" لطفن یک لحظه برق را قطع کنید ! "



به نام خدا / « ... به جهنم که برنگردی ! ماهی دو بار قهر می کنی و میری خونه ی ننت و باز سه روز بعد دست از پا درازتر برمی گردی . این بار اما غلط بکنی برگردی ! برگردی جفت قلم پاتو می شکنم . احمق انتر ! زندگی رو به مسخره گرفته ...» شک داشتم فحشی که تایپ کرده بودم بماند یا پاکش کنم . داشتم جواب ایمیل پر ازتهدید و تحقیرش را می دادم . تو این قهرهای سریالی این چند ساله ، مثلن طبع معلمی ام اجازه نمی داد درِ دهنم را به روی رعنا باز کرده و هر لیچاری را بارش کنم . خانه ی مادرش توی کوچه ی ما بود و تا می گفتی بالای چشمت ابروست ، زرتی قهر می کرد و می رفت تنگ بغل ننه ش . حالا انگشتم روی سرِ کلیدِ " برگشتِ " صفحه کلید داشت می چرخید که ... اَه ، برق رفت ! ارواح عمه اش ، با ایمیل برام فرستاده بود که : « پشت گوش تو دیدی ، منو دیدی ! معلم گدا گشنه ی اکبیری ...» تا حالا این طور فحش های با کیفیت بین ما رد وبدل نشده بود ! معلوم بود از این که چند روز گذشته و منت کشی نکرده ام ، حسابی عصبی شده . با این ایمیل ، موفق شده بود مرا هم مثل خودش ، به یک بمب آماده ی انفجار تبدیل کند . با خاموش شدن کولر، عرق از سر و گردنم به راه افتاد . رفتم آشپزخانه ؛ از کنار سینکِ ظرفشوییِ تلنبار شده از ظرف های کثیف این چند روزه گذشتم تا جعبه فیوز کنار یخچال را بررسی کنم ؛ فیوز ها مثل بچه ی آدم ، توی یک صف ، دست هایشان را رو به بالا نگه داشته بودند . پس از کجا قطع شده ؟ ! دهن دره ای کشیدم . ساعت ، یازده را نشان می داد . یک حُسنِ این قهرهای چند روزهاین است که تو این سه ماه تعطیلی می شود تخت ، تا ده صبح خوابید و سر خری نیست که غر ولند کند و فاتحه ی خوابت را بخواند . امروز هم ، نزدیک یازده پا شدم و رفتم زیر کتری را روشن کردم و به کله ام زد تا جوش آمدن کتری، کامپیوتر را روشنو ایمیل هایم را چک کنم . برق از کله ام پرید ، وقتی فحشنامه ی رعنا را دیدم . تهدید کرده بود محکم ، که نمی آید . حیف که برق رفت ! اگر نه یک تدارکِ پذیراییِایمیلی از آن انتر خانم دیده بودم که برای یک عمر جیز بزند و خوب نشود ؛ حیف !
فکر کردم شاید برق کلّ محل رفته است . زنگ زدم همسایه ؛ گفت : « نه ؛ ما برق داریم . » پریدم پیراهنم را برداشتم و همان طور که دستم را تو آستین هایش می چپاندم دویدم سمت در حیاط . در را که باز کردم ، مامور برق داشت از تیر چراغ برقِ روبرو پایین می آمد . اسباب و یراقِ آویزان از سر و دست و لباسش ، جرینگ جرینگ صدا می داد . کمربند پت و پهنش دور کمر ستون حلقه زده بود . دویدم جلو و داد زدم : « داداش سلام ! »همان جا مکثی کردو سر برگرداند . خیلی جوان بود و با آن اندام نحیف ، توی آن لباسهای گل و گشاد و ضخیم ، شبیه فضانوردها شده بود . گفت : « ببخشید که قطع شد ! قبضتان را نریخته اید . » راه افتاد که بیاید پایین ، همان کمرکش ستون با دست مچ پایش را چسبیدم و نگهش داشتم و ملتمسانه گفتم : « مرگ من برگرد ! توی نوشتن یک جواب دندان شکن بودم که قطع کردی ! »از گرفتن مچ پایش و حرفی که زدم ، چشم هایش گرد شده بود . همان جا ایستاده بود و از آن بالا حیرت زده مرا نگاه می کرد . داشت توی ذهنش ، بین گرفتن پایش و جواب دندان شکنی که داده نشده بود دنبال ارتباط می گشت . معلوم بود پیدا نکرده است ؛ چون ابروها را بالا انداخت . آرام و مودّبانه گفت : « پامو ول کنید آقای محترم ! باید قبضو پرداخت کنین . اگه از شما رو قطع نکنم ، از همسایه تونم نمی تونم قطع کنم . » پایش را ول نکردم .
- « خب از اونم قطع نکنین . جون مادرت ! اگه الان جوابو ندم فکر می کنه تونسته دهنمو ببنده ... » باز هم منظورم را نفهمید ؛ چون چشم هایش گرد تر شد و دهانش نیمه باز ماند . لابد فکر کرد عقل درست و درمانی ندارم و داشت توی مغزش پردازش می کرد که باید چه واکنشی نشان دهد .تکانی به پایش داد که بیاید پایین ؛ نتوانست ، چون همچنان سخت نگه داشته بودم .
