" یک غفلت ساده ! "

به نام خدا / - چند تا خاله داری ؟
- سه تا ؛... نه ! یکی فوت شده ، دو تا .
- از کی ندیدی شون ؟
- آخرین بار تو مجلس عروسیِ سعیده ، دخترِ خاله بزرگه ، هر دو شونو دیدم ؛ شش ماه و دوازده روز قبل .
- عمو چند تا ؟
- دو تا .
- اونا رو از کی ندیدی ؟
- لازمه جواب بدم ؟ !
- از کی ندیدی شون ؟ !
- سه ماه و بیست روز قبل ؛ دورا دور، تو تعزیه شوهر عمه ام دیدمشون . با هر دوشون سرِ ارثیه ی بابا بزرگ قهریم . با بابا دعوا دارن ، نمی دونم چرا با ما قهرن !
- چند تا دایی ؟
- یکی ؛ و لابد می خوای بپرسی از کی ندیدمش ؛ خب ! همین سه ماه و دو روزقبل تو مراسم سال مامان .
- عمه ؟ !
- چهار تا .
- از کی ندیدی شون ؟
- اولی رو قبل از این که سکته کنه و زمین گیر بشه ، شش ماه و یازده روزقبل . دومی ، وقتی رفتم تعزیه ی شوهرش ، سه ماه و بیست روز قبل . سومی ، توی تعزیه شوهرِ عمه دومی دیدم . چهارمی ، با اوّلی و دومی قهر بود ؛ اصلن نیامد تعزیه ؛ دوسال پیش . راستی ! اگه اونم بود ، هر سه تا شونو دیده بودم . تمام !
- پدرت ؟
- خوشبختانه از بابت اون خاطرمون جَمعِه . جاش عالی ! یه باغ پر دار و درخت و گل وبلبل . هم سن و سالاش هم کنارِشَن . با بهترین امکانات و پرستار و ...
- دیگه بسه ! توضیح نده ! بگو از کی ندیدیش ؟
- هر هفته می رم دیدنش . هر چی هم لیلا غر بزنه ، بازَم دم دمای غروبِ جمعه ، به هر بهانه ای که شده ، می زنم بیرون و خودمو می رسونم .
- ای بابا ! پرسیدم از کی ندیدیش ؟
- آها ! هفته ی پیش که نشد برم ؛ یعنی تا خواستم برم ، مسابقه ی فوتبال شروع شد و به کلی غافل شدم . بله ! دو هفته قبل رفته بودم تا برای فروش خونه راضیش کنم ، که نشد و اعصابمون رو ریخت به هم . می دونین ! آدما تاریخ مصرف دارن ، وقتی سر برسه ، کلن تعطیل می شن ، از مخ می شن یه آدم صفر کیلومتر ؛ از بدن ، مستحق ضایعاتی !
- برادر؟
- دو تا . سیروس ، از وقتی که رفته خارج ؛ چهار سال و یکماه . و سامان هم از وقتی قهر کرد ؛ اونم به این بهانه که چرا تو مجلسِ سالِ مامان ، پدرِ باجناقش رو دعوت نکردیم ؛ سه ماه و دو روز قبل .
- مگه سیروس نیومد سالِ مامان ؟
- نه ! سال مامان ؛ تلفنی سفارش داد گل فروشی معروف ، یه تاج گلِ مشت آوُردَن . پولشم نتونس بفرسته ، بابا داد.
- خواهر ؟
- خواهر که مالِ مردمه ؛ وقتی که رفت ، رفته . خواهرِ عروس شده ، صد رحمت به بیگانه !
- چند تا ؟ !
- دو تا .
- خب ؟ !
- بزرگتره ، سیمین ، دکتره ؛ متخصص زنان . هیچ وقت خدا وقت نداره ، یعنی هر وقت کاری داریم و می خوایم ببینیمِش ، بی رودرواسی می گه وقت ندارم . موقعی هم که مامان سکته کرد و همسایه ها رسوندنش بیمارستان ، تا کار مطبش تموم نشد ، نیومد .هروقتَم میومد سر بزنه ، از بیمارستانش زنگ میزدن زود بیا که سزارین داری .
- از کی ندیدیش ؟
- از سال مامان ؛ سه ماه و دو روز قبل .
- و دومی ؟
- این کوچیکه خیلی خانومه . کم کاری همه ی ما رو در سر زدن به بابا جبران می کنه .
- از کی ندیدیش ؟
- تماس دارم باهاش .
- نشد ! گفتم از کی ندیدیش ؟
- دقیقن همون دو هفته قبل ، تو آسایشگاه ؛ تو اتاق بابا ... هی آقا ! من الان از کجا دارم این قدر دقیق می فهمم از کی اینا رو ندیدم ؟ ! ... راستی جناب ! اون خانمه کیه زُل زده به ما ؟ همونی که رو نیمکت ، زیر اون درخت نشسته ! ...اِ اِ اِ ! اون که مامانه !
* حمیدرضا محدّثی * آذر 94


