طبقه آخر

عرض خیابان خالی را سریع طی می کند و به ساختمان رنگ پریده ی تجاری ای می رسد. با رسیدنش جلوی درب ساختمان گربه ای زباله های ولو شده در پیاده رو را رها می کند و با سرعت پشت کیسه زباله های پاره شده قایم می شود. چشمان روشن گربه به چشمانش خیره می شود. درب ساختمان را باز می کند. نور موبایلش را روی پله های تاریک ساختمان می اندازد و آرام و بااحتیاط آنها را بالا می رود. به طبقه آخر می رسد. نور موبایلش لحظه ای تار عنکبوت های دور کنتور گاز را نشانش می دهد. نور را روی قفل درب می اندازد ، کلید را در آن می چرخاند و درب را باز می کند. کفش های خاکی اش را وارونه روی موکت ورودی اتاق می اندازد و وارد می شود. شعله ی بخاری نور زرد رنگی را به گوشه ای از اتاق می پاشد. صدای خرناس همیشگی به گوشش می رسد. آهسته به انتهای اتاق می رود ، شلوارش را در می آورد و به میخ کوبیده شده در دیوار آویزان می کند. تشک جمع شده ی جلوی بخاری را پهن می کند و روی آن دراز می کشد. دوباره از سر جایش بلند می شود و کاغذی را از جیب شلوارش بیرون می آورد. نور موبایلش را روی کاغذ می اندازد و بعد از مکث کوتاهی جمله پایانی داستانش را می نویسد. لبخند کوچکی می زند و سرش را به علامت رضایت تکان می دهد. سپس کاغذ را میان دستانش می گیرد و آن را پاره می کند! از لای پرده ی اتاق نگاهی به بیرون می اندازد. آسمان قرمز رنگ روی سر شهر سنگینی می کند. باد لباس های پهن شده روی بند رختی ساختمان روبرو را آرام تکان می دهد. پنجره را تا نیمه باز می کند و کاغذهای پاره شده را بیرون می ریزد. پاره های کاغذ در هوا می رقصند و روی سر گربه ای که در حال سیر کردن خود است ریخته می شوند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.8 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

آرش پرتو ,آرمیتا مولوی ,زهرابادره ,عباس پیرمرادی ,شهره کبودوندپور , ناصرباران دوست ,فرزانه رازي ,فرزانه بارانی ,آزاده اسلامی ,سارینا معالی ,فاطمه مددی , ک جعفری ,پیام رنجبران(اکنون) ,کیمیا مرادی ,مریم مقدسی ,حسین روحانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (28/1/1394),آرش پرتو (28/1/1394),آرمیتا مولوی (29/1/1394), زینب ارونی (29/1/1394),ف. سکوت (29/1/1394),زهرابادره (29/1/1394), ناصرباران دوست (29/1/1394),شهره کبودوندپور (29/1/1394),علیرضا لطف دوست (29/1/1394),سحر ذاکری (29/1/1394),حسین خسروجردی خسرو (29/1/1394), عبدی (29/1/1394), زینب ارونی (29/1/1394),شیدا محجوب (29/1/1394),علیرضا لطف دوست (29/1/1394),ب-اسدی (29/1/1394),فرزانه رازي (29/1/1394),کیمیا مرادی (29/1/1394),فرزانه بارانی (29/1/1394),اذرمهرصداقت (29/1/1394),آزاده اسلامی (29/1/1394),سید حسین (29/1/1394),محمود لچی نانی (29/1/1394),سارینا معالی (29/1/1394),عباس پیرمرادی (29/1/1394),سارینا معالی (29/1/1394),سید علی الحسینی (29/1/1394),شهره کبودوندپور (29/1/1394),فاطمه مددی (29/1/1394),احمد دولت آبادی (29/1/1394),شیدا محجوب (29/1/1394),سارینا معالی (29/1/1394), ناصرباران دوست (29/1/1394),مهرداد ادیب (30/1/1394),همایون طراح (30/1/1394),زهرا فیروزی (30/1/1394),شهره کبودوندپور (30/1/1394),سارینا معالی (30/1/1394),علي طرهاني نژاد (30/1/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (30/1/1394),رضا فرازمند (30/1/1394),محمد اکبری هشترودی (31/1/1394),شهره کبودوندپور (31/1/1394),هستی مهربان (31/1/1394),پیام رنجبران(اکنون) (1/2/1394),شهره کبودوندپور (1/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/2/1394),شايسته دولتخواه (3/2/1394),همایون طراح (14/2/1394),سحر ذاکری (17/2/1394), ک جعفری (17/2/1394),همایون طراح (20/2/1394),فرزانه رازي (23/2/1394),حسین خسروجردی خسرو (28/2/1394),سحر ذاکری (29/2/1394), ناصرباران دوست (2/3/1394),پیام رنجبران(اکنون) (2/3/1394),شیدا محجوب (4/3/1394),همایون طراح (6/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (6/3/1394),عباس پیرمرادی (9/3/1394),شیدا محجوب (11/3/1394),حسین روحانی (14/3/1394),همایون طراح (19/3/1394),سحر ذاکری (23/3/1394),فرزانه رازي (24/3/1394),رضا پرواز (31/3/1394),شیدا محجوب (3/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (13/4/1394),همایون طراح (6/6/1394),سحر ذاکری (20/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (14/12/1394),همایون طراح (18/4/1395),همایون به آیین (3/2/1396),همایون طراح (12/2/1396),همایون طراح (30/4/1398),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 فروردين 1394 - 20:02

سلام

خسته نباشید....

نسبت به قبلی خوب نبودا....البته فقط نظر منه..

موفق باشید


@آرش پرتو توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 11:29

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
سپاس از لطفتون
امیدوارم اینطور نباشد!

سبز باشید


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 07:21

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای همایون طرح
خوشحالم میببنمتون من ساکن طبقه دوم هستم ا:D اسم داستانمو بخونید متوجه میشید
بگذریم بریم سر داستان
اقای طرح ایده و موضوع و خلا ی که توی داستان بود خوب به تصویر کشیده بودید ،امید یه نویسنده وقتی موضوعی توی ذهنش میاد اونو مینویسه بعد پاره میکنه میندازه توی زبالدونی و این گربه که وارد داستان کرده بودید این کار تکراری نویسنده ها رو از کلیشه در می آورد ،شخصیت پردازیشو دوست داشنم اما
بعضی از جمله ها اذیتم میکرد
با رسیدنش جلوی درب
جمله قبلتر به من داری میگی میرسد پس جمله دوم اضافا است
با میخ کوبیده شده در دیوار ؟
شلوارش را روی میخی که به دیوار زده بود آویزان کرد
ممنون از شما


@ زینب ارونی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 11:36

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم ارونی
ممنون بابت حضور و خوانش و اظهار نظرتان که همواره لطفی ست در حق بنده.
راجع به جمله ی " با رسیدنش جلوی درب " خدمتتان عرض کنم که بله در قبلش فعل " می رسد " آورده شده است اما گمان نمی کنم که اضافی باشد! به خاطر اینکه جمله ی بعد تنها همزمانی دو عمل یعنی رسیدن مرد جلوی درب و فرار گربه را می خواهد نشان بدهد.
باز هم از حضور و توجه شما سپاسگزارم.
سبز باشید


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 08:17

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
راستش من اصلا با داستانهای شما ارتباط برقرار نمی کنم. هميشه آخرش می پرسم: So what?
بعد یک یا دو بار دیگر می خوانم و باز هم خوشم نمی آید و به همان پرسش می رسم.
احساس می کنم به طور مصنوعی قصد دارید پیچیده بنویسید که بیشتر وانمود به نظر می آید تا واقعی. به نظرم در هر داستانی هدفی مستتر است که من خواننده آن را در داستانهای شما نمی بینم و دلیل به به و چه چه دیگر خوانندگان محترم را هم نمی فهمم!
احتمالا قدرت فهم بنده مشکل دارد! ولی فکر کنم نظر تک تک مخاطبین تان برایتان مهم باشد. رک گویی مرا ببخشید.