- « به خدا نمی ذارم بیای پایین مگه این که وصل کنی ! ادامه ی زندگی ام به همین دو کلمه جواب وصله ! »
- « دیوونه شدی آقا ؟ ! برو کنار ! پامو ول کن ! جواب چیه ؛ زندگی کدومه ! دنیا که به آخر نرسیده ؛ برو قبضو پرداخت کن ، فوری وصل میشه . » و تقلا کرد پایش را از چنگم بکشد بیرون . نعره ای زدم جانانه : « جواب ! » آن قدر رعد آسا این کلمه از دهانم پرید که خودم هم ترسیدم ؛و او بیشتر ؛ در حالی که از خشم می لرزیدم ، آرام ترادامه دادم : « باید جوابشو بدم می فهمی ، آن هم همین الان ! اگه نه فک می کنه من زیر جوابش موندم . یک هفته است رفته این انتر خانم . مُردم از بس ظرف شستم و جارو کردم ! » تودلم زهرخندی زدم ؛ من و شستن ظرف ؟ ! من و جارو و پارو؟ ! سیخ و خشک شده نگاهم می کرد . به کمربندش تکیه داده و دست هایش را از دور ستون برداشته بود . سر بر گرداند سمت وانت پارک شده ی اداره برق و با انگشت به راننده که داشت داخلش سیگار می کشید اشاره کرد که بیاید . آمد . رسید مقابلم ؛ پک عمیقی به سیگارش زد و گونه هایش از دو طرف ، از داخل ، به هم رسید . لابلای دودی که آرام و ذره ذره بیرون می داد ، پرسید : « چیه ؟ » حیفش می آمد همه ی دود را خوب نچشیده ، بیرون بدهد . مامور روی ستون گفت :« می بینی که ؛ ولم نمی کنه ؛ پامو چسبیده ؛ می گه برو برقو وصل کن .» داشتم می لرزیدم . لرز از تنم دویده بود به دستم و از دستم می رسید به مچ پایش و حسابی او را ترسانده بود . احتمالن راننده مرا چون یک کوه آتشفشانِ متلاطم دید که گفت : « راست می گه این آقای محترم ؛ برو بالا برقشونو وصل کن ! » نگاه مامورِ روی ستون ، چند بار بین من و راننده رفت و آمد کرد ؛ تغییر موضع داد و رو به من گفت : « باشه وصل می کنم ولی تا ظهر نشده بریزی که برا ما شر نشه ! »بعد پایش را از میان پنجه ی شل شده ام بیرون کشید و رفت بالا .
آمدم تو و پیراهنم را در آوردم و با شست پا کلید پاور کامپیوتر را فشردم و گفتم : « فکر کردی انتر خانم ! فکر کردی منو چزوندی و در رفتی ؛ حالا بگیر که با قطار منطق و حکمت ، بسته بندی شده و پاستوریزه ، به لجن بکشم کامپیوتر ننه تو ! » این ها چی بود که از دهنم در می آمد ؟ ! این خودم بودم ؟ ! کامپیوتر روشن نشد ! کلید برق اتاق را زدم ؛ نشد ! مگر برق را وصل نکرد ؟ ! عرق و گرما از زیر پوستم زد بیرون . رفتم سرِفیوزها ؛ دست هایشان همچنان بالا بود . کاش یکی دستش را آورده بود پایین . پس سرم کلاه گذاشتند ؛ دیدم راننده آمد پشت به من و رو به جوانک ایستاد ؛ پس چشمکی یا اشاره ای در کار بوده است . صدای جوش و خروش کتری در آمده بود . اما باید اول جواب ایمیل اش را بفرستم . داشتم می ترکیدم. لباس پوشیدم تا بروم بیرون و قبض را پرداخت کنم . کجا هستی قبض لعنتی ؟ ! بالاخره زیر روزنامه و جوراب و پیشدست پر پوست خیار و ته سیگارِ روی میز کامپیوتر ، پیدایش کردم . راه که افتادم ، یک قطارفحش هم حواله کردم به روحِ مامورها و رعنا . فحش دادن به اجدادشان انصافن برای منِ معلم پسندیده نبود! نفهمیدم کی رسیدم پشت در حیاط . کسی داشت با دست به در می کوبید . در را باز کردم . رعنا بود ! با دست مرا کنار زد و آمد تو . وسط حیاط برگشت و زل زد و با لبخندیتمسخر آمیز گفت : «برقِتَم که قطع کردن جناب ! » و رفت تو . از توی هال صدایش می آمد : « دیدم پشیمون شدی ؛ چون فحشامو جواب ندادی ؛ دلم برات سوخت ! حالاگمشو برو یک مایع ظرفشویی بگیر و بیا ! » می دانست هر وقت از قهر بیاید ، یک کوه ظرف منتظر اوست . بشکن زدم . از در که پیچیدم توی کوچه ، ماشین اداره ی برق داشت برمی گشت . در حال گذشتن از کنارم ، راننده سلام نظامی داد و دوست فضانوردش نیشش باز شد . به موقع ترین و قشنگ ترین قطعِ برقِ زندگی مان انجام شده بود !
: " حمیدرضا محدثی " دیماه 94