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

کیمیا مرادی ,ح شریفی ,الهام توکل ,فاطمه زاهدی تجریشی ,الف.اندیشه ,رعنا زارعی ,چیا سرابی ,پیام رنجبران(اکنون) ,م.ماندگار ,شیدا محجوب ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,فرزانه رازي ,عباس پیرمرادی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,آرمیتا مولوی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,حمید جعفری (مسافر شب) ,مریم مقدسی ,آزاده اسلامی ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آزاده اسلامی (12/9/1394),چیا سرابی (12/9/1394),آزاده اسلامی (12/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (12/9/1394),م.ماندگار (12/9/1394),حمیدرضا محدثی (12/9/1394),الف.اندیشه (12/9/1394),زهرابادره (12/9/1394),اميرمحمد نائيجيان (12/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (12/9/1394),هانی نجف پور (12/9/1394),زهرا بانو (12/9/1394),کامیار پورسرتیپ (12/9/1394),فرزانه رازي (12/9/1394),حسین روحانی (12/9/1394), ک جعفری (12/9/1394),سحر ذاکری (12/9/1394),رضا فرازمند (12/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (12/9/1394),س (12/9/1394),آزاده اسلامی (12/9/1394),مریم مقدسی (12/9/1394),الهام توکل (12/9/1394), زینب ارونی (12/9/1394),کیمیا مرادی (12/9/1394),کریم پورکرم (12/9/1394), ناصرباران دوست (13/9/1394),سارینا حدیث (13/9/1394), ناصرباران دوست (13/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (13/9/1394),اذرمهرصداقت (13/9/1394),شیدا محجوب (13/9/1394),رعنا زارعی (14/9/1394),داوود فرخ زاديان (14/9/1394),شهره کبودوندپور (14/9/1394),سمیه نوروزی (14/9/1394),سید علی الحسینی (14/9/1394),سمانه طبري (14/9/1394),مهدی ابراهیم پور (14/9/1394),سجاد سیارفر (14/9/1394),عباس پیرمرادی (15/9/1394),حمیدرضا محدثی (16/9/1394),همایون به آیین (16/9/1394),اهورا جاوید (17/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (17/9/1394),آرمیتا مولوی (17/9/1394),عبدالله عمیدی (27/9/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (4/12/1394),حمیدرضا محدثی (14/12/1394),حمیدرضا محدثی (3/6/1395),حمیدرضا محدثی (26/9/1395),حمیدرضا محدثی (26/9/1395),همایون به آیین (26/11/1395),

نقطه نظرات

نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 11:13

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد گرامی
داستان بسیار زیبایتان را بلند برای همسر و پسرم خواندم و هر سه نفرمان لذت بردیم. عالی بود.
محسنه و امتیاز ویژه ای د ر قلم و نگاه شما هست و ان اینکه بعد از خواندن داستانهایتان یه حس نشاط و سرحالی پیدا میکنم. این اتفاق در ادبیات مملکت ما نادره اما شما در این زمینه بسیار موفق هستید.
موضوع خیلی جالب و واقعی و ملموس بود. مصیبتی که همه ی ما درگیرش هستیم و ان شاالله روز به روز هم بدتر خواهد شد. بیچاره نسلهای بعدی که نه عمه دارن نه عمو نه خاله نه دایی تازه پدرها و مادرهاشان هم معمولن یا طلاق گرفته اند یا در شرف طلاقند.
برداشتم از داستان بسیار خوبتان این بود که:
سوال شونده مرده است. این پرسشها هم بعد از مرگ وی از او پرسیده میشود. و مادرش هم که روی نیمکت نشسته، روح مادر است. یعنی انقدر روابط بیگانه اند و فقر عواطف هست که حتی ارواح هم همدیگر را درست نمیشناسند و این بیگانگی به عوالم روح هم سرایت کرده است.
بسیار عاااالی بود.
امیدوارم همچنان داستانهای بسیار زیبا و آموزندۀ شما زینت بخش فرهنگ و ادبیات جامعۀ ما باشد.
بسیار ممنونم بابت داستان بسیار خوب و آموزنده ای که نوشتید
موفق و شاد و تندرست باشید