@ف. سکوت توسط عباس پیرمرادی Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 08:34

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی چون شما بیشتر به هلو بپر تو گلو علاقه دارید.


@عباس پیرمرادی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 08:52

نمایش مشخصات ف. سکوت !!!؟
از شما بعید بود آقای پیرمرادی!
همه که نباید یک داستان واحد را دوست داشته باشند! این نظر من بود. ممکن است شما آن را دوست داشته باشید. نظر هر خواننده هم در جای خودش محترم است و نیازی نیست به همدیگر بی احترامی کنیم!!!
پاسخ شما هم از نظر بنده ...آمیز بود. ضمناً من شدیداً به هلو حساسیت دارم!


@ف. سکوت توسط عباس پیرمرادی Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 17:56

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی درود خانم سکوت

با کسب اجازه از محضر آقای طراح بایستی(از این که یهویی پ******** وسط داستانشون) عنوان کنم که از اونجایی که نوشته شما مخاطبین آقای طراح رو در بر می گرفت، مجبور شدم دخالت کنم.:D
من برداشتی که از کامنت شما داشتم رو عنوان کردم و اصلا نمی دونستم که شما از هلو بدتون می آد و این مطلب رو جایی عنوان نکرده بودید. پس ملاحظه می فرمایید که من بی تقصیرم. توهین واژه ای است که مغالطه گران و متعصبان در برابر انتقاد به آن توسل می جویند که البته آن چه از شواهد و قراین پیداست، شما آدم روشنفکری هستید.@};-

گاهی همان جا که انتظار داریم شتاب کنیم، اندکی تامل لازم است.;)


@عباس پیرمرادی توسط عباس پیرمرادی Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 18:06

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی و نکته ی دیگر اینکه اولین ها در داستان اتفاق افتاده، لذت بردن از چهره ی آقای باران دوست، اینکه بالاخره آذر خانم چهره واقعی شون رونمایی شد(رخ بنمای ای مهتاب) و پریدن یهویی من وسط یک داستان . تمامی این اتفاقات رو باید به فال نیک گرفت.@};-
با عرض پوزش از جناب طراح@};-


@عباس پیرمرادی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 18:13

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما جناب پیرمرادی
خواهش می کنم دوست عزیزم. از دیدارتان خوشحالم.
بله رونمایی چهره دوستان به ویژه چهره ی جناب باران دوست غافلگیرکننده و زیبا بودند! :D


@عباس پیرمرادی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 19:04

نمایش مشخصات ف. سکوت سلامی دوباره،
1. از هلو بدم نمی آید، از نظر پزشکی به آن حساسیت (آلرژی) دارم. در پاسخ به نوع هلوی شما هم، بنده راحت طلب نیستم و برای به دست آوردن همه چیز حتی درک و فهم یک داستان!!! زحمت می کشم.:D
2. در مورد شتاب و تامل موافقم. برای هر دوی ما لازم است. @};-
3. اهل مغلطه و سفسطه نیستم. من همه چیز را صاف و مستقیم میگم. چون سياست و هوشمندی ندارم. :(
آقا! آتش بس! @};-


@عباس پیرمرادی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 09:00

نمایش مشخصات ف. سکوت همچنین من دوست ندارم لقمه را با عملیات محیرالعقول دور سرم بچرخانم!


@ف. سکوت توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 12:02

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
بسیار سپاسگزارم که واضح با من سخن می گویید.
نمیدانم از اینکه عده ای با داستان هایم ارتباط برقرار نمی کنند و احتمالن چیزی دستگیرشان نمی شود باید خوشحال باشم یا ناراحت! اما بگذارید صادقانه بگویم که من از این اتفاق بیشتر خوشحالم تا ناراحت! بله قطعن خوشحال ترم! امیدوارم به کسی برنخورد. ببینید من وقتی روی داستانی یا سوژه ای کار می کنم هرگز به این فکر نمی کنم که چیز پیچیده ای بنویسم تا کسی نفهمد! مسلمن اینطور نیست. اما خب گاهی نوشته ها به این سمت می روند. به خصوص برای مخاطبانی که توقع دارند نویسنده در داستان دستشان را بگیرد و به مقصد برساندشان! خیر من با اینگونه نوشتن ها رفاقتی ندارم. متاسفانه همه ی ما عادت کرده ایم که با یک ذهن شرطی شده پای داستانی بنشینیم و خیلی هم اصرار داریم که نتیجه ای از داستان بگیریم و برویم سراغ داستان بعدی! بله درست است ، من دقیقن می نویسم تا خواننده در پایان بگوید : So what ? فاجعه آنجاست که وقتی به عمق هم بروید به همین So what برسید! چرا؟ به خاطر اینکه این So what پرسش مهمی ست! به خاطر اینکه جز این سوال چیزی در بر نداریم! معلوم است که من چیزی نمی نویسم که خواننده بتواند از آن نتیجه ای بگیرد ( نتیجه ی واحد منظورم است ). اگر اشتباه نکنم در رمان تهوع سارتر بود که دانش اندوز شخصیتی بود که تمام کتاب های یک کتابخانه را می خواند و بعد در انتها از خودش می پرسید : So what?
این بستگی به نگاه ها دارد.
یک نکته دیگر اینکه وقتی به داستان هایم که در اینجا منتشر شده است نگاه می کنم پیچیدگی در آن ها نمی بینم! عروسک پیچیده ست؟ یا زیر صفر؟ یا*******؟ یا آسمان ش ا ش ی رنگ ( آدم برفی )؟ نه خیلی از داستان ها من اینجا می بینم که خیلی پیچیده نوشته می شوند! اما من در داستان هاین دنبال طرح موضوعی نیستم که خواننده ها با خواندنش به آن برسند! خیر این پرسش so what آخر داستان هایم خیلی برای من مهم هستند. و بگویم که وقتی گفتید که این پرسش در ذهنتان آمده است واقعن خوشحال شدم! چون به هدفم رسیدم...
بدون شک نظرهای تمام دوستانم برای من مهم هستند. این نظر شما بسیار بسیار برای بنده ارزشمند است.
باز هم سپاس از شما
سبز باشید


@همایون طراح توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 15:55

نمایش مشخصات ف. سکوت سلامی دوباره،
من نگفتم که چیزی از داستان شما دستگیرم نمی شود یا دستم را بگیرید و به مقصد برسانید. برداشت من از داستان شما شبیه کامنت خ. کبودوندپور، رازی و تا حدی هم آقای باران دوست بود.
بنده گفتم که نمی توانم با داستانهای شما ارتباط برقرار کنم ولی با داستانهای دیگرانی چون آقایان لطف دوست، باران دوست، اکنون، فریاد ، پیرمرادی، یا خانمها رازی، جعفری، مرادی، کبودوندپور و ... چرا.
در پایان:
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت...(سهراب سپهری)

پی نوشت: کار من خواندن است. پس باز هم داستانهای شما را خواهم خواند. :) @};-


@ف. سکوت توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 16:32

نمایش مشخصات همایون طراح درودی دوباره
آهان اگر ارتباطی برقرار نمی شود خب به سلیقه ها برمیگردد و اینجا دیگر نه از دست من کاری ساخته ست و نه از دست شما! به تعبیری نه اشکال از گیرنده ست و نه فرستنده!:D
اما راجع به اینکه من میخواهم به زور و مصنوعی لقمه ای را با عملیات محیر العقول دور سرم بچرخانم باور بفرمایید ، خیر! اینجور نوشتن ها لقمه دور سر چرخاندن نیست! البته باز هم این بر میگردد به اینکه شما لقمه ی این داستان را چه دیدید که فکر می کنید دور سر چرخیده است و بعد در دهان رفته است!
و در پایان بگویم که : سهراب سپهری ، روحش شاد. با تمام احترامی که برایش قائلم باید بگویم دوستش ندارم! و در پایان تکه شعری از بانو فروغ فرخزاد تقدیم به شما :

در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند!
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست...

