" دیدار دو پرنده "

به نام خدا
پیرزنِ روستایی ، سه ماه است ، تنها پسری را که در یتیمی بزرگ کرده ، به جبهه فرستاده است . امروز قرار است جوانش به روستا برگردد ؛ اما پیرزن به استقبال نخواهد رفت ؛ آخر او دیروز سکته کرد و مُرد ، وقتی که خبر شهادت پسرش را دادند !
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

20

وحید ادهمی ,ح شریفی ,سبحان بامداد ,الف.اندیشه ,کیمیا مرادی ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,حسین روحانی ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,حسین کاظمی فر ,شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,احمد دولت آبادی ,آرمیتا مولوی , ناصرباران دوست ,شايسته دولتخواه ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمیدرضا محدثی (19/9/1394),الف.اندیشه (19/9/1394),فرزانه رازي (19/9/1394),کریم پورکرم (19/9/1394),آزاده اسلامی (19/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (19/9/1394),اهورا جاوید (19/9/1394),احمد دولت آبادی (19/9/1394),کیمیا مرادی (19/9/1394),شهره کبودوندپور (19/9/1394),سحر ذاکری (20/9/1394),م.ماندگار (20/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (20/9/1394),ابوالحسن اکبری (20/9/1394),مریم مقدسی (20/9/1394),وحید ادهمی (20/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (20/9/1394),ابوالحسن اکبری (20/9/1394),زهرا بانو (20/9/1394), ناصرباران دوست (20/9/1394),حسین روحانی (20/9/1394),زهرابادره (20/9/1394),آرمیتا مولوی (20/9/1394),سبحان بامداد (20/9/1394), ک جعفری (21/9/1394),محمد باقر نقی زاده (21/9/1394),آرمیتا مولوی (21/9/1394), زینب ارونی (21/9/1394),ح شریفی (21/9/1394),رضا فرازمند (22/9/1394),حمیدرضا محدثی (23/9/1394),حمیدرضا محدثی (23/9/1394),علیرضافنائی (23/9/1394),سید علی الحسینی (23/9/1394),حسین کاظمی فر (23/9/1394),سید علی الحسینی (24/9/1394),شايسته دولتخواه (25/9/1394),ویداحنفی (25/9/1394),علیرضا اکبری (8/10/1394),حمیدرضا محدثی (16/12/1394),حمیدرضا محدثی (3/6/1395),حمیدرضا محدثی (26/9/1395),همایون به آیین (26/11/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 15:28

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما جناب محدثی گرامی
داستان کوتاه و غمگین و قابل تاملی بود.
از قلم زیبای شما لذت بردم.
موفق باشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 20:53

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار حانم اندیشه .
باز هم محبت کردید و به نوشته های این حقیر لطف داشتید . امیدوارم توانسته باشم درین داستانک ، مفهوم مورد نظر را ، با توجه به تنگنای حجم ، رسانیده باشم .
با احترام .