@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 22:54

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی با اهدای سلام و احترام خدمت سرکار خانم اسلامی .
خوشحالم که داستان وقتتان را هدر نداده . و افتخاری برای این حقیر که زحمت اظهار نظر را برخود هموار کرده اید .
در ابتدای سوره ی روم ، این آیه ی زیبا و شگفت نشان می دهد بشری که این همه بصیرت دارد و می تواند از مهیب ترین کرات آسمانی تا ریزترین پدیده های حیرت آور اطلاع و آگاهی داشته باشد و خصوصن در این قرن اخیر ، با سرعت نور ، توانسته سوال خلق کند و پاسخ آن را بیابد ، اما از انتهای سفر خود هیچ آگهی تجربی نتوانسته به دست آورد و جز معارف دینی در این زمینه ناکام مانده است ؛ ..." یعلمون ظاهرا من الحیات الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون " : انسان چیزی جز ظاهری از این دنیا نمی داند و از پایان این جهان ( چند و چون آخرت ) به کلی غافل است .
... و آیات فراوان و روایت های بسیاری با این مضمون که انسانها در این جهان خوابند و پس از مرگ بیدار می شود ؛ و نیز با مرگ ، بسیاری از حقایق که درک بشری از دریافت و فهم آن غافل بود ،بر انسان روشن می شود . در داستان مرتب می بینیم شخصیت دقیق و بی کم و کاست می تواند روزهای مفارقت را بیان کند . این همان معرفت و هوشیاری است که به انسان نوید داده شده . همه چیز آن جا روشن و همه ی پرده ها کنار می رود و انسان در آستانه ی یک یقین سرشار می ایستد ...
ببخشید استاد گرامی که توضیح واضحات را در محضر شما عنوان می کنم .
از شما و لطفتان بسیار سپاسگزارم .


@حمیدرضا محدثی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 11:34

سلام استاد عزیز
جدای از داستان زیباتون از این کامنتتون که در جواب خانوم اسلامی بود بیشتر لذت بردم.
موفق باشید
@};- @};-


@مریم مقدسی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 12:56

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام خدمت شما خانم مقدسی گرامی .
متشکرم از لطف شما و باعث افتخار است که مورد توجه شما قرار گرفته .
امیدوارم قالب و عناصر این داستان توانسته باشد درون مایه ی مورد نظر را روشن ، بیان کند .
هیچ موجودی خیره سرتر از آدمی وجود ندارد ؛ می فهمد اشتباه می رود ، اما حاضر نیست درس بگیرد . یادم آمد یک شعار معروفی سال ها قبل از سوی سازمان ملل برای ترویج حفظ محیط زیست رایج بود به این مضمون : جهانی فکر کنیم ، محلی عمل کنیم . یعنی باور به وجود یک تقدم و تاخر در امور زندگی . حالا هم بد نیست بگوییم : دوستی با خویشان ، بعد معاشرت با دیگران .
کاش بتوانیم با لذتی که از داستان می بریم ، بینش های فروخفته را نیز بیدار کنیم .
ببخشید که این داستان وقت شما را گرفت . و با سپاس از تشویق و مهر شما .
با احترام .


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 12:07

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيزو گرامي
تراژدي عميقي از اجتماع امروزمان كه بعيد نيست در چند سال آينده سرنوشت آن چه سرانجامي پيدا كند .
خيلي عالي قلم زديد و ملموس بود امروز هيچكس
نمي داند براي چه نفس مي كشد براي چه مي خورد و براي چه خواهد مرد ، مرگ را كه واقعيتي زيبا از حيات است پوچي مي داند ووو....
داستان از نظر فلسفي نيز قابليت بررسي را داشت و من لذت بردم
براي قلم تونمندتان آرزوي موفقيت روزافزون دارم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 08:58

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب محضر سرکار خانم بادره .
سپاس از حضور و ابراز لطف تان . بله ؛ این کوتاهی های به ظاهر کم اهمیت ، اکنون به مجموعه ای از بیماری های روحی برای جامعه ، به ویژه جامعه ی شهرنشین امروز تبدیل شده . این غفلت ها ، منجر به سقوط عاطفه و احساس بی پناهی ها و سنگدلی های حیرت آور گشته است . کاش این توصیه ی قرآن و روایات فراوان در باره ی نیک بودن و حتا واجب بودن " صله ی ارحام " ، این قدر بی ارج و قرب نمی شد !
لطف تان پایدار . زنده باشید .