سپاس از شما


@همایون طراح توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 19:18

نمایش مشخصات ف. سکوت ماییم...ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم
ماییم...ما که جامه ی تقوی دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!

فروغ فرخزاد/پاسخ/ از دفتر دیوار


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 08:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب
باز هم داستانکی از شما و مشغولیت ذهنی برای آدم کند ذهنی مثل من
در دوبار خوانش و با با دیدی نمادین به شخصیتها و فضای قصه من اینگونه برای خودم خیالپردازی کردم

مردی عرض خیابان را طی می کند = عمرش را طی می کند . گذر عمر و طی مراحل زندگی
به ساختمان تجاری می رسد = ماحصل زندگی اش از تجارت با دنیا ف مرد زندگی نمی کند بلکه در زندگی بجای زندگی تجارت می کند
از پله ها بالا می رود = مراحل طرقی را در زندگی طی می کند
به طبقه ی آخر می رسد= دسترسی با اخرین حدی که می توانسته پیشرفت کند
گربه در زباله دان= بخشی از جامعه که برای پیدا کردن نان مجبورند گربه صفت باشند و زباله گرد
تار عنکبود دور کنتور گاز= کهنگی ماندگی گذشت مدت زیادی از ماجرا و بی توجهی به ان ، از یاد رفتن و.. بی توجهی بخشهای دیگر جامعه به این مبحث (احتمالا فرهنگ وهنر)
استفاده از نور موبایل = قطع بودن برق . نبودن نور نبودن راهنما و روشنگر و آموزش و..
صدای خرناس همیشگی = همخانه ی همیشه خواب و بی توجه به امور یا شاید بیمار
جمله ی اخر داستان =آخرین تصمیم برای زندگی
پاره کردن داستان = بی ارزش دانستن ماحصل زندگی و تلاش اقتصادی و علمی و فرهنگی خودش و دور ریختن آن
ریختن کاغذ روی سر گربه = دادن لقمه ی فرهنگی بی ارزش به بخش از جامعه که گرسنه اند و فقط در پی غذا
داستان در جیب شلوار = دوری از تفکر و مغز و نزدیکی به بخش حیوانی انسان
دیگه فکر کنم نمادای من از کل داستان شما بیشتر شد .
تشکر بخاطر بکار گیری ذهن در حال پوسیدن من

برقرار باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 08:36

نمایش مشخصات ناصرباران دوست پوزش بابت غلط های املایی بیش از انتظار


@ ناصرباران دوست توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 16:15

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) آقا درود برشما:D خیلی خوشوقتم از آشنایی مجدد با جنابعالی...

پیام هستم قربان.حالتون چطوره.

@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 19:32

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما پیام خان رنجبران
شما که السابقون السابقون اولئک المقربونید


@ ناصرباران دوست توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 12:18

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی استاد.... اینقدر خوب داستان را موشکافی کردید که من کاملا متوجه داستان شدم

سلام آقای طراح...گرچه خودم به شخصه داستان ای ساده را می پسندم اما همانطور که قبلا نیز گفتم از خواندن چنین داستانهای لذت می برم
موفق باشید....@};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 12:27

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم مولوی
سپاسگزار لطف و محبتتان هستم@};-


@آرمیتا مولوی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 13:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام سرکار خانم مولوی
ممنون از اظهار لطفتون
برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 12:26

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما استاد عزیز
سپاس از همراهی انرژی بخش تان
بدون شک از انسان بیدار و تیزهوشی چون شما انتظاری جز این نمی رود. مثل همیشه با حضور و نقد پربارتان بنده را شرمنده کردید.
فقط چند نکته : مرد به قول شریعتی طول عمرش را طی نمی کند ، عرض عمرش را طی می کند!
و اینکه مرد داستان ما متاسفانه یا خوشبختانه به پیشرفت آنچنانی نرسیده است! چرا که در طبقه آخر یک مجتمع تجاری با یک " هم اتاق " ( و نه همخانه! ) زندگی می گذراند!
باز هم ممنونم از شما

سبز باشید و پایدار @};-


@همایون طراح توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 13:09

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام مجدد
جایش مهم نیست و مقدار پیشرفت طبقه ی آخر یعنی دیگه بیش از این پیشرفتی نمی کنه
البت این برداشت من بود


@ ناصرباران دوست توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 13:12

نمایش مشخصات همایون طراح درودی دوباره
بله بله درست است!
باز هم سپاسگزارم جناب باران دوست


@ ناصرباران دوست توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 13:36

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت :D



ای باباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
...
آخه من عکس تکی ندارم
همیشه چهار 5 نفر آویزونمن
(تاج سرن البته)=((


@اذرمهرصداقت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 14:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
خب گروهی بذارین


@اذرمهرصداقت توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 15:43

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به به آذر مهر جانم
عکست فوق العاده@};- @};- @};- @};-


@اذرمهرصداقت توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 16:12

نمایش مشخصات فرزانه رازي إإإإإإ...تو هم که خودت شدی دختره!!! ;)
دوستان کم کم بقیه هم وارد عمل شن! :D
متوجهین که! ;)


@اذرمهرصداقت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 18:19

نمایش مشخصات ناصرباران دوست @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
اینا همش برا خانم صداقته
اینم بنده در حالت ایستاده دس می زنم به افتخارشون


@ ناصرباران دوست توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 20:58

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت دیگه همین بود بضاعتمون دیگه
یه نمه قدیمیه عکسه وای حرفا
...
دونخطه خژالت:">


@اذرمهرصداقت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 00:02

نمایش مشخصات ناصرباران دوست این سطل الان نشان از شیطنت در کلاس درسه یا تیاتر ؟!!!


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 08:38

سلام آقای طراح
برخلاف خانم سکوت و آقای پرتو من این داستان رو دوست داشتم
اول عنوانش را طبقه آخر که مسلما این عنوان هوشمندانه انتخاب شده
تارعنکبوت دور کنتور، تشک ولو داخل آپارتمان و میخی که با نهایت بدسلیقگی به دیوار کوبیده شده نشان از فردی تنها و ناامید دارد که هیچ بهانه ای برای زندگی و شادی ندارد حتی داستانش هم راضی اش نمی کند
موفق باشید@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 12:33

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم کبودوند
سپاس ویژه بابت این نگاه و نظر هوشمندانه و انرژی بخش!
@};- @};- @};-

سبز باشید


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 11:15

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود آقای طراح عزیز
عالی بود
موفق باشید و شاد
@};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 12:35

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما سرکار خانم بادره
بسیار بسیار سپاسگزارم...
شما هم موفق باشید و البته سبز!


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 15:03

نمایش مشخصات فرزانه رازي اسباب بازی
نویسنده همایون طراح
از دفتر با حرف " گ "
ارسال 1 ماه و 1 هفته پیش
خوب کردید عاپ کردید!در طبعات هر دیدی،بازدیدی خوابیده و ما نیز با توجه به نفرتی که از دید و بازدید عید داریم،آمده ایم تا بازدید عید را پس بدهیم!
سال نو مبارک.