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

20

ح شریفی ,ابوالحسن اکبری ,کیمیا مرادی ,بهروزعامری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,رضا فرازمند ,آزاده اسلامی ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,وحید ادهمی ,زهرا بانو ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,حمید جعفری (مسافر شب) ,فرزانه رازي ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمیدرضا محدثی (1/11/1394),الف.اندیشه (2/11/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (2/11/1394), ناصرباران دوست (2/11/1394),آزاده اسلامی (2/11/1394),زهرابادره (آنا) (2/11/1394),سبحان بامداد (2/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (2/11/1394),علیرضا اکبری (2/11/1394),زهرا بانو (2/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/11/1394),رضا فرازمند (2/11/1394),آزاده اسلامی (2/11/1394), یوسف جمالی(م.اسفند) (2/11/1394),اهورا جاوید (2/11/1394),سحر ذاکری (2/11/1394),فرزانه رازي (2/11/1394), ک جعفری (2/11/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (3/11/1394),وحید ادهمی (3/11/1394),داوود فرخ زاديان (3/11/1394),شهره کبودوندپور (3/11/1394),سحر ذاکری (3/11/1394),زهرا بانو (3/11/1394),همایون به آیین (3/11/1394),حمیدرضا محدثی (3/11/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (3/11/1394),زهرا بانو (3/11/1394),سید علی الحسینی (3/11/1394),بهروزعامری (3/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (4/11/1394),حسین روحانی (4/11/1394),بهروزعامری (4/11/1394),احمد دولت ابادی (4/11/1394),ابوالحسن اکبری (4/11/1394),زهرا بانو (5/11/1394),حمیدرضا محدثی (6/11/1394),کیمیا مرادی (6/11/1394), زینب ارونی (6/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (7/11/1394),حمیدرضا محدثی (28/11/1394),امین کریمی (28/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (4/12/1394),حسین کاظمی فر (8/12/1394),حمیدرضا محدثی (14/12/1394),همایون به آیین (26/11/1395),