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 12:32

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر جناب محدثی گرامی
داستان تلخ و قابل تاملی بود.
بی تفاوتی ها و کم رنگ شدن عواطف و روابط را بسیار عالی نشان دادید.
دست مریزاد.
موفق باشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 09:03

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خدمت سرکار خانم اندیشه .
از ابراز محبت شما به این حقیر سپاسگزارم . این تلخی های عزیز را نباید دست کم گرفت . وحشتناک وقتی است که در هنگام نیاز به عواطف بستگان ، آن ها را فرسنگ ها دورتر از غریبه ها ببینیم .
امیدوارم این داستان کمی از چشم انداز تیره این رفتار نادرست را نشان داده باشد .
ممنون از حضورتان .


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 14:46

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر استاد عزیز جناب محدثی گرامی
وجود خانواده یک امر ملزمی ست برای بقای احساسات انسانی
داستان از سوال و جواب شروع ، سوالاتی که برای بنده مفهوم نداشت ، چون نمیدانم سوال کننده چه کسی است ، یا چرا این سوالات را می پرسد .
در آخر داستان کمی گیج شدم ، اینکه کاراکتر گفت : هی آقا! من از کجا دارم این قدر دقیق می فهمم از کی اینارو ندیدم ؟! ... گرچه در طول داستان برای بنده هم سوال شده بود که چقدر دقیق میداند .
برداشت میتواند آزاد باشد ، اینکه کاراکتر بیمار است و طرف مقابل دکتر است
یا اتفاقی افتاده و سوال کننده پلیس است .
برداشت بنده این بود ، شاید ضعیف باشد ، :) @};-
آقای محدثی ، اگر رفتارهای شخصیت ها را قبل از دیالوگ توصیف میکرد بهتر بود ، چون دوست داشتم بیشتر با روحیات آنها آشنا شوم
گرچه داستان شما را دوست داشتم و نوشتن داستان به صورت گفت وگو هنر میخواهد
موفق و موید باشید @};- @};-


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 20:20

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد
در انتهای نظر نوشته بودم .. " گرچه داستان شما را دوست داشتم و نوشتن داستان به صورت گفت وگو هنر میخواهد .. " مقصود این بود که شما این هنر را دارد و نوشتید ، گفتم که سوءتفاهم نشود :)
ارادت داریم استاد :x :x :x @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 09:32

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام محضر استاد گرامی جناب آقای شریفی .
باز هم با افتخار از حضور جنابعالی و ابراز لطفتان سپاسگزارم .
می دانید که تنگنای داستان " گفتگو محور " ، در آن است که شناساتدن شخصیت فقط از دریچه ی گفتارشان امکان پذیر است . به گمان این حقیر این "دقیق دانستن ها " ی شخصیت ، توانسته با تحریک کنجکاوی ، تعلیق ایجادکند و البته بی دلیل هم نبوده تا خواننده در انتها ازین ترفند ، احساس کند فریب خورده . چون همان طور که در پاسخ به نظر سرکار خانم اسلامی آوردم ، یک حقیقت و معرفت در همه ادیان الهی است : ... " یعلمون ظاهرا من الحیات الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون " : انسان چیزی جز ظاهری از این دنیا نمی داند و از پایان این جهان ( چند و چون آخرت ) به کلی غافل است .
... و آیات فراوان و روایت های بسیاری با این مضمون که انسانها در این جهان خوابند و پس از مرگ بیدار می شود ؛ و نیز با مرگ ، بسیاری از حقایق که درک بشری از دریافت و فهم آن غافل بوده،بر انسان روشن می شود . در داستان مرتب می بینیم شخصیت دقیق و بی کم و کاست می تواند روزهای مفارقت را بیان کند . این همان معرفت و هوشیاری است که به انسان نوید داده شده . همه چیز آن جا روشن و همه ی پرده ها کنار می رود و انسان در آستانه ی یک یقین سرشار می ایستد ...
روشن شدن همه ی تردیدها ، سوال ها و آنچه در این دنیا از تیررس فهم و قدرت درک حواس ما خارج است ، در آن جهان نوید داده شده است . لذا با این فرض ، که برای اهل اعتقاد یک امر حتمی است ، درک مساله ای چون دانستن تاریخ دقیق این ندیدن ها ، امری عادی است .
دیگر آن که از همان ابتدا معلو م است که پرسش کننده در موضع قدرت است و مفعول مجبور به پاسخ در عین درک خطا و غفلتش ؛ باید مکان و دلیل این بازجویی مخفی بماند تا داستان کشش لازم را داشته باشد و این معما که در پایان داستان باز می شود و آخرین غفلت بزرگ شخصیت - که منجر به بیداری نهایی خواهد شد - پدیدار می گردد.
با این حال حتمن این ضعف داستان است که نتوانسته به خوبی از پس گشودن درون مایه ی خود بر آید .از صبوری آن عزیز و ابراز محبت شان ، قدردانی و تشکر می کنم.
زنده باشید و برقرار .


