" تا ابرها ، با ابراهیم ! " ق اول

به نام خدا - نگاهم را دور تا دور کلاس ، روی چهره های ترسیده بچه ها می چرخانم. کدام یک را انتخاب کنم ؟! کدام یک را بگویم بیاید پای تخته سیاه ؟
غرق شور و شوق معلمی ام. فقط چند روز است معلمی را شروع کرده ام. روستایی است دور دست . مدیرمدرسه ، کلاس چهارم دبستان را به من داده است . در رؤیاهای دوران کودکی ، شغلم همواره معلمی بود. در بازی با همسالانم اگر قراربود کاره ا ی باشم ، معلم بودم ! حالا اما بازی نیست ؛ اینجا کلاس است و من هم به آرزویم رسیده ام و معلمم ! و این دانش آموزان هم در اختیار من ؛ صاحب اختیار کامل ! آن سال ها که جای الانِ این دانش آموزان بودم ، زنگ ریاضی ، از این تفنگ نشانه گیری معلم به وحشت می افتادم ، اما جرات مخفی کردن خود را نداشتم ، اولین کسی که اقدام به مخفی کردن سرش لابلای سرها می کرد ، به تله ی نگاه معلم می افتاد و فرا خوانده می شد . من این تجربه ی تلخ را داشتم . نمی دانستم این معلم ، موقع انتخاب ، دنبال دانش آموزی می گردد که سعی می کند خود را مخفی کند . اول سعی کردم سرم را پایین بیندازم ، وقتی دزدانه نیم نگاهی انداختم ، دیدم نگاه چرخانش روی صورت من ایستاده ، آخرین حیله ی کودکانه را به کار بردم ، سرم را به آرامی پشت سر بچه ی میز جلویی مخفی کردم ؛ نباید تکان می خوردم ، تفنگ معلم شلیک کرد :« تو !» اشتباه آخر را هم تکمیل کردم ، سرم را آوردم بیرون . تیر نگاهش را در چشمانم نشاند. در تله افتاده بودم .
: « بله تو ! حمید ! بیا پای تخته ! »
پس از آن ماجرا ، در ساعت های ریاضی ، دیگر کاملا خود را به دست تقدیر می سپردم ، چون موجودی اثیری که در تعیین سرنوشت خود کمترین تاثیری ندارد ، بی آن که هیچ تلاشی برای مخفی کردن بکنم ، در انتظار قرعه معلم می ماندم . حالا اما من دیگر هدف نیستم و چون معلم آن سال ها ، می توانم هر هدفی را که روی نیمکت ها نشسته ، انتخاب کنم . حتی می توانم به شیوه ی او ، در مانده ترین را ازمیانِ چهره ها ی درهم شکسته و مغموم و ترسیده ی کلاس ، برگزینم و با گلوله ی « تو ! بله تو! بیا پای تخته » ، ازین صید خودباخته ، شیرینی سرمستیِ یک شکارچی را مزمزه کنم ؛ اما نه ، حالا ازین نگاه های رمیده و ترسیده ، دلم می گیرد ، دلم می گیرد نگاهی را انتخاب کنم ، نگاهی را هدف قرار دهم ، که می گریزد و هیچ پناهی ندارد . خوب می فهمم که اکنون ، پسِ این چشم های مضطرب ، دل های کوچکی ، چون قلب کبوتر به دام افتاده ا ی ، پر ضرب و پرکوب ، درون قفسه ی سینه ، خود را به در و دیوار می زنند ! نه ! من از انتخاب چنین نگاه های بی پناهی ، بیزارم .نگاهی را باید انتخاب کنم که نگاه مرا بخواهد . از روی نگاه های فراری می گذرم . ته کلاس یک نگاه در نگاهم قفل می شود . خود را به نگاهم می آویزد . این نگاه جنس دیگری است ؛ تخم چشمش ، از نگرانی ، در کاسه بی قراری نمی کند ، لبخندی در چهره اش می نماید که نه تنها فراری نیست ، که خواهان انتخاب است . می خواهد خودش را توی تصمیمم بچپاند . می خواهد انتخاب شود ؛ با تبسم و وول خوردن ، اعلام می کند که می میرد برای آمدن پای تخته ی درس ریاضی ! تا می بیند نگاهم روی انتخاب او مردّد است ، دستش را بلند می کند و از جا برمی خیزد . ازین خودنمایی شجاعانه لذت می برم . انتخابم را می کنم: « شما ! بیا پای تخته ! » خوشحالم که انتخابم از میان رمه ی ترسیده نبوده است . این خود نمایی می تواند دلیل این باشد که او باید بچه زرنگ کلاس باشد : « اسم شما چی بود ؟ »
