ایستگاه بعد، تجریش


ایستگاه بعد: تجریش
اتومبیل شاسی بلند و شیک انتهای کوچه ایستاد. لباس زمین خیس باران بود. درب اتومبیل باز شدو دختر جوانی که کنار راننده نشسته بود پیاده شد و اتومبیل حرکت کرد.المیرا دختر جوان، با قدی کشیده و خوش فرم که کمی از موهای طلایی اش زیر نم نم باران خیس شده بود صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش به گوش می رسید.به خانه که رسید نگاه تلخی به پولهایی که از راننده گرفته بود کرد و گفت: تف به این زندگی.
دیوارهای خانه نم داده بود. مادرش بیمارگونه گوشه ای از اتاق خوابیده بود.خواهر کوچکش الهه درس میخواند که المیرا وارد اتاق کوچکش شد. آرام کیف الهه را برداشت. داخلش پر بود از پاکت های فال. زیر فال ها مقداری پول پیدا کرد و فهمید این پول ها همان هایی است که از کیف پولش کم شده بود.سمت الهه رفت و گفت: من باید با چه کصافت کاریایی پول دربیارم اونوقت تو یذره بچه ی بی فکر همه ی پولامونو خرج این چرت و پرتا میکنی؟ وقتی بابا مرد تو بچه بودی و همش میگفت دست کجی نکنید دزدی نکنید حتی اگه از گرسنگی مردید.
الهه سرش را از شرم پایین انداخت و سکوت کرد.آسمان غرید، نگاهیی به سقف خانه کرد که به نظر کم جان و سست می آمد.
صبح روز بعد المیرا در مترو بود.مترو به قدری شلوغ بود که وقتی گوشی یکی از مسافرین زنگ خورد او نتوانست دستش را از میله جدا کند و به جیبش برساند. مردمی که همچون کتابهایی در قفسه کتابخانه بهم تکیه داده و بینی به بینی یکدیگر ایستاده بودند به بهانه های مختلف به او میخوردند.. تمام نگاههای آزار دهنده متوجه دختر جوان و شیک پوش مترو بود.صدای زن میانسالی را شنید که گفت: خجالت نمیکشه دختره ی بی حیا. مگه این دخترا پدر و مادر ندارن؟
روبرویش پسر جوان و خوش تیپی نشسته بود که ابروهاایش به زیبایی هر چه تمام تر برداشته شده بود و گردنبندی طلایی رنگ روی سینه اش فریاد می زد، با مدل موهایی فشن سرش را پایین انداخت و گفت: آبجی شما بیا بشین. خوب نیست بین اینهمه مرد سرپا واستی.
المیرا نشست، کنارش مرد میانسالی بود که ریشهای مرتب و تمیزش از حریم صورتش بلندتر و یقه اش تا زیر گردن بسته شده بود و در حالی که با تسبیح خوش تراش دستش ذکر میگفت خود را کمی جابا جا کرد و از المیرا فاصله گرفت و زیر لب گفت: استغفرالله.
صدای اپراتور مترو در فضا پیچید: شهید صدر، ایستگاه بعد قیطریه.
جمعیت کمتر شده و فضای مترو آرامتر شده بود. صدای دخترکی را شنید که عصای سفیدی در دست داشت و عینک آفتابی زده بود و نمی دید. روبروی زن میانسالی ایستاده بود و تمام وجودش تمنا شده بود در سوز صدایش که می گفت: 1 فال میخری؟
دخترک با کیف صورتی و لباسهای مدرسه اش ارام نزدیک شد.المیرا تمام وجودش میلرزید. دوست داشت چشمانش را بببندد و فریاد بزند.دختر فال فروش روبروی مرد میانسالی که کنار المیرا نشسته بود ایستاد و با صدایی معصومانه گفت: میشه 1 فال بخرید؟ یه خدا مامانم مریضه. فقط 500 تومنه یدونه بخردیگه.
حاج آقا تسبیحش را در جیب گذاشت و با خشمی که در چشمانش می رقصید گفت: برو بچه جون. برو خدا روزیتو جای دیگه بده.
بغض راه گلوی المیرا را بسته بود.
ایستگاه بعد تجریش
سرش را پایین انداخت و کمی پول در جیب کاپشن کهنه ی دخترک فالفروش گذاشت. کمی چشمانش را بست اما نتوانست آن دخترک را نگاه نکند. انتهای مترو را دید که فالفروش همچنان ارام قدم بر میدارد و هیچ نگاهی بیشتر از چند ثانیه به او دوخته نمیشد. صدای اپراتور بود که در سالن پیچید: تجریش. مسافرین محترم ایستگاه پایانی می باشد...
المیرا هراسان و مضطرب قدم بر می داشت. منتظر بود و مردد. اتومبیلی کنار پایش سرعتش را کم کرد و گفت: بفرمایید خانوم. سوار شید تا بیشتر ازین خیس نشدید.
المیرا چشمانش را بست. کمی جلوتر رفت. اتومبیل ارام ارام هماهنگ با قدمهای المیرا حرکت می کرد.: خانم سوار شو دیگه. هوا داره سرد میشه ها.
تمام حواس المیرا پیش دخترک فالفروش جا مانده بود. نمی دانست این بار هم مثل دفعه های قبل سوار بشود یا نه.درب اتومبیل را باز کرد.راننده با لحنی آزاردهنده گفت: بشین گلم، پول توی ماشین منه.
المیرا قبل از اینکه سوار شود درب اتومبیل را محکم بست و دوان دوان سمت مترو حرکت کرد.دنبال گمشده اش بود. هر واگن را نگاه می کرد اما اثری از دخترک نمی یافت. بعد از ساعت ها ناامید و خسته به ایستگاه تجریش بازگشت. در گوشه ای از سالن گمشده اش را پیدا کرد که سر به زانو گذاشته و آرام اشک می ریزد. سمت او دوید و در حالی که او را به آغوش می کشید گفت:
لهه؟ الهی قربونت برم آبجی گریه نکن. از فردا دیگه من میام به جای تو. تو برو مدرسه.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش شمس (6/11/1392),هادی رادقره ویسی (6/11/1392),شايان قاسمي بختياري (6/11/1392),مینا ملک زاده (7/11/1392),مهساعبدلی (9/11/1392),مسعود رضایی (10/11/1392),مهرناز علیزاده حشکوایی (15/11/1392),