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 14:47

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام



داستان زيبا و قابل تاملى بود .
با خوندنش ياد گذشته افتادم
نمى دونم چرا تا وقتى که آدم بچه است
همه چيز خوبه . ولى هر چى بيشتر زمان پيش ميره , آدما از هم دورتر مى شن !!
فاصله خوب نيست ولى به ناچار بايد باهاش کنار اومد .
با خواندن داستانتون دلتنگ خيلى ها شدم .
درود .


@زهرا بانو توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 09:37

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام " زهرا بانو " ی گرامی .
گر جه این داستان تلخ بود اما شاید یک بیدارباشی باشد برای " یک غفلت ساده " ای که همه ی ما گرفتارش شده ایم . "صله ی رحم" اگر فراموش نمی شد ، این سنگدلی ها پدیدار نمی گشت .
ممنون از حضورتان .


نام: کامیار پورسرتیپ کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 16:15

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ درود بر شما؛
لذت بردم
خسته نباشید.@};- @};-


@کامیار پورسرتیپ توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 09:38

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام آقای پورسرتیپ .
خوشحالم که این داستان را پسندیدید . متشکر از حضورتان .


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 17:58

نمایش مشخصات فرزانه رازي دونخته زنبیل :)


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 18:34

نمایش مشخصات فرزانه رازي جناب محدثی درود بر شما . خوبین میدونم .
انتظارم برای امروز ، یه داستان شادتر و گل و بلبل تر بود ... حقیقتا داستان امروز رو باید از یه نگاه دیگه مینوشتین ...
نه اینکه جسارت کنم و بگم داستانتون قشنگ نبود ... نه ... اتفاقا خیلی قشنگ بود . شندم میگن عادم وختی رفتنی میشه کلا حساب کتاباش و اینا خیلی قوی میشه و این حرفا ... فک کنم شخصیت داستان شما هم رفتنی بود ... اون سوال و جوابا رو خیی دوس داشتم ... اما شاید امروز برای این داستان ... نمیدونم ...
داستان قشنگی بود . من دوسش داشتم ...
سالروز تولدتون رو تبریک میگم و دونخته شعر رو هم چند دیقه بعد براتون میارم .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 19:18

نمایش مشخصات فرزانه رازي تقریم با احترام ...


دیــــــر کردی نازنینم کم کم آذر می رسد
عمـــــر آبان ماه هم دارد به آخـر می رسد

فرصت از کف می رود، امروز و فردا تا به کی؟
فصل عشق و عاشقی هم عاقبت سر می رسد

برگ های دفتر پاییز ســــــرخ و زرد شد
آخرین برگ سفیدِ کهنه دفتــــــر می رسد

زودتر برگـــــرد تا وقتی به جا مانده هنوز
می رود پاییزِ عاشق، فصل دیگر می رسد

مهر و آبــــان طی شدند و نوبت آذر رسید
نازنینم زودتر، سرمـــــا سراسر می رسد

این هوا با عاشقــــــان چندی مدارا می کند
فصل سرما، زوزه ی باد ستمگر می رسد

یک نفر با یک خبر ای کاش امشب می رسید
مـــــژده می آورد برخیزید، دلـبــر می رسد

" محمود اکرامی فر "


@فرزانه رازي توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 10:11

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خانم رازی گرامی .
خیلی لطف کردید که باز هم با حضورتان این افتخار را دادید که باور کنم این داستان ارزش خواندن داشته است .
بله ؛ همان طور که در انتها معلوم می شود ، شخصیت در آستانه ی حضور در دنیای دیگر است و این آخرین غفلتش ، به زودی برایش روشن می شود ( وقتی که می بیند مادر از دنیا رفته اش آن جا حضور دارد، می فهمد که کجا آمده است! )
درست گفتید ؛ تلخ بود . ولی بعضی تلنگرها شاید بتواند احساسات شریف فراموش شده را بیدار کند . همان ترک واجبات مهمی که اکنون بر اثر تکرار و کثرت شیوع ، به " یک غفلت ساده " تبدیل شده و انگار نه انگار که چه موهبت بزرگی را به دست خود چال کرد ه ا یم و رفته پی کارش !
و البته متشکر ازین روحیه ی خوب و سازنده و قلم پر مهر و شادمان شما که این تلخی ها را نمی گذارد ماندگار شود .
راستی ، حسابی از تبریک شما برای 12 آذر ،روز تولدم ، غافلگیر شدم و باید خیلی خوشحال باشم که این قدر ارج و قرب دارم ! و صد البته باید به تیز هوشی و متفاوت بودن شما هم آفرین گفت .
" دیــــــر کردی نازنینم کم کم آذر می رسد..." این شعر خوب انطباقی داشت ! هم شوق انگیز بود و هم خاطره انگیز و هم یک دلگیری گرم و بیدارکننده . واقعن از آوردن این شعر در این موقعیت ، باید از شما بسیار ممنون باشم .
باز هم سپاس از رای و ابراز مهرتان . زنده باشید و سلامت انشااله .