درود.امید که خوب باشید و البته سبز! :)
داستانتان را خواندم.حقیقتا لذت بردم! :) با تمام اونطوری بودنش :D قابل درک بود...شاید اگر پیش از این "اسباب بازی" را نمیخواندم،الان از "طبقه ی آخر" سقوط کرده بودم!
دیدگاهم را نزد خود حفاظت میکنم و ابدا بروزش نمیدهم! ;)
فقط چیزی که برای من سوال است,این است که چرا انقدر اصرار دارید منتها الیه همه چیز را پوچ نشان دهید؟! :-/ البته برای سوالم به دنبال جواب نیستم!شما هم زحمت پاسخگویی اش را نکشید! ;)
تشکر میکنم بابت داستان زیبایتان... :) ولی خداوکیلی سخت است اینکه کلی جان بکنی و پدرت در آید و سلسله ی هخامنشی جلوی چشمانت نظام جمع برود و در نهایت بفهمی که هیچی!!!
میدانید به چه موضوعی فکر میکنم؟؟؟ :D اگر شما روزی بخواهید داستانی طنز بنویسید،به چه حالتی کتابت خواهید کرد! ;)
شاد باشید و البته،بنفش! :)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 16:50

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم رازی
سال نو شما هم مبارک! با یک ماه تاخیر...
خدمت شما که عرض کنم نوشتن این داستان به شکل حیرت آوری از من انرژی برد! یعنی وقتی هفته قبل داستان رو تمام کردم یک نفس عمیق کشیدم و چند ساعت هم خوب خوابیدم! باور نمی کنید ولی از بس تو فکر داستان بودم چند بار داستان و شخصیتش توی خوابم اومدند! و اینجور شد که یه کم به درازا کشید. البته خیلی هم طولانی مدت نشده که! یک ماه و یک هفته قبل. عجله ای در عاپ کردن ندارم :D
خوشحالم که پسندیدید... خب اگر قابل درک بوده لطفن خطوطی رو که برداشت کردید رو بگید تا استفاده کنیم!
راجع به پوچ بودن انتهای داستان ها هم چشم ، پاسخی نمی دهم! فکر می کنم اینطور برای شما هم بهتر باشد که پاسخی در این باب نشنوید!
:D
چیز جالبی که باید خدمت شما بگم اینه که من کار طنز خیلی انجام دادم! خیلی... و خیلی هم از اون کارها راضی ام. هم داستان ، هم نمایش نامه و هم اجرای نمایش نامه!!! با صدای خودم!!!:D وای تصور این موضوع هم براتون سخته که چی از آب دراومده نه ؟!:D

خب دیگه همین. بسیار ممنون که آمدید ، خواندید ، درک کردید و رفتید!
سپاس از شما و حیف است که در اوج بهار سبز نباشید. پس ، سبز باشید!


@همایون طراح توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 17:14

نمایش مشخصات فرزانه رازي 1.حسرت میخورم به حالتون عاقای طراح!داستان مینویسی بعد اونقد راحت میگیری میخوابی؟؟؟وقتی تصور میکنم میبینم که تو کل عمرم عمرا همچین خوابی کرده باشم!همین موضوع داره تحریکم میکنه که بزنم از پوست درآی!
2.نمیگم...استفاده کنین ممکنه خدای نکرده مصرف کننده بشین...اونوخ باید ببریمتون مرکز ترک! :D
3.(کلا ولش کن...اینو نوشتم ولی پاکش کردم...)
4.ینی چی؟کار طنز انجام دادی چرا رو نمیکنی؟؟؟ x-(
5.به جرات میتونم بگم باید شنیدنی باشه...ما شما را میشنویم! ;)
6.الان دارم از حسودی منفجر میشم...نپرس چرا...نمیگم.


@فرزانه رازي توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 17:20

نمایش مشخصات همایون طراح 1 - ...
2 - ...
3 - ...
4 - ...
5 - ...
6 - چرا؟!!!!!


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 16:37

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام اقای طراح
باید بگم از داستانتون خیلی خیلی لذت بردم اما از پیامی که میرسوند واقعا متاسف شدم .من راهی که طی شد تا به طبقه اخر برسه رو تمام اتفاقات و حقیقت های زندگی فرد تو خونه یا جامعه ای که (امان از دست این خرناس همیشگیشون) برداشت کردم که پایان این مسیر خط کشیدن رو دلخوشی ها و چشم بستن از زیبایی هایی بود که میون این وضعیت(:-s )لبخند رو لبش میاره .
تاسف برانگیز بود که حاصل همه اینهاسهم گربه ای بشه که کنار زباله ها معطل مونده.پرحرفی من رو ببخشید اخه بار اول داستانهاتون رو میخونم ودر ضمن هرچند که پیام داستان بدجور مستتر اما قلم ساده و جالبی داریدودرکل@};- @};- @};-


@سارینا معالی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 17:05

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم معالی
چه حضور و پیام دلنشینی! خوشحالم که برای بار نخست شما را کنار خود می بینم. امیدوارم که در ادامه نیز همراهی شما را داشته باشم.
بله تاسف آور است. تراژدی دردناکی ست این صحنه! صحنه ای که یک خالق چیزی را می سازد که به قول شما حداقل برای خوش رضایت بخش است ، خنده به لبانش می آورد اما در نهایت آن را پاره می کند و روی سر گربه هایی می ریزد که وقت و بی وقت منتظر سیر کردن خود هستند! تلخ است...
سپاس از شما و شعری از بانو فروغ تقدیم به شما :


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 17:07

نمایش مشخصات همایون طراح بیش از اینها ، آه ، آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
" دوست می دارم "
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
" آه من بسیار خوشبختم "


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 16:51

سلام آقای همایون خان طراح
توصیفات داستانتون رو دوست داشتم.عالی بود
وقتی کامنت آقای باران دوست رو خوندم برا درک و فهم سرشار خودم متاسف شدم:D درک من از داستانتون کجا و درک آقای باران دوست کجا:">
داستان خوبی بود.مرسی@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 18:08

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما عاطفه جان
سپاس فراوان بابت حضورتان
اتفاقن برداشت و نگاه شما ( که به صورت خصوصی برای بنده فرستادید ) به داستان بسیار زیبا و جالب بود برایم:

" نگاه من به داستانتون خیلی احساسی بود. برعکس دوستان گلم...به نظرمن شخصیت داستان دچار روزمرگی شده و وقتی تونست قسمت آخر داستانش رو تموم کنه از درون ارضا شد و براش هم مهم نبوده کاغذ پاره های داستان کف خیابون ولو بشه یا یه نفر اونو بخونه...مثل خودمون در بعضی مواقع... "

بسیار عالی!

سبز باشید


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 18:54

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

درود جناب طراح عزیز@};-



ببنید وقتی چنین داستانی هایی نوشته می شوند همیشه نویسنده آنها سعی دارد در پشت هر کلمه ای مفهومی پنهان باشد تا بیشترین مفهوم در عین سادگی در نوشته گنجانده شود. مثلا ساختمان رنگ پریده ی تجاری، تار عنکبوت دور کنتور گاز، کفش های خاکی، آسمان قرمز رنگ و ... که همین، اندکی خواننده را اذیت می کند.

در مورد ابتدا و تنه ی اصلی داستان نظر من به آقای باران دوست نزدیک است و اما انتهای داستان : نویسنده در کنار جامعه ی خفته (خر وپف هم اتاقی) با رضایت از اینکه(لبخند می زند و سرش را با رضایت تکان می دهد....) سرانجام هدفش را یافته و بی آنکه پایانی برای آن بنویسد(شما نوشته اید که نوشته!) داستانش را پاره می کند و به سر همان جامعه می ریزد (گربه) که از (کاغذ و فکر) چیزی نمی داند و دنبال سیر کردن خودش است.(خلایق هرچه لایق) و البته به بند دوم داستان اخیر پیام رنجبران نزدیک است.

و این چقدر خوب است که به تمامی نظرات توجه می کنید ، اما باید این نکته را هم در نظر بگیرید شاید خواننده ای به مفهوم مورد نظر شما اشاره نکند اما دربسیاری موارد که بعضا خود من ان را تجربه کرده ام می بینید خواننده ای نکته ای را مدنظر قرار داده است که به ذهن خود شما نمی رسد و خودتان را به تحسین وا می دارد. زیرا تصوری که شما از نمادی در ذهن دارید ممکن است با آنچه در ذهن من شکل گرفته است، کاملا متفاوت باشد. مثلا داستان گل (Clay) اثر جیمز جویس را هر منتقدی از نگاه خود دیده است و تمامی آن ها وارد می باشند.

من این نوع نوشتن شما به نوعی حرف کشیدن غیر مستقیم از خواننده می بینم که بسیار دلنشین و زیرکانه انجام می شود و به نوعی یک استراتژی مدرن در کندوکاو افکار محسوب می شود.