-:« ابراهیم رضایی . »
سر تراشیده ، قدی بلند ، لباسی مندرس و چشمهایی ریز. خیلی آرام و لبخندی ملایم که نه تنها هیچ ترسی در آن نیست ، بلکه ازین که پای تخته است ، غرق شادمانی است . کتاب را دستم می گیرم تا مساله شماره یک را بخوانم ، تا رویِ تخته حل کند ؛ تا شروع می کنم ، دستش را بالا می آورد :
- « آقا اجازه ! ما خودمان سوال را بلدیم ! »
گیر می کنم ؛ نمی فهمم منظورش چیست . -: « یعنی چی سوال را بلدیم ؟ ! »
در عوض جواب ، شروع می کند به خواندن سوال از حفظ ! سوال سه خطی را کامل و بی هیچ غلطی ، یک ضرب و بی تامل می خواند . لبخند همچنان روی صورتش پهن است و این او را مقتدرتر نشان می دهد ؛ لابد اشتباه کرده است طفلکی ! لابد گمان کرده حفظ سوالات ریاضی هم بخشی از تکلیف بوده است !
-: « چرا پسر جان سوال را از حفظ کرده ای ؟! کی به تو گفته سوال را حفظ کنی ؟ ! »
-: « آقا ما حفظ نکرده ایم ؛ خودش " حفظ " شده است ! »
حیرت زده می پرسم : « یعنی چه خودش حفظ شده ؟ ! »
پچ پچ بچه ها بالا می گیرد ؛ سرم را به سویشان برمی گردانم تا ساکتشان کنم ؛ یکی دستش بالاست ؛ -: « بله ؟ »
-: « آقا او همینطور است ! او خیلی زرنگ است ! »
حالا می فهمم با دانش آموز متفاوتی مواجهم . از پیش آمدن این اتفاق جالب ، به هیجان آمده ام ؛ کمی دست و پایم را گم کرده ام ؛ ابراهیم روح غالبش را به آرامش من تحمیل کرده است . او حالا بی هیچ تبسّمی به من نگاه می کند. می پرسم : « همه ی سوال ها را حفظ هستی ؟! »
-: « بله ! همه خودش حفظ شده ! »
از نگاهش می فهمم که منتظر شگفتی و تحسین من نیست ؛ فقط دگمه های ریز چشمش دیگر تبسمی را نشان نمی دهد . به کتاب نگاه می کنم ؛ این درس دوازده تمرین دارد ؛ منتظر اجازه و دستور من نمی ماند ؛ با لحنی کشدار ، شبیه مکتب خانه ها شروع به خواندنِ سوال ها می کند ؛ چشمهایش را از نگاهم بر نمی دارد ؛ صورت سنگی اش اصلا نمی جنبد ؛ در صفحه صورتش جز حرکت لب ها ، نقش دیگری دیده نمی شود . از سوال یک به دو ، از دو به سه و ... یک نگاه به کتاب دارم و یک نگاه به او . هر دوازده سوال را ، بی انصاف ، کاملا درست و بی نقص و بی تپق تا ته ، دقیق و اساسی می خواند و بعد ساکت می شود ! هنوز نگاهش را از نگاهم جدا نکرده است ؛ منتظر چه تاثیری در من است ؟! حالا من شکار او هستم و او مرا در چنگال نگاه و نبوغ شگفتِ خود به اسارت گرفته است ! موضوع نگاه برتر یک معلم به شاگرد ، حالا معکوس شده . دارم تسلیم شکوه و اقتدار او می شوم . این حیرت نامنتظره ، تصمیم و قدرت واکنش مرا فلج کرده است .