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 15:34

نمایش مشخصات فرزانه رازي دونخته زنبیل


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 19:26

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
جناب محدثی درود بر شما . خوبین میدونم .
اولش که اومدم زنبیل بذارم ، داستانتون رو خوندم بعد یه نیگا به اسمش کردم دیدم نوشته " دیدار دو پرونده " . بعد با بچه ها رفتم بیرون ! بعد در طول مسیر ، پشت چراغ ها ، جلوی فروشگاه ها و خلاصه هر جایی که رفتیم ، من داشتم به اسم داستان و خود داستان فک میکردم . شاید باورتون نشه ، اما من نفهمیدم چی خوردم ، نفهمیدم کجا رفتم ، نفهمیدم چی دیدم ، نفهمیدم تو میدون راهنما زدم یا نه ! خلاصه هیچی نفهمیدم !!! و تمام مدت داشتم فک میکردم که چه رابطه ای بین " دیدار دو پرونده " و متن داستان هستش !!! الان که اومدم تا دوباره داستانتون رو بخونم ، میبینم اسم داستان دیدار دو پرنده بوده ، نه دیدار دو پرونده !!! :D
الان که فک میکنم میبینم کاش یکم بیشتر دقت میکردم تا میفهمیدم دو این یکی دو ساعت چیکار کردم !
اجازه بدین جسارت کنم و یه چیزی بگم ! فقط جون من اقتدار معلمی تون رو نشونمون ندین که یه چیزایی تو درونم فعال میشه ممکنه کار دستم بده ! شما کلا بلند بنویسین ... داستان های بلند شما خیلی بیشتر از این داستان های کف دستی به ادم میچسبه ! نه که بد باشه هاااا نه ... خیلی هم شیک بود همراه یه سیلی عابدار ... اما خب اجازه بدین مخاطبای داستانتون که یکیش من باشم ، از رقص قلم شما بیشتر لذت ببرم .
عاقا میدونم در از اون طرفه . عادت دارم برم اونطرف ! همیشه جهت ما به اونطرف بود . اخرش انقد اونطرف رو نشونم میدن که از مرزها خارج میشم ، دست نیافتنی میشم ...
جان ؟! توضیح ندم ؟ چشم ...
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 00:32

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام بر دختر مهربانم خانم رازی .
این زنبیل هم چه حکایت و چه ترفند بی بدیل و یکتایی است . اصولن این طرح های بکر - حتا اگر بدون امضا هم باشد - باز هم مهر اختراع خانم رازی را بر پیشانی دارد ...خب ، وقتی دیدم نوشتید : " دیدار دو پرونده " ، فیوزم پرید . گفتم حتمن سوتی داده ام و خانم رازی هم کسی نیست که این سوتی ها را ندید بگیرد ! فوری برگشتم و عنوان داستان را بررسی کردم و آن وقت یک نفس راحتی کشیدم ... خب ، این از اولی . منتها اسمی هم که برای مینی مال گذاشتید ، به نظرم از همان ابداعات خوشمزه ای است که فرهنگستان باید قدرش را بداند و فوری آن را تصویب نماید ؛ چون اصطلاح " کف دستی " برای این جور داستان های نیم وجبی ، نام قرص و محکمی است ! خب ؛ و اما سومی دختر مهربانم ! اینکه بنده بهتر است به همان روال معمول برگردم و داستان عادی بنویسم، من هم با شما هم عقیده ام ؛ ولی خب خدا وکیلی این داستان تکنیک خوبی داشت و خیلی هم بد پرداخت نشده بود ! بود ؟ ! دخترم ، بیا به پیشنهادی که می دهم یک کم فکر کن ؛ یک ایده طرح کن ، توی یک زمان معین بر اساس آن ، من و شما و یا چند داوطلب دیگر داستان بنویسیم ببینیم چی از آب در می اید ، قبول ؟! نه ! ( یک وقت این گمان پیش نیاید که این پیشنهاد به خاطر قحط ایده طرح می شود ! ) منظورم مسابقه و رقابت و اینجور چیزها هم نیست ؛ بلکه یک تمرین روی یک ایده ی مشترک . کاری که ما تو شهرمان ، در جلسات هفتگی داستان انجام می دهیم : هر هفته یک ایده و چند نفر داوطلب برای نوشتن داستان ؛ و اتفاقن هفته بعد ، نتیجه ی شیرینش را می بینیم . این طرح نباید نتیجه ناامید کننده ای داشته باشد . خب ، از دختر گلمان برای کلنجار رفتن چند ساعته برای کشف ارتباط دو پرونده (!) باید هم تشکر کرد و هم خوشوقت بود ، چرا که لابد این نوشته های ناقابل این حقیر ، به دردبخور بوده که توانسته ذهن ایشان را لحظاتی به خود مشغول کند !
ممنون از شما و با احترام بسیار .