این شما با آوردن کلمات و قرار دادن آن در یک سیر عادی می نویسید خوب است اما گاهی می توان با حذف بسیاری از تمثیل ها و نوشتن یک داستان ساده نیز افکار را به چالش کشید.(یعنی با حدف جملات و استفاده از همان سیر منطقی) البته شما نویسنده اید و امیدوارم جسارت من رو ببخشید.

واین که چه خوب بخور و بشور و بخواب را تمثیل کرده اید.

شلوغ بازی من رو در داستان تان ببخشید@};-

قطار زندگیتان بر ریل موفقیت@};-
*آرزوی من این است*


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 18:55

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی اصلاحیه

حذف *کلمات به جای جملات


@عباس پیرمرادی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 09:37

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر دوست عزیزم جناب پیرمرادی

سپاس از اینکه آمدید.

بله شخصیت داستان ، داستانش را تمام می کند و بعد آن را پاره می کند! اگر پایان داستانش را نمی نوشت و آن را پاره می کرد به نوعی می توان این طور برداشت کرد که به یک نوع بن بست رسیده است. هر چند که نشان دادن این بن بست هم از لحظ فکری و فلسفی می تواند زیبا و قابل تامل باشد. اما من می خواستم نشان دهم که نویسنده به یک راه حل ، به یک پایان در ذهن خود رسیده است و آن را به روی کاغذ می آورد اما چه می شود که به یکباره تمام آن را پاره می کند و بیرون می ریزد؟! حتمن همه ی ما می دانیم که چه کار سختی ست این کار. اما من دقیقن می خواستم این سوال را بوجود بیاورم که چرا؟ در چه فضایی؟ و البته خب که چی؟!
و دقیقن همینطور است که شما می فرمایید من بارها دیده ام که دوستان برداشت هایی می کنند که شاید اون برداشت واقعن هدف من نبوده اما مخاطب به آن رسیده است. و اتفاقن در چنین مواقعی همانطور که شما گفتید آدم متحیر می شود و البته خوشحال! چرا که یک داستان این انعطاف را داشته است که این اتفاق افتاده است.

در پایان باید بگویم که همراهی شما عباس جان همواره موهبتی ست برای من. چرا که با وجود دوستانی چون شما میزانی از درستی کارم بدست می آورم و بدون شک این همراهی شما کمک بزرگی برای بنده خواهد بود.

سپاس از شما

سبز باشید


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 19:29

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام در رئال درب نداریم.در درست است.
وقتی داستان تک قهرمان است . نیازی نیست تاکید شود داستانش.موبایلش.با رسیدنش.
داستان.موبایل.بارسیدن نیز باید نمی بود.اما اگر شخص دیگری وارد داستان می شد و یا از او یاد می شد و یا حتا در پس زمینه ذهن قهرمان می بود.کاملا صحیح بود.
این خود ایراد بزرگیست و غیر قابل بخشش.


@احمد دولت آبادی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 09:21

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

سپاس از نظر و بیاناتتان

خواهش می کنم این بار را عفو بفرمایید جناب دولت آبادی!

سبز باشید


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 19:49

نمایش مشخصات ک جعفری هر هنرمندی وقتی اثری را خلق می کند، ان اثر جزیی از وجودش می شود. در واقع هر اثر گویای ذهنیات و احساسات خالقش در همان لحظه است ودقیقا بهمین خاطر است که هنر،بارزترین وزیباترین ابزار برای گفتن است. هنر از هنرمند زاییده می شود و جزیی از هستی یا خود خود او می گردد( البته در همان لحظه....)
و در این اثر من نویسنده ایی را دیدم که داستان می نویسد اما...
بنظر من، در این اثر ناامیدی کمرنگ است، چرا که اگر نویسنده ناامید بود اصلا دست به قلم نمی شد!!! چیزی که در این اثر پررنگ است وخودنمایی میکند چیزی نیست بجز : دلزدگی !!
نویسنده ، داستانی را خلق می کند و حتی از زایش آن ، خشنود است ولی ، بخاطر همین دلزدگی از محیط واطرافیان، سرانجام اثرش را مچاله می کند و بر سر شهری آوارش می کند که آسمان قرمز رنگی برسر آن سنگینی می کند و زباله دانهایش جولانگاه گرسنگان است....

درود بر شما
جناب همایون، با همه مشغولیات چند روز اخیرم، آمدم تا عرض ارادتی کنم...
هر آنچه که گفتم ، برداشت ذهن درمانده وخسته من بود از روزمرگیهای کسل کننده!!!
در هر صورت سپاس....


@ ک جعفری توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 09:19

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم جعفری

و درود بر این ذهن توانایتان

مثل همیشه نگاه ویژه ی شما مرا متحیر کرد!

سپاس از اینکه با تمام گرفتاری ها بنده را مورد لطف خود قرار می دهید.

سبز بمانید


نام: مهرداد ادیب کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 01:24

نمایش مشخصات مهرداد ادیب سلام بر دوست عزیز جناب طراح
داستانتون رو خوندم. چند تا نکته به نظرم اومد که جا داره براتون بگم. اول اینکه توی جمله ها گاهی حرف "ی" اضافه رو درست بکار نمی برید. مثلاً "به ساختمان رنگ پریده تجاری ای می رسد " که اگه نوشته بشه " به ساختمان تجاری رنگ پریده ای می رسد " قشنگتره و توی جمله ایجاد سکته نمی کنه. عنصر زمان در داستان شما واضح نیست. از یک طرف ساختمان به قدری تاریکه که شخصیت داستان مجبور میشه از نور موبایلش استفاده کنه و به ذهن خواننده می رسه که داستان داره توی تاریکی شب اتفاق می افته. از طرف دیگه در آخر داستان آسمان قرمز رنگه یعنی به نظر می رسه نزدیک غروب آفتابه که این دو با هم در تناقضه. و در آخر از شما یک سوال دارم. اگر شمای نویسنده از یک داستانتون راضی باشید حاضر هستید اون رو پاره کنید و دور بریزید؟ به نظر من هیچ نویسنده ای راضی نیست. چرا که این داستانها در حکم بچه های نویسنده است و حاضر نیست اونها رو به این مفتی از دست بده. وقتی شخصیت داستان شما به علامت رضایت سرش را تکان می دهد ، دیگر دلیلی برای پاره کردن داستان وجود ندارد.
البته داستان شما نقاط قوت زیادی دارد مثل فضا سازی و تصویر سازی و توصیفهای خوبتان و قلمتان هم واضح و روان است. در کل از خواندن داستان شما لذت بردم.
موفق باشید


@مهرداد ادیب توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 09:17

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما جناب ادیب
نخستین بار است که شما را در کنار خود می بینم. خوشحالم. نکاتی را که راجع به جمله بندی و ویرایش بعضی جملات فرمودید کاملن قبول دارم و امیدوارم که در داستان های بعدی توجه بیشتری روی این مسئله داشته باشم. سپاس از شما.
اما راجع به آسمان قرمز رنگ باید بگویم که خیر منظور غروب آفتاب نیست! مستحضر هستید که در سیاهی شب گاهی ابرها در آسمان رو به قرمز می زنند! حتمن این را دیده اید. منظور من دقیقن همین است : ابری در دل شب
و راجع به پاره کردن داستان باید بگویم که اتفاقن تمام موضوع همینجاست که چه می شود که خالقی چیزی را خلق می کند و در نهایت با اینکه از آن راضی است آن را پاره می کند و دور می ریزد! بله این اتفاق تلخی ست. اما چرایی این مسئله شاید یکی از اهداف داستان است.

در پایان باید از شما به خاطر حضور گرمتان تشکر کنم.

سبز باشید


نام: سمیره   ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 10:49

سلام آقای طراح :
شاید تقلب به نظز بیاد اما من نمیگم ۱۰۰٪ اما ۱۰٪شایدهم کمتربرداشت آقای باران دوست رو وقتی داستان رو میخوندم داشتم ایشون استادند ومن هنوز الفبارو خوب بلد نیستم...
جرقه ای که با خواندن نظرات ایشون شعله ور شد مخصوصا نظرم در مورد گربه وطبقه...
آقای طراح امیدوارم همیشه نوک قلمتان بر روی کاغذ روان باشد ....


