ترافیک

پیاده رو های دو طرف خیابان پر از مرد و زن هایی هستند که عده ای از آنها با وسواس و لذت خاصی به ویترین مغازه ها نگاه می کنند و عده ی دیگرشان با عجله از یکدیگر سبقت می گیرند. ترافیک روانی در خیابان جاری است. کنار خیابان مرد جوانی بساط گل فروشی اش را پهن کرده است. گوشه خیابان مرد میانسالی با موهای سفید لب جوی خشک ، کنار همسرش نشسته است و خمیازه می کشد. دختر جوانی با مانتو و مقنعه مشکی کتابی را به سینه اش چسبانده است و با احتیاط از بین ماشین ها رد می شود و به طرف مرد و زن می رود. سلام کوتاهی به آن ها می کند. در حالی که مرد به سراغ موتور پارک شده اش کنار بساط گل فروشی می رود ، زن از زیر چادرش کیفی را بیرون آورده و از درون آن بسته ی نصفه و تا شده ی چیپسی را به دختر می دهد. دختر بدون میل و رغبت چیپس را به زن بر می گرداند و به سمت موتور می رود. مرد کلاه سیاهش را روی سرش می گذارد و موتور را روشن می کند. دختر به سرعت پشت سر مرد می نشیند. زن نیز چادرش را کمی بالا می گیرد و پشت سر دختر می نشیند. به راه می افتند. از بین ماشین ها رد می شوند و به جلو می روند. دختر بدون اینکه به اطراف نگاهی بکند کتابش را محکم به سینه اش می چسباند و به جلو چشم می دوزد. چراق قرمز می شود. موتور در میان ترافیک سنگین ماشین های پشت چراق قرمز می ایستد. دختر نگاه های سنگین مرد و زن های داخل اتوبوس کناری و دیگر ماشین های اطراف را روی خود احساس می کند. سردش می شود. آب دهانش را قورت می دهد و بدون آنکه به اطراف نگاهی بکند چشمانش را می بندد و پیشانی اش را به کمر مرد می چسباند. چراغ سبز می شود. در حالی که صدای بوق ماشین ها بالا می رود ، دختر آرام و با تردید پیشانی اش را از کمر مرد جدا کرده و چشمانش را باز می کند. مرد به دنبال راه باریکی بین ماشین ها می گردد تا بتواند زودتر از ترافیک سنگینی که در آن است رها شود.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.فرياد ,آزاده اسلامی ,فرزانه بارانی ,پیام رنجبران(اکنون) ,کیمیا مرادی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,حسین کاظمی فر , ناصرباران دوست ,ف. سکوت ,مریم مقدسی ,آرمیتا مولوی ,افسانه پورکریم , ک جعفری ,رضا پرواز ,فرزانه رازي ,سارینا معالی ,زهرابادره ,علیرضا لطف دوست ,عباس پیرمرادی ,ابوالحسن اکبری ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (9/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (9/3/1394),علیرضا لطف دوست (9/3/1394),آرش پرتو (9/3/1394),همایون طراح (9/3/1394),افسانه پورکریم (9/3/1394),عباس پیرمرادی (9/3/1394),حسین روحانی (10/3/1394),شهره کبودوندپور (10/3/1394),فرزانه بارانی (10/3/1394),آزاده اسلامی (10/3/1394),شايسته دولتخواه (10/3/1394),سحر ذاکری (10/3/1394),م.فرياد (10/3/1394),منصور دیبا (10/3/1394), ک جعفری (10/3/1394), ناصرباران دوست (10/3/1394),فاطمه مددی (10/3/1394),شهره کبودوندپور (10/3/1394),الف.اندیشه (10/3/1394),زهرابادره (10/3/1394),محمد اکبری هشترودی (10/3/1394),فرزانه رازي (10/3/1394),حسین روحانی (10/3/1394),شیدا محجوب (10/3/1394),فرهاد کوهکن (10/3/1394),م.ماندگار (10/3/1394),حسین خسروجردی خسرو (10/3/1394),مریم مقدسی (10/3/1394),حمیدرضا محدثی (10/3/1394),سارینا معالی (10/3/1394),فاطمه مددی (10/3/1394),ابوالحسن اکبری (10/3/1394),م.فرياد (11/3/1394),ف. سکوت (11/3/1394),زهرابادره (11/3/1394),شیدا محجوب (11/3/1394),اذرمهرصداقت (11/3/1394),ف. سکوت (11/3/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/3/1394),منصور دیبا (11/3/1394),سجاد سیارفر (11/3/1394),شیدا محجوب (12/3/1394),ب-اسدی (12/3/1394),آرمیتا مولوی (13/3/1394),احمد دولت آبادی (14/3/1394),شهره کبودوندپور (15/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (15/3/1394),همایون طراح (19/3/1394),سهیل متانی (22/3/1394),سحر ذاکری (30/3/1394),رضا پرواز (31/3/1394),شهره کبودوندپور (31/3/1394),فرزانه رازي (1/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (1/4/1394),آرمیتا مولوی (3/4/1394),شیدا محجوب (3/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (3/4/1394),حسین کاظمی فر (8/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (14/4/1394),سحر ذاکری (14/4/1394),حسین شعیبی (17/4/1394), ک جعفری (18/4/1394),فرزانه رازي (27/4/1394),محمد شاهکان (30/4/1394),مریم مقدسی (4/5/1394),شیدا محجوب (8/5/1394),فرهاد کوهکن (22/5/1394),پیام رنجبران(اکنون) (23/5/1394),همایون طراح (5/6/1394),آرش پرتو (11/6/1394),م.ماندگار (19/6/1394),سارینا معالی (20/7/1394), ک جعفری (13/8/1394),سحر ذاکری (17/9/1394),سحر ذاکری (17/10/1394),همایون طراح (20/10/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (14/12/1394),همایون به آیین (8/2/1395),همایون طراح (14/4/1395),رضا پرواز (26/4/1395),همایون به آیین (3/2/1396),همایون طراح (27/3/1396),همایون طراح (23/4/1398),

