" این بود راز ما ! "

به نام خدا / توجّه: تقریبن بیشتر نشانه های نگارشی از من است. من؟ آخر داستان می فهمید!
سلام آقا معلم عزیزم ! خب این هم کتابی که خواسته بودین آقا. اگر بدانید با چه بدبختی پدرمان را راضی کردیم که این کتاب را به امانت بدهد؟! شما را به خدا آقا این نامه ام را حتمن بخوانید. همه اش می ترسیدم که این نامه از لای کتاب بیفتد و گم شود. وقتی به پدرمان گفتم آقای ریاضی مان گفته همان کتاب «تاریخ ناصری» (1) را چند روزی امانت بدهند، آن قدر غر زدند. ببخشید املایمان خیلی خوب نیست نمیدانم «غر» اینجوری است یا این جوری « قر». «غر» یا «قر» زد که:« غلط کردی گفتی این کتاب را پدرمان دارد! فضولی بچه؟!...» تازه یک چیزهای دیگری هم گفتند که بی ادبی است آقا ! نه که فکر کنید به شما بد گفته؛ نه! به ما بد گفت. البته ما بچه ها حق مان است؛ به قول پدرمان تا بخواهیم آدم شویم ، بزرگ شده ایم! خب این کتاب خیلی برای پدرمان عزیز است آقا! تازه وقتی با هزار منت قبول کرد کتاب را امانت برایتان بیاورم، گفت:« وای به حالت که تا سه روز بعد کتاب را نیاوری! یا بیاوری و ببینم کثیف شده یا کتاب را بد ورق زده، پوست کله ات را می کنم.» این ها را گفتم تا شما را به خدا مواظب کتاب باشید آقا.
ببخشید آقا! اصلن نامه نوشتَنَم برای این حرف ها نبود؛ من می خواستم یک رازی را به شما بگویم. راستی تا یادم نرفته، شما را به خدا کتاب را سرِ سه روز بیاورید. ببخشید من الان به سختی رویم می شود این حرف ها را به شما بزنم. برای همین می نویسم که خجالت نکشم. خجالت خیلی بد است. آدم کتک بخورد بهتر از آن است که خجالت بکشد. حالا می فهمم چه خوب است وقتی از هم خجالت می کشیم، همان را با نامه بنویسیم. آها! گفتم یک راز دارم آقا؛ حتّا به مامانم نگفتم. راستی بگذارید اول این را بگویم؛ دیشب تا گفتم آقای ریاضی مان گفته همان کتاب تاریخ ناصری را چند روزی امانت بدهند، گفت:« کره...! او از کجا فهمیده که من این کتاب را دارم؟! » گفتم:« بابا خب اوشان پرسیدند کیا توی خانه شان کتابخانه دارند؟ دست بالا کردیم، ما ! هیچ کس دیگر دست بالا نکرد. آقا معلم گفت:« آفرین چه خانواده ی با فرهنگی! » بعد پرسید: « احیانن شما کتاب اخلاق ناصری چاپ قدیم را ندارید؟ » گفتم: « چرا داریم! » آخه آن شب که داشتید کتاب را برای مهمان ها می خواندید، من دیدمش. بابامان گفت:« می مُردی نمی گفتی؟! نمی دانی هر کس کتاب به امانت بگیرد پس نمی دهد؟ این آقای ریاضی تان هم حتمن می خواهد کتاب را بالا بِکِشَد. » این پدرمان که این قدر توی سخنرانی اش در مدرسه از روش تدریس شما تعریف می کرد، راست نمی گفت؛ چون دیشب سرِ صحبت همین کتاب خیلی چیزهای بی تربیتی گفت. می گفت: « بهتراست به جای خواندن کتاب تاریخ ناصری برود آن آقا روش کارش را عرتقا؟ ارتغا؟ ارتقا؟ بدهد؛ » - ببخشید املایش را بلد نیستم - تا نصفِ بچه های کلاسش تجدید نشوند. بعد هم گفت: « همین دایی ات کتاب اسرار قاسمی (2) را برد و نیاورد و خورد و یک آبم روش! » ما آقا به خدا خیلی از شما دفاع کردیم که اوشان این جور آدمی نیستند؛ اما بابامان یک چیزی گفتند که بد است ما بگوییم؛ نه این که فکر کنید پدرمان آدم بی ادبی هست؛ نخیر! خوب آدم بزرگ ها زود عصبانی می شوند. مگر خودتان عصبانی نمی شوید و به ما یک حرف هایی از روی اختیار داری نمی گویید؟! خب چه عیبی دارد؛ اختیارمان را دارید دیگر. یک بار از مادر بزرگمان پرسیدیم چرا وقتی ما بچه ها حرف زشت می زنیم دعوامان می کنید اما بزرگ ترها عیبی ندارد؟ گفت:« چون بزرگ ترها به هر کی فحش می دهند،اختیارش را دارند. » حالا این ها را ولش کنیم. بعد گفت: « شوهر خاله ی بیسوادت هم کتاب می گیرد و پس نمی دهد. قیمت یکی از قناری هایش، پولِ صد تا کتاب می شود. » آقا اگر بدانید مامانمان چه دعوایی راه انداخت؟! هر وقت این ها دعوایشان می شود مثل بید می لرزیم آقا. راستی همین « بید » چی هست که وقتی می ترسیم ومی لرزیم ما را به او مثال می زنند؟ خب رازم این است...راستی قبلش تا یادم نرفته بگویم یک وقت فکر نکنید چون پشت جلد کتاب قیمتش را نوشته 60 ریال، خیال کنید اگر این کتاب را گم کنید، ارزان است و پولش را می دهید! به خدا اگر گم شود یا بچه تان آن را پاره پوره کند، پوست از کله مان می کَنَد. درست است که پدرمان توی انجمن اولیا و مربیان رییس شده و اهل شعر و ادب و فرهنگ است، اما توی خانه اخلاقش عوض می شود. نمیدانیم آقا اخلاقِ اصلی اش آنی هست که توی جلسه ها ازش سر می زند یا آنی که توی خانه.
مادرمان یواشکی گفت: « کتاب را که به آقای ریاضی تان دادی، بگو نمره ی آخر سالت را هم بدهند که اگر ندهند، بابات ناراحت می شود که هم برایشان کتاب بردی و هم نامردی کردند و نمره ات را نداده اند. » من گفتم :« نه اصلن این طور نیست آقای ریاضی مان خیلی مرد هستند. » خب آقا خیلی هم بد نمی گوید. من هم اگر نمره ی امسالم را بدهید، قول می دهم سال دیگر جبران کنم. آن وقت شما به خودتان خواهید گفت چه خوب شد که نمره ی این بچه مظلوم را دادم. یا به خودتان بگویید در مقابل این کار بزرگی که این بچه کرد و این کتاب قدیمی را برایم آورد، این چند نمره کار بزرگی نیست. ممکن هم هست نگویید! می دانید وقتی نمره یک بچه ی ضعیف را می دهید، چقدر پدر و مادرها از شما راضی می شوند؟ همین پارسال وقتی برای روز معلم می خواستم برایتان کادو بخرم، مادرم گفت:« کوفتش بشود با آن نمره دادنش! » من خیلی از این حرفش ناراحت شدم ولی خب مادر است و مقامش از معلم بالاتر است. حالا این همه حرف زدم می ترسم آخر یادمان برود رازمان را به شما بگوییم. راستی همه اش می ترسیم یادتان برود این کاغذ مرا نخوانید یا از لای کتاب بیفتد و گم شود و آن وقت بلایی سر کتاب بیاید و بعد شما بگویید چرا از اول نگفتی؛ آن وقت ما چه خاکی به سرمان بکنیم؟! ببخشید آقا به جان مادرتان به کسی نگویید. رازم این است که آخرش پدرمان کتاب را نداد! بله ! نداد که نداد! یعنی آخر سر گفت :« برو به معلمت بگو من اشتباه کردم و این کتاب را نداشته ایم.» من هم برای اینکه آبرویم پیش شما نرود و از آن طرف پدرم دعوایم نکند، دیشب رفتم سر شیشه ی قرص های خوابش و ده بیست تا را ریختم توی لیوان آبی که شب ها می گذارد بالای سرش و نصف شبی می خورد. خوبی اش به این است که این دو سه روزی که کتاب دست شماست، خوابست و بعد من کتاب را می برم می گذارم سر جایش! این بود راز ما!
پ ن :
1- تاریخ منتظم ناصری، کتابی تاریخی به فارسی تألیف محمدحسن خان اعتمادالسلطنه صنیع الدوله، مترجم و رئیس دارالطباعه و دارالترجمه ناصرالدین شاه است.
2- کتابی قدیمی با موضوع علوم غریبه.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 15 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

