" این باجناق های لعنتی ! "


به نام خدا / شرط راباخته بودم . باید به اولین پمپ بنزینِ توی جاده ی چالوس که می رسیم ، بروم تو و باک را پُرکرده و پول نداده فرار کنم . اگر هم بترسم و منصرف شوم ، جریمه اش می شود پرداختِ پولِ بنزینِ همه ، در طول مسافرت !
همه ی آتش ها از گور همین فرهاد ، باجناق ته تغاری بلند شده بود . آخرین شب تهران ، توی خانه اش ، که فردایش قرار بود همه ی باجناق ها به اتفاق ، از جاده ی چالوس برویم شمال این شرط ابلهانه را گذاشت . اولِ بازیِ " گل یا پوچ " بند کرد که بازنده ، باید این مسخره بازی را در بیاورد و بعد هم مرا به زور وارد بازی شان کردند . هرچه خودم را کنار کشیدم که : « ای بابا ! دست از سرِ من پیرمرد بردارین ! » قبول نکردند . به دلم خورده بود که فرهاد می بازد ؛ ولی نباخت و برعکس ، وقتی دستم را روی دست آخرین نفر گذاشتم و خالی از کار در آمد ، قهقهه ی همه مثل یک بمب ترکید ، متوجه خبطی که کرده بودم شدم . فرهاد خواهرها را صدا زد و خبر نتیجه را گذاشت کف دستشان . زنم درآمد که :« ماشااله ، همیشه از آخر اولی ! » بعد پا شدیم رفتیم و رو مبل ها نشستیم . زنم حرفش را ادامه داد : « این شوخیِ مسخره رو بذارین کنار؛ این باجناق بزرگه رو تو این جور هچل ها نندازین . به هیکلش نگا نکنین ! این بیچاره یه قلب گنجشک تو سینه شه ؛ یکی بِهِش پخ کنه ، سکته رو زده . بعدشم شرط قحط بود که آخرعمری ، یک معلم بره بنزین دزدی ؟ ! شما رو به خدا نگاه کنین ، همین الان رنگش پریده ! » سه تا باجناق گفتند راه ندارد چون قسم خوردیم . پیشاپیش ته دلم خالی شده بود . ترسیده بودم . راست می گفت ؛ از خنده ی بی رنگ و بی حالی که به زور بر لبانم نشانده بودم معلوم بود .
نازلِ پمب را گرفته بودم توی باک ماشینم و با نزدیک و دور شدن کارگر این سکّو ، شل و سفت می کردم . نزدیک که می شد ، دسته نازل را شل تا باک دیرتر پر شود و همین که می رفت سراغ مشتری دیگر ، با فشار دادن اهرم ، سرعت پمپ را بیشتر می کردم . دلم مثل دلِ یک کبوترِ توی مشت ، توی سینه ام گَپ و گَپ می کوبید . سر پیری بچه شده بودم و داشتم دزدکی از تو یخچال شیرینی کش می رفتم ! یک چشمم به کارگر تپل و گردن کلفت این سکو بود و چشم دیگرم به شمارشگر پمپ که داشت گَر گَر می شمرد و جلو می رفت . سه تا باجناق ، خروجی پمپ ، از ماشین ها آمده بودند پایین و داشتند براجرای صحیح شرط نظارت می کردند .
شد ده لیتر! کارگر پشتش به من بود و داشت از یک مشتری پول می گرفت . از این بهتر نمی شد ! در باک را بستم و نرم و آرام نشستم پشت فرمان . همین که سویچ را پیچاندم ، ضربه پشت انگشت همان کارگر ، روی شیشه ی بغل ، تکانم داد . دو انگشت اشاره و شصتش را به هم می مالید . یعنی پول ! منتظرانه نگاهم می کرد . زنم پرسید : « این چی میگه ؟ ! » پا گذاشتم روی گاز و مثل کانگسترهای فیلم های سینمایی زدم به چاک ! از توی آینه دیدم کارگرِ تپل چند قدم پشت سرم دوید ؛ صدای دادَش را هم شنیدم . ماشین که افتاد توی جاده ، نفسم را دادم بیرون و شیشه را کمی پایین کشیدم . باد سرد خورد به پیشانی عرق کرده ام . پایم همان طور روی گاز بود. زنم داد زد : « مثّ آدم راه برو . الان پرت می شیم تو دره ؛ نکنه پول ندادی ؟ ! » صدایم می لرزید و چشمم به آینه بود : « دیدی که ندادم ! سرِ همون شرط وامونده . » باورش نشده بود : « تو واقعن پول نداده در رفتی ؟ ! » رسیدیم به یک پیچ تند ، ترمزی ناشیانه زدم ؛ ماشین به پیچ و تاب افتاد . داد زد : « داری چیکار می کنی ؟ ! » دستم را بردم روی پخش و روشنش کردم . از قبلِ تهران ، توی جاده ، داشتیم رمان صوتی جنایت و مکافات داستایفسکی را گوش می دادیم . رسیده بود جایی که راسکُلنیکُف آماده بود ضربه را بزند توی مغز پیرزن و جنایتش را به خاطرِ یک مشت روبل مرتکب شود . زنم محکم زد روی کلید و خاموشش کرد : « باریکلّا ! ماشالّا ! واقعن قباحت داره آقا معلم ! یالاّ برگرد !... گفتم برگرد ! » پیچ روبرو را رد نکرده داد زدم : « خفه شو ! » دستش را گذاشت روی دهانش و از تعجب خیره شده بود به من . توی تمام مدت زندگی مان این ، اولین بار بود که این طور فحشش می دادم . ...