نقطه نظرات

نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 بهمن 1394 - 00:43

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و پوزش ؛ برای چند اشتباه تایپی که به چسبیدن واژه های مستقل منجر شده ( که به خاطر انتقال از یک WORD به WORD دیگر پیش آمده است . ) :
مانند : پذیراییایمیلی = پذیرایی ایمیلی
لبخندیتمسخر آمیز = لبخندی تمسخر آمیز
اردتمند شما : محدثی


@حمیدرضا محدثی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 19:48

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
خب همین بالا میچسبونیم که عقب نیوفتیم ! :D
جناب محدثی عزیز درود بر شما . خوبین میدونم .
عاقا حسابی " عنتر " چسبوندین به جون دختر مردمااااااا... :D
کاش میتونستم یه عنتر ببینم ! گمونم اون موقع میتونستم درک درستی از عنتر داشته باشم !!!
خداروشکر که برقا رتته ! وگرنه عاقای شخصیت رتته فتینا !
عاقا دمتون گرم . داستان باحالی بود .
خوشحالم که دوباره دس به قلم شدین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 19:51

نمایش مشخصات فرزانه رازي راستی ! عطر سنبل عطر کاج .. خیلی باحاله ! :D


@فرزانه رازي توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 23:10

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خانم رازی گرامی .
شما از کجا اینجا آمدید ؟! من گفتم خانم رازی عقب ماند اما ظاهرن نسبت به توانایی های شما غافل بوده ام ! دیر هم برسید ، باز اول اید !
خب ؛ ممنون خانم رازی . خیلی متشکر.
ما مردها همواره کوتاه می آییم و این از نجابت ماست و البته از بخشایندگی خانم ها هم هست !
... زنده باشید و سلامت .
و منتظر داستان بعدی شما می مانم .


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 بهمن 1394 - 01:56

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد
فقط بگم که به قلمتان وذهن مثبتتان غبطه میخورم۰
کاش من هم میتوانستم چنین زیبا و آموزنده و مثبت بنویسم عاللی عالی عالی بود
احسنت بر هنرتان


@آزاده اسلامی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 13:53

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام خدمت سرکار خانم اسلامی.
با افتخار از حضور و لطف و دلگرمی شما ، سپاسگزارم .
آن هم از نویسنده ی هنرمندی چون جنابعالی .
...
اجازه بدهید کتاب خوبی را که اخیرن خوانده ام ، حضورتان معرفی کنم : " لبخند بی لهجه " خانم فیروزه جزایری ( دوما ) .
این خانم قبل از انقلاب به آمریکا مهاجرت کرده و داستان هایش را به انگلیسی منتشر می کند . معروف ترین کتابش " عطر سنبل ، عطر کاج " است . اگر می دانسته اید باید برای اینکه وقتتان را گرفتم عذر خواهی کنم .
زنده باشید و برقرار .


