« دو دقیقه سکوت »


وقتی می گفت: «راس ساعت پنج ِعصر منتظرتم...» یعنی: یه دقیقه اینور واونور، دلشو به آشوب مینداخت و بیقرارش میکرد! اونوقت، من خوب می دونستم اون لحظه توی دلش چی میگذره! چون هربار که دیرکرده بودم، ازهمون دم در که منو دیده بود با فریادگفته بود: « وای... دختر توکجا موندی اخه؟ هیچ میدونی، زمان زیادیه که دارم خونه رو متر می کنم!» بعدشم با عصبیتی نرم و مودبانه زیر گوشم نجوا کرده بود:« چرا دیر کردی عزیزجان؟! »
و من از بخت بدم ، هربار توی ترافیک گیر کرده بودمو فقط دو دقیقه دیر رسیده بودم! زنگ درو که می زدم انگاری پشت آیفون باشه، درو در کسری از ثانیه برام وا می کرد!
پله هارو دوتا یکی می رفتم بالا. وارد نشده و شده، از همون دم ِ در، بعد ِ یه سلام محکم و بلند، مثل همیشه، شروع می کرد راجع به ضرورت ِ احترام ِ به زمان، برام حرف زدن و همونجوری که داشت از بی نظمی های بعضی از دوروبریا و دانشجوهاش درد ِ دلشو واسم خالی می کرد، زیر پام یه دمپایی ِ چرمی ِقرمز ِخوشرنگ می ذاشت تا بپوشم... بعد دستمو از همون دور که به طرفش دراز کرده بودم، می گرفت و با اون یکی دستش، نازم می دادو در حالی که اندام ِ باریک و بلندشو عقب نگه می داشت، سرشو می آورد جلو، به نرمی ِ نوازش ِ یه پَر ِ قو، دو طرف صورتمو می بوسید و دوباره تکرارمی کرد: « تو آخر با این دو دقیقه دودقیقه هات منو می کشی! دفعه ی بعد زود بیایی ها...باشه دخترخوب؟ خودت میدونی که من به سه چیز حساسم... اول وقت شناسی و نظم ... دوم جدیت و احساس تعهد ... سومم برازندگی وسادگی... »
منم زل می زدم به دستاش که به علامت تاکید مدام تکون می خوردن! وقتی می دید من فقط در سکوت، نگاش میکنم و دارم با نگام باهاش حرف می زنم، دلجویانه صداشو پایین می آوردو می گفت:« خودت بهترمی دونی، که من همیشه برنامه هامو تنظیم می کنم برای دیدن آدما... وقتی میگم: پنج تا هفت می بینمت، یعنی: راس ساعت هفت، باید کار دیگه ای انجام بدم، یا شخص دیگه ای رو ملاقات کنم... متوجهی عزیزجان...؟ »
من متوجه بودم. خیلیم متوجه بودم. و اون اینو بهتر از همه می دونست. اما تصور می کنم باز دوست داشت من بارها قرص و محکم بگم: « بله استاد متوجهم...» تا کیف کنه از حس اقتداری که نسبت به آدمها داشت!
ولی اونم معنی سکوتمو می فهمید. می فهمید که این همیشه حربه ی پیروزی منه! چون در نهایت این اون بود که هربار، مثل یه دختربچه، سرشو رو دامن حوصله م گذاشته بود و برام ازهردری حرف زده بود، آروم شده بود!
آخه ما که فقط دوتا استادو دانشجونبودیم! سالها بعداز دانشگاه هم باهم مراوده داشتیم. شده بودیم جان هم. ازبس به من اعتماد داشت، گاهی ورقه هاشو میداد من تصیحح میکردم. اونم مدام بهم می گفت که سخت نگیرم، جای ارفاق اگه داره نمره بدم تا پاس بشن!
توی هرفرصتی ساعتها برام از تجربیاتش می گفت- و منم عاشق حرف زدنش بودم... زیرو بمشو برام ریخته بود بیرون. هربار جوری از کل خونواده ش و سالهای زندگیش برام حرف زده بود که من اونو مثل کف دستم می شناختم! اونم منو خوب می شناخت. گاهی سکوت محض می شد تا من ازخودم بگم. توی کلاس هم من تنها کسی بودم که درحد حرفه ای دفتر کارمو تنظیم کرده بودم. اون عاشق همین کارام بود... یه روز که از کارعملیم ذوق زده شده بود، با انگشت سبابه ش زیر گلمو ناز داده بود و گفته بود: « واو... یه پا رزا مونتوسوری شدیا کلک!»
آره... من خوب میدونستم زیر اون نگاه قاطع و لحن خشن، چه روح مهربون و آرومی پنهونه!
و ان همیشه بعد ِ یه فصل نصیحت جانانه طاقت نمی آورد و سکوتمو با این جمله به هم می زد!
- لباسم قشنگه؟
و من مثل همیشه چشام خیره می موند به زیبایی مسحور کننده ی شاهزاده خانومی که روبرم واستاده بود و شبیه هرباردیگه، واسه اینکه به من نشون بده: خیلی براش عزیزم، با زیباترین لباس قدیمی ِدوخت خودش، که هنوز از تازگی و پاکیزگی برق می زد و انگاری همون روز از زیر دست خیاطی ماهر افتاده بود! منتظر دیدارم شده بود!
و منم همیشه با حظ بی اندازه می گفتم: « خییییییییلی..... زیبا شدین استاد! شبیه سفیدبرفی...! »