شد بیست لیتر ! هنوز وقت دارم تصمیمم را عوض کنم ؛ وجدان آرام و سالمم ، با خبر شده بود و داشت خودش را به در و دیوار روحم می کوبید . زخمی شده بود و رنجمویه ی ناله اش را می شنیدم . گور پدر شرط بندی و فرهاد و بقیه ی باجناق ها و بدقولی و خراب شدن...! داشتم از موهای سفیدم خجالت می کشیدم . ولی کارگر داشت می رفت توی ساختمان ! خطر، تا بهترین و امن ترین حدّ دلخواه ، دور شده بود . یک موقعیت طلایی ! وسوسه ، کار وجدانم را ساخت ؛ پریدم تو؛ روشن کردم و زدم به چاک . از پمپ که پیچیدم توی جاده ، برای باجناق های تماشاچی ، مشت گره کرده را تکان دادم . دیشب بین آن سه باجناق دیگرم ، سر موفق شدنم شرط بندی شده بود ! شرط توی شرط ! فرهاد خبیث گفته بود : « اگه آقا حیدری این کارو کرد و در رفت ، من خرج بنزین تو راه همه رو می دم ! » عالی شد ! اولین جایی که نگه داریم ، همه ی ریشخند های دیشب را سرش در می آورم ! چه بگو و بخندی خواهد شد . اول و آخرش را سوزاندم ! سرم را به عقب برگرداندم و رو به آن ها فریاد زدم :« دیدین که تونستم جوجه ها ! » تا برگشتم ، زنم جیغی کشید و دست ها را جلوی صورتش گرفت . صدایی مهیب یک برخورد گوشم را ترکاند و خورده شیشه ها پاشید توی سر و کله اش و خونش شتک زد توی صورتم . ...
شد سی لیتر ! صدای نبض شقیقه هایم را می شنیدم . جوان پمپ چی مودبانه گفت : « حاج آقا بشینین تو ماشینتون ، من بنزین می زنم . » معطلِ همین حرف بودم ؛ بی تعارف گفتم ممنون و نازل را دادم دستش و نشستم . زنم پرسید : « اونا بنزین نمی زنن ؟ » باجناق ها دست به سینه از دور داشتند نگاه می کردند . زن ها و بچه ها توی ماشین ها بودند . زنم شرط را یادش نبود . نمی دانست چه تصمیمی دارم ؛ کارگرسویچ را از پنجره ی باز داد دستم و گفت : « قابل نداره . » و منتظر ماند . سویچ را پیچاندم . پا را کوباندم روی گاز و ماشین زوزه کشان از جا جهید . تا به خود آمدم ، افتاده بودم توی سرازیری جاده و توی پیچ ها ویراژ می دادم و سبقت بی جا می گرفتم . صدای بوق و چراغ دادن های ماشین های روبرو دستپاچه ام کرده بود . منگ شده بودم و گوش هایم سوت می کشید . سر و صداهای زنم لابلای سوت ها گم شده بود . سر یک پیچ که از سرعت کم کردم ، یک ماشین آمد بغلم و راننده اش اشاره کرد بکشم کنار ؛ پمپ چیِ پمپ بنزین بود ! ...
شد چهل لیتر ! کسی از پشتِ سر دست گذاشت روی شانه ام . یک پمپ چی دیگر بود ؛ لبخند به لب و متعجب گفت : « آقای حیدری ! شمایید ؟! چقدر پیر شدین ! منو یادتون هست ؟ ! » یک جمله ی تکراری که هر از گاهی توی خیابان ، یا یک پارک و یا توی مسافرت ، از کسی می شنوم . چرا دانش آموزان انتظار دارند ما معلم های بازنشسته باید همه ی آن ها را به یاد داشته باشیم ؟ فکر این را نمی کنند که یک معلم ممکن است در طول سال های خدمت ، با چندهزار دانش آموز سر و کار داشته باشد ؛ تازه آن بچه ها هم با بزرگ شدن ، کلی قیافه عوض می کنند و در نتیجه به یاد داشتن این همه دانش آموز ممکن نیست ؟ ! از قضا این که آن ها معلم خودشان را به یاد دارند تعجبی ندارد ؛ چرا که آن ها در طول دوران تحصیل با بیست - سی معلم سر و کار دارند و به یاد داشتن این تعداد معلم چندان سخت نیست . گر چه هر چه توضیح داد یادم نیامد ؛ با این حال وانمود کردم که شناخته ام . پرسیدم : « شما کجا و اینجا کجا ؟ ! » جواب داد : « قسمته دیگه آقا ! » نازل را از دستم گرفت و به آن کارگر سکوی سمت من که داشت نزدیک می شد گفت : « من خدمت ایشون هستم ، شما برو . » نفس بلندی کشیدم . دیگر اصلن حواسم به سوال هایش نبود . از این سعادت غرق شادمانی شده بودم . اوضاع داشت خوب پیش می رفت . با جناق ها تو کوک من بودند ؛ اما از آن فاصله متوجه گفتگوها نمی شدند . همان شد که فکرمی کردم . پول نگرفت ! یک عمر از معلمی نالیدم ولی تقدیر ثابت کرد که این شغل هم یک جاهایی می تواند به دادِ آدم برسد . ...
کارگر پمپ چی آمد جلو و نازل را از دستم گرفت و پرسید : « صدامو نمی شنوین ؟ ! » گفتم : « برای چی ؟ » گفت : « دارم صداتون می کنم ؛ باک تون پر شده و نازل قطع کرده و شما همین طور دست به شیلنگ وایستادین ! » دستپاچه گفتم : « آها ! ببخشین ؛ حواسم نبود ! » گفت : « عیبی نداره پدرجان ! این روزا همه گیج و ویجن ! امروز چند نفر پول نداده رفتن . دزد که نیستن بیچاره ها ، کی حاضره پول ما بدبخت بیچاره ها رو بخوره ؛ از بس حواس پرتَن ؛ شما هم یک جوردیگه ! ... خب ، شد پنجاه و پنج تومن . » دست کردم تو کیفم و حساب کردم و نشستم و راه افتادم . آرام و خونسرد . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : « جون به جونت کنن ، معلمی ! » از پمپ که داشتم بیرون می آمدم ، صدایِ آوازِ " باختی ، بابا باختیِ " با جناق ها به یک باره یک تصمیم برق آسا را توی مغزم پراند ؛ سر ماشین را کج کردم سمت تهران . زنم غرید : « معلوم هست چی کار می کنی ؟ ! » محکم و قاطع ، با چشم هایی دریده داد زدم : « آره معلومه ! داریم برمی گردیم خونه ! » ...
: " حمیدرضا محدثی " – بهمن 94