@حمیدرضا محدثی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 12:54

نمایش مشخصات فرزانه رازي عاقای محدثی به جاااااان خودم به جااااااا...
سلام کنم تا یادم نرفته . سلام خوبین میدونم الانتون بخیر . :D
عرض میکردم ...
عاقای محدثی به جاااااان خودم به جااااااان خودم اگه بگم از داستان خوشم نیومد و اینا دروغ گفتم . بالا هم عرض کردم که داستان خیلی شیک بود و "سیلی عابداری" هم داشت ! این سیلی همون ضربه ی داستانه که دوستان حرفه ای میگن ! ولی ما کلا قاطی اونا نسیتیم که ... حقیقتا داستان شیکی بود . اما من خودم ترجیح میدم داستان های n خطی از عاقای محدثی بخونم ! حقیقتا بیشتر میچسبه ! عاقا سلیقه س دیگه !!! :D داستانهای این فرمی تون که رو چشم ما جا داره ، اما داستانهای اون فرمی تون خدایی حالش بیشتره ! :D
اما در مورد اون پیشنهاد شیک ... :D حقیقتا خیلی حال میده ! یه بار تو سایت این کار رو انجام دادیم . عمه مریم ( مقدسی ) یه بار یه همچین ایده ای داد و چند تا عنوان داستان نوشت و چند تا شروع انتخاب کرد و خلاصه کار جالبی بود ! " کلاغها قارقار نمیکنند " البته اگه اشتباه نکنم داستانی بود که تو اون دور همی نوشتمش .
عاقا ... ایده با شما ، اسمای انتخابی با شما ... شروع نیم خطی داستان هم با شما ... :D منم که ترک شیرازی ... فقط مینویسم ! :D ولی جان من بذارین بعد امتحانای ترم ! :D من چن روز دیگه امتحانام شروع میشه ، اما هنو هیچی نخوندم ! بعد جالبه یه داستان هم نوشتم میخوام عاپش کنم ، ولی امتحان هم دارم دیگه ! نمیدونم باید چیکارش کنم !!! :D
خلاصه اینکه من الان دونخته اعلام عامادگی . :D
و اینکه دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 01:09

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام مجدد خانم رازی گرامی .
بله حق با شماست . قبلن هم چنین طرحی اجرا شد ؛ یادم هست . حالا انشااله بعد امتحانات می شود با برنامه ریزی و اطلاع رسانی و تحریک به مشارکت قاطبه ی اهالی این سایت ، این کار خوب را اجرا کرد . انشااله امتحانات با پیروزی شما و شکستن شاخ آن غول به پایان برسد . یادم هست ایام امتحان وقتی معلم بودیم ، برایمان زنگ تفریخ و یک نوع انتقام گیری از سرنوشت بود . چرا که قبلن معلمان وقتی که دانش آموزشان بودیم ، حسابی ما را چلانده بودند !
پیروز باشید و سربلند .


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 16:23

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد گرامی
بسیار زیبا بود
لذت بردم
خوشحالم که متعهدانه و قوی و زیبا و آموزنده مینویسید.
دست مریزاد


@آزاده اسلامی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 00:47

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم اسلامی .
مینی مال ، اگر چه چون گذر یک خیال ، چون جرقه ای کوچک ، می تواند برای لحظه ای ذهن را روشن کند و بگذرد ، اما با آن که گذشته است و رفته ، باز هم می تواند ته ذهن ، جای پای خود را بیشتر و شاید خیلی بیشر از یک لحظه ، باقی بگذارد . در تعریف مینیمال ، آن را به انفجاری کوچک در یک محفظه ی تنگ ، تشبیه کرده اند . یک اتم برافروخته !...
داستان بنده هم اگر توانسته باشد کمی ازین خصوصیات را داشته باشد ، وامدار پیام شریفی است که به خاطر آن آفریده شده است ؛ و الا بی آن ارزشی ندارد !
از حضور خواهر گرامی و فرهیخته ام بسیار خوشنود و ممنونم .
با احترام .