واقعنم باورکردنی نبود، هربار یه لباس شیک و زیبا و هربار یه مدل و یه رنگ... زیباتر از دفعه ی قبل و برازنده تر از بار پیشین! و من فقط دوست داشتم، نگاش کنم و به آرومی بگم: « الاهی قربونتون برم استاد نازم... من که زیاد دیر نکردم اخه... شاید فقط دو دقیقه! اونم به خاطر ساعتامونه... گاهی وقتا روی دقیقه و ثانیه تفاوت زمانی دارن ...» ولی اون ، باز با همون جدیت در حالیکه روی بعضی حروف مثل جیم و شین و سین، زبونش بامزه و شیرین می شد،می گفت: « وااااااااای دختر جان! دو دقیقه.........!!!؟؟؟ می دونی توی آلمان دو دقیقه دیرکردن یعنی چی؟ تو که میدونی من توی دیر بزرگ شدم. اونجا ثانیه ها پادشاهی می کنن! درک می کنی که؟!» و دوباره دستم رو می کشید به سمت سالن پذیرایی، که سرشار بود از هنرهای زیبایی که همه رو با دست خودش انجام داده بود: کوپلن های ریز بافت و خوش نقش فرانسوی با نخ براق دمسه ، مجسمه های کاغذی اوریگامی شده که اون خدای ساختن شون بود! رو میزی های زیبای گلدوزی و اسموک دوزی و برودری دوزی شده و یه عالم شیرینی خونگی و شکلات های متنوع و خیلی جدی می گفت: « ببین فقط به خاطر تو سفارش دادم تا این شیرینی هارو برام تازه درست کننا...»
و من هربار، وقتی دیس شیرینی رو می گرفت به طرفم و گفت: ببین... بدون اینکه ملاحظه شو کنم، و فکرکنم که ممکنه زیادم از بوسیدن تکراریم خوشش نیاد! محکم بغلش می کردم و ده تا می بوسیدمش و اون بدون اینکه خودشو از دستم رها کنه با لحنی که مثلن به شوخی میخواست بگه من ناراحتم! می گفت: « ای وای... بوسای این دخترک! شروع شدن باز... آه.. آه...یک... دو... سه ...چهار... و ده... » و بعد هردوتایی می خندیدیم... و بعد اون با دست اشاره می کرد که : روپوشتو درآر... منم روپوشمو در می اوردمو می ذاشتم درست همون جایی که خودش برام مشخص می کرد و دوباره برمی گشتم روی همون مبلی می نشستم که خودش همیشه می گفت: « اینجا بشین تا خوب ببینمت! »
بعدش حالا اون بود که زیرزیرکی نگام می کرد... چندلحظه ای زل می زد به من و منم می ذاشتم خوب نگام کنه! راستش لذت می بردم وقتی که منو با تیغ نگاش جراحی میکرد! بعد می گفت: « خوشم میاد راست و بدون قوزپشت، تا می شینی یه پاتو میندازی رو پای دیگه ت... و این یعنی غرور و تشخص و اعتماد به نفس! که لازمه ی یه خانوم اصیله...» خندیدم و گفتم : « آخه من نوه ی مرجان، دختر ایل شاهسونم...»
اونم انگاری که ازاین حرفم ذوق زده بشه، یه جوری با فخر، درحالی که چشای درشتش میخ می شدن به جفت ِ چشام، به آرومی می گفت: « عزیزجان! هیچوقت تغییرنکن...باشه؟ همیشه همینی باش که هستی... آروم و باوقارو مهربون و صبور... تو با همین صفتها، شخصیت پیدا کردی نه با صفت دیگه ای! »
***
بانوی تطهیرگر درحالیکه درو محکم گرفته ، از لای لنگه ی نیمه بازش تک تک ماهارو خوب نگاه می کنه ! یهویی دست منو میگیره و باخودش می کشه توی غسالخونه! دورتادور، آدمای زنده، اشکریزان، تکیه دادن به دیوار مرمری. منو که می بینن سراشونو با تاسف بیشتری تکون میدن و با صدای بلندتری اشک می ریزن! یکی که موی طلایی رنگ کرده داره، با گریه میگه: ایناهاش. بهترین شاگردش اومد. آخرین نفسو توی بغل همین دانشجوش کشید!
و من هیچوقت تا اون اندازه، از درکنار مرده ای بودن احساس زنده بودن نمی کنم!
تنش روی چاهچه ی تطهیر، مثل تنه ی درخت افرا افتاده ! مثل همیشه راست و بدون قوز ِ پشت!
سرطان همه ی رگ و پی شو درخودش حل کرده ! اما فکر نمیکنم روحشو افکارشو و یادشو تونسته باشه نابود کنه !
با همین تصویر زیبا کمک می کنم تا غسل سدرو کافورش درست انجام بگیره و لباس آخرتش هم راحت پوشیده بشه...
تطهیرگر نگاهی به دورو برش می کنه... میگه: کسی حرفی، یا کاری نداره؟ میخوام بفرستمش بره واسه نماز!
همه مات به من چشم دوختن! من میگم: نه. هیچ حرفی. جز فقط و تنها و همیشه دو دقیقه سکوت، برای کسی که ارزش دقیقه هارو می دونست.
گریه ها قطع می شن و من می بینم: زمان چطوری اونو روی شونه های خودش، درسکوتی جاری تشیع می کنه!
4مرداد97............ناهید«آیدا» فتوحی ابوابی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (20/5/1397),مینا رسولی (20/5/1397),زهرا میرزایی (21/5/1397),مهشید سلیمی نبی (25/5/1397),نگین پارسا (6/6/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 مرداد 1397 - 14:31