15

حسین شعیبی ,بهروزعامری ,فرزانه رازي ,حسین کاظمی فر ,ترنم سرخسی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی ,م.ماندگار ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,حمید جعفری (مسافر شب) ,"صابرخوشبین صفت" ,ف. سکوت ,شهره کبودوندپور ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمیدرضا محدثی (19/9/1395),حسین شعیبی (19/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (19/9/1395),حمیدرضا محدثی (19/9/1395), ناصرباران دوست (19/9/1395),الف . محمدی (19/9/1395),سبحان بامداد (19/9/1395), ناصرباران دوست (19/9/1395),روح انگیز ثبوتی (19/9/1395),همایون طراح (19/9/1395),سارینامعالی (19/9/1395),ترنم سرخسی (19/9/1395),ترنم سرخسی (19/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (19/9/1395),ترنم سرخسی (20/9/1395),حمیدرضا محدثی (20/9/1395),ترنم سرخسی (20/9/1395),هستی مهربان (20/9/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (21/9/1395),بهروزعامری (22/9/1395),فرزانه رازي (22/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (23/9/1395),شهره کبودوندپور (24/9/1395),ترنم سرخسی (24/9/1395),حمیدرضا محدثی (26/9/1395),زهرابادره (آنا) (16/10/1395),حسین کاظمی فر (24/10/1395),همایون به آیین (26/11/1395),حمیدرضا محدثی (28/12/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (28/12/1395), ناصرباران دوست (28/12/1395),داوود فرخ زاديان (28/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (9/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (9/4/1396),مسعود برزام (16/4/1396),

نقطه نظرات

نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 10:25

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
واقعاً زیبا بود. هم محتوا و هم نگارش و هم ویرایش بعدی معلم.
تازه دو تا کتاب هم معرفی کرده بودید که از یادها رفته!:D
یادم است توی دبستان معلم های ما هم از این جور نامه ها دریافت می کردند ولی رازشان قتل نبود. در حد عشق و عاشقی بود!:)


@ف. سکوت توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 13:47

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خانم دکتر.
افتخاری است که اولین پیام دلگرم کننده را از شما می بینم.
از لطف تان سپاسگزارم.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 11:47

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر دوست استاد و سررور گرامی جناب آقای محدثی عزیز
عرض ادب و ارادت و احترام
چشم ما به جمال شما روشن چشم داستانک به جمال داستانتان
خدارا شکر که عمرمان کفاف داد تا باز ستاره ی سهیل بدرخشد و ما داستانی زیبا و جالب و جذاب و ملیح و دل انگیز و .......(هرچه صفت خوب دیگر سراغ دارید ) از جنابعالی بخوانیم و مذاقمان شیرین شود . خدا کامتان را شیرین نماید و عمرتان را بلند گرداند قرین با سلامت و سعادت و عاقبت بخیر ی.
تشکر از شما بخاطر این داستان عالی !
پاینده و سربلند باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 21:21

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام استاد و سرور گرامی . بنده هم از حضور آن عزیز بسیارخوشحالم .متشکرم از مهر و لطف بی دریغ تان. انشااله همیشه سالم و تندرست باشید.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 12:06