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

21

ح شریفی ,فاطمه زاهدی تجریشی ,مسعود احمدی ,پیام رنجبران(اکنون) ,بهروزعامری ,حسین کاظمی فر ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرا بانو ,حبیب ایرانی , ناصرباران دوست ,ف. سکوت ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,حسین روحانی ,آزاده اسلامی ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,حمید جعفری (مسافر شب) ,مریم مقدسی ,محمد باقر نقی زاده ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (29/11/1394),میثم فکوری (29/11/1394),الف.اندیشه (29/11/1394),زهرابادره (آنا) (29/11/1394),شهره کبودوندپور (29/11/1394),آزاده اسلامی (29/11/1394), ناصرباران دوست (29/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (29/11/1394),سحر ذاکری (29/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (29/11/1394),ف. سکوت (29/11/1394),حمیدرضا محدثی (29/11/1394),رضا فرازمند (29/11/1394),سبحان بامداد (29/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (29/11/1394),محمد باقر نقی زاده (29/11/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (29/11/1394),حسین روحانی (30/11/1394),زهرا بانو (30/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (30/11/1394),زهرا بانو (30/11/1394),آزاده اسلامی (30/11/1394),مسعود احمدی (30/11/1394),فاطمه رنجبر (30/11/1394),بهروزعامری (30/11/1394), زینب ارونی (2/12/1394),وحید ادهمی (3/12/1394),همایون به آیین (4/12/1394),پیام رنجبران(اکنون) (5/12/1394),حسین کاظمی فر (8/12/1394),حمیدرضا محدثی (8/12/1394),بهروزعامری (6/1/1395),سید علی الحسینی (9/1/1395), ناصرباران دوست (29/4/1395),حمیدرضا محدثی (26/9/1395),همایون به آیین (26/11/1395),حمیدرضا محدثی (13/3/1396),معصومه هوشمندیان (15/4/1396),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 10:24