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 بهمن 1394 - 02:03

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر استاد محدثی عزیز@};-
داستان جالبی بود ، از آن لذت بردم ، گاهی وقت ها آدم می داند اشتباه می کند اما با لجبازی رفتار ناشایست انجام می دهد .
بی نوا مردها ، همیشه باید کوتاه بیایند ;) :)
پایان آن خوب بود به شما خسته نباشید عرض می کنم@};- @};-


@ح شریفی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 13:56

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام جناب آقای شریفی .
با تشکر از حضور و دلگرمی شما .
بله ! امروزه مردها زودتر کوتاه می آیند . شاید چون خانم ها چون گذشته فقط خانم نیستند و زندگی اجنماعی ، روحیه ی مردانه ای در آن ها ایجاد کرده است !
سپاس . دز پناه خدا باشید .


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 08:53


سلام استاد
از داستانتون خیلی لذت بردم
اینم رسم جدید اداره برق که حداقل تو این داستان خیر شد :D
عالی
موفق باشید@};-


@مریم مقدسی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 13:59

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام نویسنده ی گرامی ، خانم مقدسی .
خوشحالم که داستان مورد توجه شما قرار گرفته . این افتخاری برای من است .
باید یاد بگیریم که عصبانیت ، ما را از رهمان دور می کند ، همین .
ممنون از حضورتان .


@حمیدرضا محدثی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 14:06

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی ببخشید ... " راهمان " درست است .


@حمیدرضا محدثی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 17:28

گاهی وقتها نه استاد;)
گاهی وقتها عصبانیت نیاز رسیدن به هدف میشه


@مریم مقدسی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 23:03

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام . بله ؛ این هم درسته . اصولن این قابلیت ها که ما از آنها به عنوان ضد اخلاق یاد می کنیم ، در اصل لازم بوده و گر نه در طبیعت آدمی حضور نمی داشته است ، منتها باید اجازه نداد از حد خود تجاوز کنند . عصبانیت و خشم و ... ده ها ویژگی دیگر ، از لوازم دفاع آدمی است که اگر نبود به یک موجود بی تفاوت تبدیل می شد .
ممنون از حضور و توضیح خوب تان .


نام: ناصرباران دوست   ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 09:00

سلام و عرض ادب و ارادت خدمت سرور و دوست عزیز جناب استاد محدثی
این داستان هم مثل سایر داستانهای حضرتعالی بسیار زیبا و دلنشین بود و پرکشش و همینطور عطر صفا و صمیمیت در آن موج می زد . لذت بردم از خوانش داستان الحق در مقابل قلم هنرمندتان باید سر تعظیم و تکریم فرود آورد .
برای دست و قلمتان پویایی و پایداری آرزو میکنم.

برقرار باشید و پاینده
عزت زیاد سایه ی شما مستدام
پیشکش با احترام
@};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 14:05

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام محضر استاد و دوست گرانمایه جناب آقای باران دوست .
با دلگرمی شما و دوستان دیگر ، می توان امید داشت که شاید یک روزی اسم این نوشته ها بشود یک داستان درست و حسابی !
به هر حال این افتخار را دارم علیرغم همه ی کاستی ها ، بزرگوارانی هستند که هوای مرا دارند .
در ضمن چه خوب شد که چهره آن عزیز را زیارت می کنیم .
و با افتخار از داشتن کتابی که آغاز داستان هایش ، با قلم شیرین و جذاب آن گرانمایه زینت می گیرد .
با احترام .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 09:00

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و ارادت خدمت سرور و دوست عزیز جناب استاد محدثی
این داستان هم مثل سایر داستانهای حضرتعالی بسیار زیبا و دلنشین بود و پرکشش و همینطور عطر صفا و صمیمیت در آن موج می زد . لذت بردم از خوانش داستان الحق در مقابل قلم هنرمندتان باید سر تعظیم و تکریم فرود آورد .
برای دست و قلمتان پویایی و پایداری آرزو میکنم.