@سمیره توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 11:08

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
سپاس از اینکه اینجا هستید و هنوز مرا دنبال می کنید!

سبز باشید


نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 13:18

می خواهمت
چنان که همین حالا تکه تکه ام کنی
بعد
روحم را می دهم بسوزانند
روحم را بگذار خاک کنند
من استخوان هایم را
از گورستان فراری داده ام

می خواهمت
و از چهار جهت به جنوب میروم

به آن جا
که ماه شک برده بود
به آخرین اتاق آن مسافرخانه ی کوچک
به آنجا
که رد حرفهات هنوز
بر لاله ی گوشم زخم است
به آنجا که خون
از ‍‍‍‍‍‍‍‍ پنج انگشتم جلوتر آمده بود
که چنگ بیندازد به رفتنت

من
چمدانت را گرفته بودم
موج ها را گرفته بودم
هفت و ده دقیقه ی غروب را گرفته بودم
تو اما
از درون راه افتادی

بوی خونم
چرا تو را برنمی گرداند
کوسه ی آب های گرم ؟

" گروس عبدالملکیان"



درود جناب طراح

از داستان های خوبی بود که از شما خوندم

شاید بیشتر دوست داشتم قبل اینکه شخصیت داستان لبخند کوچکی بزنه و رضایت داشته باشه، آشفتگی حالشو بیشتر ببینم! با توجه به بعضی تصویرا مثل ساختمان رنگ پریده تجاری، پله‌های تاریک، استفاده از نور مبایل برای روشنایی و ... یه فضای آشفته رو تصور کردم اما این آشفتگی رو تو فضا دیدم نه شخصیت داستان!

و اینکه این تصویر پخش شدن کاغذ ها در هوا خیلی خیلی تکراری شده، من نمیدونم چرا یه تصویر دیگه جایگزین نمیشه :D
مسولین رسیدگی کنن لطفا :D


لحظه‌هایتان سراسر شادی
@};-


@کیمیا مرادی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 00:13

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر سرکار خانم مرادی
امیدوارم حالتان خوب باشد. شخصیت داستان در عین حالی که دچار یک آشفتگی است اما آرام است! آرام پله ها را بالا می رود ، خیلی آرام شلوارش را در می آورد و به میخی آویزان می کند ، آرام سر جایش می خوابد ، فکر می کند ، آرام بر می خیزد داستانش را تمام می کند و بعد هم خیلی آرام آن را پاره می کند و بیرون می ریزد!
ضمنن پیشنهاد بنده به مسئولین این است که از این پس دانسیته کاغذها را بالا ببرند تا خرده کاغذها به شکل معمول و کلیشه ای در هوا پخش نشوند! مسئولین نیز قول مساعدت داده و این اطمینان را به بنده و تمامی دوستان داده اند که این مسئله به دست توانمند مهندسان ایرانی حل خواهد شد!:D

بگذارید در پایان ضمن سپاس فراوان از شما شعری از " لورکا " تقدیمتان کنم :

درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه‌ی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند
در ساعت پنج عصر.
اینک ستیز ِ یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر.
رانی با شاخی مصیبت‌بار
در ساعت پنج عصر.
ناقوس‌های دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر.
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر.
در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی
در ساعت پنج عصر.
و******* نر، تنها دل ِ برپای مانده
در ساعت پنج عصر.
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر.
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر.
مرگ در زخم‌های گرم بیضه کرد
در ساعت پنج عصر
بی‌هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری ست در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر.
نی‌ها و استخوان‌ها در گوشش می‌نوازند
در ساعت پنج عصر.
تازه******* ِ نر به سویش نعره برمی‌داشت
در ساعت پنج عصر.
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین کمانی بود
در ساعت پنج عصر.
قانقرایا می‌رسید از دور
در ساعت پنج عصر.
بوق ِ زنبق در کشاله‌ی سبز ِ ران
در ساعت پنج عصر.
زخم‌ها می‌سوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر.
و در هم خرد کرد انبوهی ِ مردم دریچه‌ها و درها را
در ساعت پنج عصر.

در ساعت پنج عصر.
آی، چه موحش پنج عصری بود!
ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها!
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 13:32

نمایش مشخصات محمود لچی نانی اول سلام می کنم به نویسنده داستان
بین کامنت ها ، که اکثرا با همدیگه همسو بودن !!! یه کامنت نظرمو جلب کرد ، " بطور مصنوعی قصد دارید پیچیده بنویسید "
از اونجایی که همیشه طرفدار اقلیت ها بوده ام ، گفتم ببینم می تونم کمی کامنت مورد نظر رو مستندش کنم ، یا نه ؟
من خودم همیشه ساده می نویسم و بدیهیه که از ساده نویسی خوشم بیاد ، البته عاشق نوشته های سر ارتور کانن دویل هستم ، پر از راز و رمز و معما گونه ، ذهن آدم رو به بازی می گیره ، و آدم رو به فکر و حل معما های گوناگون وامیداره ، ....
اما داستانی که بقول کامنت گذار عزیز اخرش بخاد so what بیاد تو ذهن آدم ، ارزش درگیری فکر و ذهن رو نداره ، حتا ارزش دوباره خوندن رو هم نداره ، در حالی که داستان های کانن دویل رو چندین بار میشه خوند ،
پس ، وقتی میخای "مفهومی "بنویسی ، و انتظار نتیجه واحد خانندگان رو نداری ،! حد اقل به جزییات بیشتر توجه کن :
1- کنتور گاز ، هیچوقت تو طبقه آخر نصب نمیشه ، چون مامور گاز نمیخاد چند تا طبقه بیاد بالا واسه خوندنش
2- تار عنکبوت دور کنتور گاز نشونی از کار افتادگی کنتور ، و در نتیجه قطع گاز رو میده ، پس بخاری با چی روشن میمونه ؟
3- کسی که نه گاز داره ، نه برق داره ، و حتما نه پول پرداخت اونها رو ،کسی که کمد لباسش میخ رو دیواره ! اساسا ساکن طبقات بالاتر و مخصوصا آخر نیست ، اون احتمالا تو زیر زمین میشینه !!!
4- صدای خرناس از کیه ؟ یا اصلا از چیه ؟ آدم ، یا حیوان ؟ و اصلا نقشش تو داستان چیه ؟
5- تو یه ساختمان چند طبقه بی برق و گاز ! تمامی اهالی دارای موقعیت یکسان هستند ! پس فرقی بین طبقه اول و دوم و آخر نیست !
،
،
دوم سلام می کنم به همایون طراح عزیز ، خوبی ؟ چه خبر ؟


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 13:42

نمایش مشخصات محمود لچی نانی راستی ، جمله پایانی داستانش !
چی شد که جمله پایانی داستانش رو که احتمالا مدتیست جا مونده ، کشف کرد ؟ کدوم یک از اتفاقات داستان به کشف جمله ش کمک کرد ؟ !! بنظرم این باید مشخص باشه تو داستان .چون بن مایه داستان ، همون داستان پاره شده س !!!


@محمود لچی نانی توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 01:14

نمایش مشخصات همایون طراح با این مردمان ناکوک
خوبه که نیستی در فیسبوک!
چه زیباست که فن ( Fan ) نداری
شادا باد بزن نداری
تو همبهشت جان لنون
اما مارک چپمن نداری
چپمن ! A B C D E F U !


خب این چیزی نبود. داشتم آهنگ گوش می دادم گفتم با شما قسمت کنم!

برویم سراغ اصل مطلب :
می تواند از دیدگاه شما اینطور باشد که چنین داستان هایی ارزش خواندن ندارند! اما برای جلوگری از زیاده گویی شما را به سخنان پیام رنجبران عزیز ارجاع می دهم. هر چند که بنده هم باید تاکید کنم که این می توند کاملن سلیقه ای باشد!