@};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 21:56

سلام استاد عزیز قبل هرچیز بذارید اینو اول بگم
اینجور باجناقها رو باید کف گرگی اومد تو صورتشون
خب بریم سراغ داستان
داستان از نظر محتوا بسیار جالب و به دور از کلیشه بود. موضوع بکری بود و البته طرز روایت جالبی داشت. من از این جور روایت ها که زمان را در نقطه ای نگه می دارد و بعد در همان زمان و همان نقطه چندین عکس العمل را بازنگری می کنند لذت می برم و باید بگم از عهده اینکار خیلی خوب بر آمدید اما همانطور که خودتان هم می دانید داستان نیاز به ویرایش دارد
از داستانتان خیلی خوشم آمد و وقتی برای باردوم آمدم بخوانمش اتفاقا پدرمم بهم ملحق شد و باهم خواندیمش و لذت بردیم.
موفق باشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 07:31

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و ادب خدمت شما خانم مقدسی گرامی .
چون همیشه مرهون توجه و مهر شما هستم . داستان را خواندید و زحمت اظهار نظر را بر خود هموار کردید . از تذکر به جای شما هم بهره بردم .
در ضمن این برایم افتخاری است که پدر بزرگوارتان این داستان را خواندند .
نظر شما همیشه برایم اهمیت داشته و دارد .
با احترام .


نام: میثم فکوری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 10:39

نمایش مشخصات میثم فکوری زیبابود


@میثم فکوری توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 07:30

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و ادب خدمت شما خانم مقدسی گرامی .
چون همیشه مرهون توجه و مهر شما هستم . داستان را خواندید و زحمت اظهار نظر را بر خود هموار کردید . از تذکر به جای شما هم بهره بردم .
در ضمن این برایم افتخاری است که پدر بزرگوارتان این داستان را خواندند .
نظر شما همیشه برایم اهمیت داشته و دارد .
با احترام .


@میثم فکوری توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 07:33

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام آقای فکوری عزیز .
خوشحالم که پسندیدید .
در ضمن عذر خواهی می کنم که پیام مربوط به خانم مقدسی اشتباهن در صفحه ی شما گذاشتم .


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 11:31

سلام بر شما استاد محدثی گرامی !
عالی بود ! بسیار عالی و پرهیجان
می گن اگه پراید ماشین شد (البته قدیما ژیان بود) باجناق هم فامیل می شه
والا ما زنان در لباس و کسوت جاری بودن بیشتر با هم می سازیم تا باجناقها :D
نمی دونم لقب باجناق چرا اینقد تلخ و نچسب و ناخوشاینده :) البته باز هم بگم که ما نچشیدیم ولی وقتی چهره ی اونایی که چشیدن رو نگاه می کنیم می بینیم مثل برج زهرمار شدن :)
مزاح بنده را بذارید به پای داستان دلنشین و بانمک شما !
اونجا که شاگرد می خواست پول آقا معلم رو حساب کنه واقعا داشت باورمان می شد که خدا به داد شرط بندی آقا معلم رسید ولی باز هم غافلگیر شدیم
برای قلمتان آرزوی موفقیت دارم
نویسا باشید @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 07:41

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم کبودوندپور گرامی .
لطف کردید و ممنون از مهرتان . خوشحالم که چون همیشه تشویق و تایید فرموده اید . آن هم از سوی نویسنده ای که خود قلمی وزین دارد .
...همان طور که فرموده اید باجناق ها در طول تاریخ رابطه ی خوبی با هم نداشته اند . به گمانم همین " جنگ سرد " که بعدن در عالم سیاست شهرت یافت ، ریشه اش از جنگ پنهانی و زیرکاهی همین باجناق ها گرفته شده است !...
نظر شما همیشه برایم مهم است و از حضورتان متشکرم .
با احترام .


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 12:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام استاد عزيز و گرامي
طنز جالبي بود و كلي خنديدم
يه داستانكي يادم افتاد بد نيست تعريف كنم
پنج تا باجناق قرار بوده مسافت سي كيلومتري را با همديگر طي كنند . وقتي طي كرده به منزلشون مي رسند همه آنها به زنهاشون مي گن " تو اين راه طولاني هيشكي نبود باهاش دوكلمه صحبت كنيم "=))
ممنون ازاين كار عالي
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 07:43

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم بادره .
جالب بود! این همراهی اما دوری بیش از حد با جناق ها هم خود داستانی است به قدمت تاریخ !
... لطف کردید با حضورتان و ممنون برای تشویق و تاییدتان .
انشااله در پناه حق تندرست و پیروز باشید .
ارادتمند شما


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 14:40

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی سلام استاد عزیز
هم پر از کشش و هیجان و هم زیبا
درود به همه معلمها،@};- @};- @};-


@فاطمه زاهدی تجریشی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 07:46

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم زاهدی .
سپاس از مهر و لطف تان . باز هم از ورود شما به این محفل فرهنگی ، با قلم خوب و متفاوتتان ، بسیار خوشحالم .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 14:42

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرور دوست و برادر گرامی جناب آقای محدثی عزیز
سلام و عرض ارادت و احترام
داستان عالی بود و دلنشین مثل همیشه
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
پاینده باشید


@ ناصرباران دوست توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 07:48

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض احترام محضر استاد و سرور گرامی جناب آقای کریمیان .
تشکر می کنم از حضور و تشویق و تاییدتان .
امیدوارم همواره تندرست و برقرار باشید و با آثار دلپذیر خود این محفل را مزین فرمایید .
با احترام .