نقطه نظرات

نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 21:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر همایون عزیز !
"دریاب کوچه ی هفدهم را در تنگنای رخوت و سکوت! "
داستانت بسیار عالی بود ! منتظر بودم ببینم آخرش رو چی می نویسی ! جمله ی آخر : شاه بیت کار !
ترافیک شاید نگاهی نمادین به زندگی همه ی ماست! پیاده رو ها و همه ی آدم های دیگر هم مخلفات زندگی هستن!
شاید یکی از بودن پشت این ترافیک نهایت لذت رو ببره , ماشینش اون قدر بلند هست که فقط کابین خودشو می بینه و کولرش هم تا ته روشنه!
اما یکی فقط میخواد از ترافیک جدا بشه تا نگاه سنگین اطرافیان رو از خودش دور کنه! فرار از ترافیک سنگینی که هرگز برای اون پایانی نداره! ترافیک پشت ترافیک!
مرد و زن به خوردن چیپس نصفه عادت دارن ولی دخترک اصلا چیپس نمی خواد اون هم تو این ترافیک کشنده!!


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 22:40

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر مارتین!

" یافتم! من خودم را یافتم. درست همان جا ، میان کوچه ی هفدهم! "
خوشحالم که داستان را دوست داشتی. سپاس بابت نگاه و نقدت.

سبز باشی


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 21:33

سلام

فکر کنم یا شما موتور سوار نشدید یا سه ترک نشستید:D :D

خوب بود هر چند من نمیتونم با این شیوه راحت کنار بیام و صد در صد این مشکل منه :-s

خسته نباشید


@آرش پرتو توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 22:46

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر آرش جان پرتو

امیدوارم حالت خوب باشد دوست عزیز

درست متوجه نشدم! اما به هر حال من موتو رو همه جوره سوار شدم! حداقل چند بار :D

سپاس که آمدی و خواندی

شما هم خسته نباشید! و البته سبز باشید...


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 23:23

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
اضطرابی که از دختر سرچشمه می گیرد در واقع نشان دهنده ی رابطه ی پنهانی با جوان سبزی فروش است.

در واقع با چسباندن خود به پدرش قصد دارد خود را از حس خجالتی که گریبان گیرش شده نجات دهد. نگاه های سنگین اطرافیان، حس سردی که به او القا می شود، ترافیک سنگین همه و همه بیانگر همان فشار است. گویی نگاه مرد همه جا دنبال اوست و تعبیر چراق قرمز برای چشم پسرک بهترین نماد است. دختر به سرعت پشت مرد می نشیند تا از زیر نگاه مرد جوان خلاصی یابد.

درود همایون عزیز@};- @};-

پراکنده و در هم برهم گویی ام را بحساب احوالات آشفته ام بگذار

سپاس از این می نویسی@};-

شادیت روز افزون@};-
*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط عباس پیرمرادی Members  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 23:44

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
و البته هیچ چیزی مانند سه صحنه ی زیر برایم دردآور نبوده است:

دختر جوانی بر ترک موتور پدرش درحالی که سرش را خم کرده.

اسباب کشی پدری با زن و فرزندانش به سوی خانه ی اجاره ای دیگر.

پیرمردی که داخل ایستگاه به انتظار اتوبوس نشسته است.


@عباس پیرمرادی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:31

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر عباس پیرمرادی عزیز

آمدنت به اینجا ، میان این همه گرفتاری ، لطف بزرگی به بنده است. خوشحالم که شما را در کنار خود دارم. بارها گفته ام و باز هم اینجا می گویم : همراهی شما دوستان عزیز و آگاه همیشه برایم مهم و ضروری بوده است و شما عباس جان همیشه با نگاه هایت مرا به منظره های تازه تر برده ای! پنجره های جدیدی به رویم گشوده ای...

سپاس از نگاه و نقدت دوست عزیز

موفق باشید و سبز


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 07:45

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
نصف اولش اصلا جور بود،متنت آشفته بود.یه سری توصیفاتت خوب نبود.مثلا گوشه خیابان اصلا معنی نمیده.لازم نبود بگی مرد و زنهای اتوبوس.فقط کافی بود بگی افراد اتوبوس.موفق باشید


@حسین روحانی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:34

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر شما

سپاس از حضورتان...

و ممنون بابت نظرتان. در بازنویسی به نکاتی که گفتید توجه می کنم

موفق باشید و سبز


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 08:34

سلام بر شما جناب آقای طراح
اولین داستانی که توی سایت گذاشتم عنوانش ترافیک بود و دقیقا پایانش هم اینچنین
یاد خودم افتادم و نگاهم به ترافیک!!
دست مریزاد@};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:41

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر خانم کبودوند

سپاس از اینکه آمدید...

ترافیک را الان خواندم. اما خوب یادم می آید که " دگردیسی " چطور مرا تکان داد!

سبز باشید


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 09:02

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام@};-
بسیار زیبا بود. هنر یعنی این: نگاهی متفاوت و سرشار از زیبایی و احساس و لطافت و اندیشه از یک ترافیک عادی و روزمره و کسالت بار
لذت بردم.
دست مریزاد
@};- @};-


@آزاده اسلامی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:42

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

سپاس از نگاه تان

خوشحالم که شما را اینجا می بینم.