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 18:41

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامی دوباره استاد گرامی
سالروز ولادتتان مبارک باد. ان شا الله عمرتان طولانی و پربرکت و مزین به توفیقات الهی باشد.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 10:26

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلامی دوباره خدمت سرکار خانم اسلامی .
از تبریک برای تولد این حقیر ، خیلی خوشحال و هم بسیار سپاسگزارم . امیدوارم خداوند از آفرینش چنین مخلوقی پشیمان نشده باشد !
باز هم ممنون ؛ بزرگواری فرمودید . دلتان هماره شاد و تن تان ، سالم .
با احترام .


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 19:33

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام مجدد
تولدتون مبارک@};-


@الف.اندیشه توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 10:32

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام دوباره خدمت شما سرکار خانم اندیشه .
چه افتخار بزرگی که توانسته ام این تبریک را از جانب نویسنده ی با کمالی چون جنابعالی دریافت کنم . از خداوند هم برای این نعمت زندگی ، تشکر می کنم و برای اهدای این همه نعمتش ، قدردان وشاکرم .
امیدوارم همیشه سالم و با نشاط باشید و عمرتان پر و پیمان .


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 20:05

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

داستان اخلاقی زیبایی بود

بهره بردم

دست مریزاد
قلم تان رقصان@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 10:34

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام جناب آقای فرازمند .
خوشحالم که جنابعالی این داستان را پسندیده اید .
از حضورتان و ابراز محبت شما سپاسگزارم .


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 20:33

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر آقای محدثی عزیز@};-
اشارتی زیبا و موثر بر سردی روابط خانوادگی داشتید. روابطی که روز با روز با پیشرفت فناوری و تکنولوژی، رو به پسترفت هستند.
اما ای کاش علت این سردی روابط را نیز ذکر می کردید.
چرا روابط آنها به اینجا رسیده است؟ آیا علت مدرنیسم است؟ آیا علت تغییر باورهاست؟ علت چیست؟
و ای کاش راه حلی هم اذعان می داشتید. برای اینکه خواننده بتواند و بخواهد از این رکود روابط بیرون آید، چه بهترست انجام دهیم؟ با مدرنیسم قهر کنیم؟! باورها را تغییر دهیم؟ و... .
در انتها بسیار داستان خوب و آموزنده ای بود.
من به داستان تان نمره 17 را می دهم. @};-
روزهاتون نوروز


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 11:02

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام دوست گرامی جناب جعفری .
خوشحال شدم که باز هم از نظرات خوب شما بهره مند می شوم .
بله ؛ درست می فرمایید ؛ فن آوری های مدرن برای جوامع مصرف کننده این توهم را ایجاد می کند که باید در برابر فرهنگ کشور سازنده ، احساس حقارت کرد و در آن مستحیل شد . البته کار داستان نویس راهنمایی مستقیم خواننده نیست . در ضمن درست است که باید راهکار هم نشان داد ؛ اما لازم است داستان نویس از تذکر و نصیحت مستقیم خوداری کند و این کار را بر عهده ی فطرت بشری خود خواننده بگذارد . در ضمن نشان دادن دردی مخفی ، بیانگر آن است که درمانی هم هست و خواننده در کشف این راه های درمانی با نویسنده همگام می شود . در داستان های امروزی ، بیان واضحات ، شبیه نتیجه گیری های انشاهای زمان مدرسه ، امری ناپسند و ناشیانه محسوب می شود و این کار دست کم گرفتن فهم خواننده به حساب می آید . بگذاریم خواننده خود در یافتن راه ، به فکر فرو رود . مثلن من می توانستم بگویم خب ! پس چون مامان این جاست نکند من هم مرده ام ؟ ! یا بگویم این است عاقبت ترک " صله ی رحم " ! ولی نگفتم ! چون خواننده خود بی نیاز ازین تذکرهاست . مطمئن باشید خواننده ی این داستان هم پیام داستان را درک کرده و هم عامل این انحطاط را می داند . کار نویسنده راه نشان دادن نیست . نشان دادن این نکته است که راه هایی را که بر روی فطرت خود بسته ایم ، باید باز شوند . بقیه اش با خواننده است ،همان طور که شما در نظرتان به خوبی این پیام را دریافت کرد ه اید و دلیل این سرگشتگی را یافته اید .
از دوستی با شما و شنیدن حرف های خوبتان بسیار خوشوقتم. زنده باشید و برقرار .