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام آقای محدثی گرامی داستانتان را خواندم و راستش تصمیم گرفتم رازی برایتان فاش کنم من نیز املاء بعضی از کلمات را بلد نیستم برای همین اگر در گفتن راز، غلط هایی دیدید مرا ببخشید. با شخصیت داستانتان خیلی شدید همزاد پنداری کردم. بچه بودم کتاب رمان میخواندم به جای کتاب درسی. شب های امتحان که مادرمان در این خیال بود ک ما توی اتاق درس میخوانیم زیر کتاب درسی مان همیشه کتاب رمانی مخفی بود و هر یک ساعت یک بار که مادرمان به اتاق می آمد به همراه یک لیوان چایی یا میوه. وقتی قربان صدقه مان میرفت و میگفت: آفرین دختر درس خوانم. قربان چشمان خسته ات برم از بس روی کلمات کتاب چرخیده اند و چیزی به زور میداد تا بخورم. هین حین خوندن رمان ها عزاب اذاب عذاب وجدان میگرفتم ولی به خواندن کتاب رمان ادامه میدادم و وقتی صدای پدرم را می شنیدیم ک به داشتن بچه ای ساکت و حرف گوش کن و درس خوانی مثل من افتخار میکرد وجدانم بیشتر درد میگرفت من نمیدانستم وجدان کجای بدن آدم هست ولی برادرم ک راز من را میدانست همیشه میگفت: بدبخت من جای تو بودم وجدانم درد میگرفت و همیشه وجدانش درد میکرد چون او نیز مثل من به جای درس خواندن یواشکی به باشگاه ورزشی میرفت.
آقای محدثی میدانید چه وقت درد وجدانم بیشتر میشد ؟ وقتی ک مدیر مدرسه، مادرم را میدید و به او میگفت ک من تنبل هستم و مادرم قبول نمیکرد و همیشه از من دفاع میکرد و میگفت معلم های شما همگی بی سواد هستند و چیزی به بچه ها یاد نمیدهند.
راستش را بخواهید من همیشه دعا میکردم سیل یا زلزله بیاید و مدرسه مان را خراب کند تا مجبور نباشم تمام روز جریمه های روز قبل را بنویسم که دو برابر شده بودند. و چون نمی توانستم مشق های امروز را بنویسم فردا دو برابر میشد. تمام تول طول تحسیل من دو دفعه مشق مینوشتم که یکی از آنها جریمه روز قبل بود
از همه اینا که بگذریم . راز من چیز دیگری هست
میخواستم اتراف عطراف اعتراف کنم ک با وجود خواندن داستان های بسیار زیاد این داستان را خیلی خیلی دوست داشتم و خیلی وقت بود ک داستان کوتاهی به این زیبایی نخوانده بودم. این بود راز من :D :D :D :D

سلام و یه عالمه عرض ادب و ارادت :)
غافلگیری آخر داستان عالی بود نثر داستان و روند و کشش و موضوع داستان خیلی خوب بود یه چندتایی جمله زیبا دیدم توی داستان چوب خط پر شده نمیشه نوشتشون
خلاصه اینکه عالی بود عالی @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 21:30

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم علیرضایی.
محو شیرینی و ملاحت نوشته ی شما شدم. کاش تمام نمی شد!
خیلی از مرحمت و بزرگواری شما متشکرم. برای مهر و تشویق آن خواهر گرامی و صاحب قلم، هزاران سپاس.
زنده باشید و برقرار.


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 12:22

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان بسیار زیبا بود. روایت داستان عالی بود.
یک پایان غافلگیر کننده، دلهره آور و هیچکاکی داشت.
از خواندنش بسیار لذت بردم.
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در سه شنبه 23 آذر 1395 - 22:47

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام وعرض ادب جناب آقای شعیبی
افتخاری است که این داستان را قابل دانسته اید.
تاخیر مرا در پاسخ به لطف آن عزیز ببخشید.


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 13:12

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر شما استاد بزرگوار

بسیار زیبا بود.

شادمان و سلامت و موفق باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در سه شنبه 23 آذر 1395 - 22:52

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام خدمت جناب بامداد
از ابراز محبت شما متشکرم. افتخاری است که این کوچک را قابل دانسته اید.