موفق باشید و سبز


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 09:15

درود
@};- @};- @};-


@شايسته دولتخواه توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 11:21

نمایش مشخصات همایون طراح درود...
@};- @};- @};-


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 09:55

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بر جناب همایون
آنچه از ظاهر داستان در می یابیم
دختری به سمت پدر و مادرش می آید با زست دانشجویی ، پدر و مادری ساده که دختر از اینکه والدینی چون آنها دارد شرمنده است. از موقعیت اجتماعی اش ناراحت و گریزان است . سریع پشت موتور می نشیند تا خودش را از موقعیت دور کند. به اطراف نگاهی نمی اندازد که مبادا کسی از دوستان او را ببیند . از نگاه اطرافیان که در ماشین های اطراف در گذرند رنج می برد.چشمانش را می بندد و سرش را پشت کمر پدر می چسباند تا خودش را از دیدها پنهان کند .دختری که از آنچه دارد راضی نیست. از پدر و مادر ساده از وضع اقتصادی کم درآمد ،از وسیله نقلیه اش شرمنده است.
اما آنچه که من از لایه زیرین داشتم .شاید تعبیرم کمی اغراق گرایانه باشد اما
در نوشته شما کل دنیا را دیدم .کل کشورها که هر کدام با سرعت به فراخور علم و صنعت هر کدام با درجاتی از آسایش و رفاه درحال پیشرفت و راه باز کردن و جلو رفتند، و موتور سوار چیزی شبیه ایران ماست.که با دشواری در میان این ترافیک جهانی در حال رفتن است.دختر نمادی از نسل جوان و تحصیلکرده (کتابی که به سینه چسبانده) و آگاه و پدرو مادرنظام حاکم اند .جوان به آنچه از وجه جهانی دارد افتخار نمی کند از شرایط جامعه اش ناراضی است. مردمان دنیا سوار بر ماشین با رفاه در گذرند و جوان از دیدنشان حس ناخوشایندی دارد اما ناگزیر است از تحمل ،چشم را به حقایق می بندد و همچنان در ترک موتور که شاید نمادی از عقب افتادگی است و لبریز از خطرهاست و امنیتی ندارد مانده است و...
تشکر از داستان های چالش برانگیزتان.دیدتان در نوشته هایتان همیشه قابل تحسین است
ببخشید اگر تعبیر نادرستی از داستانتان داشتم.


@فرزانه بارانی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:50

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما فرزانه جان

کمتر برایمان می نویسید بانو! نمی دانم شرایط اینطور می طلبد که از داستان هایتان محروم باشیم و یا قصه چیز دیگریست. باری از همان روزهای نخست وقتی خواندمتان دریافتم که با هنرمندی آگاه و تیزبین مواجه هستم. نگاه و نقدتان بر این داستان بسیار موشکافانه و عالی بود. و من به خودم می بالم که دوستان تیزبینی چون شما را در کنار خود دارم.

سبز باشید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب و احترام
باید عرض کنم بی کم و کاست با برداشت خانم بارانی از داستان موافقم
@};- @};-

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:53

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر جناب باران دوست گرامی

سپاز از حضور سبزتان که همیشه به من انرژی می دهد@};-

موفق باشید و سبز


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:46

نمایش مشخصات ک جعفری
پیاده رو های دو طرف خیابان، پر است از آدمهای پیاده ( انسانهایی که در شرایط یکسانی قرار دارند ) که بدون نگاه یا توجه به یکدیگر از کنار هم رد می شوند.
اما، در خیابان ، ماشینهای مختلفی وجود دارد که نشاندهنده موقیت انسانها در شرایط متفاوت اجتماعیست، درین میان شاید موتور سیکلت نشان از فرو ترین موقعیت است. وانسانی که ناخواسته در این موقعیت پست قرار گرفته، از آشکار شدن موقعیتش ، شرمسار است. وکاری هم نمی تواند انجام دهد، جز اینکه خودش را از تماشا پنهان کند.
من، چراغ قرمز را یکجور ، ایستایی لحظه ایی در زندگی پرترافیک روزمرگی امروزه ، هم تعبیر کردم. فرصتی که میتوان موقعیت را سنجید واندیشید. ولی افسوس در این لحظه مغتنم، اندیشه ها ( نگاهها ) در سنجش انسانها وزندگی، به ظواهر وموقعیت اجتماعی ، خلاصه شده است.

درود بر شما، جناب طراح
لذت بردم!
اما افسوس که نتوانستم دریافتم را واضحتر از آنچه که نوشتم ، شرح دهم. گاهی افکار انسان ، آنقدر پیچیده و درهم فرو می رود که نمی توان از واژه ها ، یاری جست!

به هر روی سپاس فراوان برای نوشته وحضورتان....
پیشکش شما:
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 11:15

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر بانو کاف

هر بار که داستانی می نویسم منتظر نگاه های منحصر به فرد شما هستم. این بار هم دست پر آمدید!

سپاس از حضورتان

سبز باشید


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:48

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
من برداشت آقای مارتین روخوندم گفتم اینم میتونه باشه.
بعدبرداشت آقای پیرمرادی روخوندم گفتم آره!اینم میتونه باشه.
بعدبرداشت خانم بارانی روخوندم بازم گفتم اینم میتونه باشه!
حالامن دچارچندگانگی برداشت شدم!!


