درخت بی ثمر

دریک دشت سر سبز یک درختی دیدم روئیده که پراز میوه و برگ است من به نزدیک آن درخت رفتم تا از میوه های آن بخورم وقتی نزدیک درخت رسیدم وخواستم میوه ای بچینم ناگهان متوجه شدم که درخت دارد بمن نگاه میکند وبعد شنیدم آه سردی از درخت بلند شد گفتم این آه سرد از که بود ؟ که درخت گفت من بودم .من بودم که از گذشته ای خودم افسوس میخورم گفتم ببینم مگر گذشته تو چگونه بوده ؟ تودرخت سرسبز وپر میوه ای هستی باید شاد وخندان باشی ولی ناراختی ؟!درخت آهی کشید وگفت یک چیزی میبینی ویک چیزی میگی من گفتم چطورگفت آنچه را میبینی ظاهر منست بدان که میوه های من همه کرم خورده وبرگهای من رو به نابودیست بعد من یک میوه از درخت کندم تا بخورم دیدم درست است کرم خورده چند میوه ای دیگر هم کندم دیدم آنها هم کرم خورده چند برگ از آن درخت کندم دیدم آنها هم سوراخ سوراخ شده وگویا آفت زده است رو به درخت کردم وگفتم راست میگویی چرا این جوری شده ای؟ درخت گفت منهم دارم برای همین آه میکشم چون از اول درست رشد نکردم و هر کاری که به نفعم بود کنار زدم وبظاهر هر چیزی دل خوش کردم وحالا اینگونه کرم خورده و رو به نابودیم و فقط ظاهری زیبا و خوش دارم و همه خیال میکنند درختی شاد و سرحالم در حالیکه از درون دارم می پوسم من گفتم آیا کاری هست که من برای تو بکنم درخت گفت فقط یک کار میتوانی بکنی گفتم چه کاری گفت یک اره برداری وتنه مرا ببری و قطع کنی که دیگر وجود نداشته باشم آخر درختی مثل من که نه میوه ای درستی دارد ونه برگ بدرد بخوری همان بهتر که قطع شود . من دلم بحال درخت سوخت بر حال او افسوس خوردم رفتم اره ای .بیارم و درخت را به ببُرم اما موقعی که حرکت کردم بروم و مقداری که راه رفتم و از درخت دور شده بودم یک چیزی بخاطرم رسید و آن اینکه من دیدم سرنوشت من هم مثل این درخت است حال و روز منهم مثل اوست منهم هرچه در زندگی به نفعم بود کنار زدم وبه ظاهر هر چیزی دل خوش کردم در ظاهر همه چیز میدانم اهل نماز و روزه و قران هم هستم ولی درونم کرم خورده است و پوسیده است چون کارها وفکرهایی کرده ام که اگر کسی بفهمد میگوید تو فاسق هستی من یک گوشه نشستم زار زار بر احوال خود گریه کردم وگفتم درخت داشت احوال مرا میگفت بعد سر برآوردم ودر دشت نگاه کردم دیگر درختی ندیدم تعجب کردم فهمیدم
که همه اش فکر و خیال بوده بعد با خود گفتم اگر درخت هم بودم و مرا قطع میکردند چوبم بدرد هیزم میخورد ومیوه ها وبرگهای پوسیده ام خوراک حیوانات میشد اما من چی ؟؟لاشه من فقط بدرد زیر خاک میخورد!؟






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

عباس کارگر (24/7/1397),ابوالفضل مولوی (25/7/1397),مبینا صادقی (26/7/1397),ابوالفضل مولوی (28/7/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.