1- چرا جناب لچی نانی تا دلتان بخواهد ساختمان ( به خصوص قدیمی ترها ) وجود دارد که در هر طبقه کنتوری وجود دارد! مامور گاز هم با آ************ تشریف می برند و کنتورها رو میخونند. ( ضمنن احتمالن در این ساختمان داستان ما آ************ قطع بوده است! )

2- خدای من!:D تار عنکبوت دور لوله ای که متصل به کنتور است پیچیده شده است و این هرگز نشانه ی از کارافتادگی کنتور نیست! ( آدم مجبور به چه توضیحات فنی و مهندسی میشه ! )

3 و 5- جناب لچی نانی لطفن دقت کنید! این ساختمان یک مجتمع تجاری ست و نه مسکونی! شخصیت داستان در طبقه آخر جایی زندگی می کند که جز او کسی دیگر در آنجا زندگی نمی کند. آن هم در یک اتاق و نه یک واحد و به همراه دوستی به احتمال فراون آنجا را اجاره کرده اند و روزگار می گذرانند. زندگی در یک اتاق در طبق آخر یک مجتمع تجاری گمان نمی کنم بهتر از زندگی در یک زیرزمین مسکونی باشد! و اینکه هر چه طبقات بالاتر بروند قیمت واحدها کمتر می شوند! ( این را بنگاه دار سر کوچه مان می گوید! )
حتا اگر ساختمان را مسکونی و مطلقن بدون برق و گاز فرض کنیم باز هم چرا ، میان طبقات تفاوتی است! بدون شک کسی که در " طبقه آخر " زندگی می کند پله های بیشتری را باید بالا برود تا به خانه اش برسد!!!

4- صدای خرناس! صدای کسی است که همیشه خواب است! نقشش در این داستان تنها خوابیدن است!

می بینید جناب لچی نانی ، برای مستند کردن چیزی باید بیش از اینها به جزئیات توجه کرد!

" ادامه داره "


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 01:23

نمایش مشخصات همایون طراح باید این توضیح رو بدم که هیچ کدام از اتفاقات داستان منجر به ایجاد جرقه در ذهن شخصیت داستان نمی کند که پایان داستانش را بنوییسد! چرا که توصیفات داستان صرفن نشان دادن یک شرایط و موقعیت است که این شرایط و موقعیت برای شخصیت داستان چیز جدیدی نیست. بدون شک تمام تصاویر برای او تکراری و روزمره هستند! پایان داستان حاصل یک جرقه و " آن " نیست. حاصل یک فکر طولانی و درگیری بلندمدت است! همین

سلام بر شما. امیدوارم حالتان خوب باشد!

موفق باشید


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 01:26

نمایش مشخصات همایون طراح اصلاح کنم : منجر به ایجاد جرقه در ذهن شخصیت داستان نمی شود


@همایون طراح توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 12:46

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلامی دیگر گونه بر شما
،
،
،
سوار اتومبیل می شوم، در را می بندم، پایم را روی پدال ترمز می گذارم، و بسرعت از اینجا دور می شوم!!!
،
،
،
یه وقت نخای بپرسی چطور پا رو ترمز میزاری و از اینجا دور میشی ها، اتومبیل من استثناء ا اینگونه کار می کنه!!!
،
،
،
بیش از این مزاحم نمیشم،
ضمنا از کلمات بهم پیوسته و ردیف شده هم سایتی عزیز پیام رنجبران، آره، استفاده کرده ام، و می کنم همواره، و این چند خط رو با احترام تقدیم ایشان می کنم:
هر کس، بد ما به خلق گوید
ما، خوبی او به خلق گوییم
ما، چهره بد نمی تراشیم،
تا، هر دو، دروغ گفته باشیم!


@محمود لچی نانی توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 17:34

نمایش مشخصات همایون طراح درب اتاق " باز " است.
" باز " یک پرنده است.
نتیجه :
درب اتاق یک پرنده است!
.
.
.
موفق باشید


@همایون طراح توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 21:25

نمایش مشخصات محمود لچی نانی راستی
آهنگی که گوش می کردی از کی بود؟؟؟


@محمود لچی نانی توسط همایون طراح   ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 11:04

نام آهنگ : قدیس / صدا ، ترانه و آهنگ : شهیار قنبری / تنظیم : رضا محجوب / از آلبوم : دلچسبیده ها


@همایون طراح توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 21:50

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت انگور میوه ای بهشتی ست
شراب از انگور است
شراب حلال است
...
مامیمیریم برای منطق
:D


@اذرمهرصداقت توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 11:28

نمایش مشخصات همایون طراح خداوند جناب سقراط را هم بیامرزد!


@محمود لچی نانی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 05:43

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سپاسگزارم جناب لچی نانی عزیز، از سعه صدر شما.سلامت و همیشه برقرار باشید.


نام: زهرا فیروزی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 15:13

نمایش مشخصات زهرا فیروزی سلام و عرض ادب
قبل از هرچیز بگم من اولین چیزی که متوجه شدم این بود که زنی در آن خانه زندگی نمی کند.حالا این خوبه یا بد که اول اینو فهمیدم نمیدونم.و اینکه منم معمولا از این کارها میکنم چون احساس میکنم بعضی حرفها نگفتنشون بیشتر کمک کننده هست.و در آخر
سرمایه هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد
توضیحات جناب باران دوست و سایر دوستان بسیار مبسوط و راهنما بود
پاینده باشید


@زهرا فیروزی توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 09:53

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم فیروزی
سپاس از همراهی سبزتان...
موفق باشید


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 15:39

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) همایون عزیز،طراح خلاق.
آمدم سریع بنویسم و بروم،که با برداشت شخصیم! در حضور دوستان هم بوده باشم.
ابتدا: با تمام احترام قلبی که برای کلاسیک نویسی قائلم، و معتقدم، هنرمندی که با جریان های پیشامدرن آشنایی نداشته باشد،قدم گذاردنش در جریان "بعد از حالا" امری ناممکن است.(این امر بخصوص برای خواننده هم صدق می کند)...
لیکن یکی از تفاوت های اعظم و مشهود امروزی نویسی با سابق در همین جمله ی "که چی؟!" است که در پایان آثار استفاده می شود. این سوال پاسخی در گذشته داشت: بر مبنای "تعهد"...(تعریف واحد جمعی از حقیقت و واقعیت!)
ولی در جامعه ی معاصر: خود واقعیت پدیده ای برساخته، متکثر و تصنعی است و دست یازیدن به "حقیقتی واحد" از طریق خودآگاه تنها تصوری فریبنده است، از اینرو به هیچ وجه رسیدن به یک برداشت واحد! و جمعی! نه مراد است و نه مطلوب.پس!! نویسنده امروز با نوشتن(خداگاه) و نظام مند، توجه خواننده را به همین تصنعی بودن جلب می کند،
تا رابطه ای میان ماهیت "داستان" و واقعیت برقرار کند.
واقعیت تصنعی! داستان تصنعی! = (منظور!)
حالا دیگر توان قلم یک نویسنده و دیدگاه و هنرش است که موجب لذت بردن خواننده بر اساس عناصر جذابیت و زیبایی شناسی و هارمونیک و سایر مولفه ها، می شود.
و سپس: پای سلیقه به میان می آید! همانطور که این چیزهایی که همین حالا نوشتم مباحثی است تقریبن نزدیک به آغاز جریان های داستان نویسی دهه ی هفتاد میلادی!! که امروز بتازگی نویسنده ها و فیلم نویسهای ایرانی(دور از جان شما) یادشان افتاده،(یکیش خود من)...حالا تفاوت فاحش داستان نویسی و خوانی را با همان جاهایی که ما را سحر می کنند، خودتان حدس بزنید!! جالب اینجاست که هنوز هم مصرانه مقاومت می کنیم که نکند خدای ناکرده بین ما و اسطوره های 70 سال پیشمان جدایی بیفتد!! و انتظار داریم نویسنده امروز باز هم ما را با گذشته(شرطی شده ما) تخدیر کند، چون اتفاق نمی افتد، به اثر مارک بی اخلاقی،بی محتوا،جفنگیات و... می زنیم.
(یعنی وقتی ما به امروز فرانسه نزدیک می شویم! آنها باز ۵۰سال از ما جلوترند، بماند:D
باز جای شکرش است باقی، که آثار امروز تک و توک متحول شده اند. ولی بدون خواننده!!!!!!!!!!!!!!!!!! درد این است!
حال نویسنده ی پیشروی ایرانی چه زجری همیشه باید متحمل بشود، برای انطباق اثرش با خواننده که(نیاز هر اثری است) و اغلب نمی شود، بماند