@فاطمه مددی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 11:18

نمایش مشخصات همایون طراح چه عالی!

سلام

سبز باشید...


نام: منصور دیبا   ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:51

داستانی نمادین با طعمی از جنس مردم
مضامین اجتماعی سخت نویسنده را در خود بلعیده است
و چه زیبا نویسنده رسالتش را پاس می دارد
ترافیک از پشت ترافیک
بسیار عالی بود


@منصور دیبا توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 11:22

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

سپاسگزارم جناب دیبا! بابت حضور و نگاهتان...

سبز باشید


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 11:10

نمایش مشخصات زهرابادره درود بر آقای طراح عزیز
زندگی چیزی نیست
جز تکراری ملول
انتظار پشت چراغ قرمز
و سوار بر ترك موتور
ترسيم عالي بود و تفسير آن بر زندگي روزمره عالي تر
و من لذت بردم
براي قلم زيبا و باصفا يتان موفقيت رزومندم
شاداب باشيد @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 11:19

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

سپاس از حضورتان خانم بادره

موفق باشید و سبز@};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 13:09

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام جناب طراح بزرگوار و فرهیخته...

اگر طالب تفسیر باشی که باید بگویم تقریبا موضع پیچیده ای از لحاظ ظاهری وجود ندارد و تا حدودی خواننده میتواند با نویسنده به ائتلاف برسد. بیان نوعی گم شدگی، حس بد زیستن، خجالت زدگی و درماندگی، ایستایی و قدرت کم در ایجاد پویایی، نبود حس حرکت.
این هم از اسم داستان و هم از بیان توصیفات بر می آید.
دو بار به دختر که کتاب را به سینه چسبانده اشاره شده و این نشان از روشنفکری و آگاهی دختر است. ولی روشنفکری که در پازل فقر و ایستایی و کم رویی در حال گم شدن است. کتابی که فقط نوعی امیدواری را میتواند نشان دهد و دختر هر لحظه محکم تر به سینه اش میچسباند. انتخاب دختر براین این کارکتر خوب است چون توصیفاتی که از یک پسر میشود نمیتوانست مثل این دختر نشان داده شود. خجالت و قائم شدن پشت پدر.

ولی چیزی که میخواهم بگویم این است که این شکل روایت نوعی از شکل روایت داستانی دور است و بیشتر شبیه طرح است تا خود داستان. انگار که قرار است یک فیلم ساخته شود و نویسنده بجای اینکه فیلمنامه را به کارگردان بدهد فقط طرح کار را برایش توضیح میدهد که بله دو نفر اینجا منتظر نشسته اند یک نفر دارد گل میفروشد مردم میروند و می آیند و دختری می آید سوار میشوند میرند تمام.
اینها که وجود دارد تئوری ها و برداشتها ست. خواننده باید ماجرا ببیند. اتفاق ببیند. پلات کاملی را شاهد باشد تا برایش همه چیز روشن باشد.
الان وقتی از خواننده های مختلف پرسیده شود درونمایه داستان چیست هرکدام چیزی میگویند. و به نظر من باید روی یک درونمایه و یک سیر حادثه برای ارتقای پلات و قدرتمندی اون تلاش کرد و پرورشش داد تا در نهایت ضربه محکم تری زده شود...

ممنون طراح عزیز
از داستانهای خوبت همیشه لذت بردم و نگاه موشکافانه ات رو دوست داشتم.


@محمد اکبری هشترودی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 15:00

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر جناب اکبری هشترودی عزیز

امیدوارم حالتان خوب باشد. بسیار خوشحالم که دوباره شما را می بینم. سپاس فراوان بابت نقد و نظر فوق العاده ات. راجع به نوع روایت داستان که فرمودید نزدیک به طرح است تا داستان ، باید عرض کنم که درست است! درود بر شما... به نکته خوبی اشاره کردید. شاید حق با شما باشد مخاطب می آید اینجا اتفاق ببیند ، ماجرا ببیند ، شخصیت داستان را ببیند و ...
دو توضیح دارم :
اول اینکه شاید حق با شما باشد. این نوع داستان و روایت با داستان و روایتی که شاید مد نظر باشد دور است! درست می گویید چیزی شبیه یک طرح است. یا یک دوربین! که فقط می خواهد برخی چیزها را نشان دهد و بس! بسیار علاقه دارم که روی چیزی یا درونمایه ای به قول شما زوم نکنم! چرا که در آن صورت فقط من نویسنده حرف می زنم! و من این را در کارهایم نمی خواهم. میخواهم مخاطب حرف بزند. بنابراین همیشه سعی می کنم که مخاطب به یک برداشت نرسد! ضمن اینکه به نظرم در کارهای اجتماعی نظیر این داستان تاثیرگذاری آن بیشتر است. هر چند که در گذشته به شیوه ای که شما گفتید نوشته ام و شاید هم در آینده باز هم بنویسم. البته باید بگویم که این فقط یک سبک است و شاید کسی موافقش نباشد.
اما چیزی که برای شخص من جالب بود نگاه دقیق شما به این ماجرا بود. این روزها به شکل جنون واری دوست دارم با لنز دوربین کار کنم! بدون هیچ کلام و حرفی...

محمد جان نظر شما همیشه و همیشه برایم مهم بوده است. خود شما این موضوع را می دانید. این نظر و نقدی که راجع به کار داشتی خیلی برای من مهم بود و مطمئنن در آینده کمک بزرگی به من خواهد کرد. امیدوارم باز هم شما را همراه خود داشته باشم.

