" روزی که گمان کردم نویسنده شده ام ! "


به نام خدا / هر چه زنگ ریاضی ضعیف و ذلیل بودم، زنگ انشا در آسمان ها پرواز می کردم. زنگ انشا، چه دبستان، چه راهنمایی و چه دبیرستان، معلم که وارد کلاس می شد، چشم می چرخاند به جستجوی من. خوشحال از اینکه هستم، با اشاره ی انگشت و همراهی لبخند، مرا برای خواندن انشا فرا می خواند. البته پیش می آمد معلمی که هنوز مرا نمی شناخت و پس از شنیدن انشایم پاپیچ می شد که :« از کجا دزدیدیش؟! » این اتهام، تاثیری دو وجهی و متناقض داشت؛ هم مدح بود و هم ذم! بیشتر از آن که از این تهمت بدم بیاید، خوشم می آمد. بهتر از این هم می شود ثابت کرد که من نویسنده ام؟! چون بلافاصله بچه ها می گفتند که :« نه آقا! خودش نوشته! انشایش همیشه خوب است.» گر چه یکی دو جلسه بعد حساب کار دستش می آمد.
هنگام نوشتن انشا، خصوصن اگر موضوعش را دوست داشتم، همین که قلم را روی کاغذ می چرخاندم و چند کلمه ای می نوشتم و نرم نرم در دام رقص واژه ها فرو می رفتم، مستی سیال و چیره ای مرا در خود حل می کرد. « خود » ی در میان نبود. هیچ اتفاق و صدایی نمی توانست مرا از این مغناطیس حیرت انگیز و سکر آور ، بیرون بکشد. این مستی جادویی پس از نوشتن با من می ماند و می ماند تا وقتی زنگ انشا بروم و بخوانم و برگردم سر نیمکتم و بنشینم. زنگ انشا برای من چمنزاری پر از سبزه و گل و بلبل، همراه با ترنم چشمه های بهاری بود. وقتی به اشاره ی معلم دفترم را برمی داشتم تا بروم و بادبادک های بی رقیب و رنگارنگم را توی این سبزه زار هوا کنم، وزنی روی پاهایم نبود؛ گویا بر اسب مغرور و راهواری سوارم؛ راه نیمکت تا پای تخته را، شادمانه اما باوقار می رفتم. دقّ دلیِ تحقیر و شرمندگیِ ساعتِ ریاضی را اینجا خالی می کردم. همکلاسی هایم، برخلاف رقابت و حسادتی که معمول این دوران است، نه تنها به چشم رقیب نگاهم نمی کردند، بلکه قبل از آن که معلم مرا صدا کند، با صدا و دست و اشاره از معلم می خواستند مرا برای خواندن انشا پای تخته ببرد. می دیدمشان که فارغ از هر چیز، چانه را روی دست های درهم فروبرده شان می گذارند و محو دشتی می شوند که من بادبادک هایم را در آن برایشان هوا کرده ام! طَرفه آن که برای هر «موضوعی»، داستانی سرهم می کردم و معلم هم اعتراضی نداشت و اصلن نمی پرسید که این انشایت چه ربطی به «موضوع» دارد ! او هم محو بادبادک هایم شده بود ! از همان جا مغناطیس داستان مرا با خود برد و برد ...
شانس مرا خیلی ها نداشتند؛ توی کلاس وقتی در باره اش با دوستانم حرف می زدم، با دهان باز نگاهم می کردند و شاید هم باورشان نمی شد. پدرم توی منزل، یک کتابخانه ی بزرگ داشت. کتاب های تاریخی، دینی، مذهبی و عربی. کم بود کتاب هایی که تناسبی با سن و سلیقه ی من داشته باشد. پدرم توی همان کتابخانه اش مهمانداری می کرد، همان جا چای و غذایش را می خورد، استراحت می کرد و همان جا می خوابید. از بیرون که می آمد، معمولن یک راست می رفت کتابخانه. در را می