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 16:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) در اینجور مواقع می ماند، بحث ارزشمند ناخدآگاه نویسی در عین خودآگاهی! که موجب روح اثر می شود!...که فعلن بماند.
***
داستان را دوست داشتم به این دلیل:
1- پتانسیل برداشت متفاوت
2-همذات پنداری
در عین حالیکه با تذکراتی که دولت آبادی عزیز هم دادند موافقم. رعایت نکته ها بشدت در کیفیت کار تاثیرگذار است.
****
برداشت:
اثری توصیفی که در واقع اصل داستان درست در جایی اتفاق افتاده که خواننده آنرا نمی بیند و نویسنده تنها به شواهدی از آن بسنده کرده! کدهایی داده شده که خواننده بر اساس آن داستانی در ذهن خود بسازد! همین برای من کافی بود که از کار لذت ببرم...
فکر می کنم: برداشت ساده ای است، چرا که اینگونه آثار پیچیدگی عجیبی ندارند و با ریتم آنها که آشنا شد، به ساده ترین وجه ممکن قابل برداشت می شوند.
البته سلیقه!!! نکته مهمی برای خواننده است. هیچ کدام از این حرفها القاء کردن این نکته نیست که حتمن خواننده می بایست از اثری خوشش بیاید یا نه!
شخصن هنوز بسیاری از آثار کلاسیک سینما را بازبینی می کنم و لذت می برم. و سلیقه ام گرایش شدیدی به تلفیق کلاسیک و "بعداز حالا" ست.شخصن علاقه شدیدی به قصه پردازی تلفیقی دارم.چرا که آدمی بنده ی افسانه های خودش می شود.
مثل همین شخصیت تراژیک داستان شما
که گویی حادثه ای را رقم زده
شاید اصلن برای پایان داستانش تن به حادثه داده...
شاید یکی مثل من است، که هر شب داستانهایی را در ذهنش مرور می کند یا می نویسد، که همگی واقعی است.
و هیچ گاه هم منتشر نمی کنم.
*
شاید
ترسناک ترین لحظه های زندگی آدمی زمانی است که داستانهایش تراژیک شود،شاید هنوز هم وقتی در واقعیت به بالماسکه ها و ماسک زدن و دورویی و خیانت و ********** و دروغ و تظاهر که زندگی حوالی آدمی را فرا می گیرد،برمیخورد، باید نوشت...بعد هم پاره کرد و سهم گربه ها شود.

*
سپاس همایون عزیزم.رفیق شفیق.
برقرار
شاد
به طرز حیرت آور و غیرقابل باور و هولناکی شاد:D
@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 17:06

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) اصلاح بند آخر:
...و تظاهر که خود آدمی و زندگی حوالی او را...
*


@};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 16:11

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) ستاره ها : ک ث ا ف ت
ک
ث
ا
ف
ت
ک ث ا ف ت



@پیام رنجبران(اکنون) توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 10:15

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر پیام رنجبران عزیز
در تمام مدتی که اینجا بودم همواره لطف و یاری دوستان و همراهان بزرگی چون شما چراغ راهم بوده و تا به امروز همراهی شما را به عنوان افتخاری برای خود به حساب می آورم. پیام جان جدا از مسائل فنی و تکنیکی داستان بحث فکر و ایده از مباحث مورد نظر من و به نوعی دغدغه من همیشه بوده است! ایده ای که بتواند ما را از متعارف ها جدا کند و پنجره ها و زوایای دیگری روبه رویمان بگذارد. خود شما بهتر از من میدانید که بسیار کار سختی ست این کار. چرا که در جامعه ی که هنوز آمادگی گذار از هنر و ادبیات کلاسیک به سمت مدرن و پست مدرن را ندارد این کار شاید هنرمند و صاحب اثر را ناخواسته وارد حاشیه ها و مسائل دیگر کند. و اگر هنرمندی که تصمیمش را برای این کار گرفته است صبر و پشتکار و البته هنر و خلاقیت نداشته باشد بدون شک زمین گیر خواهد شد! این را در تمامی زمینه های هنری می توان دید. به عنوان مثال موسیقی! ببینید در موسیقی ما چه می گذرد. آیا هنر تلفیقی که به باور من اکنون بسیار نیازمند آن هستیم در موسیقی دیده می شود؟ شاید فقط یک پدیده را من سراغ داشته باشم که او هم به هزاران دلیل که همه ی ما میدانیم رانده شد! برای اکثریت نفرت انگیز شد! در جامعه ی ما... محسن نامجو کسی بود که به باور من در موسیقی ما برای نخستین بار با خلاقیتش تلفیق موسیقی کلاسیک و پست مدرن را آورد. خب در این میان بزرگان موسیقی ما همچون استاد شجریان راجع به این موسیقی گفته اند : " به این کارها احترام می گذارم " و بعد عده ای که کاسه ی از آش داغ تر بودند شدیدترین برخوردها را با این نوع هنر و هنرمندش کردند تا جایی که به اینجا کشیده شد! چرا؟ به خاطر اینکه در جامعه ی ما همیشه کاسه های از آش داغ تر تصمیم گیر هستند!
به باور من هنر و ادبیات ما باید پوست بیندازد! البته مسلم است که با حفظ هنر کلاسیک ما. چیز بدیهی ست که هنر کلاسیک ما می تواند سرچشمه ی بسیاری از اتفاقات نو و خجسته باشد و بدن آنها ادامه ی راه میسر نخواهد بود.

بله نقدهای درستی راجع به این داستان شد و من تمام تلاشم رو میکنم که در آینده بهتر از این باشم. از شما نیز به خاطر توضیحات کامل و نقد جالبتان کمال تشکر را دارم و امیدوارم که همواره شما را در کنار خود داشته باشم.

سپاس از شما

سبز باشید@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 ارديبهشت 1394 - 22:14

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

بهره بردم

دلتان بهاری@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 09:59

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر شما
سپاسگزارم
سبز باشید@};-


نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 11:02

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود @};- @};-


@شايسته دولتخواه توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 15:58

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
@};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 14:31

نمایش مشخصات فرزانه رازي شما عاپ نمیکنی،ما مجبوریم بیایم گذشته ها رو دوره کنیم! :)
شاد باشین...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 10:15

نمایش مشخصات همایون طراح ما عاپ می کنیم ، مدیران داستانک نمیذارند عاپ بشه!:D

خوشحالم که اینجایید@};- @};- @};-


@همایون طراح توسط فرزانه رازي Members  ارسال در پنجشنبه 7 خرداد 1394 - 14:31

نمایش مشخصات فرزانه رازي خوشحالی کنید تا اموراتتان بگذرد! :D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 خرداد 1394 - 20:57

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
رسیدن انسان به پوچی
انتهایی که از اجبار می آید.طبقه آخر،تار عنکبوت نماد کهنگی و انتها و بی توجهی،پاره کردن داستان پس از جمله پایانی.
تبریک میگم.من بعد از خواندن این داستان به این نتیجه رسیدم که دیدگاه زیبایی در نوشتن دارید.احسنت.
ایران و ایرانی نماد فقر فکریست و متاسفانه در هر مقطع فکری که وجود دارند شل و بی سوادند.امیدوارم باز هم داستانی نو از شما ببینم و به کشف این دنیای ذهنیه شما باشم
عالی و پر از تفکر@};-


@حسین روحانی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 19 خرداد 1394 - 20:42

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر حسین روحانی عزیز

سپاس بابت حضور و نقد زیبایت

من نیز امیدوارم که شما را در آینده در کنار خود داشتاه باشم.

سبز باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.