تعاونی هفت گانه

به نام خدا

سی و پنج سال پیش بود که از تعاونی مسکن اداره زنگ زدن بیا دفتر تعاونی زمین میدیم به پرسنل با خوشحالی از پله ها دویدم که اولین نفر باشم که توی پله آخر با سر خوردم روی زمین ولی مثل فرفره بلند شدم خشتک شلوارم کاملا پاره شد طوری که لباس زیرم کاملا آشکار شد به طرف در رسیدم من شانس نداشتم هر جا که میرفتم یلا آخرین نفر بودم یا تا به من میرسید همه چیز تموم میشد دستگیره در تعاونی رو باز کردم با خودم میگفتم الان صد نفری توی اتاق منتظر ثبت نام هستند ولی خوشبختانه اولین نفر بودم رئیس تعاونی و کارمندانش وقتی من را دیدند از وضع لباس و موهای در هم من زدند زیر خنده از خوشحالی زبانم بند اومده بود و با زبانی لکنت گونه گفتم اومدم رئیس تعاونی گفت این فیش رو پر کن فردا ششصدو پنجاه هزار توما بریز به حساب تعاونی تا ثبت نامت تکمیل بشه من با همان شور و شادی فرم پنج صفحه ای را پر کردم و تحویل دادم ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بود مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم خونه وقتی همسرم مرا خوشحال دید گفت چی شده خوش خبر باشی و من ماجرا را تعریف کردم همسرم دستهاشو برد بسوی خدا و با گریه گفت خدایا شکرت

به همسرم گفتم بیا حساب کتاب کنیم تا پول رو جور کنیم ،توی حسابامون صد هزار تومان بود که اونم حاصل ده سال قناعت ما بود پنجاه هزار تومان هم طلا داشتیم که از ازدواجمان تا به حال انها را نگهداشته بودیم یک تخته فرش دستبافت کرمان هم داشتیم که در آن زمان بیست و پنج هزار تومان می ارزید
دیگر چیزی نبود به یکدیگر نگاهی کردیم و هر دو با نگاهی غم انگیز به النگوهای دختر کوچکمان نگاهی کردیم و همسرم آنها را از دست او به زحمت خارج کرد دخترمان خواب بود انها هم بیست و پنج هزار تومان میارزید که با پولهای جشنهای تولد و کادو هایش یه کاسه کرده و خریده بودیم تا اینجا حدودا دویست هزار تومان شده بود چهارصد هزار تومان تا خوشبختی فاصله داشتیم مدتی به فکر فرو رفتیم تا همسرم یک دفعه دوید به طرف تلفن و به مادرش زنگ زد و پس از یک ربع ساعت توضیح قول صد هزار تومان را از او گرفت فاصله تا خوشبختی کمتر شد تا من هم به طرف تلفن دویدم و با مادرم تماس گرفتم و ماجرا را گفتم ولی مادرم حاضر نشد کمکم کند سیصدو پنجاه هزار تومان کم داشتیم و به هر کسی گفتیم حاضر نشد به ما قرض دهد همسرم باز به طرف تلفن رفت و با خواهرش تماس گرفت و پس از نیم ساعت او را راضی کرد ولی در قبال سه دانگ از زمین فوق چاره ای نبود خواهر همسرم نیز تمام طلا هایش رو فروخت و با تمامی پس انداز خود به منزل ما آمد .
غروب شده بود یک وانت کرایه کردیم و فرش را با هزار بدبختی فروختیم طلا ها را هم فروختیم و کمی کسری آن را هم جور کردیم و به خانه برگشتیم از خوشحالی تا صبح نخوابیدم و هر دو خدا را شکر میکردیم که بلاخره در منطقه سعادت آباد کوی فراز صاحب خانه خواهیم شد نماز را که خواندم بلند شدم و به اداره رفتم وقتی رسیدم اداره بسته بود نیم ساعت منتظر ماندم تا در اداره باز شد رفتم در اتاق تعاونی تا وقتی رئیس میاد اولین نفر باشم این بار هم اول شدم ولی بعد از چند دقیقه هفتاد نفر پشت سرم با پول منتظر بودند رئیس امد و اولین نفر پول را تحویل دادم .
الان سی و پنج سال هست که دارم انتظار میکشم و نیمی از اعضاءجان به جان آفرین دادند ولی هنوز خبری از زمینهای تعاونی هفت گانه نشده حالا فقط کارمان نذر و دعا شده خواهر همسرم هم وقتی چند سال از این ماجرا گذشت همسرش بخاطر شراکت ما طلاقش داد به هر دری زدیم نشد به هر جا که رفتیم فایده ای نداشت یک روز که رفته بودیم مشهد همسرم آنقدر در صحن حرم گریه میکرد که همه مردم به دور ما جمع شده بودند اون همش امام رضا را صدا میزد و از او یاری میخواست که زمینهایمان را بدهند که ناگهان صدا یی به قلبم رسید که حس کردم امام رضا ست او میگفت به خانمت بگو اینقدر ناله نکنه کاری نه از دست من بر میاد و نه از دست خدا











شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

حمید جعفری (مسافر شب) ,فاطمه گودرزی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یعقوب یحیی (26/10/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (26/10/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (26/10/1396),فاطمه رنجبر (26/10/1396),مجتبی صمدیار (26/10/1396),فاطمه گودرزی (29/10/1396),وحید یوسفی (30/10/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (3/11/1396),زهرابادره (آنا) (9/11/1396),هلیا حسنلو (18/11/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 دي 1396 - 14:50

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بسیار عالی بود.
همین انتظار 35 ساله ی راوی، جالب بود و برای مخاطب جذاب هست و بهترین قسمت جذاب داستان تون می باشد.
موفق باشید@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط پرویزطبسی Members  ارسال در سه شنبه 26 دي 1396 - 15:49

نمایش مشخصات پرویزطبسی سلام ممنون از اینکه خواندید موفق و سلامت باشید بزرگوار@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه گودرزی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 دي 1396 - 23:01

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی درود عالی بود


@فاطمه گودرزی توسط پرویزطبسی Members  ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1396 - 15:12

نمایش مشخصات پرویزطبسی سلام و عرض ادب از اینکه وقت گذاشتید ممنونم زنده باشید خواهر بزرگوار


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1396 - 12:41

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آقای طبسی عزیز
داستان تلخی نوشته اید داستانی که به روز هست و دردهای فراوانی از اجتماع
عالی بود ،امیدوارم هیچکس به دردی گرفتار نشود که نه خدا و نه ائمه بتوانند برایش کاری بکنند.
برای قلم تان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط پرویزطبسی Members  ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1396 - 13:52

نمایش مشخصات پرویزطبسی با عرض سلام و ادب حضور خواهر گرامی
ممنون از اینکه خواندید امیدوارم همیشه سلامت و خوش باشید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.