بست و ساعت ها توی مطالعه و نوشتن غرق می شد و به جیغ و ویغ های ما بچه ها و غرولند های مادرم توجهی نمی کرد. چنگ در را از پشت می انداخت تا نپریم توی اتاقش و خلوتش را به هم نزنیم. من بچه ی اول بودم و وقتی کوچکترها را کتک می زدم، گریه کنان برای شکایت می رفتند پشت در کتابخانه ای که از داخل بسته شده بود؛ پس به در مشت می کوبیدند تا پدر جواب دهد و برای حل مشکل بیاید در را باز کند و خاطی را گوشمالی دهد؛ ولی مگر پا می شد! مگر اعتنا می کرد! جواب بی جواب ! کتک خورده، خسته می شد و از شکایتش می گذشت و می رفت پی کارش. به یقین پدر هم گرفتار یک مغناطیس بود. همانی که به پسرش سرایت کرده بود.آن اوائل توی کتابخانه تشکچه ای داشت و بعدها صندلی و میزی. فرقی نداشت؛ در هر دو حالت دور و برش یک عالم کتاب و کاغذ ولو بود. نظمی نداشت و هر چه را از قفسه ها برمی داشت، تا بگذارد سر جایش دو هفته ای طول می کشید. لای کتاب هایی که دور و برش پراکنده بود، تکه کاغذی به عنوان نشانگر گذاشته شده بود که نشان می داد تا آن صفحه خوانده . وقتی یکی از کتاب های «نشانگر» دار را برمی داشتم، تذکر می داد نشانگر نیفتد. برایم عجیب بود چطور چند کتاب را با هم در دست خواندن دارد. فکر می کردم همه ی کتاب ها مثل داستان اند که به محض فرو افتادن در جهانش، نمی توانی وارد جهان دیگری بشوی. مادرم گاهی از بس صدا می زد و جواب نمی شنید، می گفت:« یک چیزی بگو! اگر مرده باشی از کجا بفهمیم؟!»
ورود ما به کتابخانه چندان آسان نبود. بچه ها زیاد بودند و اگر یکی می رفت، بقیه هم گله وار می پریدند تو. البته کوچک ترها چندان اصراری برای ورود نداشتند. فقط وقتی که می خواستند دل تنگی شان را به پدر، زیر پوشش شکایتی یا درخواست پولی نشان دهند و به همان بهانه پدر را ببینند، می پریدند تو. من اما می خواستم توی کتاب ها و لای واژگان سنگینشان قصه پیدا کنم. برای همین گاهی با ظرف غذا، لا بلای میهمان ها و یا وقتی که در به غفلت از پشت بسته نشده بود، می پریدم توی کتابخانه. واردش که می شدم، همه ی چموشی کودکانه ام، به حسی احترام آمیز تبدیل می شد؛ با آن که از کتاب ها سر در نمی آوردم، اما از اینکه توانسته اند تا این حد پدرم را مال خود کنند، برایشان احترامی مقدس قائل بودم. پدرم به کتاب هایش عشق می ورزید. حتا بیشتر از بچه هایش؛ چون به خاطر آن ها بارها پیش آمده بود که بچه هایش را کتک بزند! آنقدر آرام برشان می داشت و چنان با احتیاط لایشان را باز می کرد که گویی یک نوزاد را به دستش سپرده اند. فهمیده بودم تا مثل خودش با کتاب هایش رفتار نکنم، اجازه ی دست زدن ندارم. می نشستم و به طور اغراق آمیزی، با احتیاط ورق می زدم. می گشتم تا شاید لابلای مطالب سخت، حکایتی ، تکه داستانی پیدا شود که بتواند دست مرا بگیرد و چند قدمی با خود ببرد. پدرم فهمیده بود که از شیفتگان غیر عادی داستانم؛ برای همین پس از آن، کتاب داستان کودکانه برایم می خرید؛ بیشتر مذهبی ؛ داستان های قرآن، پیامبران ،امامان و از میان آنها، کتاب هایی که هنوز خوب به یاد دارم، «داستان راستانِ شهید مطهری» و یک شبه داستانی از دکتر علی شریعتی برای کودکان و چند کتاب مصور دیگر که بی برو برگرد از فیلتر سلامت سنجی پدرم گذشته بود و مهر تایید را گرفته بود!
