجازه ی عبور از خیابان را به من نمی دهند. در همین حین که منتظر راهی برای عبور از خیابان هستم ، سگ سیاهی که طناب پاره شده ای دور گردنش است را می بینم که دوان دوان به بولوار وسط خیابان می رسد. سگ زبان قرمزش را بیرون آورده است و نفس زنان روبرویش را نگاه می کند. لحظه ای قصد رد شدن از خیابان را می کند اما صدای بوق ماشین های عبوری او را از حرکت وا می دارند. به سرعت از بین ماشین ها رد می شوم و با فاصله از سگ ، طرف دیگر خیابان را هم طی می کنم و وارد پیاده رو می شوم. صدای کر کننده ی ماشین ها هر لحظه زیادتر می شود. در حالی که آرام به راهم ادامه می دهم ، به عقب بر می گردم و خیابان را نگاه می کنم. ماشین ها بی وقفه جلو می روند و سگ هنوز وسط بولوار ایستاده است.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

شیدا محجوب , ناصرباران دوست ,علی غفاری دوست (مارتین) ,عباس پیرمرادی ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,رضا پرواز , ک جعفری ,مریم مقدسی ,آزاده اسلامی ,آتنا کیان ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,حسین روحانی ,فرزانه رازي ,ف. سکوت ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,فرزانه بارانی ,الف.اندیشه ,م.فرياد ,سارینا معالی ,آرمیتا مولوی ,کیمیا مرادی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شیدا محجوب (11/6/1394),آرش پرتو (11/6/1394), ناصرباران دوست (11/6/1394), ناصرباران دوست (11/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (11/6/1394),عباس پیرمرادی (11/6/1394),ابوالحسن اکبری (12/6/1394),آرش پرتو (12/6/1394),ف. سکوت (12/6/1394),احمد دولت آبادی (12/6/1394),زهرابادره (12/6/1394),رضا پرواز (12/6/1394),آزاده اسلامی (12/6/1394),آتنا کیان (12/6/1394),حسین شعیبی (12/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (12/6/1394),همایون طراح (12/6/1394),حسین روحانی (12/6/1394),همایون طراح (12/6/1394),فرزانه رازي (12/6/1394),منصور دیبا (12/6/1394),شهره کبودوندپور (12/6/1394),آرمیتا مولوی (12/6/1394),فاطمه مددی (12/6/1394),رضا فرازمند (12/6/1394),فرزانه بارانی (13/6/1394),الف.اندیشه (13/6/1394),پیام رنجبران(اکنون) (13/6/1394),م.فرياد (13/6/1394),آرمیتا مولوی (13/6/1394),سارینا معالی (13/6/1394),محمد اکبری هشترودی (14/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (14/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (15/6/1394),سارینا معالی (16/6/1394),م.ماندگار (17/6/1394), ک جعفری (18/6/1394), ک جعفری (22/6/1394),فرزانه رازي (24/6/1394), ک جعفری (13/7/1394),مریم مقدسی (21/7/1394),پیام رنجبران(اکنون) (7/8/1394), ک جعفری (7/8/1394),فرزانه رازي (11/8/1394), ک جعفری (13/8/1394),فرزانه رازي (24/8/1394),سحر ذاکری (27/8/1394),سحر ذاکری (3/10/1394),فرزانه رازي (10/10/1394),بهناز باران خواه (13/10/1394),سحر ذاکری (20/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (14/12/1394), ناصرباران دوست (23/1/1395),الف.اندیشه (23/1/1395),همایون به آیین (8/2/1395),همایون طراح (14/4/1395),رضا پرواز (26/4/1395),همایون به آیین (3/2/1396),همایون طراح (12/2/1396),همایون طراح (18/4/1397),همایون طراح (20/9/1397),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 شهريور 1394 - 20:26

سلام بر شما

داستان های شما بیشتر یک فیلم کوتاه ند!....ولی این یکی زیاد جوندار نشون نمی داد....

و فکر کنم این ضعف بیشتر هم ناشی از نوع جمله بود مثل:اجازه ی عبور از خیابان را به .....در همین حین که منتظر .........
اما سگ خسته ست.....و روای کسل! منکه شخصا فکر می کنم کسل ها بیشتر می مونند نه خسته ها.....


موفق باشید


@آرش پرتو توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 12:52

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر آرش پرتو عزیز

ممنونم که آمدی و خواندی و نوشتی...

متاسفم که نتوانستم در نگاهت جوندار باشم! امیدوارم در داستان های بعدی جبران کنم.

سبز باشی@};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 شهريور 1394 - 22:46

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) گل میگی گل بشنوی
از دل نازک ترم
تا برام از گل بگی
من کنارت پر پرم !

____

دوستی داشتم که همیشه از " دیابت " رنج می برد ! و هرگز نوشابه نمی نوشید ...

نه سگ و نه پسرک , نه ! هیچ کدام نمی توانند از خیابان رد شوند !

به نظر موضوع خوبی می تونه باشه ولی کلید ها , را در دل داستان دفن کردی ! لا اقل من که اینطور فکر میکنم ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 11 شهريور 1394 - 22:53

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) ولی نه! طناب های پاره شده را عشق است ! من میگم چه آدم گیج و خواب و آلود باشه , چه مثل یک سگ سیاه هشیار و بیدار ! ماشین ها نمیذارن از خیابون رد شن !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 11 شهريور 1394 - 22:53

سلام مارتین....

با اجازه از جناب طراح...

گل میگی . گل میشنوی از دل نازکترم
تا برام از گل میگی . من کنارت پر پرم...

مهستی رو تو گور لرزوندی با اون بشنوی:D :D


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 11 شهريور 1394 - 23:00

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) گل میگی , گل بشنوی !! شعرش از مینا جلالی هست با اهنگسازی استاد صادق نوجوکی بزرگ !
_____

داشتم تو تنهایی و غربت گوشش می دادم , گفتم بنویسمش همینطوری ! الکی ! ...
____

همایون طراح صفحه ات شلوغ شد ! اشکالی نداره ! سه ماه هیچی ننوشتی , حالا ما نوشتیم برات !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 13:01

نمایش مشخصات همایون طراح نازکی مثل گل ، نازکی مثل گل!
قلبت آهنه
با من دشمنه ، خدا با من دشمنه!

درود مستر

امیدوارم گرمت نباشه! من که خیلی گرممه...

یکی از کلیدهای داستان اسم داستان است!

چون دل من پیدا نمیشه!
میرم که میرم ، واسه همیشه
پاییز تو غافل ، امام امان از دل
داد از این عشق و هزاز هزار مشکل...

سبزتر لطفن!


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 13:49

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر تو

حقیقتا ، داستان زيبايت را ديشب خواندم و برداشت خاص خودم را هم داشتم (تا حدود زيادي همان برداشت جناب باران دوست) اما از آن جايي كه احساس كردم ، كليد ها را به قدر كفايت در گلدان نكاشته اي ، دست به جوانه ها نزدم !

سبز باشي و آفتابي


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 13:51

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) " ما ایرانی ها عادت داریم از دل هر چیزی ، چیزی ( آنچه که در فکر ما می گنجد ) را بیرون بکشم! "

آره ! از اين جمله ها مي ترسم !!