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آیدا خانم عزیز
داستان دو دقیقه سکوت ، زیبا نوشته شده بود و از عهده جزئیات بخوبی بر آمده اید ، غافلگیری اش عالی بود ،
به عنوان اولین داستان در سایت قابل ستایش هست
در صمن به سایت داستانک خوش آمدید
برای تان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط آیدا فتوحی ابوابی Members  ارسال در جمعه 26 مرداد 1397 - 23:47

نمایش مشخصات آیدا فتوحی ابوابی درود برشما آناجان عزیزم...

سپاسگزارم که برای خوانش ِ داستانم وقت گذاشتین...
صورت ماهتونو ازاین جهت می بوسم...
از نظرات زیباتون که همه سرشار از لطف و مهربانیست بی نهایت ممنونم...

مانا بمانید...


نام: دانیال معصومی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 آبان 1397 - 12:26

واقعا فوق العاده بود ، در حدی که داخل سایت ثبت نام کردم تا بتونم کامنت بزارم و بابت انرژی زیاد داستان ازتون تشکر کنم


@دانیال معصومی توسط آیدا فتوحی ابوابی   ارسال در چهار شنبه 9 آبان 1397 - 00:45

سلام دوست گرامی
خوش اومدین به سایت وزین داستانک...

بسیار سپاسگزارم از شما که وقت گذاشتین برای خوانش داستانم...
خوشحالم خوشتون اومد...

برقرارباشید...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.