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 22:41

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای محدثی گرامی
داستان شما در قالب دیالوگ محور بسیار زیبا ودلنشین بود
سپاس از شما و نظر ارزشمندتون @};-
موفق و پیروز باشید


@ زینب ارونی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 10:37

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام محضر سرکار خانم ارونی .
خوشحالم از ابراز مهر و لطفتان . بنده نظرات قابل تامل جنابعالی را در باره ی داستان های خوب دیگر عزیزان دنبال می کنم و استفاده می نمایم . با این حال می دانم چشم پوشی بر ایرادهای این داستان از بزرگواری شماست.
ممنون و با احترام .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 00:16

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام حضور دوست و سرور گرامی جناب اقای محدثی عزیز
خیلی خوشحالم که باز از چشمه ی جوشان هنر فاخر شما استاد گرامی بهره ای نصیبم شد.
در داستان یک غفلت ساده " با بیان شیوا و قلم هنرمند خود چهره ی واقعی روابط عاطفی و اجتماعی بین منصوبین و نزدیکان و خویش و اقربارا از زیر بزک غلیظی که بر آن نقش بسته بیرون کشیدید . بطور کلی قطع رحم به معنای خاص آن به صورت فراگیری گشترش یافته و دیگر کسی سراغ برادر و خواهر خود را هم نمی گیرد تا چه رسد عمو و عمه و خاله؟ ! و این بنظر بنده دیگر غفلت نیست . این تصمیم عمدی است که نمیدانم از کدام حفره ی امنیتی در روابطمان رسوخ و نفوذ کرده و تمامی آن را از درون گرفتار و آلوده کرده است!
پرداخت به موضوعات ارزشی مانند این اگرچه از نیازهای جامعه ی در حال عبور از سنت ماست اما سعادتی لازم دارد که نصیب هر صاحب قلمی نمی شود . دستتان درست بخاطر این سوژه و این داستان عالی . استفاده کردم .
سلامت و سر زنده باشید
تنور دلتان گــــــــــرم
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 11:15

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب محضر استاد و سرور گرامی جناب آقای باران دوست .
از این همه مهر ، که سزاواز آن نیستم ، خداوند را شاکرم و از جنابعالی بسیار سپاسگزار و ممنونم .
دوست خوب و بزرگوار ! همه به خوبی واقفیم که چه بالای هولناکی بر سر روابط بین خویشان و اقربا آمده است ، اما چشم بسته ایم و همان راه اشتباه را می رویم . همه هم می دانیم ریشه ی همه ی این کج راهه ها ، بی محلی به آموزه های شریف و بسیار لطیف دینی است . اگر آن ایمان اولیه درست شود ، قطعن این راه ها هم چشم نواز می گردد و خاطرخواه می یابد ... اما افسوس و درد ! می دانیم و نمی کنیم .
استاد گرامی ، از حضور و ابراز لطف شما عزیز بسیار سپاسگزارم . ببخشید اگر این داستان وقتتان را گرفت و هموار نبود .
با احترام .


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 10:52

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت هی دریغ....

.صدباریکلا جناب محدثی.
قلم شماهمیشه جذابه
@};- @};-


@اذرمهرصداقت توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 11:18

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام بر شما خانم آذرمهر صداقت .
چه خوب که این داستان مورد توجه شما قرار گرفت . این برایم خوشحال کننده و افتخار است .
امیدوارم قدر دانستن را از نزدیکان شروع کنیم .
ممنون از حضورتان .