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 15:19

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

داستان جالب و پرکششی بود .

لذت بردم .

شاد و پیروز باشید .

@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 07:50

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب .
چون همیشه از مهر و بزرگواری تان به این حقیر ، سپاسگزام.
با احترام .


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 17:46

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب بر استاد عزیز جناب محدثی
داستان دلنشینی بود و خیلی از آن لذت بردم
هر 10 لیتر یک هیجان و یک داستان خوب :)
درنهایت بهترین راه را معلم انجام داد ، مثل نویسنده ی داستان که پایان خوبی را رقم زد
دوستدار شما خودم :x موفق باشید و موید @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 07:57

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام دوست ارجمند و گرامی جناب آقای شریفی .
از اینکه داستان های مرا می خوانید و نظر می دهید و تایید می کنید ، بسیار سپاسگزار و خوشحالم . ناگفته نماند که منتظرتان هم هستم . برای نظرات دقیق ، موجز و سرراست تان .
زنده باشید و برقرار .


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 22:11

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا

وآموزنده

لذت وبهره بردم

دست مریزاد

احسنت@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 07:58

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام جناب آقای دکتر فرازمند .
حضور شما و تایید وتشویق جنابعالی برایم افتخار است .
با احترام و عرض تشکر .


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 22:37

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به آقای محدثی بزرگوار:)
خداییش چه داستانی بودا .. خیلی هیجان انگیز بود ..هر پاراگراف ک می خوندم می گفتم الانه ک ...بعد می دیدم نه ..ینی سر هر ده لیتر یه بار آخر داستان رو تصور کردم و بازم اومدم خونه اول
بیشتر از همه از نوع روایت داستان خوشم اومد ..اینکه با وجودی ک زبان شخص اول بود ..ولی خیلی خوب از خاطره بودن و تعریف کردن جدا شده بود ..و این به خاطر گزینش وپژه ای بود ک روی کلمه ها و جمله ها بکار برده بودید ... و زاویه دید داستان هم
ولی آخر هر قسمت ..یه داد رو سر زنش زد :D :D
نقطه سر خط ..ده لیتر بعدی:D :D :)
اگه همه تصوراتش به نتیجه نرسید این داد اخری واقعی شد عاقبت .. ممکن بود هر اتفاقی بیفته و نتیجه ها هم مختلف بود ..ولی زن آخر همه اش مخالف بود و آقا فریاد رو میکشید عاقبت ..وجه اشتراک همه قسمت ها بود یه جورایی
استفاده از کلمه ماشالله هم خیلی جالب بود ..توی هر دو دفعه ای ک تکرار شد ..میشد هم اسم آقا باشه هم ماشالله به معنی خود کلمه ..
ولی دم همه معلم ها گرم ..عاقبت یه راهی پیدا میکنن.. توی بی راهی..جامعه اینطوری بارشون آورده ..:)
داستان خیلی خوبی بود ...لذت بردم از خوندنش
دم قلمتون همیشه خدا گرمِ گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 08:04

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام بر سرکار خانم علیرضایی سروستانی .
زحمت کشیدید برای تشویق و اظهار مهر به این حقیر .
...معلم ها از بس ، یک عمر راه نشان داده اند ، نمی توانند بی راهه بروند ! یک جور عادت ، فراتر از اعتقاد ! شاید ...
... معلوم بود که با دقت داستان را خواند ه اید و البته تیز بینی شما هم قابل ستایش است .
با افتخار از حضورتان سپاسگزارم . امیدوارم همیشه خواننده ی داستان های این حقیر باشید .


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 23:38

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد گرامی
خیلی زیبا و خلاقانه و بانشاط بود. هیجانش هم حرف نداشت.
داستانهایتان را خیلی دوست دارم.
خیلی عالی نوشتید
لذت بردم و بسیار ممنونم از هنر عالی و قلم زیبایتان
شاد و موفق باشید@};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 08:09

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام محضر سرکار خانم اسلامی .
خوشحالم که چون همیشه به نوشته های این حقیر توجه دارید . امیدوارم این داستان ها بتواند تجربه ی تازه ای را نشان دهد . البته در کنار و همراهی بزرگواران و هنرمندانی چون جنابعالی .
لطف کردید و ممنون .