تا به خود بیایم ، زمانی طولانی گذشته است . راهی نمانده جز آن که بگویم : « بلدی حل کنی ؟!... » چه سوال ابلهانه ای ! برای اولین بار ، رویش را به سوی تخته سیاه بر می گرداند و گچی را بر می دارد و مثل آب خوردن حل می کند ! بر می گردد و همان نگاه تیز و بی رحمش را در نگاه لرزانم قفل می کند . سوال پنجم را می گویم . خودش صورت مساله را از حفظ می خواند و روی بر می گرداند ؛ مثل یک ماشین اتوماتیک ، بی وقفه این سوال را نیز درست حل می کند ! در سوال هفتم که سخت تر است ، باز هم دخلم را در می آورد . در سوال دهم ، جایی به او گیر می دهم ؛ می خواهم درنقطه ای از این ماجرا ، جایی هم باشد که کم بیاورد و بتوانم برتری بلامنازع معلم را به رخش بکشم ، بر عکس می شود و با استدلال درستش ، رویم را کم می کند ! در عین تحسین نمی توانم بپذیرم . باورش سخت است که چنین نبوغ حیرت آوری مقابلم قرار گرفته است . از سوی دیگر ، از این کشف تازه ، چون غواص گوهر یافته ای احساس خوشبختی می کنم . ساعتِ بعد ، جغرافی داریم . هر کار می کنم ، نمی توانم حواسم را از او بگیرم . دیگران را از یاد برده ام و اگر نگاهم روی همه می چرخد ، برای رفع تکلیف است ؛ به چشمهای او که می رسد ، گیر می افتد ؛ می خواهم وانمود کنم که به او نگاه نمی کنم ، نمی شود ! نگاه او مرا در چنگال خود فرو برده و اراده را از من گرفته است. به هر بدبختی است ، درس جغرافی را به پایان می برم و چون هنوز تا پایان ساعت وقت هست ، به یکی می گویم درس را از رو بخواند و دیگران خط ببرند ؛ شروع می کند ؛ گیر می کند ، تپق می زند و عبور از کلمه ها برایش سخت است . به دیگری می گویم بخواند ؛ درس یک بار خوانده می شود. با حرکت نگاهم ، می فهمانم که می خواهم درس دوباره خوانده شود ؛ ابراهیم دست از سرم بر نمی دارد ؛ دستش را بالا می آورد . موافقت می کنم . کتاب را می بندد و همان طور که نشسته ، باز هم نگاهش را در نگاه قفل می کند و از حفظ درس را شروع می کند به خواندن ! کلمات بی وقفه بر زبانش می آید و گه گاهی کمی می ماند و تا بخواهم کمکش کنم ، دوباره به راه می افتد و داغ عیب گیری از خودش را به دلم می گذارد و درس را تا انتها از حفظ می خواند ! غرق حیرت ، فقط نگاهش می کنم ؛ دو کف دستش را روی کتاب گذاشته و از برداشتن نگاه یکسره اش ، دست بر نمی دارد. صدایِ گرفته ام به زحمت از گلویم خارج می شود : « تو کی این درس را حفظ کرده ای ؟ ! »
-: « همین الان ! همین الان که کریمی خواند ! »
کمی مکث می کنم ؛ نمی توانم باور کنم حدود دو صفحه را با یک بار شنیدن ، بتواند حفظ کند ، بچه ها ، از بلاتکلیفی من ، به تردیدم پی برده اند : « آقا راست می گوید ! او همین طور است ! » پچ پچ به راه می افتد و صداهای تایید کننده ، از هر گوشه بلند می شود. نگاهم را به سوی ابراهیم بر می گردانم . تا نگاهمان به هم قلاب می شود ، لبخند می زند . گرم و صمیمی . دهان باز می کند : « آقا این طور که خودش در ما حفظ می شود ، عیبی دارد ؟! » بیشتر از آنکه به فکر جواب دادن باشم ، از این جمله اش خنده ام می گیرد. ابراهیم مرا با خود تا ابرها ، بالا برده است ؛ خودش این را می فهمد ؟!
ادامه دارد ...
"پایان قسمت اول "