سبز باشید @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 13:31

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
داستاني بسيار زيبا، حساب شده و حرفه اي@};- @};- @};-
به قول آنتوان چخوف هر عنصري كه در داستان هست بايد كاركردي داشته باشد... و در داستان شما همين گونه است و اين ويژگي بر قدر داستان افزوده است @};-
غير از آنچه دوستان گفتند:
نگريستن با وسواس و لذتي خاص به ويترين مغازه ها: طبقه ي مرفه و تجملگرا
عده اي كه با عجله از يكديگر سبقت مي گيرند: طبقه ي متوسط
ترافيك روان: جريان زندگي كه اگر در حالت كلي و از نمايي دور نگريسته شود روان و بي توقف ادامه دارد
مرد جوان گل فروش: كسي كه سرمايه اش لطافت و احساسات است ولي پايگاه اجتماعي قابل اعتنايي ندارد.
جوي خشك: آرزوهاي بر باد رفته
خميازه: انتظاري ملال آور
مانتو مقنعه مشكي: افسردگي
كتابي به سينه اش چسبانده: تنها اميد، تنها دستآويز، تنها پناه
با احتياط رد شدن: احساس ناامني كردن، آسيب پذيري
سلام كوتاه: ارتباط ضعيف نسلهاي قديم و جديد با يكديگر
...
داستانتون رو بسيار دوست داشتم... ممنون از خلق اين اثر هنرمندانه@};-


@م.فرياد توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 15:02

نمایش مشخصات همایون طراح درود جناب فریاد

با خواند نقد و نظرتان به وجد آمدم! نگاه فوق العاده ای به داستان داشتید...

سپاسگزار حضور سبزتان هستم...

موفق باشید

و سبز @};- @};- @};-


نام: فرهاد کوهکن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 15:24

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن سلام بر همایون خان طراح همایونی
این سبک از سرایش و روایت با تکیه بر نگاهی عمیق بر یک برش کوتاه از زندگی اشخاص بیشتر از آنکه به روایت داستان نزدیک باشد به ترسیم یک تابلو نقاشی انهم فقط با اتود و بسیار کمرنگ شباهت دارد و از این حیث بیش از انکه اقناع کننده ی حس لالایی طلبی کودک درون باشد و همذات پنداری و کیفور شدن برای خواب ، به بر انگیختن حس نفکر و تعمق بالغ درون و اندیشیدن بیسار بر چرایی و چگونگی ماجرا و سر و شکل دادن تصویر و فضا در ذهن مخاطب منجر می شود که قطعا باعث بیداری و بر جستن از خواب یا خوابزدگی یا خود بخواب زدگی می شود . انتظار که ندارید همه کس چنین شیوه ای را برتابد و با ان زانو به زانو شده به قهوه خوارگی بنشیند . این سبک را بیشتر به جهت بر آشوبندگی اش و به چالش کشیدنش می ستایم . انگاه که شما سنگی در مرداب ذهن پریشانم پرتاب می کنید و چه بسا از صحنه می گریزید و این مرداب ساعتها مواج و خروشان می شود و تمام سلولی ات سلوهای مغزم را در گیر خود می کند و انگاه که شما راحت بر بستر خفته اید من همچنان به دختری می اندیشم که کتاب را به سینه اش می چسباند و از اینکه هنوز جهان سومی است خجالت زده است و و از اینکه همه زودتر از او به مقصد یا سالمتر از او به مقصد خواهند رسید در عذاب است اما هنوز امکان عبور غیر قانونی از موانع و چراغ قرمزها و تک چرخ زدن و عبور یک طرفه و عبور از پیاده روها را دارد و سر انجام می تواند بر شرم محیطی اش محاط شود و خود را برابر با دیگران بیابد اگر دست قضا و قدر اجازه دهندندش !!!
باور کن همایون به جااان خودم اگه فهمیدم چی نوشتم
اگه شما فهمیدی برا منم توضیح بده =)) :D :D :D :D


چااااق که قطعا هستی


@فرهاد کوهکن توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 11:52

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر جناب فرهاد

بسیار عالی! سپاسگزار حضور گرم و نظر دقیق و بجات هستم! نگاه دقیق و موشکافانه...

چاق که مطمئنن نیستم!

سبز باشی


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 16:56

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب طراح
بسیار عالی بود
خسته نباشید @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 12:20