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 19:53

سلام برشما استاد عزیز جناب محدثی گرامی
زیبا و تکان دهنده ...شیار 143 را یادآوری کردید
هرچند جسارتا می شد پیرنگ قوی تری برای نوشتن آن در نظر گرفت
ممنون برای این مینیمال@};- @};- @};-
پرنده در زمین نمی ماند می دانی چرا؟ خدا پرنده را برای خودش آفریده است میان هفت آسمان


@شهره کبودوندپور توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 08:52

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام واحترام .
... از پرنده‏ ای پرسیدند: "چرا این آوازی که می ‏خوانی و چهچه ‏ای که می‏زنی، این همه کوتاه کوتاه و بریده و بریده است؟ یعنی نفس‏ اش را نداری؟"

پرنده گفت: " آخر من آوازهای خیلی زیادی دارم که بخوانم و دلم می ‏خواهد که همه آنها را هم بخوانم، این است که ناچارم تکه تکه و کوتاه کوتاه بخوانم."

می دانید که مینی‏مالیسم در ادبیات سبک یا اصلی ادبی‏ست که بر پایه فشردگی افراطی و ایجاز بیش از حدِ محتوای اثر بنا شده است . آنها در فشردگی و ایجاز تا آنجا پیش می‏ روند که فقط عناصر ضروری اثر، آن هم در کم ترین و کوتاه ترین شکل باقی بماند . به همین دلیل برهنگی واژگانی و کم حرفی از محرزترین ویژگی‏ های این آثار به شمار می‏ رود .
داستانها ، مقدمه دارند و با توصیف مکان و زمان و فضا ، داستان شروع می شود ؛ ولی در مینی مال ها این عناصر وجود ندارند .
اولین و ظاهراً بارزترین ویژگی داستان مینی‏مال ، حجم آن است .
در داستان مینی مال ، فرصت برای مقدمه و حاشیه وجود ندارد و فقط باید لب کلام را باید گفت . داستان برشی از یک موقعیت است، مینی مالیسم برشی از یک موقعیت جذاب زندگی است که احتیاج به پرداخت عالی دارد .
... امیدوارم بتوانم داستانک های ( این نام برای این گونه
ی داستانی ، به نظر بهترین است ) بهتری ، با رعایت قواعد آن ، بنویسم .
از مهر و بزرگواری شما چون همیشه ، سپاسگزارم .


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 00:41

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب
داستانک زیبایی بود از شرح حال مادری که به استقبال فرزند به میعادگاه ابدیت شتافت@};- @};-
موفق و موید باشید


@ح شریفی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 08:53

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام آقای شریفی گرامی .
از حضور شما خوشوقت و نیز سپاسگزارم . تشویق و حمایت همیشگی شما ، برایم افتخار است .
زنده باشید و برقرار انشااله .


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 01:52

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب محدثی بزرگوار
داستانک زیبایی بود و زیبا نوشتید
سبز باشید
@};-


@م.ماندگار توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 08:58

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم ماندگار .
سپاس از حضورتان . چون همیشه مهر ورزیدید و تشویق کردید . انشااله هماره تندرست باشید و پیروز .
با احترام .


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 03:08

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب استاد محدثی@};-
داستانك زيبا و تامل برانگيزی است.
اما يك نكته ذهنم را مشغول كرد. اينكه پيرزن خودش فرزندش را فرستاده ولی از خبر شهادتش جا می خورد و سكته می كند. تصور من اين است كه وقتی مادری, خودش فرزندش را به جبهه می فرستاد, يحتمل طاقت شهادت او را نيز دارد. مگر اينكه شهيد بدون اجازه آنها رفته و آنها مكره شده اند كه در اين صورت پيرنگ بهتر می شود.
بنابراين بهتر می دانم: جبهه رفتن را منتسب به خود شهيد كنيد و بدون اطلاع مادر و يا همرا اكراه آنها.
روزهاتون پر از موفقيت و سلامتی


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 09:05

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خدمت دوست گرامی جناب آقای جعفری .
از یک نظر تشخیص شما درست است ؛ با این حال ، با آن که این آمادگی برای چنین خانواده هایی وجود داشته ، اما ضایعه ی از دست دادن تنها فرزندی که همه ی زندگی " شخصیت " صرف او و دلبستگی هایش شده ، آن قدر سهمگین هست که مادری نتواند آن را تاب بیاورد . چنان که نمونه های این چنینی در جنگ تحمیلی بارها اتفاق افتاده است .
از حضور شما و بیان نکته ی قابل توجهی که گفتید ، سپاسگزارم .