برقرار باشید و پاینده
عزت زیاد سایه ی شما مستدام
پیشکش با احترام
@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 09:29

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) "كار ساز ، فكر كارماست
كار ما در فكر آزار ماست "
سلام بر آقاي محدثي عزيز و گرامي
داستان طناز بسيار زيبايي بود ضمن اينكه پندآموز بود حاوي مسئل اخلاقي و اجتماعي نيز بود
و من لذت بردم
ضمن آرزوي سلامتي برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 14:11

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم بادره .
با حضورتان و ابراز دلگرمی به این حقیر لطف کرده اید .
نمی دانم چرا یاد نمی گیریم آن ساعت و لحظاتی که در عصبانیت سپری کرده ایم ، عمر را به باد داده ایم .
به امید روزهایی آرام ، آرام تر و دلپذیرتر .
ممنون .


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 10:09

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، به خاطر کوتاه آمدن مرد ، نمره منفی

برای روانی و جذابیت ، نمره مثبت .

موفق باشید@};- @};- @};- @};- [-( x-(


@محمد علی ناصرالملکی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 14:15

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام جناب آقای محمد علی ناصرالملکی .
لطف کردید داستان را خواندید و زحمت اظهار نظر را بر خود هموار کرده اید .
نمره منفی را به شخصیت ناپایدار و هرهری مزاج شخصیت می دهید یا به نویسنده اش ؟ !
از این تعبیر جالب خوشم آمد .
خیلی ممنون و در پناه خدا باشید .


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 11:05

سلام جناب محدثی...استاد بزرگوارم@};-
چقدر بده که زن و شوهر اینجوری باهم حرف بزنن:(
حالا وقتای عشقولانه شون هنر نیست که باهم قشنگ قشنگ حرف بزنن،مهم موقع عصبی بودنشونه که خودشونو کنترل کنن...حرفای بد اثرات خیلی بدتری تو روح آدما می گذاره و برای همیشه تو ذهن می مونه...
داستانتون اگرچه تم طنزی داشت اما منو غمگین کرد....البته سوای آخرش که واقعا خوشحال شدم:)
ممنونم از داستانتون
@};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 11:06

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب محدثی...استاد بزرگوارم@};-
چقدر بده که زن و شوهر اینجوری باهم حرف بزنن:(
حالا وقتای عشقولانه شون هنر نیست که باهم قشنگ قشنگ حرف بزنن،مهم موقع عصبی بودنشونه که خودشونو کنترل کنن...حرفای بد اثرات خیلی بدتری تو روح آدما می گذاره و برای همیشه تو ذهن می مونه...
داستانتون اگرچه تم طنزی داشت اما منو غمگین کرد....البته سوای آخرش که واقعا خوشحال شدم:)
ممنونم از داستانتون
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 14:25

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام نویسنده ی گرامی سرکار خانم حجابی دخت ایمن .
عریان کردن روابط کلامی ناهنجار ، برای نشان دادن چهره ی سرد و پر تنش چنین طلاق های عاطفی دوره ای است ، که گریبان خیلی از زندگی های مشترک را گرفته است .
ببخشید اگر آزاردهنده بود ؛ جالب آن که کسانی که این طور به خون هم تشنه اند ، ته قلبشان این گونه نیست و اگر اندک محبتی از طرف مقابل ببینند ، عقب نشینی می کنند .
از حضور و ابراز محبت جنابعالی سپاسگزارم .


نام: همایون به آیین   ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 18:23

درود بر استاد محدثی گرامی
داستانی باطراوت و آموزنده از شما خواندم. اگر بخواهیم داستان شما را در فالب تشبیهی یک ترانه ای اجرا شده بررسی کنم ،باید عرض کنم،اهنگ ترانه از تنظیم بسیار خوبی برخوردار بود و هر سازی در جاهای مناسب بکار گرفته شده و بشکل مناسبی هم نواخته شد.صدای خواننده هم دلنشین با ویبراسیون زیبا و دلنشین تر. موضوع ترانه هم تاثیرگذار و هدفدار. ببخشید که من لقمه را از پشت سر به دهان می برم. من اینجوری ام دیگه!چون از داستانتان لذت بردم دلم خواست اینگونه در مورد ان نظر بدم.