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.4 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

زهرابادره ,فرزانه رازي ,متین یحیی زاده( م. مقدسی) ,آرمیتا مولوی , ک جعفری ,علیرضا لطف دوست ,نعیمه میرزاعلی , ناصرباران دوست ,عباس پیرمرادی ,اذرمهرصداقت ,احمد دولت آبادی ,حسین کاظمی فر ,شهره کبودوندپور ,شايسته دولتخواه ,سلمان ارژن ,کیمیا مرادی ,ویداحنفی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سحر ذاکری (26/10/1393),زهرابادره (26/10/1393),فرزانه رازي (26/10/1393),شیدا محجوب (26/10/1393),آرمیتا مولوی (26/10/1393),محمود لچی نانی (26/10/1393),پیام رنجبران(اکنون) (26/10/1393), ک جعفری (26/10/1393),علیرضا لطف دوست (26/10/1393),علیرضا زمانی (26/10/1393),زهرابادره (26/10/1393),اذرمهرصداقت (26/10/1393), ناصرباران دوست (26/10/1393),انسیه زمانی (26/10/1393),عباس پیرمرادی (26/10/1393), زینب ارونی (26/10/1393),احمد دولت آبادی (26/10/1393),حسین خسروجردی خسرو (26/10/1393),شايسته دولتخواه (26/10/1393), ناصرباران دوست (26/10/1393),حمیدرضا محدثی (27/10/1393),شهره کبودوندپور (27/10/1393),چیا سرابی (27/10/1393),سحر ذاکری (27/10/1393),حمیدرضا محدثی (27/10/1393),شايسته دولتخواه (27/10/1393),سعیده طهماسبی (27/10/1393),فاطمه آعلی (27/10/1393),رها افشار (27/10/1393),حمیدرضا محدثی (28/10/1393),حمیدرضا محدثی (28/10/1393),سلمان ارژن (28/10/1393),کبرا قامتی (28/10/1393),ابوالحسن اکبری (29/10/1393),شهره کبودوندپور (29/10/1393),اعظم رحمتی (30/10/1393),حمیدرضا محدثی (1/11/1393),حمیدرضا محدثی (3/11/1393),مجتبی یوسفوند (12/11/1393),حمیدرضا محدثی (17/11/1393),حمیدرضا محدثی (17/11/1393),آزاده اسلامی (18/11/1393),حمیدرضا محدثی (1/12/1393),حسین خسروجردی خسرو (20/12/1393),سید علی الحسینی (6/2/1394),سارینا معالی (20/7/1394),فرزانه رازي (13/9/1394),حمیدرضا محدثی (3/6/1395),حمیدرضا محدثی (26/9/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 13:15

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد عزیز و گرامی
داستان جالبی است و از واقعیت خبر می دهد
خیلی از بچه ها هستند که دارای نبوغ ذاتی هستند ولی افسوس در میان مشکلات مضمحل می شود بدون اینکه شناخته شوند
منتظر ادامه داستان می مانیم
قلم تان مانا و پاینده @};- @};-


@زهرابادره توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 20:45

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب ، متشکرم از لطفی که همیشه دارید. بله ، این داستان ، در حقیقت یک خاطره است ! واقعی ، و البته با کمی رنگ و لعاب ! شخصیت این داستان ، دانش آموز من بود ...
ممنون از وقتی که گذاشتید.


نام: متین یحیی زاده( م. مقدسی) کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 14:26