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 00:15

سلام،داستانتان عالی بود ومن توانستم به خوبی با آن همزاد پنداری کنم.همیشه فکر می کردم پدرم این همه کتاب را برای چه می خواهد ،وقتی با یکبار خواندن.همه اش را حفظ می شود.نکته عجیب تر برایم آنجا بود که پدرم از کتابهایی که دیگران امانت برده اند ونیاوردند وانانی که پاره ،پوره باز گردانده شده بود سخن می گفت.هر وقت کتابی می خواستم ،می رفتم ویواشکی برش می داشتم وطرز قرار گیریش را به خوبی به خاطر می سپردم،حتی کتابهای دور وبرش را،چون می دانستم پدرم حافظه خوبی دارد ونمی شود براحتی او را گول زد.بعد هم طوری که کسی نفهمد ،آن را به همان طریق سر جایش می گذاشتم،نه خانی آمده ونه خانی رفته.عشق دیگر من ،تماشای عکس های آخر ،فرهنگ عمید بود،آنوقت ها هم زورم به عمید جان نمی ماسید وچشمتان روز بد نبیند پاره شدنش همان و.کتاب دیگری که از آن لذت می بردم پر از قصه های حیوانات وانسان ها بود اما از بس ورقش زده بودم جلدش کنده شده بود و هنوز دنبال اسمش می گردم،بعدها هم که سر به نیست شد ،نمی دانم ،من او را گم کردم یا او مرا.
نکته دیگر ،شما نمی دانید ،چه لذتیب دارد ،وقتی در یک کلاس پپرسند ،کی این کتاب را داره؟شما با غرور دستتان را بالا بگیرید وبگویید ،اجازه ما وبه فکر عواقبش نباشید وبعد هر روز به بهانه ای بگویید فراموش کردم.آخر هم معلم بیچاره خودش برود ورو بیاندازد وکتاب را بگیرد،آخر به من ربطی نداشت،هر کی طاووس می خواست ،جور هندوستان می کشید.بین خودمان باشد،این روزها هم به فکر بدست آوردن مثنوی معنوی هستم آن هم با معنی کلمات وپی نوشت بیت های نسخ دیگر. به شاگردتان بگویید با وجودی که نمرات املایم کامل بوده است،اما هنوز بعضی کلمات را اشتباه می نویسم،راستی بگویید اگر نمره نگرفته ،بیاید پیش خودم تا از پایه از او یه نخبه بی کار بسازم .


@ترنم سرخسی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در سه شنبه 23 آذر 1395 - 22:57

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب سرکار خانم سرخسی
خاطره ی دلپذیر شما را خواندم. چقدر این کتاب بازی برای کتاب خوان ها و خاواده اشان ، شیرین است.
و تشکر از اظهار لطف شما. شرمنده ام کردید. زنده باشید وبرقرار.


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 آذر 1395 - 08:28

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب محدثی گرامی. من عاشق این نوع داستان هستم. داستان هایی که متکلم وحده دارد و کل ماجرا در قالب گفتگوی یک فرد بیان می شود ولی داستان شما در این قالب عالی بود. عالی. خیلی لذت بردم. طوری که اصلا دوست نداشتم تمام شود. همه چیز خیلی خوب بیان شده بود. حس خوبی به آدم منتقل می کرد. اول صبحی حسابی انرژی گرفتم. مستدام باشید شاید هم مصطدام یا شاید هم مثتدام :D :D :D :D
جناب محدثی خوب شوخی بهمون یاد دادید. بازی با حروف و املای لغات. شاید هم لقاط:D :D :D
@};- @};- @};- @};- @};-


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در سه شنبه 23 آذر 1395 - 23:07

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خانم پهلوان.
عرض ادب. خوشحالم که این داستان توانسته خوشنودی آن خانم هنرمند را کسب کند. از اظهار مهر شما خواهر گرامی بسیار متشکرم.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 20:23

