برف

کودک که بودم وقتی برف میبارید شاد بودم و با خوشحالی ساعت ها به برف خیره میماندم و تمام تلاشم را میکردم تا بتوانم از دید مادرم پنهان شوم و خودم را به برف و سرما برسانم...فقط چند دقیقه بود اما در همان چند دقیقه احساس ملکه برفی را داشتم و بعد به زور به سوی بخاری میبردنم...
کمی بزرگتر که شدم برف معنای جدیدی برایم پیدا کرده بود شادی؛سرگرمی؛بازی و ادم برفی...تمام تلاشم خود نمایی ام برای ساخت ادم برفی زیباتر بود و تشویق شدنم....
17ساله بودم برف میبارید با یک استکان چایی جلوی پنجره اتاقم ایستاده بودم و بی تفاوت به کسانی که زیر برف بودند نگاه میکردم نمیدانم چرا انگار که یخ زده بودم هیجان داشتم؛ شور داشتم اما حوصله نداشتم....
در 20سالگی برف انگار جاذبه ی عشق بود؛ برف که میبارید همه چی عاشقانه و رویایی بود و قدم زدن دونفره ریز برف و عکس گرفتن از رد پا هایمان و سپس جمع دوستان و برف بازیو عکس های پی در پی با لبخندوقهقه ....
و حال بارش برف در 24سالگی .....فقط سرماست و سرد است و سرد







شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

نگین پارسا ,پیام رنجبران(اکنون) ,داوود فرخ زاديان ,زهرابادره (آنا) ,"صابرخوشبین صفت" ,نگین ـ مرادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نگین ـ مرادی (29/11/1395),م.ماندگار (30/11/1395),پیام رنجبران(اکنون) (30/11/1395),داوود فرخ زاديان (30/11/1395),همایون به آیین (30/11/1395),همایون طراح (30/11/1395),زهرابادره (آنا) (30/11/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (30/11/1395), ツفریماه آرام فر ツ (30/11/1395),مرتضی حبیب االهی یان (2/12/1395),علی ببری (3/12/1395),هستی مهربان (3/12/1395),"صابرخوشبین صفت" (3/12/1395),محمد علی ناصرالملکی (4/12/1395),غزل غفاری (10/12/1395),آوات نیک زبان (13/12/1395),مریم حسینی پور (20/12/1395),پروین صیادی (20/12/1395),همایون به آیین (28/1/1396),نگین ـ مرادی (16/3/1397),همایون به آیین (17/3/1397),سروش جنتی (30/3/1397),نگین پارسا (5/10/1397),نگین ـ مرادی (22/2/1398),

نقطه نظرات

نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 05:14

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










آنچه مسلم است، این چنین متن‌هایی، یعنی مرثیه‌هایی برای دوران خوش کودکی! افسوس بر امنیت از دست رفته، و حسرت بر چهره‌ی در نقاب رفته‌ی هستی! و تأثیرات گذر زمان برا احوالات انسانی، عمری به قامت تاریخ بشر دارند، تو گویی از لحظه‌ی رانده شدنِ آدمی از بهشت! هزاران بار به رشته‌ی تحریر درآمده‌اند و هزاران بار نیز خواهند نوشت، و شاید اگر بگوییم، گونه‌ای از اسطوره‌‌ها هستند که از قلم نویسندگان، هر بار و هر بار و هر تقویم، مجدد حلول می‌کنند و تراویده می‌شوند، سخن به گزاف نگفته باشیم...
بعضی گویند: این تمناهای بشر است و حسرت و آرزوهای‌ش بر سرزمینِ طلایی‌ِ از دست داده‌اش، که در ناخدآگاه‌ش نهفته شده، یعنی آرزوی تنها اُتوپیای تاریخ بشر(آرمان شهر)، آتن ! در عصر فرهنگی‌یِ فلسفه‌اش... آن دوره‌ی رازوارگی، آن دوره‌ی معناهای عظیم و طبیعتِ عمیق ، که هر چه بود از زمین و زمان هستی بود - و یک دست و واحد- هر چه بود، بلاواسطگی تقابل و رخ در رخ بودن آدمی بود با هستی(در مفهومِ فلسفی‌اش) تا که وسعت کلمات گسترش و افزایش پیدا کرد، و هر چه بر سرِ نوع بشر رفت، از دستِ کلمات بود و کلمات و کلمات، و نظمی که ذهن آدمی شاید به اجبار قصد حقنه‌ی آن به طبیعت داشت، با زبان فلسفه یا علم...
میان آدمی با هستی، پرده‌ای حائل شد به شکل کلمات...
کلمات و جملات منحرف شده که هر چه هستند چیزی از هستی در خود ندارند...
و ما هنوز در حسرت آن بی‌حجابیِ بدوی می سوزیم...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 05:27