سلام و عرض ادب استاد عزیزم
از حضور دوباره تون در سایت بسیار خوشحالم.
با داستان جالبی آمدید.
و خب برم سر اصل مطلب
داستان خوب شروع کردید اما از اینجا "اول سعی کردم سرم را پایین بیندازم..." تا اینجا" در تله افتاده بودم. " به بعد داستان نا منسجم شد و این پاراگراف با پاراگرافهای دیگر داستان از نظر زمان فعلی همخوانی نداشت.
توصیفات در بعضی جاها از شاگرد کمی زیاد از حد شده بود. تا اونجایی که می خواستید خواننده به هدفتون پی برد و نیاز نیست بازم توضیح بدید.
و البته موضوع داستان بسیار شیرین و دلچسب بود و آدم رو وادار می کنه منتظر ادامه داستان بمونه و این بخاطر اینکه پرداخت عالی این داستان داره.
راستی شاید این شاگرد از قبل درسها رو یاد می گرفت بعد میومد سرکلاس :D
من عاشق زنگ ریاضی و ورزش بودم.
این داستانتون منو یاد یه خاطره ای انداخت.
فکر کنم سوم راهنمایی بودم. وسطای سال بود که معلم ریاضی مون برا همیشه از مدرسه مون رفت و معلم جدید جاشو گرفت. از قضا همون روز دندون درد شدیدی هم داشتم. معلم جدید وارد کلاسمون شد و بعد رسم و رسوم قدیم معرفی شروع کرد به درس دادن. از همون اول هم از همه خواسته بود هرچی می نویسه و می پرسه بچه ها باصدای رسا جواب بدن. حالا ماهم اون وسط دندون درد داشتیم و اون ردیف اول اول کلاس بودیم. بچه ها بلند هرچی رو تخته نوشته می شد می خوندن و من ساکت وا میاستادم و نگاه می کردم. یه چندبار دیدم معلم جدیدنگاهش به منه و چند تا چشم غروره جانانه از روی غیظ هم تحویلم می ده. خوو درس دادن خانم که تموم شد حالا نوبت تمرین حل کردن بود تا ببینه بچه ها درسو فهمیدن یا نه. بی مقدمه رو کرد به من تا عصبانیتی که از من تو دلش به وجود اومده رو تلافی کنه.
گفت خانم شما پاشو بیا پا تخته اسمت چی بود ? چرا مثل بچه ها درسو تکرار نمی کردی ? حالا بیا حل کن
بی معطلی رفتم همشو حل کردم و بعد از حل با این چهره :D بهش گفتم خانم دندونم درد می کرد بخاطر همین حرف نمی زدم. :D از اون موقعه من و اون معلم شدیم دوست جونیهای هم این باعث حسودی دانش آموزهای دیگه شده بود.
هی یادش بخیر ...
و پر حرفی منو ببخشید یاد اون معلم افتادم با خوندن داستان شیرینتون
منتظر ادامه داستان هستم.
موفق باشید. @};- @};- @};-


@متین یحیی زاده( م. مقدسی) توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 16:31

نمایش مشخصات زهرابادره =)) =))

@};- @};- @};-


@زهرابادره توسط متین یحیی زاده( م. مقدسی) Members  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 17:33

بانو:x
بجان خودم حسودی تا حدی بود که اگه نمره نوزدهو نود و دو صدمم من می شد بیست بچه ها آخر کلاس گیرم میاوردن و ...
وای وای چه دوستایی داشتما مثلا دوست صمیمی هم بودن ) الان تازه دارم به عمق دوستیمون پی میبرم خیلی عمیق بود =))


@متین یحیی زاده( م. مقدسی) توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 21:26

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خدمت خانم یحیی زاده ( مقدسی). از اینکه جنابعالی برای این داستان وقت گذاشتید و چون همیشه به این حقیر لطف داشتید ، بسیار سپاسگزارم .
همان طور که فرمودید داستان در زمان " حال "روایت می شود؛ معلم با چرخاندن نگاهش برای انتخاب دانش آموز، به یاد وضع خودش در جایگاه دانش آموز می افتد و در روایت برای بیان آن ماجرا ، ( فلش بک ) از افعال " گذشته " استفاده می کند . این زمان تا چند سطر بعد از " در تله افتاده بودم " ، ادامه پیدا می کند: " در انتظار قرعه معلم می ماندم " از اینجا به بعد معلم از سیر در گذشته به وضع حال برمی گردد و زمان فعل دوباره " حال " می شود .
در مورد دامنه ی توصیفات ، نظرتان را قبول دارم و امیدوارم در نوشته های بعد بتوانم محدودش کنم .
همان طور که بالاتر گفته ام این داستان روایت یک خاطره ی واقعی است . من شغلی را داشته ام که فوق العاده به آن علاقه بودم . معمول است که مردم از شغلی که دارند، رضایت ندارند؛ اما من این سعادت را داشته ام که به شغلم عشق بورزم. این واقعه ، بازآفرینی یک ماجرا ی واقعی است . خوشبختانه شما درس ریاضی را دوست داشته و ازین بابت نگرانی نداشتید، اما من همانطور که در داستان آمده ، بسیار گریزان و ترسان بودم ...
افتخاری است که از نظرات دقیق شما استفاده می کنم. ممنون