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 09:12

سلام البته که این تصور شماست
و کسی حتما نمی گه مادر یک شهید که پسرش را خودش فرستاده خبر شهادتش را بشنوه دووم بیاره!! کی این قانونو نوشته ?!!!!!
مادر شهید هم مادر و ممکنه خبر شهادت فرزندش باعث مرگش بشه!!
شاید هم یه اتفاق دیگه افتاده و مرگش نه تنها باعث مرگش نشده بلکه شاید موجب دیدار فرزندش هم باشه
موفق باشید


@مریم مقدسی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 23:25

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود و سلام بر بانو مقدسی@};-
ممنون و سپاس از توضیحتان. شاید فقط این تصور منحصر در تفکرات من باشد و داستان مطابق با واقع باشد.
روزهاتون پر فروغ@};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 09:07

سلام استاد عزیز@};-
داستان قشنگ و پرحرفی بود
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 09:37

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام سرکار خانم مقدسی . سپاس برای همراهی همیشگی شما . پاراگراف آخر شما در پاسخ دوستمان ، خیلی شیرین و دلچسب بود . این دیدار هم زمان ، شاید بهترین هدیه از خداوند به این مادر بود .
زنده باشید و برقرار .


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 09:18

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب استاد محدثی داستان زیبا وتکان دهنده ی بود اما نیاز به ویرایش داشت .با کسب اجازه از محضرشما بزرگوار این ویرایش این طور می نویسم .جسارت مرا ببخشید.

باچه بدبخت هایی تنها پسرش را بزرگ کرد .اوکه هم مادر وهم پدر برایش بود به جبهه فرستاد.امروزقرار است به روستا برگردد؛اما پیرزن به استقبالش نخواهد رفت .دیروزخبرشهادتش را که شنید تحملش تمام شد ومثل پرنده ای پرکشید.@};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 01:12

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب جناب آقای اکبری .
ممنون از حضورتان و متشکر از پیشنهاد قابل تامل تان .
موفق باشید و سربلتد .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 12:22

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر برادر و سرور گرامی جناب محدثی عزیز ! عرض ادب و ارادت خدمت شما
مینی مال زیبایی بود استاد گرامی که هم از لحاظ بارمعنایی و هم از لحاظ فنی بسیاز غنی بود و جذاب . از خوانش آن لذت بردم و درس گرفتم .شاکر خداوند هستم که توفیق استفاده از آفرینش های قلم هنرمندتان را نصیب بنده کرده است .

شاد وتندرست باشید
تنور دلتون گـــــــــــــرم
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 01:21

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی استاد گرامی ، سرور ارجمند آقای باران دوست .
عرض سلام و ارادت . خوشحالم که آن عزیز این داستاتک را تایید می فرمایند .
داستانکی جذاب تقدیم شما ؛ امیدوارم تکراری نباشد :
" کسی از برلین گزارش می‏دهد: دو جین زندانی ژنده‏ پوش به فرماندهی یک سرباز روسی از خیابانی می‏گذرند. یحتمل از قرارگاهی دور می‏آیند و جوان روس باید آنها را به جایی برای کار یا به اصطلاح بیگاری ببرد. جایی که آنها از آینده‏ شان هیچ چیز نمی‏دانند، آنها ارواحی‏ اند که همه جا می‏توان دید. ناگهان از قضا، زنی که به طور اتفاقی از خرابه‏ ای بیرون می‏آمد، فریاد می‏کشد، به طرف خیابان می‏دود و یکی از زندانیان را در آغوش می‏کشد.
دسته کوچک از حرکت باز می‏ماند و سرباز روس هم طبیعی است که در می‏ یابد چه اتفاقی افتاده است. او به طرف زندانی می‏رود، که حالا آن زن را که از گریه به هق‏ هق افتاده در آغوش گرفته است. می‏پرسد:

- زنت؟

- بله.

بعد از زن می‏پرسد:

- شوهرت؟

- بله.