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
خیلی دیر اومدم ؟؟؟؟
درود بر جناب محدثی بزرگوار. خوبین میدونم .
داستان جالبی بود ! دمتون گرم ...
هـــعی ! :)
اون وختا سال اول راهنمایی بودیم ... قرار بود Apple , Boy , Egg درس کنیم روی مقوا ببریم واسه خانوم معلم !
یه هفته ای میشد که به بابا سپرده بودم برام کاغذ رنگی و مقوا بگیره ! ولی خو ... میدونین که ! معمولا بابا ها طی یه حرکت شیک یادشون میره ! البته بچه هم اگه مث من باشه ... خودشم یادش میره ! :D
نزدیکای غروب بود که یادم افتاد : ای وای ! من فردا قراره کاردستی ببرم ! حالا چه خاکی بریزم تو سر گلدون ؟؟؟
زنگ زدم به بابا و خلاصه چون بابا سرشون شولوغ بود ، شنیده نشنیده یه اوکیِ همینطوری ، رو هوا دادنو خلاص ! منم همه درسامو خوندم که شب خیر سرم کار دستی درس کنم ...
شب که رسید ، بابا خان با تعدادی مقوای سفید عکاسی کلاسیک تشریف اوردن خونه !
عرض کردم : بابایی اینا چیه ؟!
فرمودن : مقوا !
عرض کردم : خو این که بعله ... ولی رنگیش کو ؟!
فرمودن : رفتم از کتاب فروشی بگیرم بسته بود !
من دیگه حرفی نداشتم بزنم . تشکر کردم و اومدم تو اتاقم . این مقوا ها خیلی مداد رنگی برنمیداشتن ! ابرنگم هم جز رنگای به درد نخورش دیگه چیزی توش نمونده بود ! اگه مونده بود هم باز روی این مقوا جواب نمیداد .
توی آمپاس گیر کرده بودم .خانوم معلم سیستمش سه پیچ بود و من کاردستیم اماده نبود !
این لامپ ها هستن یهو روشن میشن بالای سرآدم ... :D یهو یکی شون روشن شد !
بلند شدم و با روزنامه الگوی تصاویری که میخواستم رو برش زدم و روی مقوا جلد گرفتمش تا فردا زنگ آخر که زبان داشتیم ! :D
نمیدونم با این جور مقوا ها آشنایی دارین یا نه ! اما این مقواها ، پشتشون ( ینی جایی که روش عکس ظاهر نمیشه ) اگه توی محلولی که عکس رو ظاهر میکنه ، نره ، در برابر نور رنگش از استخونی به قرمز کبود مایل به بنفش تبدیل میشه ... :D
صبح که رسیدم مدرسه ... رفتم مقوا ها رو گذاشتم توی آزمایشگا جلوی پنجره که آفتاب گیرش خوب بود ! اینطوری تا ساعت زبان ، کاردستیم با یه نبوغ در حد اوووف اماده میشد که خانوم معلم که هیچی ... جد پدری خانوم معلم هم تا حالا ندیده بودش ! حالا بعدترش هم مهم نبود که کاردستیم جلو نور خراب میشه بقیه ش یا نه ! :D

( بریم ادامه ... )


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 20:39

نمایش مشخصات فرزانه رازي عاقا ساعت زبان رسید ، من اجازه گرفتم و رفتم بیرون و کاردستی مو برداشتم و جلدشو باز کردم و بردم دادم دست خانوم معلم ...
اولش یه نگاهی به کاردستی جان کردن و گفتن : اینو چیکارش کردی ؟؟؟
گفتم : خاصیت مقواس خانوم ! آفتاب مهتاب ندیده س ! تو جمع که میاد از شدت خجالت اینطوری میشه !
یه جوری نگام کرد که دوباره گفتم : خو خانوم خاصیت مقواش همینه دیگه ... مقوای معمولی نیس که ... مقوای عکاسیه و به نور حساسه ...
نیس از حرکتم خوشش اومده بوووود با یه لبخند کج گفت : از کجا اوردیش ؟!
گفتم : بابام عکاسه خانوم ...
گفت : خیلی قشنگه ... میتونی به تعداد بچه ها از این مقوا ها برا بچه ها بگیری ؟!
گفتم : صحبت میکنم با بابا ...
اومدم خونه !
عرض کردم : بابایی ... یشه یه سی تا مقوا برام بیاری ؟!
فرمودن : سییییییییی تا ! میخوای چیکار ؟!
عرض کردم : معلممون از مقوا ها خوشش اومده ... گفت ببرم بچه ها هم با اینا درس کنن ...
فرمودن : بچه من اینا رو از دکورم برداشتم برات آوردم که کارتو راه بندازی نه اینکه بری مشتری پیدا کنی براش ...
منم دیدم خو راس میگن ! راستیتش خودمم دلم رضا نبود ببرم برا بچه ها ... دس خودم نیس ! خوشم نمیاد چیزی که منحصرا تو دست من دیده میشه ، عین نقل نبات بشه ... همین فرمایش بابا که " اینا رو از دکور برداشتم ... " یه سپر بزگ بود که خانوم معلم و بچه ها رو بپیچونم ...
جلسه ی بعدش خانوم معلم گفت : چی شد ؟! مقوا ها رو با پدرت اوکی کردی ؟!
گفتم : خانوم اجازه ؟! بابام از دکورش برداشته بود ... نشد که بشه ...
گوشه چپ لبشو نمیدونم چیکار کرد که حوالی دماغش ایستاد و گفت : حالا 3 تا داده بود به تو 30 تا نمی تونستن بده به بچه ها ؟!
گفتم : خو اگه می شد که میدادن ...
گفت : دیگه بابات عکاسه باید از این چیزا زیاد داشته باشه ...
گفتم : ....
گفت : ....
گفتم : ...
گفت : ....
جلسه ی بعد ...
گفت : ....
جلسه ی بعد تر ...
گفت : ...
جلسه ی یکم بعد تر ...
گفت : ...