نام: نعیمه میرزاعلی   ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 16:01

سلام جناب محد ثی .
داستان قشنگتان منو یاد خاطرات مدرسه ام انداخت که چندی پیش نوشتم . نوشته تان راغبم کرد که منم حتما این خاطراتم را به سایت بیارم .
مانا باد قلم زیبایتان


@نعیمه میرزاعلی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 21:29

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خانم میرزا علی . ممنون از وقتی که صرف کردید. بله ! یکی از بهترین برش های زندگی هر کدام از ما که سرشار از خاطره های تلخ و شیرین و ترش! است ، همین مدرسه است . با سپایس از شما !


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 16:27

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام استاد
خیلی خوشحالم باز داستان زیبایی از شما را در این سایت می بینم
قسمت های اول داستان عالی بود .خوب توانستید احساس شاگردان را بیان کنید .
داستان کشش خوبی داشت
بی صبرانه منتظر قسمت بعدی داستان هستم
@};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 21:32

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام بر سرکار خانم مولوی. خوشحالم که جنابعالی چون همیشه با بزرگواری بر این حقیر منت گذاشته و لطف دارید . امیدوارم ق 2 بتواند مطابق انتظار شما باشد . ممنون .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 19:09

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام عرض ادب و احترام خدمت سرور گرامی
زیارت مجدد جنابعالی در این سایت و خوانش داستان جدید و البته شیرین و وزینتان باعث سرور قلبی و شور و شعف فراوان و مرور سالهای دور و دراز تحصیل و تدریس بخصوص تدریس در روستا! در دل و جان بنده شد . ممنون که استادانه کلاس را از دریچه ی دونگاه متفاوت (دانش آموز و معلم ) آنهم توسط یک نفر به تصویر کشیده اید و شیرینی قلم شما صد چندان بر کشش و تعلیق اثر پر قدر افزوده است .
به امید خوانش تتمه ی ماجرا از زبان شیوای قلم شما و با آرزوی بهترینا برایتان

برقرار باشید و همواره سرزنده @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 21:42

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ارادت خدمت استاد و سرور گرامی !
برای هر کس افتخاری است که نظرات استادانه و تشویق آمیز شما را ذیل نوشته اش ببیند . همانطور که بالاتر گفته ام، این داستان بازآفرینی یک واقعیت بود و از قضا خاطره ای است از ایام معلمی این حقیر . به نظر حضرتعالی نیز در این کسوت باید خاطراتی شنیدنی داشته باشید . از دیدار شما خوشبختم و برایتان آرزوی سعادت و سلامت دارم .


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 19:14

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت عالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
خوش برگشتید استاد.
@};-


@اذرمهرصداقت توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 21:44

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و ممنون خانم آذرمهرصداقت . از اینکه به من لطف داشته اید ، سپاسگزارم .


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 20:44

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی سلام

زیبا وجانانه نوشته بودید.
بسی حظ بردیم در طولانی ترین غروب هفته.

سپاس مرا پذیرا باشید استاد ارجمند@};- @};-

شاد و سلامت باشید@};-

*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 21:55

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خدمت نویسنده ی گرامی جناب عباس پیرمرادی . از اینکه جنابعالی برای خواندن این "خاطره - داستان" وقت صرف کردید ، برایم افتخاری است . سپاس از مهر و لطفتان .


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 20:48

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی استاد بزرگ سلام بسیار دلنشین بود اما تا داستان را کامل نخوانم در بابش رای نخواهم زدو بیصبرانه انتظار می برم. استاد نازنین این نوستالژی شما مرا یاد کلاس سوم ابتدایی انداختم در آن سال من ساگرد اول شدم و یک جفت کفش در روز 22 بهمن گرفتم. شاگرد دوم یک کتاب هاکل برفین اثر مارک تواین را جایزه گرفت. خیلی حسادت می کردم. آرزو کردم کاش من شاگرد دوم می شدم و کتاب مال من بود. ولی راحتت کنم . کتاب را امانت گرفتم و حسرت خواندش بدلم نماند . تا بعد.