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 23:52

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب محدثی@};-
بخوبی عنصر هیجان در داستان موج می زد و تحسین برانگیز بود.
خوشحالم مش ماشاءالله راهشو درست انتخاب کرد بین این همه احتمالات و توهمات.
پیروز باشید.@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 08:11

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام دوست گرامی جناب آقای جعفری .
لطف دارید . افتخاری است که این داستان مورد تایید شماست و آن را پسندیده اید .
سربلند باشید و برقرار .


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 00:56

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب
شما خیلی هنرمندید.
من داستان زیاد خوندم.خارجی و ایرانی فرقی نمی کنه ولی تا حالا ندیدم کسی مثل شما بنویسه.
خاص می نویسید.
شما یه ماجراهای جالبی رو در داستاناتون ارائه می دهید و یک تعلیق و هیجان هم به آن می افزاید.
داستان هاتون بدین شکل هست:
کشمکش درونی یا internal از نقطه اول داستاناتون شروع میشه و شخص مدام با خودش کلنجار میکنه. علت این کشمکش داخلی کارکتر ها در داستاناتون هم بر می گرده به یک کشمکش بیرونی یا external که در ابتدای ماجرا به وجود آوردید.
همیشه در ابتدای داستاناتون چنین حرکتی می کنید که خیلی هم جالب و خاص هست.
مخاطب اگر سطحی خوان باشه به یک هیجان می رسه و آخرش هم به یک نتیجه گیری ولی اگر کمی به عمق ماجرا وارد شد و بخوایم حرفه ای تر نگاهش کنیم بدجوری کار قوی هست و خیلی رو حساب مسائل روانشناسی در درون شخص به وجود میاد.
معمولا هم کارکتراتون یک معلم هست و خیلی جالبه که این معلم بر اساس اصولی که بهش معتقد بوده به یک چالش در می افته که قراره عقایدش رو زیر پا بگذاره.
البته کارکترای دیگه هم در داستاناتون بوده. مثل همون راننده تاکسی.
دیگه در مورد ادبیاتتون من چیزی نمیگم چون عالی هست و باز هم سبک خودتونه. کلا اگر من هر جای دنیا و به هر زبونی این داستان رو میخوندم ذهنم پیش شما می آمد چون سبک مخصوص خودتون هست. و البته عالی.
سبز و پیرزو باشید


@حسین روحانی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 08:24

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام خدمت نویسنده گرامی آقای دکتر روحانی .
از نقد و نظر بزرگوارانه و زیبای شما بهره بردم . وسعت نظر و قلم توانای شما تحسین برانگیز است . و البته ناگفته نماند که این تواضع شما و گذر از ایرادها ، به واسطه ی سنگینی میوه های معرفت شماست .
...زحمتی برایتان داشتم ؛ خوشحال می شوم آثار شاخص و درجه ی یک ادبیات داستانی ، رمان و داستان ، خارجی و ایرانی که تازه باشند را معرفی بفرمایید. و نیز فیلم های ارزشمند و معناگرا ؛ به یقین با اشرافی که جنابعالی بر تازه های نشر دارید و البته تشخیص شما خود معیار نیز هست ، می تواند کمک خوبی برای کسانی چون حقیر باشد . پیشاپیش از زحمتی که می کشید ، سپاسگزارم


@حمیدرضا محدثی توسط حسین روحانی Members  ارسال در شنبه 1 اسفند 1394 - 12:44

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب خدمتتان
در ارتباط با رمان های خارجی عارضم:
بهترین رمان های جدیدی که تاثیر گذار است و واقعا عالی هستند و بزرگ می توانم به:
1Q84 اثر هاروکی موراکامی،
قطعا شاخص ترین رمانی بود که جدیدا خواندم. مثلا رمان هایی مثل دختری در قطار که به فارسی برگردانده شده یا مثلا فانوس دریایی را خواندم ولی چیزی نداشتند و حقیقت پشیمانم از خواندنشان
یا مثلا رمان: تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم را خواندم. کشش خوبی داشت، جذاب بود ولی عمق فلسفی نداشت. بیشتر من در گیر نویسنده شهیر : سلین بودم این چند وقته: کار هایی از قبیل: سفر در انتهای شب، مرگ قسطی. از دید من عالی اند و خیلی عمیقند.
مثلا رمان پورفسور و خدمتکار را خواندم واصلا به درد نمی خورد درست بر خلاف آن همه تعریفی که از آن میشد. یک رمان بی کشش و پایینتر از معمولی. یا غول مدفون از ایشی گورو که فقط کشش خوبی داره.
اما حقیقت اینجاست که رمان جدید و ایده الی که خوشم بیاد رو نخوندم. ولی رمان هایی مثل بادبادک پران اثر خالد حسینی، یا مثلا بعد زلزله از موراکامی یا صداهایی از چرنوبیل اثری از سوتلانا آلکسیویچ خیلی عالی هستند. اینا مربوط به قرن بیست و یک بودند.
در مورد فیلم های جدید خب باید بگم مدتها فیلم خوبی ندیدم که جدیدا پخش شده باشه و عالی باشه به غیر از هشت نفرت انگیز از کوئینتین تارنتینو. ولی من خودم بهترین فیلم هایی که دیدم و واقعا دوستش دارم چه به لحاظ پیچیدگی و چه به لحاظ محتوا و ساخت و همچنین زیبایی فیلم memento هست. فیلم: یک فیلم کوتاه درباره عشق اثر کیشلوفسکی فیلم خوبیه که قدیمیه.
در واقع پیام شما رو خوندم کمی حقیقتا سردرگم شدم. الان نمیدونم چی شد که ذهنم از کار افتاد. اما حتما یه دسته بندی میکنم و کارهایی رو که جدیدا خوندم و خوب بودند حتما معرفی میکنم.
شرمنده
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در شنبه 1 اسفند 1394 - 12:58