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 شهريور 1394 - 23:00

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر همایون طراح و داستان جدیدیش از پس هزاران بار مهر باطل شد .
خب در خوانش اول اتفاق مهمی نمی افتد .مردی از خواب بیدار شده از خانه خارج شده و نمی تواند با محیطش ارتباط برقرار کند . به خیابان می رسد از ماشینها می ترسد سگی را می بیند و از کنارش رد می شود و به دنبال کار خود می رود !
اما اگر به تمام اجزای داستان به عنوان سمبل نگاه کنیم
در خوانش دوم چنین می شود: مردی از خواب بیدار شده یعنی چشم و گوشش باز شده نسبت به مسائل اجتماعش اما هنوز هم کمی خوابزده است و به همین خاطر زبان پیرزن را نمی فهمد . پیرزن نماد سنتها و افراد و تفکر سنتی جامعه اند و جالب این است که آن تفکر سنتی دارد طفلی را دنبال خودش می کشد یعنی تاثیر سنتها بر کودکان بیشتر از جریان روشن فکری است . به خیابان که می رسد ماشینها در حرکتند بی توجه به او یعنی بدنه ی اصلی ملت اصلن تره هم برای روشنفکر خرد نمی کنند و غرق روزمرگی هاشون هستند . سگی آید . سگی که افسار گسیخته !! سگ افسار گسیخته می تواند نماد کسانی باشد که فراقانونی با جریان روشن فکری برخورد می کنند . لذا مرد از آن می ترسد و به طرف دیگر خیابان می دود یعنی خط فکری و سیاسی اش تحت تاثیر حضور سگ عوض می شود و ....

فکر کنم بهتره بیش از این توهم نزنم .
به هر روی داستانهای شما مخ آدمو به چالش میکشه .
امیدوارم کمی از آنچه مد نظر شما بوده را برداشت کرده باشم.

سبز باشید @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 11:18

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد باران دوست گرامی
چه نقد خوبی داشتید!
بدون کامنت شما اصلن داستان را نمیفهمیدم


@آزاده اسلامی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 23:01

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام سرکار خانم دکتر اسلامی
ممنون که شاگرد نوازی می فرمایید . بنده زیره به کرمان آورده ام
شاد باشید


@ ناصرباران دوست توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 13:33

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر جناب باران دوست عزیز
منتظر حضور پرمهر و بیدار شما بودم. بارها گفته ام و این بار رساتر می گویم : نگاه های شما منحصر به فرد است. برداشتتان بسیار جالب و زیبا بود. چنانکه چندین بار آن را خواندم و هربار بر ذهن شما درود فرستادم. به هر روی سپاسگزارم که از ابتدا تا به اینجا در کنار بنده بوده اید. سپاسگزار محبت های شما هستم و همچنان در کلاس درس شما شاگردی می کنم.

سبز بمانید@};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 شهريور 1394 - 23:36

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
راوی تازه از خواب غفلتی که جامعه در آن فرورفته بیدار شده است. درب خانه را باز می‌کند و قید وابستگی‌ها و چارچوب‌ها خود را آزاد می‌کند.

با اولین صحنه‌ای که مواجه می‌شود پیرزنی است که نماد تفکرات سنتی و سخت جامعه است که پسرکی که ای‌بسا مانند خود راوی تازه از خواب غفلت بیدار شده بود و داشت به‌سوی روشنفکری و تفکر آزاد می‌رفت را برمی‌گرداند. پیرزن تنها یک نماد است .

چوب‌دستی‌ای که در دست دارد همان ترس از رهایی از قیدوبندهاست که افراد سنت‌گرا همیشه از آن هراس دارند وگرنه چوب‌دستی در دست یک پیرزن که ترس ندارد. چرا پسرک و نه یک انسان بالغ؟ چون آن‌که در ابتدای راه مرز گسیختن است باید هنوز نابالغ باشد.
مشکلات خودشان را می‌نمایانند. عبور از بولوار. سگی قلاده پاره کرده نیز به میان می‌آید تا همان نماد انسان‌هایی دربند ذهن خود باشد که اکنون سعی می‌کنند از این زندان فرار کنند. او نیز مانند راوی به لب بولوار رسیده است. ولی چرا نمی‌تواند عبور کند و وسط بولوار گیر می‌کند؟ آیا طناب‌هایی از درونش مانع عبور او شده‌اند؟ از آینده‌ای نامعلوم که پیش روی اوست هراس دارد؟ زبان قرمز او که نشان‌دهنده زیاد حرف زدنش است ما را با این ابهام درگیر می‌کند آیا تنها بلوف زده است که می‌خواهد فرار کند؟ یا به خاطر زبان قرمزش دربند بوده است؟

نکته ضعف این داستانتان همان عبور از خیابان و شنیدن صدای کرکننده ماشین‌هاست. آن‌کس که این مرحله را رد کند دیگر صداهای پشت سرش را نمی‌شنود و یا به آن‌ها توجه نمی‌کند. گرچه می‌دانم برای فضاسازی جامعه پشت سرتان آورده‌اید ولی نبودنش بهتر از بودنش است.

مدت‌ها پیش داستانی با مضمونی عجیب خواندم. در آن داستان نویسنده سطرها را با عدد شروع کرده بود. سطر یک سطر دو، دو و...
.
.
.


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 شهريور 1394 - 23:41

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی .
.

داستان مردی است که تصمیم می‌گیرد از صخره‌ای بلوری در همان حوالی محل زندگی‌اش ،که همه آن را غیرقابل صعود می‌دانند بالا برود. شروع به بالا رفت از صخره می‌کند و مردم کم‌کم دورش جمع می‌شوند. ابتدا همه او را منصرف می‌کنند کمی که بالاتر می‌رود همه تشویقش می‌کنند. بالاتر که می‌رود تعجب می کنند.بی اعتنا به مردم بالا و بالاتر می رود به طوری که دیگر صدای مردم برایش ضعیف و ضعیف تر می شود. و همینطور اعداد که در ابتدا یکی یکی زیاد می‌شدند به‌یک‌باره روالشان تغییرمی کندو پنجاه هفتاد دویست و.. تغییر می‌کنند. یعنی از حدی که بالاتر می روی دیگر صداهای پشت سرت اهمیتی ندارند و آنگاه است که پیشرفت های انسان روال معمولی صعودی را پشت سر می گذارند و یکباره هرگام ارزش صد گام را پیدا می کند.

درود همایون جان@};-

سخت دلتنگ قلمت بودم. به شخصه لذت بردم. داستانت ستودنی بود و کاملا به روز و مدرن. با اندکی اصلاحات عالی می شود.

احساس من این است که کم کم زمان آن رسیده است کارهای بزرگ را در این سطور اندک ببنیم واین فوق العاده خواهد بود برای آینده درخشانی که پیش روی داری دوست عزیزم.

منتظر آثار بعدیت هستم.

زندگیت قرین خوشیهای غیرمنتظره@};-
*آرزوی من این است*



@عباس پیرمرادی توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 13:42

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر دوست گرامی ام عباس جان پیرمرادی

خود شما بسیار خوب می دانید که چقدر نگهم معطوف به نگاهتان است! نقدی که داشتید مثل همیشه عالی و ظریف بود. صدای کر کننده ماشین ها گریبان راوی را گرفته است. حتا پس از عبور از میان آنها! شاید از این رو باشد که فریاد می زند. واق واق...

سپاس که آمدید. به وجود دوستان هنرمند و عزیزی چون شما در کنار خود می بالم.

امید که در آینده بهترین هایم را بخوانید!

تکیه بر جای تو شاید نتوان زد به گزاف
آری اما همه سیمرغ و همه عاشق قاف!

سبز بمانید@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 07:18

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درودبرجناب همایون .داستان تامل برانگیزی بودکه نیازداشت با دقت زیادداستان را خواندتا به آن نتیحه ای که مدنطرنویسنده است رسید.درودبرجناب پیرمرادی که تحلیل زیبا وبه جایی ازداستان داشت .موفق باشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 13:44

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما جناب اکبری. بسیار خوشحالم که شما را در اینجا ، در کنار خود می بینم!

نتیجه همان نگاه شماست!