@همایون به آیین توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 23:24

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام جناب آقای به آیین گرامی .
از تشبیه ظریف و هنرمندانه و البته بزرگوارانه نسبت به این داستان ناقابل ، از شما متشکرم . برایم تازگی و طراوت داشت . به حضورتان و ابراز مهرتان افتخار می کنم .
برای وقتی که گذاشتید ممنونم .


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 19:29

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

استاد محدثی عزیز

داستان بسیار زیبا

وملموس

لذت وبهره بردم

دست مریزاد

قلمتانرقصان-

لب تان خندان@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 23:06

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام نویسنده ی گرامی جناب آقای فرازمند .
از توجه و دلگرمی آن عزیز ، که چون همیشه مرا خوشحال کردید ، سپاسگزارم .
یک دنیا ممنون .


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 00:35

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر استاد محدثی ارجمند@};-
داستان زیبایی را نگاشتید و بسیار از آن محظوظ گشتم.
شروع تان بسرعت مخاطب را تووی داستان می کشید. یه شروع دیالوگی. پایان تان غافل گیری خوبی داشت. پیام های زیادی از موضوع تان برداشت می شد که جای تحسین داشت.
بخوبی با زبان عامیه با خواننده رابطه برقرار کردید و داستان خیلی روان بود.
بخوبی از کلمات خاص، بهره بردید.
ممنونم از شما استاد گرامی بابت نصایح خالصانه به حقیر. همیشه دست بوس تان هستم.
یا علی@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 14:41

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام دوست گرامی جناب آقای جعفری .
از نظرات خوب شما استفاده می کنم و از ابراز محبت شما به این حقیر و این داستان ناقابل بسیار سپاسگزارم .
منتظر داستان های خوب شما هستم .
در پناه خدا باشید .


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 01:13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، به او ن مرد ، البته نویسنده هم بی تاثیر و تقصیر نیست !@};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 14:42

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی @};- @};- @};-
در پناه خدا باشید .


نام: وحید ادهمی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 02:59

نمایش مشخصات وحید ادهمی سلام استاد ، مثل همیشه بسیار عالی بود و خیلی لذت بردم و داستانهایتان را شدیدا دنبال می کنم


نام: وحید ادهمی کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 06:19

نمایش مشخصات وحید ادهمی سلام استاد ، بازم مثل همیشه بسیار عالی بود و خیلی جذاب !


نام: وحید ادهمی کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 06:23

نمایش مشخصات وحید ادهمی در داستانهای بعدیتان سعی کنید کمی از محیط خانه و خانواده فاصله بگیرید ، تا تفاوت داستان بعدیتان با این داستان مشخص شود ، به هر حال شما نویسنده ی بسیار توانایی هستید و حتما در سایر مکان های مختلف برای ایجاد داستان غیر از خانه و خانواده و به دور از این جمع هم موفق خواهید بود !


@وحید ادهمی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 14:48

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب جناب آقای ادهمی .
از تایید و دلگرمی شما برای این حقیر و این داستان سپاسگزارم .
از پیشنهاد شما هم برای تغییر مکان ذاستان ، استقبال می کنم و امیدوارم مرکز داستان نویسی ام (!) خودش را در یک جا حبس نکند و به مکان های دیگر سرک بکشد ! فکر کنم می ترسد ؛ شاید هم گمان می کند گم شود و یا جای خیلی خوبی آن جا گیرش بیاید و به خانه و زندگی خودش برنگردد !
...گفت : " چشم !" بچه ی حرف شنویی است !
ارادتمند شما


@حمیدرضا محدثی توسط وحید ادهمی Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 15:14

نمایش مشخصات وحید ادهمی جسارتم را ببخشید که اتقاد از مکان های ذهنتان برای داستان نویسی نمودم ، ولی خودتان هم می دانید یک دست نوشتن و ایجاد نکردن تفاوت و تغییر اساسی در داستان نویسی و یکنواخت بودن ، چیزیست حتی خودم را نیز سال گذشته اسیر کرده بود اگر یادتان باشد! و در یک کلام بگویم که استاد شیرینی زیاد را حتی با اینکه بسیار لذت بخش است نمی توان صرف کرد ! امیدوارم همیشه سرافراز و پایدار باشید !