نمایش مشخصات حسین روحانی یه نکته که من این روزها در ادبیات غرب دیدم و خیلی برام جالب بوده این است که بر خلاف اینکه ما ایرانی ها به سمت غرب گرایش پیدا کردیم و تفکراتمان در حال غربی شدن هست ولی آنطرفی ها خسته شده اند. فلسفه هایشان به بنبست خورده. خیلی عجیب است. شما رمان ها را که بخوانید در تمامشان میبینید که یک ذهن خسته ای هست که به دنبال تعالی می گردد، دلش خدا می خواهد و می خواهد دوباره به خانواده برگردد. همینطور که ایرانی ها خوششان امده که در داستان هایشان در مورد تجرد و تنهایی حرف بزنند آنها فقط دلشان می خواهد از طریق خانواده، دوستی و عشق مخاطب جذب کنند. به راستی که آدمیزاد موجودی هست که به دنبال نداشته هایش می چرخد.
به نظرم داستان ها محتوایشان را از دست داده اند و یک شکل دیگری به خودشان گرفته اند. آدم ها هویتشان گم شده و شدید به دنبال یک راه حلی می گردد و خلاصه محصولاتی که خارج از این حیطه ها و تفکرها به دنبال یک داستان زیبا و جذاب باشند خیلی کم شده. مثلا فیلم mad max که به نوعی شده بهترین فیلم 2015 به نظرم یک فیلم پوچ و بی مایه است که فقط و فقط به دنبال یک هویت گمشده می گردد. یا مثلا فیلم هایی نظیر the martian یک فیلم بی اساس و مسخره که اصلا نمی دانم چرا انقدر بزرگش کردند. خلاصه فیلم هایی که در سال گذشته میلادی اکران شدند به هیچ وجه چنگی به دل نمی زنند و گشتن در آرشیو های قدیمی به مراتب بهتر و ارزنده تر است. هنوز هم به نظرم فیلمی مثل اتوبوسی به نام هوس صد برابر این فیلم های امروزی است.
شرمنده از پر حرفیم


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 12:41

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و ادب و احترامی دوباره خدمت استید گرامی جناب محدثی و جناب روحانی
چنانچه داستان و رمانی معرفی فرمودید لطفا در کامنت عمومی بگذارید که ما هم استفاده کنیم۰
من تازگیها رمان رز گمشده از سردار ازکان را خوندم که خیلی عالی و معنا گرا بود۰


@آزاده اسلامی توسط حسین روحانی Members  ارسال در شنبه 1 اسفند 1394 - 12:16

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب
خدمت سرکار خانوم اسلامی@};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 12:42

نمایش مشخصات آزاده اسلامی اساتید*


@آزاده اسلامی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 13:57

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم اسلامی .
فکر می کنم باید این "معرفی ها " را به یک امر رایج و همیشگی درآورد ؛ یعنی همه ی اعضا ، خود را مقید بدانند اثر شاخصی را که اخیرن خوانده و یا دیده اند ، به دیگران معرفی کنند . حتا می شود از مدیر سایت خواست تا صفحه ای را به این "معرفی و پیشنهاد ها " اختصاص دهد . اعضا هم با ذکر مختصری از کتاب و فیلم و ...به دیگران کمک کنند تا اثری که با سلیقه ی آن ها مطابقت دارد ، تهیه و مطالعه کنند.
... از معرفی شما هم ممنونم . لطف کردید .