نام: رعنا زارعی کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 00:18

نمایش مشخصات رعنا زارعی سلام و درود بر شما بزرگوار @};- @};-
خیلی خیلی خیلی خوب و درست مفهوم مد نظرتون رو رسانده بودید و خیلی خیلی خیلی هم موضوع یا باید بگم متاسفانه معضل چالش برانگیزی انتخاب کرده بودید @};- @};-
آفرین به این قلم مانا باشید :)


@رعنا زارعی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 01:18

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام خدمت خانم زارعی .
خوشحالم از ابراز لطف تان به این داستان . داستان علاوه بر لذتی که به خواننده اش می دهد ، باید بتواند راه فراموش شده ای را نیز نشان دهد ، اگر نمی تواند باز کند...
البته این داستان ناقابل این ویژگی را ندارد ولی به هر حال این نیت را دارد.
از حضور شما و زحمتی که برای تشویق این حقیر متحمل می شوید ، سپاسگزارم .


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 09:05

سلام بر شما استاد محدثی عزیز و گرامی
پوزش بابت تاخیر در خوانش داستانی چنین هنرمندانه
اول به عرض برسانم از داستانهای دیالوگ محور بسیار خوشم می آید و دوم اینکه پیام اثرتان بسیار بی نظیر بود
صله ی رحم!! رفت و آمد خانوادگی یا روابط عاطفی هر اسمی که دارد این روزها بسیار کمرنگ شده است !
سوای از توصیه بزرگان و معصومین به این امر مهم این روزها علم روانشناسی به سلامت روح بر پایه ی روابط عاطفی با اعضای خونی بسیار تاکید دارد!
معتقدم این مهم در بین شهرستانیها تا حدودی هنوز حفظ شده ولی متاسفانه در بین خانواده های مقیم پایتخت و شهرهای بزرگ به شدت کمرنگ شده و اگر اختلاف و قهری هم در میان نباشد بی خبری از یکدیگر را به پای گرفتاریهای زندگی می گذارند!
یکی از افتخارات زندگی ام عشق به فامیل و خانواده است ! و اگر فرصت دیدار اقوام نباشد حتما با تماسی تلفنی از حالشان باخبر خواهم شد و معتقدم اقوام، خواهر و برادر و خانواه ریشه ی زندگی هستند که بدون آنان برگهای زندگی خودم خواهد خشکید
تنور دلتان گرم و روشن
نویسا باشید@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 15:12

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام خدمت نویسنده ی گرامی سرکار خانم کبودوندپور .
متشکر که وقتتان را در اختیار این داستان قرار دادید. اینکه این داستان را هم خوب دانسته اید ، از حسن ظن شماست .
سعی کرده ام یک غفلت مهم که اینک به یک غفلت ساده و کم اهمیت تبدیل شده را ، پیام این داستان قرار دهم . همان طور که شما به درستی فرمودید ، دیدار خویشان ، اینک به بهانه های واهی ، فراموش شده و آن قدر این غفلت را به گرفتاری ها مربوط می کنیم که گویا گذشتگان ما یک سره بیکار بوده و از سرِ بیکاری به دیدن هم می رفته اند ! همه ی ما این تجربه شیرین و دلچسب را تجربه کرده ایم که وقتی خویشانمان را می بینیم چقدر روحیه می گیریم و ازین موقعیت فراهم شده ، خوشحال می شویم .
از بزرگواری شما ممنونم و خوشحال می شوم نوشته های ناقابل این کوچک را مورد نقد قرار دهید .


نام: سمانه طبري کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 18:17

نمایش مشخصات سمانه طبري داستان بسيار زيبايي بود و لذت بردم
قلمتان پايدار @};- @};- @};- @};-


@سمانه طبري توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 16 آذر 1394 - 14:48

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خانم طبری .
از محبت و توجه شما به این داستان ممنونم .


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 00:06

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام استاد عزیز
موضوعی که امروزه به عنوان معض بزرگ دیده میشه و خانواده ها کمتر به این موضوع توجه می کنند
وچه زیبا تونستید در قالب دیالوگ پیامتون و
را برسونید
قلمتون توانا

شاد و موفق باشید@};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 12:16

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام خدمت سرکار خانم مولوی .
امیدوارم حالتان خوب باشد . معروف است که : " اول خویشان ، بعد دیگران . "
اگر نزدیکانمان را به یاد داشته باشیم و غافل از احوالشان نباشیم ، قطعن زندگی شادتر و مطمئن تری داریم ؛ همان چیزی که در آموزه های دینی به آن تاکید شده است .
ممنون از حضورتان . زنده باشید و برقرار .


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 آذر 1394 - 19:31

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر استاد بزرگوار و دوست عزیز و گرامی
استفاده کردم
تذکری مهم و تأمل برانگیز است برای منکه در این زمانه دایره ی زندگی ام میان میله های فاصله است.
درود
همواره سلامت و سربلند و نویسا باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.