@احمد دولت آبادی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 22:00

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب محضر جناب دولت آبادی . لطف کردید که این " خاطره - داستان " را خواندید. منتظر نظرات خوب شما می مانم. از شنیدن خاطره ی دلپذیر شما لذت بردم. ممنون از مهرتان .


نام: اعظم منیری   ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 22:18

سلام استاد . داستان زیبا و پرکششی بود . منتظر قسمت بعدی هستم .@};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 23:00

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر با سلام خدمت استاد عزیز
داستان بسیار گیرا و جذابی رو از شما خواندم و بی صبرانه در انتظار قسمت بعدی هستم .
یادم از عهد قدیم امد و دوران مدرسه
موفق باشید .@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 دي 1393 - 08:30

سلام آقای محدثی
آقا اجازه!!!یه مدت نبودید و ما شاگردان در کلاس درس تنها مانده بودیم
داستان پرکشش و بسیار زیبایی نگاشته بودید که هرکس آن را تجربه کرده
قلمتان پرتوان@};-


@شهره کبودوندپور توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 29 دي 1393 - 00:18

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام بسیار و ممنون از مهر و لطفتان . هرداستانی از ساقه ی تجربه ای جوانه می زند. باید آن سرکار هم ماجراهای شنیذنی ازین دست تجارب داشته باشند. به امید شنیدن !


نام: چیا   ارسال در شنبه 27 دي 1393 - 09:14

سلام جناب محدثی از خواندن داستان( خاطره )شما لذت بردم لحظاتی را توصیف کرده اید استادانه که برای من یکی واقعی و ملموس بودند راستش را بخواهید به صرافتم انداختید که یکی از آنها را که اتفاقا مربوط به درس ریاضی می شود را در قالب ذاستان موتاه بنویسم
آقا دست مریزاد منتظر قسمت دوم داستان هستم.@};-


@چیا توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 29 دي 1393 - 00:26

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و متشکرم چیای گرامی . حتما این روایت ها جذاب خواهند بود ، چون برشی از شیرین ترین دوران زندگی به حساب می آیند.


نام: چیا   ارسال در شنبه 27 دي 1393 - 09:15

سلام جناب محدثی از خواندن داستان( خاطره )شما لذت بردم لحظاتی را توصیف کرده اید استادانه که برای من یکی واقعی و ملموس بودند راستش را بخواهید به صرافتم انداختید که یکی از آنها را که اتفاقا مربوط به درس ریاضی می شود را در قالب ذاستان کوتاه بنویسم
آقا دست مریزاد منتظر قسمت دوم داستان هستم.@};-


نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 دي 1393 - 11:48

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقاي محدثي بزرگوار
خوشحالم كه با حضور دوباره خود شاهكاري ديگر در پرونده كاريتان درج نموديد.
داستان بسيار زيبايي خواندم با تعليقي و كشش مناسب و دلنيشين حتي اگر ادامه آن را هم در همين قسمت اضافه مي كرديد باز هم مخاطب از خواندن آن خسته نمي شد. داستان هيچ گفتمان اضافه و يا تكراري در خود جاي نداده است , آنقدر قدرتمند است كه مي تواند تصويري عيني در اذهان ايجاد كند . با احترام وافر.


@شايسته دولتخواه توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 29 دي 1393 - 00:28

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب محضر خانم دولتخواه، بنده نوازی فرمودید. این نوشته ی قابلی نبود. ممنون از مهر و بزرگواری آن عزیز.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 دي 1393 - 14:29