نگاهم به داستان تغییر کرد و جهانی گسترده مقابلم چهره گشود، وقتی که در نوجوانی پایم به کتاب خانه ی عمومی شهر باز شد. اشکال آن بود که کتابدار کتابخانه، کتاب ها را نمی شناخت و توی این خط ها نبود که کتابی را متناسب گروه سنی متقاضی معرفی کند. آن موقع ها معیاری به نامِ « گروه سنی » چندان شناخته شده نبود. روز اول عضویت در کتابخانه، از کتابدار خواستم یک کتاب داستان خوب برایم انتخاب کند. جوان بود و تازه داماد و بوی ادکلن و صابونِ حمامِ صبحگاهی اش توی کتابخانه پیچیده بود! انگشت اشاره اش را روی کتاب ها سراند و روی یک کتاب نگه داشت و کشیدش بیرون: سه قطره خون صادق هدایت ! زدم زیر بغل و دویدم سمت خانه تا بخوانمش؛ ذوق زده به پدرم نشانش دادم. تا کتاب را دید، سگرمه هایش رفت توی هم و بنای اعتراض را گذاشت که این کتاب را نباید بخوانی. از دستم کشید و تپاند زیر چند کتاب ولو شده ی روی میز و نهیب زد که خودش کتاب را می برد، پس می دهد و پدر کتابدار را هم در می آورد! این ممانعت، نتیجه ی خوبی نداشت و همان حدیث معروف را عملی ساخت: «الانسان حریص علی ما منع!» تا چشم چپ کرد کتاب را از زیر کتاب ها کشیدم بیرون و چپاندم زیر پیراهنم و یواشکی در رفتم و پنهانی شروع کردم به خواندن. نه ! نمی شد پیش رفت! نمی فهمیدم. همه چی تار و مبهم و سیاه بود. غم و ترس موهومی که برایم تازگی داشت،از کتاب دست دراز می کرد و قلب کوچکم را می فشرد. احساس کردم در جایی ناامن گیر افتاده ام. تجربه ی خوبی نبود. بگذریم که بعدها داستان «سگ ولگرد» ش دمار از این قلب سست و احساساتی من در آورد. بعدها کتابدار ترسیده، هر کتابی را نمی داد. چون نمی شناخت، همه را از دم فیلتر می کرد! روی کاغذی کتاب های درخواستی مرا می نوشت و می گفت:« برو «آقات» تایید کند تا بدهم ببری! » اما من که می دانستم آن چه من می خواهم، صد در صد رد می شود، ازش می خواستم بدهد همان جا بخوانم. مخالفتی نمی کرد. دیگر دستم آمده بود چه کتاب هایی برایم قابل فهم است و خوشم می آید. از وقتی پایم به کتابخانه باز شده بود، سطح انشاهایم نیز رفته بود بالا. از قبلی ها بدم می آمد. اگر امشب داستانی از حسین قلی مستعان یا جلال آل احمد می خواندم، انشایم می شد یک تقلید ناشیانه و آبکی از سبک همان نویسنده ها! با این تاثیر پذیری ها، معلم ها با دقت و احترام بیشتری به انشاهای داستان واره ام گوش می دادند. پرسنده نگاهم می کردند و از این تغییر و توصیف های متفاوت، سر در نمی آوردند! این ناشیگری بالاخره کار دستم داد و من داستان نویسِ یکه تازِ کلاس و مدرسه را به زمین زد. سوم راهنمایی بودم. برای زنگ انشای فردا، بازهم یک داستان نوشتم! گفتم که موضوع انشا، هیچ تغییری در قالب نوشته هایم ایجاد نمی کرد؛ فقط می دانستم داستانم باید یک جاهایی هر چند بی ربط، به موضوع داده شده اشاره ای بکند؛ حتا اگر این اشاره در حد یک جمله باشد! آن شب داستانی نوشتم به قول امروزی ها «بیست»! برای اولین بار پس از مدت ها احساس کردم نویسنده شده ام!