نام: حبیب ایرانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 14:06

برقرار باشید


@حبیب ایرانی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 14:31

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام . متشکرم از لطف شما .
با احترام


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 اسفند 1394 - 10:37

درود بر استاد محدثی عزیز
داستان بسیار زیبا و شست و رفته ای بود.ابتدای داستان که بسیار با اهمیت است را شما با بحرانی که داستان حول و حوش آن دور میزند آغاز کردید و از همان ابندا تعلیق و کشش داستان را برای پیگیری خواننده بوجود آوردید. چند سکانس اول (بقول سینمایی ها) متاثر از گوش دادن فایل صوتی رمان جنایت و مکافات از جانب آقای حیدری ترسیم شده بود و در واقع به سرقت و مکافات تبدیل شده بود و اینکه وسوسه ها زمانی قدرت و سلطه شان بر آدمی حاکم میشه اگر فرشته نجاتی به داد آدم نرسه !فرشته نجاتی که میشه به شانس،به حضور نیروی ماورایی و یا هر چیز دیگر نسبت داد. آخر اینکه معلمی شغل شریفیه که اینگونه پاداشش رو جامعه به معلم میده،با وجود تمام نامرادی هایی که در حق این قشر اندیشمند و زحمتکش میشه!


@همایون به آیین توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 1 اسفند 1394 - 22:03

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی با سلام و احترام . جناب آقای به آیین .
با افتخار نظر جنابعالی را خواندم و از حسن ظن شما به این داستان خوشوقتم .
امیدوارم بتوانم داستان های بهتری تقدیم کنم . چرا که حضور هنرمندان اهل قلم و اندیشه ای چون حضرتعالی در این مجموعه کم نیستند و بیم آن را دارم تا مبادا وقت این عزیزان را تضییع کنم .
هنر داستان نویسی ، به نظرم هنری عجیب است ؛ این واژه را به کار بردم چون قدرت حیرت انگیز آن را در جنبه های مختلف زندگی بشری ملاحظه می کنیم . هر هنری باید یک داستان داشته باشد ، حتا در ضمیر خود تا بتواند عقیده ی خود را با پوشش هنرمندانه ارائه دهد . البته داستان نویسانی در حد این حقیر ، در ابتدای راه هم نیستند و ما بیشتر مصرف کننده ایم تا تولید کننده ؛ با این حال به نظرم قصد و انجام نوشتن ، خاستگاهی نجیبانه و معصومانه دارد و کسی که داستان می نویسد ، در جاده ی شریفی قدم گذاشته است...امید آن که بتوانیم حال خوشی را برای خوانندگانمان ایجاد کنیم .
ممنون از زحمت شما .
پیروز باشید و سربلند .


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 اسفند 1394 - 19:54

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای محدثی گرامی
داستان زیبای شما رو خوندم و کلی خندیدم
طرح داستانهایی که به واقعیت نزدیک هستند ارتباط بهتری با مخاطب برقرار میکنند و این امتیاز داستان شما بود
گرچه کمی طولانی شده بود من از آغاز و اخر داستان خیلی خوشم اومد ولی میانه داستان کمی لز حوصله مخاطب شما خارج شده بود
سپاس


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 اسفند 1394 - 23:06

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم ارونی .
با افتخار از حضور نویسنده ی گرامی .
از نظر خوب و به جای شما خوشحالم . و البته این که شما این داستان را قابل دانسته اید .
ارادتمند شما


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 13:41

نمایش مشخصات بهروزعامری درود بر شما بسیار جالب بود

@};- @};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 19:45

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب . با افتخار از حضور شما . ممنونم جناب آقای عامری .


نام: وحید ادهمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 07:14

نمایش مشخصات وحید ادهمی سلام و عرض خسته نباشید خدمت استاد گلم اقای محدثی عزیز ، بسیار عالی بود داستانتان و باید بگم قلم شما بی نظیر است چون هیچ وقت بوی کلیشه و کهنگی نمی دهد !
سرافراز و پیروز باشید !


@وحید ادهمی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 14:57

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام نویسنده جوان و خوش ذوق جناب ادهمی.
از مهرتان به این کوچک و لطف تان به این داستان متشکرم.


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 12:30

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر استاد محدثی عزیز @};- @};-
فکر میکنم به ته دیگ رسیدم . ولی باز هم غنیمته . داستان دلکش شما رو خوندم و قطعا برای خیلی از آقایون اینجا ، یک نوستالوژی حرص انگیز !!! به حساب میاد . بسیار جالب بود و مشعوفمان کرد .
دست مریزاد برای تبحر عالی شما به ویژه در فن تعلیق پردازی !
ببخشید که حالم نامساعد هست وگرنه بیشتر از این ها در خدمت داستان شما می بودم . پاینده باشید @};- @};-


@حسین کاظمی فر توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در یکشنبه 9 اسفند 1394 - 11:03

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب خدمت جناب کاظمی فر .
لطف کردید که آمدید ، اتفاقن همیشه آخرها بهتره تا ردیف های جلو ؛ مثل سینما .
انشااله حال تان به سامان شود و در این آغاز بهار ، همه ی بلاها ، با زمستان برود .
از لطف تان به این داستان سپاسگزارم .


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 6 فروردين 1395 - 20:53

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

برای عید دیدنی یکباردیگر خوندم


عیدتون مبارک

در پناه حق


@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.