نمایش مشخصات فرزانه رازي عاقا ما وختی دانش آموز بودیم کلا تو کلاس نبودیم...نه که جسممون باشه روحمون نباشه هاااا... :D نه...کلا جسم و روحمون باهم تو کلاس نبود!تو سایر نقاط مدرسه پرسه میزدیم...جای شما خالی یَک حالی میداااااد... :D همین غیاب از کلاس,باعث شده بود که کلا پای تخته نریم...حتی وقتایی که تو کلاس بودیم,صدامون که میکردن پای تخته,میگفتیم بلد نیستیم و الکی کالری نمی سوزوندیم...!!!!:D حالا اگه دبیرمون خیلی کلید تشریف داشت میرفتیم پای تخته و یه سری چیز میز سر هم میکردیم میگفتیم!(چون کلا جملات کتاب رو حفظ نمیکردیم!اونی که فهمیده بودیم رو میگفتیم!!!)بعد گاهی دبیر بنده خدا نمیفهمید چی گفتیم!!!بس که جملات سنگین و کمر شکن بود,میفرمودن که :
- چی شد؟؟؟دوباره بگو...
مام شوروع میکردیم از اول با یخده تغییر تو جای فعل و فاعل و کلمات قلمبه سلمبه تر یه چیزی میگفتیم!بعد معلممون میگفت:
- خو چه فرقی کرد...حسن کچل یا کچل حسن؟؟؟فرقی دارن؟
مام میگفتیم:
- بعله... اولی فارسیه دومی ترکی!!! :D
بعد معلممون کف بر میشد میگفت بشین نخواستیم!!! =))
از اونایی هم نبودیم که خودمونو قایم کنیم...معلم بنده خدا میدید زل زدیم تو چشاش..فک میکرد بلدیم...میگفت پاشو بیا...مام میگفتیم بلد نیستیم که...خخخ...قیافه ی دبیرمون دیدنی میشد عاقا...یادش بخیر...یَک حالی میکردیم... =))
عاقا بچه های هم کلاسی ابراهیم خان خیلی بچه های خوبی بودن که کاری با ابراهیم خان نداشتن...بخدا... :D


عاقا سلام نکرده صحبت کردیم!عاقا اجازه؟؟؟
عاقا سلام..خوبین؟
عاقا خعلی قشنگ بود...دستتون درد نکنه...عاقا حال کردیم اساسی...منتظر بقیه ش هستیم عاقا...
عاقا فدایی...عاقا شااااااد... :)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 29 دي 1393 - 00:33

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی اینکه اظهر من الشمس است که جنابعالی مدرسه را و کلاس را از اثر بیندازید ... راستی سلام و ابراز ارادت . متشکرم که وقت گذاشتید و مهر ورزیدید. زنده و سربلند باشید.


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 دي 1393 - 16:04

نمایش مشخصات سلمان ارژن باسلام و درود
به آقای حمید رضا محدثی عزیز
آقا خیلی لذت بردم ...
همیشه من در حسرت یک نمره خوب بودم ...
شاد و سر بلند باشید
@};- @};- @};-


@سلمان ارژن توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 29 دي 1393 - 00:35

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام بر جناب ارژن. افتخاری است برای این حقیر که این نوشته ی ناقابل را پسندیدید. سالم و سربلند باشید انشااله.


نام: انجمن داستانی رهتاب   ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 21:29

سلام

انجمن داستانی رهتاب ، یک انجمن مجازی است که در فضای واتساپ فعالیت می کند .اعضاء این انجمن از سراسر ایران دور هم جمع شده اند. در این انجمن به نقد و برسی داستان کوتاه اعضاء می پردازیم و هر چند روز نوبت داستان کوتاه یک نفر از اعضاء خواهد بود . در این انجمن همۀ مطالب پیرامون هنر داستان نویسی است و اعضاء حق به اشتراک گذاشتن مطالب غیر مرتبط را ندارند .

اگر مایل به پیوستن به این انجمن هستید ، برای توضیحات بیشتر به وبلاگ انجمن سر بزنید .


نام: مجتبی یوسفوند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 بهمن 1393 - 21:59

نمایش مشخصات مجتبی یوسفوند سلام
بسیار جذاب و خواندنی بود... خواننده رو به سمت خودش می کشونه و مانع از جداشدن مخاطب... و حالا به خواندن قسمت دوم داستان می رم.@};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 بهمن 1393 - 10:04

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام . خوشحالم که مورد توجه شما قرار گرفته . از تاخیر در عرض ادب پوزش می خواهم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.