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











این‌که انسان در دورانِ کودکی شیرین است، و حتا کلماتِ بی‌نظم و بی‌حساب کتابش، به دل می‌نشیند، ناشی از این است که انگار، انرژی‌یِ هستی‌ست که با ما سخن می‌گوید، چرا که هنوز کودک درگیر جملات(زبان) نشده و هر چه هست، اشارات و بازی های دلنشین‌ِ هستی‌ست جاری بر لبان‌ش، به شکل چیدمان‌های نحوی، و بلاواسطگی‌ِ ارتباط و نگاهِ کودک است به هستی. به گمانم به این علت، سفیدی‌یِ برفی که در کودکی می‌بینیم در بزرگسالی نمی‌بینیم!
برخی گویند: خاطرم درست مانده باشد- فروید- که آدمی چون از امنیت بطن مادر، رانده شد، و البته تا یکی دوسال هم باز تحت مراقبت فراوان قرار گرفت و هر چه می‌خواست به آنی مهیا بود برای‌‌اش، تا اینکه یکباره از شیر گرفته شد و پای‌ به این جهان ناامن و پر از شرارت گذارد؛ اما تا هست و هست، دلتنگ آن امنیت می‌ماند:« بطن و آغوشِ مادر» و این افسوس و حسرت، شکلش در مراحل زندگی‌اش به اشکال متفاوت، ترسیم می‌شود و بروز می‌کند( همان خلاء معروف که اغلب انسان‌ها در دوره‌ای از زندگی با آن دست و پنجه نرم می‌کنند). شاید آن بهشت وعده‌ داده شده، آن مدینه‌ فاضله‌ی، آن اتوپیای افسانه‌ای، آن آتلانتیسِ گم‌شده، آن گهواره‌ی امن، همان بطن و آغوش مادر است...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 05:30

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






اما هنرمندان و نویسندگان هر کدام، به نوعی این دلتنگی، این فراق، این حسرت، این افسوس، و این چالش، و این تغییرات زاویه‌ی دیدشان، به دنیا و فضای پیرامون‌شان، طی دوران زندگی‌شان را، در آثارشان منعکس می‌کنند!

وجه تمایز میان این متون، که از بس تکرار شده، شاید دیگر معنای‌ نخستین‌ش از دست رفته است، در نحوه و شیوه‌ی آشنازدایی( غریب گردانی) از نوشتار اتفاق می‌افتد و البته مهم‌تر از همه: نگاه و زاویه‌ی دیدِ نویسنده به این مضمون!

یعنی نویسنده، به «خود» رجوع می‌کند، در «خود» غور و تأمل و تفکر می‌نماید، و شکل این افسوس، حسرت، دلتنگی، یا تغییر زاویه نگاه‌ش به دنیا را در خود می‌جوید، و سپس آن را منعکس می‌کند یا آن را توصیف مینماید(سرما). به زبان ساده‌تر، اثر انگشت خود، شخصی و فردی‌اش را بر این مضمون می‌گذارد؛ بدین سان متون، با یکدیگر در گیرایی و جذابیت و نوع نگاه، به تعداد نویسندگان دچار تفاوت و تمایز در لحن و فلان و بهمان می‌شود.
پس! در مضامینی که پیشتر بارها و بار تکرار شده‌ است، نگاه فردیِ نویسنده می‌تواند منجی متن باشد و طریقی در ماندگاری‌ و تاثیرگذاری بیشتر‌ش بر خواننده... بدین سان، آشنازدایی نیز در متن ناخدآگاه اتفاق می‌افتد.
...........