سپس با دست به آنها اشاره می‏کند:

- رفت، دوید - دوید، رفت.
آنها نمی‏توانند باور کنند، می‏ مانند. سرباز روس با یازده سرباز دیگر به راهش ادامه می‏دهد. تا آنکه چند صد متر بعد به رهگذری اشاره کرده و او را با مسلسل مجبور می‏کند وارد دسته شود، تا آن دوجین سربازی که حکومت از او می‏خواهد، دوباره کامل شود. "
صحنه‏ ای در برلین نوشته ماکس فریش .
از حضورتان ممنون .
زنده باشید و برقرار استاد عزیز .


@حمیدرضا محدثی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 10:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلامی دوباره به شما سرور گرامی جناب محدثی
بسیار عالی بود و کلاسی برای بنده در آموزش نوشتن داستان کوتاه
دستتون درد نکنه
پاینده و تندرست باشید @};- @};- @};- @};- @};-


نام: علیرضافنائی کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 14:32

نمایش مشخصات علیرضافنائی سلام به شما گرامی
خوب بود. کوتاه و تاثیر گذار.
این که مادر با شنیدن خبر میمیرد جالب بود. چون ما عادت کرده ایم در این مورد بشنویم که مادر خم به ابرو نمی آورد و سر پسرش را به سمت دشمن پرت کند و بگوید: بگیرید. آنچه در راه خدا دادم پس نمیگیرم!

موفق باشید و..


@علیرضافنائی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 01:23

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام دوست گرامی .
از اینکه حضور داشتید و این داستان را پسندیدید ، مایه ی افتخار و خوشوقتی است .
با احترام .


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 23:48

نمایش مشخصات سبحان بامداد @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

درود بر شما جناب محدثی بزرگوار


@سبحان بامداد توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 01:24

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام دوست عزیز جناب آقای بامداد .
از حضورتان و اظهار لطف ومهرتان بسیار سپاسگزارم .
در پناه خدا باشید .


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 09:57

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای محدثی بزرگوار

دوپرنده...آزاد ورها

در غربت تنهایی پاییز

رو به سوی افقی روشن

با ترانه باران

با واژه ی در گلو پنهان

مثل شعرهای قیصر

این روزها حال من تماشایی است

آرمیتا

عالی بود استاد
@};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 11:34

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم مولوی .
خوشحالم که حالتان خوب است . و ممنون از حضورتان .
از شعر خوبی هم که لطف کردید ، لذت بردم .
زنده باشید .


نام: اهورا جاوید کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 10:50

نمایش مشخصات اهورا جاوید درود بر جناب محدثی گرامی @};-

با اجازه نکاتی که به ذهنم میرسه رو بیان می کنم.

اینکه پیرزن، پسرش را فرستاده، به نظر من پیرزن شهید شده نه پسر، که البته میشه به درخواست پسر بوده باشد که اشکالی پیش نمی آورد.

و اینکه می خواستید شوک داستان رو پشت دو قسمت "فرستاده است"، برای القای زنده بودن پیرزن و "نخواهد رفت و مرده است" برای کنجکاوی و ضربه قرار بدید ...
که اگر این تغییر زمان یکباره ی حال به گذشته تاثیر خودشون رو روی خواننده نزارند ، یک متن ساده روبروی خواننده قرار میگیره که به نظر من واقعا یک ریسک هست.

سپاس@};- @};-


@اهورا جاوید توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 11:41

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب خدمت جناب آقای جاوید .
کاملن درست می فرمایید . موضوع بسیار ساده است . اما فقط همان تکنیک ( یا ترفند ، و یا هر اسم فارسی دیگری که بخواهیم روی این شیوه بگذاریم ) توانسته تعلیق ایجاد کند و به قول شما " شوک " را وسیله ی جذاب ساختن داستان قرار دهد .
از نظر متفاوت و جالب تان بهره بردم . ممنون


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 22:55

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

دست مریزاد

یادم می آید در کتابهای عربی قدیم دوره دبیرستان.درسی بود تحت عنوان /عصفور صغیر// کنجشک کوچک / ودر ان درس بیتی بودبا این عنوان:وسلا م لتلک ارواح هی لتی ان دفعت فی طریقی عشق الله: وسلام به روح ها وجان هایی که فدا شدند در راه عشق خدا.

