پریدن از توی مشت!

به نام خدا
پریدن از توی مشت!


■ ۱. دانش آموز اسدی 》

هیچ گرمایی که از گردنت هجوم‌بیاورد سمت گونه ها و گوشهایت و سرخشان‌کند، به نکبتی آتش شرمندگی و خجالت نیست؛ وقتی که کسی را ببینی در جایی که نباید می دیدی؛ وقتی که توی یک امتحان، گرماگرم تقلبی و فقط یک قدم تا پریدن به آنسوی نمره قبولی فاصله داری، که ناگهان دستی سنگین و بزرگ بنشیند روی شانه ات و سر که برگردانی ببینی معلم است! سرم را برگرداندم، آقای حیدری بود؛ داشتم زیر امواج محکوم کننده ی سنگین نگاهش له می شدم. اولین تجربه میانبر زدنم به سنگلاخ خورده بود. کاش زمان به عقب برمی گشت و من برگه ی تقلب را از زیر ورقه ام برمی داشتم و گم‌ و گورش می کردم و همان دانش آموز محترم قبلی باقی می‌ماندم. هیچوقت مرز بین آبرومندی و بی آبرویی را این قدر نزدیک ندیده بودم. کاش زمان مثل دسته ی دوچرخه ام می بود که می توانستم هر وقت که دوست داشتم، دور بزنم و برگردم؛ نمی شد! قلبم نمی طپید؛ می کوبید! آقای حیدری زمان را نگه داشته بود و داشت توی چشمهایم دنبال چیزی می گشت و من تا کی می توانستم زیر تیرهای شماتت نگاهش تاب بیاورم؟...

■ ۲. حیدری، دبیر ریاضی》

ته سالن ایستاده ام و مراقب جلسه ی امتحان هستم. روزی که امتحان خودت باشد، باید دو برابر حواست به تنبل های متقلب باشد. همکاران گرامی دو به دو جمع می شوند به حرف زدن، یا کله هایشان می رود توی ماسماسک. راستی باید اسدی را پیدا کنم و سفارش تلفنی مادرش را بگویم‌. این هنر را دارم که از پشت سر هم‌ بتوانم دانش آموزی را بشناسم. زحمتی نداشت، گوشه ی سالن پشت نفر جلویی اش قوز کرده و محو جواب دادن است. گوش های برگشته اش، معادل همان پیشانی سفیدیِ گاوِ ضرب المثل است. برای اینکه صدایم بلند نشود، دستم را می گذارم روی شانه اش؛ فلک زده عین برق گرفته ها از جا می جهد. دانش آموز اگر چهل ساله هم بشود، باز از معلمش می ترسد! خصوصن وقتی مثل این اسدی هم خنگ و کودن باشد و هم مودب. ...

■ ۳. دانش آموز سهرابی >>
توی تکه کاغذ کوچکی نوشتم: « آقای حیدری! اسدی یک ورقه تقلب گذاشته زیر ورقه اش...» و وقتی از حرف زدن با اسدی برگشت، دادم دستش. آقای حیدری هم کرد توی جیبش شلوارش تا اول به زنگ موبایلش که به جیر جیر افتاده بود جواب بدهد. نمی گذارم مفت و جفت تقلب کنی؛ جوجه ماشینی نکبت!
آقای حیدری تلفنش را جواب داد، اما دست وامانده اش را نکرد توی جیبش. سالن را تا آخر جلسه صد بار رفت و آمد؛ آخرهای جلسه همین که رسید کنارم، آهسته پرسیدم: « کاغذم رو خوندین؟ » یادش آمد. دست کرد توی جیبش، نبود؛ جیب دیگر، آن جا هم نبود. اخم کرد و پرسید: حالا چی بود؟ برگشتم اسدی را نشانش بدهم و با اشاره بفهمانم، دیدم اسدی رفته. ماندم چه بگویم. تلفن آقای حیدری، جایی که باید نوشته من تویش می بود، لرزید؛ چون فوری دست کرد جیبش و کشید بیرون و پرسید:« بله؟» و احوالپرسی کنان به قدم زدن ادامه داد.

حمیدرضا محدثی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

مختار محمدیان ,آرش شهنواز ,همایون طراح ,پیام رنجبران(اکنون) ,ف. سکوت ,حمید جعفری (مسافر شب) ,علیرضارضایی(سورنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (13/12/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (14/12/1397),مختار محمدیان (14/12/1397),داوود فرخ زاديان (18/12/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/12/1397),مهشید سلیمی نبی (29/12/1397),ف. سکوت (7/1/1398),علیرضارضایی(سورنا) (8/4/1398),بهروزعامری (8/4/1398),

نقطه نظرات

نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 فروردين 1398 - 21:52

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
سه زاویه مختلف...


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 تير 1398 - 22:23

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام و درود
جالب بود گرامی
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.