سبز باشید


@ابوالحسن اکبری توسط عباس پیرمرادی   ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 12:00


درود بر شما جناب اکبری عزیز@};-

ممنونم از نگاه صمیمانه تان به من.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 08:34

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. اصولا ما ایرانی ها وقتی نمی توانیم معنای چیزی را پی ببریم و آن را درک کنیم سریع به آن یک اسمی می دهیم و خود را قانع می کنیم که به اسرارش پی برده ایم می گوییم . این فلان شیوه و سبک و فلان وفلان است. داستان لخت لخت بود. هیچی نداشت جناب طراح. البته الان همه قصد قانع کردن منو دارن که این نمادین بود و ایسم و پیسم ووو. شبیه به داستان های فلان و قرین به داستان های فلان.
من آنچه رامجهول است مجهول می نامم و دنبال واژه برای این که خود را نشان بدهم نیستم.
پیروز باشید


@احمد دولت آبادی توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 13:48

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

سپاسگزار حضورتان هستم. نواقص و ضعف های داستان به کنار اما ما ایرانی ها عادت داریم از دل هر چیزی ، چیزی ( آنچه که در فکر ما می گنجد ) را بیرون بکشم! در کل ما ایرانی ها آدم های جالبی نیستیم!

موفق و سبز باشید


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 08:47

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي طراح عزيزو گرامي
مردي كه زندگي خود را اسير بطالت كرده است پسرك نماد كودكي خودش است و پيرزن مادري كه تن به اندرزهاي او نداد ، اكنون مثل سگي ولگرد در خيابان زندگي مي چرخد
او در روزمرگي دست و پا مي زند
دوست دارد زندگي به عقب بر مي گشت و او دوباره شروعي تازه كند ولي افسوس .
زندگي راه خود را طي مي كند و او نيز راه خود را .
سگ نماد نوع زندگي خود اوست ، تلاش مي كند دوباره از اول شروع كند
با تشكر از داستان زيبا و ترسيم شده شما
موفق باشيد
@};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 13:50

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر سرکار خانم بادره

سپاسگزار نگاهتان هستم. ممنون که مرا دنبال می کنید.

سبز باشید@};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 09:17

کی راننده ها می خوان متوجه بشن که بوق زدن مال آدمها نیست و برای حیوونا گذاشته شده. :D

سلام عرض شد.
با اسم داستان کاری ندارم چون اونم با داستانت کاری نداره. برادر من " واق واق" هم شد اسم ?! بیچاره سگ که اصلا کاری نکرد تا واق واقش بشه اسم داستان. :D
درسته شوخی بود اما کاملا جدی گفتما :D
خب بریم سراغ حرف‌های جدی. قبلش بگم من کامنت ها رو نخوندم اگه یه وقت تکراری شد دیگه ببخشید

کلمه " آرام" در سه جای داستان دیده می شد. و بنظرم کلمه مهمی در داستان است. شخصیت در همه جا آرام است اما فقط یک جا سریع می شود متضاد آرام!
آنهم وقتی از سگ می ترسد. اشتباها احساس خطر می کند و خود را در خطر می اندازد. اما یک احساس خطر اشتباهی او را به جلو می برد و خطر واقعی را اصلا نمی بیند و بی ترس از ماشین های در حال رفت و آمد می گذرد. گویا در چند لحظه یک خطر اشتباهی باعث حفظ مقداری از زمان که قرار بود تلف شود ، شده است.
شخصیت به آرامی در را می بندد. بعد خمیازه می کشد " زمان برایش مهم نیست " از کنار پیرزن و پسر به آرامی می گذرد و باز خمیازه می کشد. " انسانیتش زیر سوال می رود، اطرافش برایش مهم نیست " بیشتر شخصیت داستان شبیه افسرده هاست. و توجه او به ماه کمرنگ بیشتر مرا به این فکر می اندازد.
خب شخصیت
اما بیکباره سگی را می بیند و از آن حالت در می آید. در واقعه سگ را می توان به دنیا نسبت داد. و سگ نماد ولع و شکمپارگی و غضب و خشم و ناپاکی است. شخصیت خشم را احساس می کند. اما همه اینها تصورات است. در واقعه او یک سگ سیاه دیده است! پس حالا صحنه های داستان ماه، آرام ، خمیازه ، بی توجهی و البته سگ سیاه فقط یک چیز را برایم کامل می کند آن هم افسردگی. و در واقعه شخصیت هیچ هیجانی در کل داستان ندارد و وقتی هم که هیجان زده می شود که یک هیجان منفی آن هم آن سگ سیاه بسراغش می آید.
ادامه دارد


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 09:25

در داستان افسردگی را خوب نشان دادید اما بعضی تصویر ها
مثلا
" صدای در هم عبور ماشین ها نشان از این دارد که به خیابان رسیده ام "تو ذوق می زد. انگار برای خواننده در حال توضیح هستید و نه تصویرسازی.
اصل داستان اینکه خواننده خودش تصویر ها را درک کند و از توضیح در داستانها خوشش نمی آید.
داستان خوبیه و من برداشتم از داستان این بود حالا اشتباه است یا درست است همینه که هست. چیه حرفی دارید ? فرزانه رو صدا کنم ? :D
موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 13:52

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر خانم مقدسی

اتفاقن تنها چیزی که میشد از داستان واقعن فهمید همین همین نام داستان بود : واق واق!

بابت برداشت منحصر به فرد و زیبایتان ممنونم.

سبز باشید


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 09:27

نمایش مشخصات ک جعفری از صحنه پایانی داستان ، آغاز و تمام می کنم:
سگی سرگردان در بولوار وسط یک اتوبان دو طرفه!

جاده و گذر پرسرعت ماشینها می تواند نشانی از رشد سریع دستاوردها و تکنولوژی بشری باشد.پیشرفتهایی که ظاهرا برای کمک وبهبود شرایط زندگی انسان، حاصل می شوند اما عرصه زندگی را برای موجودات دیگر( حیوانات وگیاهان و...)تنگ ودشوار می کند. ویا حتی قربانی می گیرد.
چنانچه در این داستان هم می بینیم که انسان موفق می شود از میان ماشینها بگذرد اما سگ نمی تواند وهمچنان سرگردان ومنتظر فرصتی تا خود را نجات دهد. و چه بسا که با خودرویی هم برخورد کند وجان بسپارد.
اضافه می کنم سگ طنابی پاره به گردن دارد که نشان از این دارد که سگ اسیر ودر بند بشر بوده و با پاره کردن طناب خود وزندگیش را رها کرده است اما باز هم در نهایت تاسف در وسط بولوار، زندگیش دوباره در دام بشر اسیر می شود...
چند روز پیش صحنه ایی دیدم که سگی هنگام عبور از اتوبان با خودرویی برخورد کرده و خودرو از گردنش رد شده بود. سگ را دیدم با گردنی شکسته و با چشمانی نیمه باز ، دهانش را باز وبسته می کردو تقلا می کرد. صحنه جان کندن سگ چنان دردناک بود که تا مدتها به بشر و همه دستاوردهایش لعنت می فرستادم.

یک پیشنهاد برای نویسنده:
نوشته تان حالتی گزارش گونه گرفته است با جمله هایی ناهمگون وکمی نازیبا ، که به گمانم اگر از توصیفات و واژه های ملموس تری بهره ببرید ، نثر زیبایی خواهید داشت وهمچنین در نظر داشته باشید که گاهی ضربه های یک توصیف یا واژه زیبا، بسیاز کاراتر و تاثیرگذارتر خواهد بود.



والتبه پس از مدتها:

درود بر همایون خان
نویسنده پرمغز و پر مهر
@};-


@ ک جعفری توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 14:02

نمایش مشخصات همایون طراح کلام از نگاه تو شکل می گیرد!

اینکه در میان گرفتاری هایتان می آیید و چنین نقد جانانه ای بر داستان می گذارید و بی لباس به ضعف ها و کاستی های داستانم اشاره می کنید نشانگر محبت شماست! و همین نگاه و لطف شماست که شما را در ردیف مخاطبان خاص من قرار داده است. مخاطبانی که هنگام نوشتن نیم نگاهی به آنها دارم و مسلمن دید و نظر آنها جایگاه ویژه و مهمی در خلق آثارم دارند. و این بارهم شما با زاویه ی دید قوی تان مرا به این نتیجه رساندید که حقیقتن با هنرمند آگاه و تیزبینی روبرو هستم.