درود بر شما خانم.
زیبا بود.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط نگین ـ مرادی Members  ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 18:24

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی Ye donya mmnon babate in k vaght gozashtid va az coment zibaton estefade kardm@};- f


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 12:32

درود بر بانو مرادی عزیز
داستان های شما را من بنوعی متفاوت می بینم و البته اکنون بخودم زحمت نمیدم تا بیشتر ازین در مورد این داستان نظر بدم، دلیلش هم این است که شما پاسخ کامنتها ... ادامه اش را نمیگم هرچند بنظر میاد ادامه اش مشخصه، ولی نیست! بعنوان نمونه مراجعه کنید به داستان قبلی تان، تا هم نظرمو با اتدکی تغییر و تقلیل، در مورد نوشته هاتون بدانید و هم بخشی از دلیلم را در مورد موضوعی که ابتدا گفتم!


@همایون به آیین توسط نگین ـ مرادی Members  ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 18:29

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی Mn coment ghablie shomaro khondam va vaghean azcomenteton khoshm omad ama be dalile mashghaleye kari kam forsate nevedhtn va sar zadan be inja ro darm va chon ba goshi on mishm kamtar j haii k mizarm vase comenta ersal mishe ...rastesh be nazare mnm ye sabke jadide aksare neveshteham chizie beyna beyne dastan va shear chon hes mikonm on ritme ahang manadi k be dastan midm ham jazab taresh mikone hm tasavorat ro faal tar mikone albate kheylia maokhalefeshn va mn ba kamale meyl be nazareshon ehteram mizaram ...shomahm bekhatere kotahi dar j comenta bebakhshid


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 15:39

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام خانم مرادی عزیز
احساسات خود را در سنین مختلف به راحتی و خوب بیان کردید و این یعنی رشد احساسات و رشد قلم
ان شالله که همچنان عالی بنویسید
البته از نظرات دیگر دوستان هم استفاده کردم
برایتان آرزوی م فقیت دارم


@زهرابادره (آنا) توسط نگین ـ مرادی Members  ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 18:33

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی Mmnon va khoshhalm k pasandidid:*


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 اسفند 1395 - 00:06

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" برف می بارد .....

در نگاه یادهایم
یک زمستان حرف ،
پنهان است .

صابر خوشبین صفت

................

سلام
درودها بر شما
داستانی زیبا و روان که زمستان و برف را به تصویر می کشد .
آفرین .....دوست داشتم .
قلمتان سبز
@};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط نگین ـ مرادی Members  ارسال در پنجشنبه 5 اسفند 1395 - 01:53

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی Sepas gozaram@};-


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 دي 1397 - 12:16

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب...
يه داستانك خوب با تفسيرهاي درستي كه به خوبي تجربه شده بود. نقطه قوت اين كار ، توصيفات كوتاه و ارزنده اي است كه براي لحظات خاطره انگيز در نظر گرفته شده بود و بسيار هم مجمل به جمع بندي رسيد.
در اين خصوص مي توان گفت كه نويسنده توان بسيار بالايي در خلق توصيفات داستاني دارد كه خب خودش يك عنصر مهم در داستان نويسي به حساب مي آيد...
كار خوب ، مجمل و موجزي بود كه به نوعي سعي داشت خواننده را با يكسري از خاطرات خوب و يك حس و حال خوب گره بزند. در اين تلفيق ، كار به درستي انجام شده بود و خواننده به خوبي مي تواند با جريان داستان ارتباط بگيرد و جوري نبود كه داستان دچار مشكل ايجاز مخل شود.
مرحبا
حسن ايماني


@حسن ایمانی توسط نگین ـ مرادی Members  ارسال در یکشنبه 22 ارديبهشت 1398 - 22:29

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی mmnon k vaght gozashtid khondid



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.