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر م.ماندگار

سپاس از شما

سبز باشید


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 17:19

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) اکنون با همه موافقم!...با قسمت نخست نظر بانو بارانی،با تایید جناب باران دوست،و کاف بانو جان و با تعریف دقیق دوست عزیز درجریان امور نوشتن: کوهکن،و با هشترودی!و سایر عزیزان... و بیش از همه "شرم" دخترک بر ترک موتور از نخواستن آنچه که هست و این جمله ی آخر برداشت من است...
و با زاویه ی دید تو همایون جان و با خلاقیتتی که داری، و جزء دوستانی هستی که زیاد به یادت می افتم، بابت ردی که روی ذهن من بجا گذاشته ای.
چیزهایی را که می نویسم خودت میدانی،کلی عرض می کنم!...شناخت مدیومی که فرد در آن فعالیت می کند، سینما،رمان،داستان کوتاه،عکاسی یا نقاشی...فضایی که قرار است اثر دیده شود.چه خواننده و مخاطبی دارد،آثاری که پیشتر در این زمینه کار شده،روحی که هنرمند در اثرش می دمد،ناخدآگاهی که پرورش داده است با چه موسیقی یا مطالعه چه کتابهایی یا دیدن چه فیلمهایی و آثار هنری حتی پیکرتراشی!
فضای فرهنگی جامعه،رساندن کلامش به گوش دیگران،رقابت سنگین میان اعجوبه هایی که اینروزها بخصوص میان همسالان جنابعالی زیاد می بینم!...اثری که دیده شود، آنقدر کوبنده که هیچ کس یارای مقاومت در مقابلش را نداشته باشد،ثبت وحلول آن ایده طلایی! همان که یک شبه هنرمند را تا بی نهایت می برد...
توجه به عنصر زمان!! عمر نوح نداریم، همه ی اینها روی هم نزدیک می شویم به عناصر جذابیت در هر اثر هنری!!!!
هنر برای هنر برای فرار از تاریخ انقضاء!
یکبار دیگر به تو گفته ام: کادرهایی که می بندی،سینمایی است.نگاهت توانایی دیدن دارد.
برشهای زندگی را در رویا و دیوانگی بیشتری بباف!
رنگهای زیباتر،ضربه های کاری تر،حتی تعلیق یا حادثه!
باز هم همین است،نگران برداشتهای متفاوت نباش.بازهمان طور می شود، لیکن جذابتر! که خواننده رهایش نکند.
می دانم که این سبک چیست،چرا اینگونه می نویسی، از افق و آینده ای می گویم که پیش روی توست!
آینده ای که خیل بیشتری از مخاطبین را در بر گرفته و صرفن برای جمع اندکی از منتقدین نوشته نشده، منتقدینی که در نهایت تاثیرات آب و هوایی هم روی نقدشان بر اثری که برایش زجر کشیده ای تاثیر دارد و ممکن است کوبیده شوی...
می خواهم بگویم:بیشتر گسترش بده خود را! عناصر جذابیت را مدنظر بگیر.با خیل بیشتری دیالوگ داشته باش.

(ادامه دارد)


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 17:36

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) و همه ی اینها را که گفتم، یعنی آثارت را دوست دارم، ذره ای قصدم ورود در روند و روال فکری و خلاقانه ی تو نیست، و هراسم همیشه کوچکترین خشی است بر لنز دوربین تو!
فقط می گویم که گفته باشم و مدنظر داشته باشی گوشه ای از ناخدآگاهت بماند. تا به وقتش...
والا که صد بار هزار بار ...هر چقدر که دوست داری بنویس هر طوری که دوستر میداری بنویس.هر مدلی که می خواهی به هر شکلی که دلت می خواهد، می خوانم. با لذت هم می خوانم. و در خدمتم رفیق...

مخلصیم.
برقرار و سربلندی مثل همیشه...



ناتالی ماهی کوچکم! از صبح سردرد شده...
چندبار که بالای سرش رفتم، خواب بود
نمی دانم چرا مازوخیستم گل کرد:D
هی زدم روی شیشه ی تنگش از خواب بپرد
حالا سردرد شده. مگر ماهی سردرد می شود؟ این هم از عجایب زندگی من است!! مثل نشستنش روی دمبش زیر آب.
اینکار را برایش خواندم
گفت: یه مقدار به اوضاع نثرت سروسامانی بده آقا همایون، نثر زیبا مهم است، بیشتر از آنچه که فکرش را بکنی، از بسکه آثار ترجمه شده خوانده ای نگارشت شبیه ترجمه شده!!:D
به من چه همایون؟! اینها را ناتالی گفت:D
اصلن بذار به حساب سردردش...


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 12:20

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر دوست عزیزم پیام رنجبران

خوشحالم که اینجایی و واضح بگم که منتظر نظرات برهنه و سازنده ت بودم پیام جان.
با تمام گفته هایت موافقم. برای نوشتن و یا پیاده کردن طرح های توی ذهنم همه چیزهایی که گفتی رو مدنظر می گیرم. شرایط فرهنگی جامعه ، ساختار کارم ، مخاطبام ، خودم! و ... یکی از چیزهایی که من همیشه موقع نوشتن بهش دقت می کنم اینه که داستانی ننویسم برای اکنون و بعد خلاص! یعنی به آینده فکر می کنم. به اینکه اگر مثلن 20 سال دیگه یکی اومد داستانی از من خوند نگه وای این یارو چه آدم بیخودی بوده! فلان جا رو ببین چه سوتی بزرگی داده و یا... یعنی مخاطب فعلی و آینده ام رو دست کم نمی گیرم و دائم بهش فکر می کنم. دوست ندارم مهر تاریخ انقضا به کارام بخوره!
نقدی که کردی کاملن درسته و می پذیرمش. رنگهای تندتر ، تحرک بیشتر ، ضربه های محکم تر ، در هم آمیختگی رنگها ، نور بیشتر ، به قول شما دیوانگی بیشتر! حتمن بیشتر روش کار می کنم! این نقد توی داستان سراب هم به من شد و باز هم اینجا! نقد و نگاه تمام دوستان و به ویژه نظرات سازنده شما و هشترودی عزیز قطعن به من کمک میکنه!

انقدر اذیت ناتالی نکن! سرش درد میگیره میاد به من گیر میده! :D

از وقتی که گذاشتی پیام جان بسیار ممنونم. نظراتت مثل همیشه عالی بود.