بعله ... نام نبرده سیستمش سه پیچ بود ... ولی کو نتیجه ؟!
عاره ... صفحه ی شما طوریه که ادم هی خاطره یادش میاد ! این چندمین خاطره بود که اینجا تعریف کردم؟؟؟؟
حاالا ...
خوش برگشتین .
داستان خیلی تپلی بود . من که دوست داشتم ... زیاااااد ...
شاد و عاشق تا انتها .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:D


@فرزانه رازي توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در سه شنبه 23 آذر 1395 - 23:14

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام بسیار برای خانم هنرمند.
چقدر از متن سراسر نمکین خاطره تان لذت بردم. سبک نگارش انحصاری تان که مُهر شما را دارد، همواره بر تارک داستانک می درخشد. خوشحالم که هستید و چون همیشه این داستان ناقابل را پسندیدید.
و دیگر ، خود این پانوشت های شما ، به تنهایی یک داستان رنگارنگ و شیرین است.
زنده باشید و تندرست.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 13:43

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بی پایان بر شما استاد و معلم ارجمند

خوشحال شدم بعد از مدتها داستانی گذاشتید
داستانی از دنیای پاک... بی غل و غش و به دور از دروغ کودکانه !
دانش آموزان مقطع ابتدایی بسیار دنیای قشنگتری دارند چون هنوز وارد دنیای نیرنگ و نقاب بزرگترها نشده اند .
متن دلنشین داستان نشان از عشق واقعی یک معلم به دانش آموزانش دارد که توانسته اینگونه صمیمی و ملموس بنویسد
راستش برادر و دوخواهرم هرسه معلم هستند و من این وسط سرم کلاه رفته
خواهرم گاهی از خاطرات خنده دار و ساده دانش آموزانش می گوید
سالهای اخیر! کتابی منتشر شده از نامه های کودکان زیر ۱۲ سال به خدا! که بسیار دلنشین و گاها گریه دار است

یه رازی هم من بگم
یه عادتی دارم متنهای جالب رو برای خودم بایگانی می کنم
یکیش انشای یه دانش آموز ابتدایی است
من هم مثل فرزانه بانو دوست دارم این جا تعریفش کنم
هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است
حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 13:44

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند.


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 13:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور نویسا باشید
پیشکش شما @};- @};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 09:47

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم کبودوندپور.
برای شرح و داستان دلپذیرتان متشکرم. هم لذت بردم و هم دیدم اگر قرارباشد به این سیاق بنویسند، هنرمندان بسیاری چون جنابعالی بر این حقیر ارجحند.
تماشای صفای باطن کودکان، خضوضن وقتی معلم باشی و مدام با آن ها سر و کار داشته باشی، بسیار لذت بخش است.
زحمت شد برایتان. و دلگرمی برای این کوچک.
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 دي 1395 - 01:03

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر استاد محدثی نازنین !@};- @};-
یک داستانک بسیار تندرست !
آدم یکی از این بچه ها داشته باشد ، انگار هزار دشمن در آستین پرورانده است !!! عجب بچه ی آبرو بری !
همه ی داستان در همان پاکت و همان نامه است . به نظر من یکی از شگفتی های این داستان ، آن است که راوی آن مشخص نیست ! واقعا خود خواننده است که راوی داستان است !! چون داستان ، همانی نیست که می خوانیم بلکه داستان اصلی ، آنیست که از دل این استعاره ها خودمان کشف و پردازش و در ذهنمان برای خودمان بازگو می کنیم .
آفرین به شما که در این عرصه هم به خوبی از عهده ی کار برآمده اید و چقدر هم زیبا !
دست مریزاد استاد @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.