@حمیدرضا محدثی توسط وحید ادهمی Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 15:16

نمایش مشخصات وحید ادهمی اشتباه شد در متن قبلی ، اتقاد = انتقاد


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 09:59

سلام بر شما استاد گرانقدر جناب محدثی
چه خوب که امروز از دو داستان طنز از شما و استاد کریمیان محظوظ شدیم
خیلی عالی بود و خیلیهم خندیدیم !
داستان بانمکی بود از دعواهای زن و شوهری
از برخی اصطلاحات درون داستان خیلی لذت بردم
مثل پذیرایی ایمیلی!!! فحشهای باکیفیت!!
گاهی برخی اتفاقات ناخوشایند می تواند حکمتی داشته باشد! اینکه برقی قطع شود تا دعوای زن و شوهری بیخ پیدا نکند.
داستانهایتان بی تعارف یک گرمی و کشش خاصی دارد و بسیار ایرانی و به دور از تکلف است و راز دلنشینی اش همین ساده و بی ریا بودن آن است

این دلنوشته تقدیم به داستان شما :

من فکر می کنم
الکساندر گراهام بل هم عاشق بود
که تلفن را اختراع کرد !!!
وگرنه
به عقل هیچ آدم عاقلی نمی رسید
که می توان
حضور گرم کسی را
از سیمهای سرد عبور داد!
تنور دلتان گرم
روزگارتان بی نقص
@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 22:14

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام خدمت سرکار خانم کبودوندپور .
سپاس برای حضور و اظهار مهر و لطف آن گرامی .
می بینید چقدر زود این آدم ها همین که عصبانیت شان فرو می نشیند ، زمین تا آسمان عوض می شوند ؟ ! اصلن انگار این آدم ، آدم یک لحظه قبل نیست . گوهر همان گذشتن از لبه ی پرتگاه عصبانیت است ؛ وقتی گذشتی توفان فرو می نشیند و یک عالمه باران می بارد و ...
این همه تعریف سزاوار این ناقابل نیست و فقط نشانه ی روح بزرگوارا و کریم شماست .
زنده باشید و سلامت .


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 11:25

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام




اين ديالوگه "بگير که با قطار منطق و حکمت ,بسته بندى شده و پاستوريزه , به لجن بکشم کامپيوتر ننه تو ...!!!!
شاهکار بود ... عالى بود , درود بر شما .


@زهرا بانو توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 22:16

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم زهرا بانو .
از حضورتان ممنون . و خوشحالم که این داستان برایتان دلپذیر بوده است .
اردتمند شما .


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 19:50

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

اولا نثرتون رو یکنفس وبی دست انداز خوندم عالی بود

دوم مردا حاضرن منت مامور برقو بکشن ولی زنشون که نصفه ی تنشونه نه

بیان خوبی بود

چالش بین زن ومرد نباید با دعوا اشتباه بشه

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 22:28

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب خدمت آقای عامری گرامی .
ممنون از حسن ظن تان به این داستان . حضور شما در این جا برایم افتخار است .
...در دنیا هیچ هم سرنوشتی جز همسر نیست و درک همین نعمت سترگ ، چه سعادتی است. افسوس ! که این قدر مهجور مانده است .
ممنون از لطف شما


نام: ویدا حنفی   ارسال در جمعه 9 بهمن 1394 - 13:01

سلام
مثل همیشه داستانی جانبخش
و البته داستانی از آسیب های اجتماعی
موید باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.