راستی قبلن فرصت نشده بود بگویم که خرسندم از اینکه چشممان به جمال زیبایتان روشن شده است! همانطور که فرصت نشد در ابتدا سلام کنم!

سبز باشد بانو ک


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 11:33

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام بر جناب طراح
داستانتون یه چیزی کم داشت، نمیدونم چی! شاید یک اتفاق!
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 14:04

نمایش مشخصات همایون طراح درود

شاید یک صدا! واق واق...

سبز باشید


نام: آتنا کیان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 13:09

نمایش مشخصات آتنا کیان @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آتنا کیان توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 14:05

نمایش مشخصات همایون طراح 23 گل سرخ تقدیم به آتنا کیان!

درود...


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 13:31

نمایش مشخصات حسین روحانی درود آقای طراح
خیلی خوبه که کاراتون شبیه به یه برند brand شده.این داستان شما رو شاید هرکس دیگه ای مینوشت خیلی ساده از کنارش بشه رد شد ولی خب چون شما لیبل دار شده کاراتون پس ذهن ها رو درگیر میکنید. خوشحالم برات.امیدوارم بتونی سطح اسمت رو بسیط تر کنی تا وقتی نوشته ای ازت بیرون میاد ذهن خیلی ها رو درگیر کنی.امیدوارم بیشتر از میلیون هر کارت رو بخونن.
خب من از این غروبا زیاد توو زندگیم بوده که از خواب بلند شدم و رفتم بیرون و هنوز حس هپروتی درونم بوده و نکته جالب داستانت قیاس کارکترت با یه سگ بوده در رقابتی برای یک عمل یکسان.انگار وقتی کارکترت از خیابان میگذره دنبال اینه که ببینه سگ چکار میکنه.یه همزاد پنداری بین اون دوتا ایجاد کردی.البته دوستی ماشین رو نماد مدرنیته خوند که کاملن درسته ولی این داستان شما فرامدرن بود و رویدادهایی که درش اتفاق میافته فرار از یه کهنگی و گذر از یه مدرنیته و پس زدن در وادیه پست مدرنه.به نظر من کارکتر جا خورد و نتونست پست مدرنو حضم کنه. اما اون سگ که نماد وفاداریه و پاره کردن بندش دو بحث داره که جالب بود اول اینکه یا وفاداری برای انسان دیگه بی ارزش بوده یا خودش وفاش رو از دست داده.البته هنوز حیرون هست و مردد که رد شه یا نه.
درمجموعه آشفتگیه داستانت و بی نظمی و حذف زیبایی در ژرفای نگاهت در داستان بحث سنگینیه که بیشتر نیاز به مطالعه داره برای من تا گفتگو و کامنت گذاشتن
سبز و پیروز باشی


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 13:47

نمایش مشخصات حسین روحانی راستی یه نکته
چوب دستی یا wand اگه یه دونه باشه نماد یک فرصت هست.چوب دستی در دنیای غرب بسیار نمادین هست و در برگ های تاروت ازش استفاده میشه و نماد یک چوب دستی ace of wand مفهوم یک فرصته.اگه آگاهانه استفاده کردی و منظورت این بوده که مرد در کنار چوب دستی بمونه و خودش رو درگیر یک آشفتگیه عصر نو نکنه جا تقدیر داره ازت ولی اگه اتفاقی هم بوده بهت تبریک میگم چون قشنگ از کار دراومده.


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 14:06

نمایش مشخصات حسین روحانی من کامنت رو خوندن دیدم هضپ رو حضم نوشتم.دوستان معلم ببخشید


@حسین روحانی توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 14:15

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر حسین روحانی گرامی ، دوست هنرمند و عزیز

وقتی نقدت را خواندم شگفت زده شدم! اشاره به قیاس راوی و سگ و بحث پست مدرن بودن داستان مرا بهت زده کرد! چرا که دقیقن هنگام نوشتن داستان ، آینه ای را متصور شدم که یک طرفش راوی ایستاده است و طرف دیگرش یک سگ! سگ طناب پاره کرده است و راوی به چوب دستی و پسرک دربند نگاه می کند. از این روست که نام داستان " واق واق " شده است! حتا این سوال اینجا وجود دارد که راوی دستان دقیقن چه کسی بود؟!
و بسیار حرف های دیگر...

شاید نباید همین مقدار را هم در باب داستان می گفتم اما نگاه تو دوست عزیزم چنان زیبا و کوبنده بود که مرا از ته چاه سکوت بیرون آورد.

سپاسگزار لطف شما هستم حسین جان.

موفق باشید و البته سبز


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 14:30

نمایش مشخصات فرزانه رازي شرک : غولها مثل پیازن !
خر : بو میدن ؟
شرک : آره ، یعنی نه !
خر : باعث میشن ما گریه کنیم ؟
شرک : نه !
خر : ولشون که بکنی زیر آفتاب قهوه ای میشن و شروع می کنن به جوونه زدن ؟
شرک : نه...! لایه ، پیازها لایه لایه ن . غولها لایه لایه ن . پیازها لایه لایه ن . فهمیدی ؟ ما هر دوتامون لایه لایه ایم !
خر : اوه ، هر دوتو لایه لایه این ؟ خب می دونی... هر کسی پیاز دوست نداره !

هوم ؟؟؟ چیه ؟؟؟
بچه که تو خونه ی آدم باشه صدای کارتون میاد دیگه ... مگه نه ؟؟؟ منم مجبوری داشتم کارتون میدیدم ! :)
یه لایک " ایــــــــــــنقدی " واسه اینکه موفق شدی عاپ کنی و سانـسور نشی .
من میرم پاستیل بخورم ... پاستیل نوشابه ای ... خوشمزه س ... دوس دارم ...
ها راستی ... سلام ! :D
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشتو میخوام مهندس .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 11:06

نمایش مشخصات همایون طراح بگو لطفن کمش کنن ، سرمون رفت!

واقعن!:D قصد داشتم بابت این موفقیت به بچه های سایت شیرینی بدم!

دیدی پاستیل نوشابه ای چه بویی میده؟! از بو بیشتر مزه ش خوشم میاد!:D

بعد یه سوال من بعد 3 ماه یه داستان گذاشتم اون وقت ما میای راجع به شرک و پاستیل واسه ما میگی؟!:D

یادم باشه زیر داستانت درحالی که دارم بیسکوت شکل دار میخورم قسمت هایی از فوتبالیست ها رو برات تعریف کنم! :D

همین که اینجایی یک دنیا ارزش دارد.@};-

سپاس و البته سبز باشی...


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 18:51

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
من سه بار داستان شما را خواندم. :)
ولی واق واق سگ را در آن نشنیدم!
به نظرم آمد سگ هم درست مثل راوی طنابش را بریده و رهایی یافته ولی دیگر تاب و توان واق واق کردن و اعلام وجود کردن ندارد. بس که خسته و دلزده شده است و اسیر روزمرگی. شاید چون بسیار دیرهنگام موفق به رهایی شده. وقتی که دیگر هیچ حس و حالی برای هیچ چیز نمانده است.
شاید کودک داستان، کودکی خود راوی است. نمی دانم. :-/


@ف. سکوت توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 10:59

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر خانم سکوت عزیز
خوشحالم که اینجا میبینمتان. و اوه 3 بار! بسیار بسیار ممنونم بابت لطفتان

شاید...