همیشه در اوج باشی ، همچون جی جی بوفون!@};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 18:20

سلام
تم بیشتر داستانهای شما تو خیابون اتفاق می افته
که بیشتر به جامعه شناسی نزدیکه
اما یه تصویر داستان بنظرم درست نیست
پیشانی دختر چطور به کمر مرد می چسبه ؟ بهتر بود می گفتید به پشت مرد می چسبه
خوب بود خسته نباشید


@مریم مقدسی توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 12:36

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر خانم یحیازاده

سپاس از حضورتون! خب دختر پشت سر مرد ، چسبیده به او نشسته و پیشانی اش روی کمر ، درست جایی میان دو کتف ، بین عضله ذوزنقه ای و دندانه ای تحتانی قرار گرفته است!!! :D

سبز باشید


@همایون طراح توسط مریم مقدسی Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 14:33

آقا از یه ارتپد یه سوالی بکن برات توضیح بده کمر کجاست یا می تونی از یه خیاط بپرسی. @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 18:25

نمایش مشخصات فرزانه رازي خجالت،بدترین نقاشی ایه که گاهی آدما مجبور به کشیدنشون میشن!

هوا خیلی گرمه...بعد امتحان،دو قاشق بیشتر از بستنیم نخورده بودم که وا رفت!خیلی حس بدی داشت!خیلی بستنی دوس دارم...
گرما عادمو بدخلق میکنه...میترسم منم بدخلق بشم...اینو وختی فهمیدم که با غضب به بستنی عاب شده م نگا کردم!بستنی بیچاره غش کرد!من نمیخوام بد اخلاق باشم...
اونا رو ولش کن...خودمم نمیدونم چرا نوشتم...تاثیر گرماس!
بالاخره موفق شدی عاپ کنی...اما الان وخت عاپ کردن نبود مهندس...خو اینو یه هفته قبل تر میزاشتی!!!
با بانو بارانی جان موافقم...منم همون فکر رو کردم...البته قسمت خجالتش...قسمت صنعتی و ایناش بعد خوندن کامنت ایشون به مخم زد!
یه چیزی هم عباس عاقا گفته بود که خیلی برام جالب بود...ارتباط دختره و گل فروشه...خیلی باحال بود...
بعد اینکهههههه...فک کنم تموم شد...
ها نه وایسا...
"ترافیک روانی در خیابان جاری بود"
یا شفاف سازی کن یا خوردش کن...نمیتونم متوجه شم چی میگی...
و اما یه شعر که اصلنم ربطی به داستان نداره اما من سخت دوستش دارم: :)

از دست چشم تو گله دارم فقط همین
امید صبر و حوصله دارم فقط همین

در اظطراب و در هیجانم کمک کنید
من با خودم مجادله دارم فقط همین

هر روز من بدون تو آوار می شوم
عادت به طبع زلزله دارم فقط همین

یک عمر بی تو فاصله تهدید می کند
با تو زیاد فاصله دارم فقط همین

هرشب هزار نقشه برای تو می کشم
پیش خودم معادله دارم فقط همین

حالا که در نگاه تو بحث مزایده است
من با خودت معامله دارم فقط همین


اینا رو هم خودت بین جملات پخش کن:
:) :( ;) :D :-/ :x =(( :x :-s x-( =)) [-( :">
لحظه هات عاروم و طلایی،شاد باشی مهندس...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 18:33

نمایش مشخصات فرزانه رازي اضافه میکنم:
سلام همایون جان.خوبی داداشم؟ :D
یادم رف خووووووو... :D :">


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 19:07

نمایش مشخصات فرزانه رازي البته اضطراب!
شاعر است دیگـــــــــــــر!!! :D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 12:43

نمایش مشخصات همایون طراح درود فرزانه خانم. ممنون شما خوبی؟ اخلاقتون سرجاشه؟ راستش دیروز دیدم هوا گرمه و بستنی تون آب شده و بدخلق هستید گفتم سراغتون نیام! امیدوارم که هوا امروز خوب باشه!

راستش ممنون که اومدید و خوندید.

" ترافیک روان " اشاره به ترافیکی داره که قفل نشده! ماشینا لاک پشتی دارن به جلو میرن!

همین...

ممنون بابت شعر زیباتون. هر چی گشتم شعر درخوری پیدا نکردم! شاید به خاطر عجله ای هست که دارم. ببخشید. یه شعر طلب شما!
:D

موفق باشید و سبز... نه ببخشید بنفش!


@همایون طراح توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 18:31

نمایش مشخصات فرزانه رازي سر سختانه پی گیر شعرم خواهم بود جناب طراح...وگرنه پوستتون کنده س... :)
البته سلام.خیلی ممنون به لطف شما...منم خوبم.اخلاقم هم یکم داره جا خالی میده...:D
هوا گرمه اما نه اندازه دیروز...دیروز 30 تا بود امروز 24 تا...
اوکی...ترافیک روان رو من خیلی واسه خودم بزرگ کرده بودم...
بعد در رابطه با چیزی که مریم/متین گفت...حق داره...:D جسارتا اونجایی که شما بهش میگی کمر،اسمش "پشت" هستش...:D کمر یه هوا پایین تر از پشته :D که صاف چسبیده به شکم...:D چار سال چشممون پای زیست دراومد که کم کمش فرق کمر رو با پشت بدونیم دیگه...:D البته تخصیر شما نیس...:D من خودم گاهی ساعد و آرنج رو اشتباه میگیرم :D و اصلنم چیز عجیبی نیس... :)
منتظر شعرم هستمااااااااااااا...
موفق باشی...شاد باشی...(به قول محسن خان) چاق باشی...عجله هم نداشته باشی...سبز و بنـــــــــــفش... ;)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:19