وآن جان فشانی پرنده کوچکی بود برای نجات خانواده.شعر امشب شما مرا به دهه ی 60 برد

احسنت زیبا بود@};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 23 آذر 1394 - 05:51

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام خدمت دوست گرامی جناب آقای فرازمند .
من هم با این یادآوری تاریخی شما ، مرغ دلم پرید و رفت به آن سال ها . ... و متشکرم از حسن ظن آن گرانمایه به این داستانک .
و یک داستانک تقدیم شما ؛ امیدوارم تکراری نباشد :
سنگین‌ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان می توانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده ای را انجام دهد . سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد . مدتها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود،‌اما تا به بالای بلندی میرسید تخته سنگ می غلتید و به پایین دره می‌افتاد . خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش می شود. در صد سال اول، ‌لبه های تیزی که دستهای سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد . در پانصد سال بعدی پستی و بلندی های سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل می‌داد و بالا می‌برد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموار و هموارتر...
این روزها سیزیف تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخره ای بود به همراه قرص های مسکن و کارت‌های اعتباری اش در کیفی می‌گذارد و با خود می‌برد . صبح سوار آ************ میشود و به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفترش می‌رود که محل مجازاتش به حساب می آید . و بعد از ظهرها دوباره به پایین بر می‌گردد....!
گلوله - از : استفان لاکنر
... از حضورتان و ابراز محبت شما بسیار سپاسگزارم .


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 23 آذر 1394 - 02:23

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر استاد محدثی گرانمایه @};- @};- @};-
انتظاری به سر رسید و مادر منتظِر رفت به دیدار پسرش رفت ..
این هم داستانکی پر از روح جاودانگی که در اون ، هر دو طرف عشق ( مادر و فرزند ) برنده ی پرونده ی زندگی هستند .
بهشت نوششان باد !
دست مریزاد استاد که گاهی ما را به فنجانی معنویت مهمان می کنید تا پس از این همه بد مستی بر سر میز داستان های ... ، اندکی نیز بر سر سفره ی ساده ی خدا بنشینیم .
خواندم و ماندم ... و ای کاش بر سر این قصه ها بمانم .
ماجور باشید . @};- @};-


@حسین کاظمی فر توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در سه شنبه 24 آذر 1394 - 22:21

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خدمت گرامی عزیز ، جناب کاظمی فر .
خوشحالم که این قصه ی غصه و اندوه را که گوشه ی کوچکی از حماسه ی یک ملت را نشان می داد ، خواندید و پسندیدید . این حسن ظن صاحب نظری چون شما برای بنده افتخاری است .
با احترام .


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در چهار شنبه 25 آذر 1394 - 14:49

درود بر استاد بزرگوار
عرض احترام و ارادت

گاهي دو دنيا حرف را مي توان در چند خط نوشت ,‌كاري كه شما انجام داديد ,‌پوزش از تاخير ,‌اميدوام كه همواره موفق و سربلند باشيد .


نام: ویدا حنفی   ارسال در چهار شنبه 25 آذر 1394 - 20:58

سلام . آقای محدثی گرامی . داستانهای شما همیشه تاثیرگذار است. موفق باشید .


نام: ویدا حنفی   ارسال در چهار شنبه 25 آذر 1394 - 20:58

سلام . آقای محدثی گرامی . داستانهای شما همیشه تاثیرگذار است. موفق باشید .


نام: حمید سلجوقی   ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 19:13

با خانم رازی موافقم . داستان های n خطی شما حقیقتاً عالَم قشنگ و جذاب دیگه ای دارن


@حمید سلجوقی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در یکشنبه 16 اسفند 1394 - 21:55

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام هنرمند گرامی جناب آقای سلجوقی .
باز هم مرا شرمنده مهر خود کرده اید .
نظرتان را به دیده دارم .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.