سبز باشید@};-


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 21:05

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر همایون طراح عزیز
داستان بسیار زیبایی نگاشته ای
داستانی ساده از پیچیدگی ها !!!
خوشحالم که داستانی از تو خواندم که فلسفه ای پشت آن نهان گشته
برایت بهترین ها را آرزو دارم


@منصور دیبا توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 11:08

نمایش مشخصات همایون طراح درد بر جناب دیبا

سپاسگزار حضورتان هستم. منتظر نقدتان بودم. باری سپاس و سپاس

سبز باشید


@همایون طراح توسط منصور دیبا Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 20:12

نمایش مشخصات منصور دیبا درودی دوباره بر جناب طراح عزیز
به جهت مشغله کاری , سعادت نقد نوشتن از حقیر دور می شود و عدم پاسخگویی به دوستان عزیز و بزرگواری چون شما, نتیجه ای جز شرمندگی برای من ندارد.

برداشت من این هست:

راوی داستان احساس سردرگمی عجیبی می کند . نمی داند کجای زندگی ایستاده است! به چه سمتی باید حرکت کند .
راوی بی تفاوت است ! چرا که نه آرامش دارد و نه رضایت و لذتی سیرابش می کند. پس حتماً راه را غلط آمده است . اصلا راه را آمده است ؟
مگر راه درست چه بود؟ آیا باید مسیرش را عوض کند؟ احساس سردرگمی عجیبی دارد !!
و پیرزن هم که در حکم بلدچی است خود در کوچه ها بی هدف گام بر میدارد.
در نظرم شخصیت های داستان همگی در آشفتگی حرکت میکنند . برایم این جالب است که هیچ کدام هدفی ندارند گویی که صبح بلند شده اند و بی هدف به خیابان زده اند ..

__ وقتی تو شب گم می شدم
ستاره شب شکن نبود
میون این شبزده ها
کسی به فکر من نبود (ایرج جنتی عطایی _ تقدیم به تو و مارتین ! )
@};-


@منصور دیبا توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 15 شهريور 1394 - 09:51

نمایش مشخصات همایون طراح درودی دیگر بر شما جناب دیبا

سپاسگزارم از اینکه دوباره آمدید و نقد و نگاه زیبایتان را گفتید.
با احترام تکه شعر زیر از ایرج جنتی عطایی بزرگ تقدیم به خود خودتان :

شب آشیان شبزده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا
مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست
کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تو مانده ای و بغض من
از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر
که شهر ، شهر یار نیست!

سبز و پیروز باشید

@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 21:42

سلام بر استاد نوشتن پیچیدگیها در دل سادگیها
راستش بنده در سفرم و ذهنم باز نیست
با ذهن الکنم برداشتم را می نویسم
به نظر من واق واق...صدای بوق اتومبیلها و سکوت مرد همگی نشان از استیلای زندگی ماشینی بر انسانها و حیوانهاست
راوی مرد جوانی است ...پیرزن نماد نسل پخته و کودک نماد نسل آینده
هر سه بدون هیچ برخورد اجتماعی و فیزیکی منتظر عبورند
اما ماشینها و برتری صدای بوق آنها اجازه عبور نمی دهند
آنچه می ماند سکوت...کسالت و سرگردانی در اتوبان زندگی است
ممنونم از شما جناب طراح
نویسا باشید @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 11:11

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم کبودوندپور

ممنون از لطفتون بانو...

اینکه در سفر می آیید ، می خوانید و می نویسید برای من یک دنیا ارزش دارد و نهایت لطف شما را به بنده می رساند. سپاسگزار نگاه جالبتان هم هستم.

امیدوارم خوش باشید و سبز


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 21:57

نمایش مشخصات فاطمه مددی درودبرجناب طراح که درطراحی داستانهای معمایی وپیچیده الحق استادند
یبارخوندم اینجوری شدم::-/ بعدنقدزیباوکامل آقای باران دوست روخوندم واینجوری شدم::)
سبزباشید


@فاطمه مددی توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 11:14

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر سرکار خانم مددی که همیشه لطفشان شامل حال ما می شود.

بسیار بسیار ممنونم بابت حضورتان.

من که همیشه با دیدن نامتان اینطور می شوم : :)

سبز تر باشید!


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 22:48

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

وکمی هم ذهن را خراش و ماساژ می داد / تفکر/

وانسانی که دنباله روی ارا ده ی سگی شد

البته آن سگ ولگرد نبود

ولی زنجیر پاره کرده بود

دست مریزاد@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 11:16

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

بله ، سگ زنجیر پاره کرده بود!قاعدتن باید از او ترسید اما...

سپاس از شما جناب فرازمند.

سز باشید


@رضا فرازمند توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 11:48

نمایش مشخصات همایون طراح و درود بر پیام رنجبران دوست گرامی و عزیزم

خوشحالم که همچنان اینجا میبینمتان و البته پر صلابت و پر حرف مثل همیشه!

خب بدون شک همنطور که گفتید داستان فاقد معانی صریح در خود است و بدون شک این از ابزار و نشانه های کار من است. و اما در مورد معانی ضمنی :
همانطور که گفتید ذهن شرطی شده و سنتی و کلیشه ای ما " عبور از خیابان " را به شکل همیشه تفسیر و معنی میکند. اما در این کار سعی من بر این بود که این نگاه کلیشه ای را بشکنم و معنی جدیدی را مطرح کنم. حال می رسیم به نقطه حساس و کلیدی کار که همان " ابهام " است. که به درستی گفتید که از نشانه های آثار مدرن است.با آوردن سگ در یک طرف و شخصیت داستان در طرف دیگر و گذر کردن و نکردن هر یک ( گویی که راوی هرگز از خیابان عبور نمی کند! ) و البته نقش بسزای ماشین های عبوری در فلسفه ی ذهنم به دنبال آن بودم که ابهامی بیافرینم در باب " انسان "! و حالا وقتی از منتقد تیزبینی چون شما می شنوم که به جای ابهام تنها دچار سردرگمی شده اید ، باید بیشتر و اساسی روی کارم فکر کنم! لابد مولفه ها خوب کار نکرده اند!

قسمت پایان نظرتان را هم گرفتم! با شما موافقم. البته با این توضیح که زاویه دوربین است که همیشه این خاصیت را دارد که حرف تازه ای بزند. البته حواسم است که بحث ، بحث " داستان نویسی " است.
گفتن از زاویه دوربین در مقابل شما ترس دارد! :D گستاخی ما رو ببخشید!

یک خواهش دوستانه : لطفن این لودرت رو خاموش نکن و همین گوشه نگهش دار! جدی میگم... بارها به خود شما گفتم که من به اینجور نقدها نیاز دارم. و به شدت ازشون استقبال می کنم. پس لطفن در حالت stand by نگهش دار تا به وقتش!

خیلی ارادت دارم پیام خان

سبز که هستی ، سبزتر!