نمایش مشخصات سارینا معالی @};- @};- @};-
دو خط داستان رو که خوندم همونجایی که یه عده با لذت به ویترین زل میزنن و یه عده با عجله میخوان رد شن اولین واژه ای که به ذهنم رسید اختلاف بود.اختلاف طبقاتی...
اما وقتی وارد خیابون شدم و یه دختر محصل و مظرب رو کنار یه خانواده ساده و عقب!!!دیدم این اختلاف برام یه کم گسترده تر شد.علاوه بر فاصله مادی رسید به تضاد عقیدتی نه تضاد ...که یه جور کاستی و تناقص و البته کشمکش!
خلاصه که عاشق اینم که حرف نویسنده رو از دل داستان پیدا کنم و بکنم بیرون.عالی بود البته شما تو داستانهاتون فعل خیییلی زیاد به کار میبرید و یه کم اذیت میکنه طوره که نوشته تون شبیه اسکلت یا طرح داستان میشه.
نمیگم شاعرانه باشه اما فعل یه کم کمتر باشه بهتره و دیگه اینکه خوشحالم که هستید و پاینده باشید


@سارینا معالی توسط سارینا معالی Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 22:21

نمایش مشخصات سارینا معالی راستی پیشانی به کمر نمیچسبه ها !!!!!
اینو دیگه مطمینم:) :) :) :) :)


@سارینا معالی توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 12:46

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر سارینا معالی عزیز

نگاه شما به داستان نگاه دقیق و خوبی ست!

خوشحالم که داستان را دوست داشتید. و راجع به نکته ای که فرمودید بله درست است!

سپاس از حضورتون

سبز باشید


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 23:45

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام جماب همایون خیلی عالی بود.
هربارواژه ترافیک را می شنوم
به یادماشین ها می افتم
این باربه یاد
خمیازه ها
پسرکی گل فروش
ودخترکی کتاب بدست
برترک موتورسکلیتی
گم می شوددرترافیک .


@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 12:47

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر جناب اکبری عزیز

خوشحالم که شما را در کنار خود می بینم.

سپاس از نظر زیباتون.

موفق باشید و سبز


نام: آریامنتقد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 18:24

نمایش مشخصات آریامنتقد سلام به شما دوست عزیز
سریع و خلاصه مینویسم. شما فقط داری یه تصویر رو روایت میکنی. فقط میخواستی بگی طرف داره خجالت میکشه. من همین رو فهمیدم و با عرض معذرت میگم ، این خیلی کم ، خیلی خیلی کم ، شبیه به یه داستان بود . هیچ اتفاقی نیافتاد . هیچ!!!!

بازم عذر میخوام
موفق و پیروز باشی


@آریامنتقد توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 خرداد 1394 - 20:37

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
سپاس از حضورتان
و سپاس ویژه تر به خاطر نظرتان
امیدوارم که در آینده بهتر باشم!

سبز باشید


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 20:42

سلام آقای طراح عزیز...
داستان خوبی بود.به نظر من خجالت توی اون سن و سال یه چیز خیلی طبیعیه و شما تونستین اون حس رو قشنگ انتقال بدین ممنون@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 خرداد 1394 - 20:37

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر شما
ممنون از حضور شما خانم حجابی دخت

موفق باشید و سبز


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 خرداد 1394 - 23:15

نمایش مشخصات منصور دیبا وباز هم سلام
دوباره داستان شما را خواندم
از دل روزمرگی ها چه زیبا داستانی پدید امده
و چه زیبا با ترافیک بازی شده
همه ی ما به نوعی وارد قلمرو ترافیک شده ایم
داستان شما زیبا و بسی تامل برانگیز است
قلمتان پاینده باد


@منصور دیبا توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 خرداد 1394 - 20:38

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

سپاس و سپاس و سپاس...


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 خرداد 1394 - 11:24

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی خيلي خوشحالم از اينگونه مدرن نويسي. متن زيبايي بود. اما مدرن نويسي هم شيوه خاص خود را دارد. شما خيلي داستان را بالا و پايين و تصوير هاي تكراري و پشت سر هم بسيار داري. در داستان مدرن نبايد انقدر شل كن سفت كن راه انداخت. بد نبود. خسته نباشي. اما خوب هم نبود


@احمد دولت آبادی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 خرداد 1394 - 20:39

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
سپاس از نظر دقیق و خوبتان...

موفق باشید و سبز


نام: سمیره   ارسال در سه شنبه 19 خرداد 1394 - 10:58

باسلام:
ممنون اقای طراح عزیز مثل همیشه زیبا وپرمعنی بود.موفق باشید.


@سمیره توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 خرداد 1394 - 20:40

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر شما

شما نیز موفق و آبی باشید!


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 خرداد 1394 - 14:05

نمایش مشخصات فرزانه رازي این فک میکنه ما حواسمون نیس که این نیس!
@};-


@فرزانه رازي توسط همایون طراح Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 17:56

نمایش مشخصات همایون طراح کو؟ من که هستم! الکی شایعه نکنید لطفن!


@همایون طراح توسط فرزانه رازي Members  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 15:34

نمایش مشخصات فرزانه رازي اوکی...من دیگه چیزی نمیگم!ولی،ملت که چش دارن تفاوت تاریخ رو ببینن!مگه نه؟! :)


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 21:21

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام جناب طراح عزیز !
داستان کوتاه و جذاب شما رو خوندم و تحت تاثیر قرار گرفتم .
داستان شما تمثیلی از روی !! پوست زندگی همه ی ماست .
خوشحالم که اینجا و در خدمت شمام .
موفق باشید @};- @};-


@حسین کاظمی فر توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 18:12

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما جناب کاظمی فر
خوشحالم که اینجا می بینمتان. سپاس فراوان بابت نگاه سبزتان!

موفق و سبز باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.