تمامن تقلید از سبک نگارش صادق چوبک، از آخرین کتابی که در کتابخانه خوانده بودم: « انتری که لوطیش مرده بود»؛ که اگر آن کتاب را به خانه می بردم، حتمن یک توفان به پا می شد! شبش تا صبح، فیگور صادق چوبک را که عکسش روی جلد همان کتاب بود، تمرین کردم: یک کلاه کپ سرش بود و یکوری نشسته بود رو به دوربین و دستش را گذاشته بود زیر چانه اش. با خودم قرار گذاشته بودم هنگام خوانش انشا، همان قیافه را بگیرم؛ اما فکر نکرده بودم نمی شود ایستاده ، نیم وری دست گذاشت زیر چانه و انشا خواند! از شما چه پنهان چند تا از دیالوگ های بی پروای خلوت دلدادگان را هم گذاشتم تو دهن شخصیت های داستانم که اتفاقن کودک بودند! خب معلوم است چه واویلایی شد کلاسِ آن روز! ناگهان از پشت دستی گوشم را پیچاند و بالا کشید. سرب مذابی دوید زیر پوست صورتم! رویای نویسنده بودن چندان دوام نیاورد.
در هجده سالگی دیگر واقعن نویسنده شدم! صبح یک روز تابستان که از خواب پا شدم و رفتم بیرون خیابان گردی، جلوی دکه ی یک روزنامه فروش، به عادت همیشگی، چشم گرداندم روی روزنامه ها و مجله ها. هنوز نمی دانستم که نویسنده شده ام و خبر ندارم. چشمم چرخید و چرخید تا رسید به مجله ی « سروش ». سروش هفتگی آن روزها از مجله های معتبر بود و سردبیر قابلی داشت. مطالبش متنوع بود و معمولن یکی دو داستان کوتاه هم می گذاشت. چند ماه پیش داستانی را برایش فرستاده بودم. درست است که پایم را از گلیمم فراتر گذاشته بودم و توقع ام بی جا بود و بعید می دانستم مرا توی جمع داستان نویس هایش راه دهد، اما سنگ مفت بود و گنجشک مفت. از اولین هفته ی پس از پست کردنِ داستانم، روز آمدن « سروش » می پریدم خیابان واز دکه مجله را می گرفتم و همان جا سرِپا ورق می زدم. ورق زدن که به آخر می رسید، آهی می کشیدم و می رفتم. هر هفته که می گذشت و از چاپ داستانم خبری نمی شد، هیجان روزِ آمدنِ سروشِ رویِ میزِ دکه ها، کمتر می شد. آن روز هیچ هیجانی از دیدن سروش تازه در آمده نداشتم. حتا نخواستم بخَرَمَش. یک درصد هم احتمال نمی دادم نویسنده شده ام! با این حال با بی میلی برداشتم و شروع کردم به ورق زدن. اول، همان سرب مذابی که این جور مواقع می دوید زیر پوست صورتم، باز آمد به سراغم. بعد به یکباره گُر گرفتم. هر چه پول داشتم ریختم روی میز دکه دار و گفتم:« همه اش را سروش بده!» یادم نیست چند تا شد. از آن جا تا خانه سوار همان اسب شدم و گمان می کردم همه باید به این سواره ی جوان، به چشمی دیگر نگاه کنند! همین طور هم بود؛ به هرعابری که نگاه می کردم ، فهمیده بود نویسنده شده ام!
حمیدرضا محدثی – بهار 96










شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

نرجس علیرضایی سروستانی ,همایون طراح ,فرزانه بارانی ,"صابرخوشبین صفت" ,حمید جعفری (مسافر شب) , ک جعفری ,معصومه هوشمندیان ,هستی مهربان ,محمد علی ناصرالملکی ,شهره کبودوندپور ,ابوالحسن اکبری ,عبدالله عمیدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمیدرضا محدثی (11/4/1396),سعید بیک زاده (11/4/1396),رضا فرازمند (12/4/1396),همایون طراح (12/4/1396),فرزانه بارانی (12/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (12/4/1396),هستی مهربان (13/4/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (13/4/1396), ک جعفری (13/4/1396),معصومه هوشمندیان (14/4/1396),حمیدرضا محدثی (15/4/1396),محمد علی ناصرالملکی (16/4/1396),مسعود برزام (16/4/1396),روح انگیز ثبوتی (19/4/1396),شهره کبودوندپور (24/4/1396),ابوالحسن اکبری (25/4/1396),عبدالله عمیدی (3/5/1396),کوثر علیزاده (19/5/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 13 تير 1396 - 10:33

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در سه شنبه 13 تير 1396 - 14:06

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب. متشکرم که خواندید.


نام: معصومه هوشمندیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 تير 1396 - 11:24

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان خیلی عالی بود


@معصومه هوشمندیان توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در چهار شنبه 14 تير 1396 - 12:50

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام وعرض ادب سرکار خانم هوشمندیان
لطف کردید. سپاس


@معصومه هوشمندیان توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در چهار شنبه 14 تير 1396 - 12:50

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام وعرض ادب سرکار خانم هوشمندیان
لطف کردید. سپاس


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 تير 1396 - 17:37

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام چقدر از داستانتان خوشم آمد و چقدربرایم آشنا بود. عشق پدر به کتاب، عشق نوشتن در بچه، علاقه به زنگ انشا و یکه تاز بودن در این درس، مراقبت پدر از خط مطالعاتی بچه همه اینها چیزهایی است که در کودکی تجربه کرده ام و لذتش را برده ام. اگر پدر داستان مهربانتر بود و درس ریاضی بچه هم خوب بود، یقین می کردم داستان زندگی من را نوشته اید!!! چون پدرم بسیار مهربان بود.
واقعا لذت بردم. از آن داستان هایی است که آدم دلش می خواهد هر چند وقت یک بار بخواند. باز هم سپاس از نگارش چنین داستان لطیف و زیبا. خیلی لذت بردم


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 تير 1396 - 19:22

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم پهلوان.
ممنونم از بزرگواری شما. خوشحالم که داستان توانسته است خواننده اش را وارد جهان خود ببرد و شیرینی اش را بچشاند. از اینکه شما داستان های مرا می خوانید و ابراز لطف می کنید، سپاسگزارم.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 تير 1396 - 23:10

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود جناب استاد محدثی .خیلی عالی بود .لذت بردم از قلم زیبایتان .@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 مرداد 1396 - 12:52

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام و درود و عرض ادب و احترام
...اول شاید یکی از عابرها هم من بودم اما منکه نمی دونستم نویسنده اید
خواندم و لذت بردم و استفاده کردم
خسته نباشید
باید دوستانه و از سر ادب عرض کنم مثل قبلی ها نبود
انتظار داشتم چند سر و گردن بالا و والاتر باشد
داستان تاکسی یادتون هست؟ خیلی خیلی لذتبخش بود
کلا قبلا خیلی بهتر می نوشتید
نکند این قدیم قدیمی هاست یا شاید مال همان دوران نوجوانی است و حالا رو کردید.
استاد شرمنده ام اما چون شما دوست داشتنی هستید و دلم می خواهد داستانهایتان را حتما بخونم جسارت کردم
می دانم که می بخشید
همواره سلامت و امیدوار و نویسا باشید
@};- @};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 مرداد 1396 - 13:50

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام و درود فراوان بر شما جناب محدثی.بسیار زیبا و عالی بود.@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.