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 02:23

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود همایون عزیزم و خوشحالم که اثری از شما خواندم.
سریع می گویم و با اندکی پراکنده گویی.
با "رویکرد" زیباشناختی به اثرت نگاه می کنم.
معانی در یک اثر به دوسته ی کلی صریح یا ضمنی تقسیم می شوند که صریح به: ارجاعی و آشکار(انتزاعی. ذهنی) و معانی ضمنی به: دلالتگر و یا اینکه ما را به نقطه ای می رسانند که تلویحی تفسیر کنیم.
نخست به دنبال معانی "صریح" که گشتیم و نبود! آنگاه ضمنی...
از اینرو با خوانش اثرت به تنها جایی که رسیدم که لحظه ای مرا جلب کرد...ناتوانی یکسان انسان و سگ برای عبور از خیابان که در خوش بینانه ترین و البته اشتباه ترین حالت می توانم (خیابان یا عبور اتومبیلها و حواشی ...) آنرا را نماد گرفته و شروع به تاویل کنم! و این متر و الگوی همیشگی زورچپانم بر "متن" چون با عبور فرد از خیابان فرو می ریزد دچار سردرگمی بشوم! و نه "ابهام" که لازمه ی بی چون و چرای آثار مدرن است که در اثر اگر در دام ذهن خود چیزی نسازم، وجود ندارد.
پس ساده نگاه می کنم و از سادگی صرفن به کلمات می رسم که روی صفحه جامانده و دیگر هیچ!
چه در نوشتن و چه از منظر نقد نمی توان به هر نکته ی کوچک یا بی اهمیت یا بدیهی تاویلی از منظر نماد یا سمبل و ...چسباند و بر اساس آن دچار تفسیر شد.
بحث بسیار طولانی می شود و از حوصله ی فضای اینجا خارج که بخواهیم از نماد بگوییم.فقط اینکه معیار دارد و بک گراندی ارائه شده از هنرمند و اشاره ای در خود اثر...بماند. و اگر بخواهیم به همین اثر حتی از لحاظ نماد بپردازیم: به نخ نمایی و کلیشه هایی می رسیم که به هیچ عنوان در جهت آشنازدایی از یک مضمون یا واقعیت کار نمی کنند و اثر نابود می شود.
(آثار ارژینال وجه تمایزشان قدرتمندانه آشنازدایی کردن است از واقعیت روزمره یا سنت های آثار هنری پیش از خود، والا که...: کریستین تامپسن)
ماهیت اثر مدرن بر اساس دفع همذات پنداری و ایجاد فاصله گذاری برای تفکر و همچنین ابهام بروز کرده! و البته که خط روایی در ضدداستان ترین آثار هم قابل ردیابی است.
حتی اگر از قالب فرا یا داستان خیلی کوتاه که بنگریم، نیاز به ضربه ی کاری در همین اثر چنانچه در عینیت نبود لیکلن نبودش در ذهن هم بشدت احساس می شود.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 02:41

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) و البته که هیچ کدام از اینحرفها چیزی از ارزشمندی قلم و اندیشه ی تو کم نمی کند ، در عین حالیکه اینها فقط نظر من است به عنوان یک دوست و می توانی نادیده اش بگیری و صراحتش را البته پای دوستی بگذاری.
آنقدر کارهای عالی از تو خوانده ام و لذت برده ام که حد و حساب ندارد.
در ضمن! :D همایون امشب گیر دادم به متنت! این هم بگویم که خیالم راحت شود لودری از روی کار رد شده ام! :D
البته جدا از مزاح این را بصورت کلی می گویم:
بیشتر موقعیت های متفکرانه ای که اینروزها باب شده در حد چندثانیه با یک حرکت دوربین در گوشه ای از کادر سینمای داستانی یا مستند یا یک قاب عکس آنور آبی ها به کرات قابل دیدن است و اتفاق افتاده!!
این را از منظر ادبیات گفتم و توجه به داستان نویسی...

و بروم و تا اطلاع ثانوی اینورها پیدایم نشود.
مخلصم همایون جان.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همایون طراح Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 11:49

نمایش مشخصات همایون طراح و درود بر پیام رنجبران دوست گرامی و عزیزم

خوشحالم که همچنان اینجا میبینمتان و البته پر صلابت و پر حرف مثل همیشه!

خب بدون شک همنطور که گفتید داستان فاقد معانی صریح در خود است و بدون شک این از ابزار و نشانه های کار من است. و اما در مورد معانی ضمنی :
همانطور که گفتید ذهن شرطی شده و سنتی و کلیشه ای ما " عبور از خیابان " را به شکل همیشه تفسیر و معنی میکند. اما در این کار سعی من بر این بود که این نگاه کلیشه ای را بشکنم و معنی جدیدی را مطرح کنم. حال می رسیم به نقطه حساس و کلیدی کار که همان " ابهام " است. که به درستی گفتید که از نشانه های آثار مدرن است.با آوردن سگ در یک طرف و شخصیت داستان در طرف دیگر و گذر کردن و نکردن هر یک ( گویی که راوی هرگز از خیابان عبور نمی کند! ) و البته نقش بسزای ماشین های عبوری در فلسفه ی ذهنم به دنبال آن بودم که ابهامی بیافرینم در باب " انسان "! و حالا وقتی از منتقد تیزبینی چون شما می شنوم که به جای ابهام تنها دچار سردرگمی شده اید ، باید بیشتر و اساسی روی کارم فکر کنم! لابد مولفه ها خوب کار نکرده اند!

قسمت پایان نظرتان را هم گرفتم! با شما موافقم. البته با این توضیح که زاویه دوربین است که همیشه این خاصیت را دارد که حرف تازه ای بزند. البته حواسم است که بحث ، بحث " داستان نویسی " است.
گفتن از زاویه دوربین در مقابل شما ترس دارد! :D گستاخی ما رو ببخشید!

یک خواهش دوستانه : لطفن این لودرت رو خاموش نکن و همین گوشه نگهش دار! جدی میگم... بارها به خود شما گفتم که من به اینجور نقدها نیاز دارم. و به شدت ازشون استقبال می کنم. پس لطفن در حالت stand by نگهش دار تا به وقتش!

خیلی ارادت دارم پیام خان

سبز که هستی ، سبزتر!


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 12:27

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام همایون جان خان@};-

نزدیک بود داستان واق واق از دستم در بره و نخونده ازش بگذرم اما مدیون اون پروفایل بانمک و سفید و نیمچه خپل هستم با که شبیه خودته،...البته علامت سواله پشت سرش رو میگم!
راستش به بولوار که رسیدم و دیدم عبور ماشین ها اجازه حرکت به سگ رو نمیدهد،یاد خود خواهی های انسان افتادم که به عنوان سرور مخلوقات تصمیم گرفت طبیعت رو سلطه بگیره و آسیب های زیادی هم به جان جنگل و جونور و زمین و آسمون زده تا یاد بگیره و...
اما وقتی به سطر آخر رسیدم و دیدم مردک گیج و منگ از خیابون رد شد و سگ اسیر نتونست،
فکرم از دنیا و آدمهای سلطه طلب و طبیعت،جمع تر شد کوچیک تر و کوچیک تر اندازه تن یه گربه ی نشسته!:x
بعد یادم اومد که پسر بچه اسیر یک مادر یا مادر بزرگ قدیمی بود و دنبالش کشونده میشد،و فاصله ها به حدی که پیرزن نمیتونه به راوی حرفش رو بفهمونه و راوی ازش رد میشه،هم از آینده و هم از گذشته!
میرسه به خیابون و به سرعت و بدون ترس از بین ماشین ها و موانع رد میشه و اما سگ که اسیر موانع شده و مثل راوی از هیچ چیز سطحی نمیگذره نمیتونه جلو رفتی بکنه،
باید کله خر و سطحی نگر مون گاهی...یه جورای گزارش از امروزه...امروز ما
خب موسیو...
حس میکنم تو این داستان همه چی فقط نماد بود،و این نماد ها دست به دست هم ماجرایی را درست نکردند که مخاطب درگیر شود،همین بود که داستانک شما گزارش شد.
شایدم،ایراد از گیرنده من باشه...
پاشم برم...البته قرار نیس چیزی بخورم;)
روزت شیک
فازت م که حتما نول
صد البته اینم گل@};- @};-
ببخشید اگه برداشت م خیلی پرت بود...شرمنده


@سارینا معالی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 15 شهريور 1394 - 10:11

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر بانو معالی

سارینا جان بسیار خوشحالم که شما را در کنار خود می بینم.

این را جدی و بدون اغراق می گویم : حضور و نگاه شما فراتر از یک حضور و نگاه عام برای من است. چرا که میدانم چقدر پتانسیل و قدرت بالایی در درک و تحلیل کارها دارید. و تا اینجا هستم این نکته را هم بگویم : ( چرا که مطمئنم اگر نگویم حتمن فراموش خواهم کرد در وقت دیگری بگویم )
دیشب با دوستی مشغول تماشای Music Awards سال گذشته بودیم و می دیدم که هنرمندان آن سرزمین ها در سن های 17 ، 18 سالگی چندین جایزه جهانی برده اند! همان لحظه مسابقات المپیک از ذهنم عبور کرد و به یاد آوردم که چطور ورزشکاران آن سرزمین در همان سن مدال المپیک می آوردند! این ها را گفتم که بگویم خانم معالی عزیز هرگز به خود نگویید که " در این سن همین هم خوب است " . قطعن همین هم ، که کم نیست ، خوب است اما شما پتانسیل و قدرت این را دارید که در آینده ای نزدیک به موفقیت و جایگاه خوب و بزرگی برسید. هر چند که مقایسه این سرزمین و آن سرزمین ها ، به خصوص در باب هنر کار اشتباهی ست! چرا که به قول حمید قنبری ( دوبلور بزرگ ) : این سرزمین ، سرزمین هنر نیست!

و در باب " واق واق " نظرتان را خواندم. و سپاسگزارم که به زیبایی به داستان نگاه کردید. به خصوص اشاره به " اشرف مخلوقات " بسیار هوشیارانه بود.

باز هم سپاس از شما.

سبز باشید@};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 16:04

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای طراح گرامی
داستان را با کامنتها خواندنم و به مضمون داستان پی بردم .منم با خانم مددی موافقم شما استاد داستانهای کوتاه و معما گونه هستید که ذهن را با خودش درگیر میکنه
عالی بود
شاد باشید
@};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 15 شهريور 1394 - 10:13

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر مولوی جان! آرمیتای عزیز

بسیار ممنونم که مثل همیشه به من لطف داشتید و مرا همراهی کردید.

موفق و سبز باشید@};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 18:09

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود

گاهی نسبت به بعضی احساس بدهکاری میکنم و دوست دارم برگردم ! آره بذار من هم نقد منهدم شده ام را بنویسم! چه تکرار باشد , چه نباشد !
______

داستانت , یک پکیج از سمبل هایی است که موجی از اوهام را تا فکر انسان می کشاند ! به نوعی , نویسنده به صورت عمد , داستان را آشنازدایی کرده است ! و همین شاید باعث یکه خوردن مخاطب شود . و بارها هم گفته ام که وظیفه ی نویسنده , راه رفتن با مخاطب نیست ! وظیفه ی مخاطب راه رفتن با نویسنده است !
_____

داستان با کوچه آغاز می شود . کوچه می تواند نماد اجتماع , سنت و به معنای کلی تر , دنیا باشد و با شناختی که از نویسنده دارم بی تردید اجتماع مد نظرش بوده است .
گذار از کوچه به سمت خیابان های پر رفت و آمد نیز می تواند ورود به اجتماع باشد .
هوا گرگ و میش است . هوای گرگ و میش نه تنها در ادبیات که در باور انسان ها , نماد رسیدن و نرسیدن است! سیاه و سفید ! شک و تردید بین شب بودن و صبح شدن !
و در اینجا هم می تواند تردیدی باشد بین شب سنت زدگی اجتماع و روز بیدار شدن !
و البته می تواند گریزی باشد به یک میلاد ! به هر حال انسان علی رغم دیدن زندگی نامه های بی شمار , راهی را بر می گزیند که خودش به آن مایل است و نه راهی که سایرین ولو با اشک و ناله تجربه اش کرده اند !
ماه کمرنگ , نمادی است از تمام هادی های دنیوی و اخروی که البته از دید انسان دور می ماند چرا که با دمیدن سپیده (سپیده !!) , ماه هم از نظر محو می گردد .
به واقع , فکر می کنم که در این داستان , پیرزن , پسرک , شخص اول داستان , سگ , تمام سرنشینان خودروها ارتباط نزدیکی دارند !
نویسنده , شخص اول را فردی می داند در بحبوحه ی گریز از سنت ها و کهنگی ها , پسرک را من همان شخص اول داستان می دانم چرا که فضای وهم آلود داستان قدرت هر نوع برداشتی به من می دهد !
چوب دستی , گریز دیگری است به ماه نیمه جان ! به نوعی در داستان از دو استعاره ی زیبا به عنوان " هادی بشریت " استفاده کردی !

ماه و چوب دستی !

سگ را من همان پسرک می دانم ! پسرکی که از چنگ پیرزن رهایی یافته و اجتماع ( گذار ماشین ها) اجازه ی خودنمایی به او نمی دهند !
از این رو بود که گفتم در این آشفته بازار , هیچ راه عبوری نیست !

به قول عالیجناب ناب :

امان از راه بی عابر
امان از شهر بی شاعر

_________

دیگه سبز تر از این ؟!!!




نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 18:15

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) نقدم را نوشتم که به خودم بگم : از نویسنده , آنی را نخواه که در باورت می گنجد ! آنی را بخواه که نویسنده در ذهنش می گنجد !

نویسنده ها را عشق است !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 19:32

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی چه جمله جالب و زیبایی


@آرمیتا مولوی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 22:20

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) آرمیتای سایت @};- @};- @};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 02:23

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود عالیجناب مارتین خودمان.
نقدی بر نقدتان برویم چون شما قابل تعاملی و گفتگو.
شما را نمی خواهم ارجاع بدهم به (مرگ مولف رولان بارت) چرا که مسیر بحث مان تغییر جهت می دهد و پیش فرض یقین را می گذارم به دانستنش و اعتماد به متن و نه راوی! چرا که این سوال برایم پیش آمد که به نظر، شما پیش شناختتان از نویسنده ی متن را نقد کرده اید و نه خود کار را ! که یحتمل بابت نپذیرفتن این نظریه ی بارت است که البته هیچ اشکالی ندارد. و به نظرم اینگونه از خود اثر جدا شده اید. و تعابیرتان ذهنیت تحمیلیتان شده از تفسیر بر متن! و نه نقد.
فقط خواهشن این متن را به دقت بخوانید چرا که از نظر اولم هم قابل برداشت بود.کلی می گویم خودتان بسطش دهید به اثر
:
اساسن استفاده از «نماد» آن هم به تعداد بالا اشتباه ترین حالت ممکن نوشتن یا حضور نویسنده است در یک متن! به دلیل اینکه جدا از آزار و کسل کننده کردن متن! نمادها تعاریف و مفهوم ثابتی ندارند و چنانچه بخواهیم استفاده کنیم نیازمند به پیش زمینه است در خود متن! یا موتیف شدن نمادها در آثار یک هنرمند! یا معنا سازی در خود متن! و هر "چیزی" را نمی توان نماد قلمداد کرد(این ادامه دارد)
دلیل: نمادها اغلب و اکثرن با توجه به جغرافیا یا فرهنگ مفاهیم متعددی دارند.(حتی شهر به شهر یا طایفه به طایفه).
مثال:نماد اسب سواری فرویدی که نشان از عقده های جنسی دارد برای بیشتر ما معنایی در حد دلیری،نجابت،ذکاوت و...
یا
نماد سگ: در کنار باوفایی آن برای خیلی ها، در فرهنگ جمع کثیری مفهوم نجاست دارد.
یا...خیلی مثالهای دیگر که خودتان بهتر از من می دانید.
و بسیاری از چیزهایی که حکم نماد در یک اثر توانمند(با توجه به تعریفم در نقد نخست) را می گیرند در واقع در فرهنگ لغات نماد گرایی یا سمبلیسم وجود ندارند و در واقع خود متن به آنها هویت می دهد. و این همان آشنازدایی کردن از آنچه می بایست باشد و در همین متن نیست! چنانچه براحتی قابل شناسایی باشند که همان نخ نمایی است و کلیشه ی نادرست که در نقد اولم عرض کردم...
و مهمتر اینکه نماد بابت بیان ظرایف یا اشاره به مفاهیمی است که می خواهیم از چشم بسیاری پوشیده بماند و اولین چیزها که به ذهن خواننده یا نویسنده برسد بازهم نماد محسوب نمی شود. در عین حالیکه اصلن چرا؟!
چرا که نمادپردازی باز هم دلیل می خواهد بر اساس مضمون،ژانر،مکتب...


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 03:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) مشکل عمده ای که در استفاده از تکنیک ها و ابزارهای کار چه در آفرینش ها یا ساختن هایمان وجود دارد...استفاده ی نابجاست! از ابزار کار.
:D ما یک شوخی بینمان هست در قبیله ی سینما که کارگردان های ما هر جا که دلشان می خواهد "پهباد" هوا می کنند چرا که تصویر حاصله به نظرشان زیباست. یا هر نمای کج و معوج بی دلیلی. یا اینکه دوربین به دست دنبال سوژه می دوند!...واقعیت امر، جالبی یک کار دلیل بر درستی آن نیست، اگر بخواهیم جدی به یک اثر نگاه کنیم و قدمی رو به جلو برداریم.
اینگونه که در جایی دیگر هم ذکر کرده ام، تفسیر سازی شخصی بدون اینکه دلیل موجه یا اینکه خود متن پتانسیل موجود را داشته باشد، موجب خسارت به نویسنده است.
با خوانش همان تعداد داستانهای شخص خودت مارتین جان و همچنین نظرهای وزین و پربارتان که نشان دهنده ی حجم بالای اطلاعات و دانش شماست، امیدوارم این امر موجب سرایت بی موردش به نظرها و برداشت هایتان نشود.
به نظرم تا خود متن کدهای داده اش پتانسیل دی کد شدن به نحو احسنت یا حداقل نرمال در ذهن را نداشته باشد، تفسیر یا تاویل تحمیلی است....

عالیجناب خوشتیپ مارتین خودمان این امر هیچ ربطی به ذهن بسته و چاکراهای ذهن کیپ :D ما ندارد. چارتا کلمه تصادفی بذار کنار هم بیست صفحه تفسیر و تعبیر برات رو می کنم :D

راستی نقدتان به نوعی دچار نظام علت معلولی شده! و این اثر سعی بر مدرن بودن داشته.
و کلی حرف ناگفته ی دیگر الان پیش آمد از جمله:بهتر از من میدانی: سوال و ابهامی که در این دست آثار بوجود می آید قرار نیست و حتی نباید در خود متن گره گشایی شود(به خواننده سپرده می شود به شرط گره ی فکری!..که فعلن بماند) . و این باز هم از اشکالات نمادپردازی است و به همین دلیل گفتم تکلیف اثر مشخص نبوده و سردرگم است بخصوص در قالبی که انتخاب کرده برای بودن...

همین دیگر و زنده باشی دوست خوبم.

مخلصم و ارادتمند.
راستی همایون جان.درود برشما و بهت علاقه دارم. بابت داستانهایی که می نویسی و جنبه ی بسیار بالایت.البته جز این از تو انتظار نمی رود رفیق.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 03:12

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) در ضمن پیش کشیدن بحث نقد نویسنده بابت این بود:

همین متن را بده به کسی که همایون را نشناسد!!
و منتقد درست درمانی باشد.



@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 14 شهريور 1394 - 09:16

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر تو اي پيام عزيز

در نخستين كامنتم قيد كردم كه ، نماد ها در دل داستان مدفون شده اند ! البته حقيقت است كه نماد ، وقتي نماد است كه واژه هاي ديگر نيز ، در نماد شدنش ، پل بسازند !

باز مي گردم ...@};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 14 شهريور 1394 - 13:32

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) باز گشتم !

مرگ مولف ، واقعا تركيب منطقي و زيبايي است اما گاهي اوقات براي برداشت يك اثر ، شناسايي خلقيات يك نويسنده بي تاثير نيست !
با اين همه بر اين باورم كه نويسنده ي صاحب سبك ، نبايد پس از خوراندن شخصيتش به مخاطب ، نوشته هايش را بي هوا ، هوا كند به هواي برداشت شدن صحيح !!
ـــــــــــ

البته كه خاصيت سمبوليسم ، گريز از نقد است اما در باب اين اثر بايد بگويم كه :

نويسنده ، از نماد ها استفاده ي به جايي كرده است اما به به باور من ، در جمع كردن اين نمادها كمي عجله به خرج داده به نحوي كه داستان مبتلا به وهم و از هم گسيختگي شده است .
مثلا استفاده از پسرك اسير و متعاقبا ، تشبيه كردن پسرك به سگي كه از بند اسارت جسته است ، بار فلسفي خوبي به داستان بخشيده است (مي دانيد كه سمبل ها را يك فيلسوف خوب ، بهتر در اثر مي نشاند ـ بهتر بگويم : سمبوليسم ، درون مايه اي فلسفي دارد.)
و نويسنده ، به هر علت كه من نمي دانم ، سمبل ها را براي رسيدن به سر منزل مقصود ، رها كرده است و به لحاظ معنايي ، همه را ناقص گذاشته است ! (البته از ديد من)
شايد اگر شاخ و برگ ها را در داستان ، افزايش مي داد مي شد بازخوردي بهتري از كار را ديد . با اين همه گفتم كه نويسنده ها را عشق است ! نميدانم نويسنده اين سخن خودم را به من پس مي دهد يا نه :

" بگذاريد ، داستان ما به همين شكل باقي بماند ... "

سبز باشيد ...@};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 14 شهريور 1394 - 13:37

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سخنم در باب " مرگ مولف " ، از ديد يك مخاطب بود ! مخاطب مي تواند براي برداشت اثر ، زيركانه ، مولف را زنده كند !!
اما مولف بي ترديد بايد اين اصل را رعايت كند چرا كه گاهي اوقات ، مخاطب نمي تواند گوشه گوشه ي شخصيت و حالات رواني وقت و بي وقت يك نويسنده را بداند !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 18 شهريور 1394 - 02:37

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود بر مارتین و همایون عزیز.
گفتگوی بسیار خوبی بود.سپاسگزارم از شما.
برقرار باشید دوستان خوبم.
@};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 15 شهريور 1394 - 10:59

نمایش مشخصات همایون طراح درودی دوباره بر دو دوست عزیزم پیام و مارتین!

بسیار خوشحالم که نقد و بحث و گفتگوی شما دو دوست را ذیل داستانم دیدم! هر کدام به نکات خوبی اشاره کرده بودید و نقد هر دو را پسندیدم! فارغ از اینها خود بحث و گفتگو برایم جذاب بود و البته بسیار مفید برای خودم. از هر دوی تان ممنوم که وقت گذاشتید و این نوشته را قابل دانستید و اینچنین جانانه داستان را نقد کردید و به گفتگو نشستید! ما هم که حرف هایمان را در داستان زدیم!

سپاس از شما

@};-

@};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 23:56

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام رفیق
من هم آمدم خواندم
هستم در این حوالی...
گفتنی ها را دوستان گفتند من هم فقط بگم ارادت داریم و مخلص. ..
نویسا باشی و سبز


@محمد اکبری هشترودی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 15 شهريور 1394 - 11:01

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر دوست گرانقدرم محمد اکبری هشترودی عزیز

باور بفرمایید حضور شما در اینجا فارغ از گذاشتن نقد و نظر خود افتخاری ست برای شخص من!

هر کجا که هستید موفق باشید و سبز

ارادتمندیم@};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 شهريور 1394 - 17:38

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر همایون طراح
تآخیرم رو ببخشید
داستان زیبایی بود و هم از داستان شما هم از کامنتهای دوستان استفاده کردم
خوشحالم بعد مدتها داستانی آپ کردین
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 19 شهريور 1394 - 19:07

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

خوشحالم که اینجایید!

سپاسگزارم...

موفق باشید و سبز.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.