نقطه نظرات

نام: یه بنده خدای ریشدار   ارسال در یکشنبه 6 بهمن 1392 - 10:10

داستان قشنگی بود ولی واسه من سوال شد که چرا اون فضا سازی رو در مورد پسر و مرد ریشدار انجام دادین؟
یه نویسنده بهتره واقعیت ها رو ببینه و بنویسه نه اینکه ناراحتیش رو از حکومت سر یه مرد خیالی نشسته تو مترو خالی کنه.
در اینکه اکثر دخترای خیابونی به خاطر مشکلات اقتصادی و رفتار غلط بقیه به این راه کشونده شدن هیچ بحثی نیست ولی بهتره توی مترو بیشتر دقت کنین تا رفتار انواع و اقسام اقشار جامعه رو با همچین تیپ ظاهری بیشتر درک کنین.
میشه بپرسم توی فضاسازی شما و واقعیت جامعه اون راننده ماشینی که به دخترخانم قصه پیشنهاد میده از چه تیپ ظاهری ای برخورداره؟


@یه بنده خدای ریشدار توسط حمیدرضا حسینی Members  ارسال در پنجشنبه 17 بهمن 1392 - 14:43

نمایش مشخصات حمیدرضا حسینی دوست عزیزم سلام. خوب هستین؟ ببینید این یکی از باورهای زندگیه منه که هیچوقت از ظاهره آدما قضاوت نکنیم. گاهی وقتا یه آدمه فشن و امروزی رفتارش خیلی پسندیده تر از یه آدمه مذهبی و ریش... دار هستش. اصلا نمیخوام جبهه بگیرم که بگم همه ی ریش دارها بدن یا فشن ها خوبن نه اصلا. هدفم این بود که قلبه آدما مهمتر از ظاهرشونه. درسته؟ اون پسری هم که پیشنهاد داد به دختر قهرمان داستانه من به نظرم پسری با سن و سال 25 تا 28 سال بود. پسری که از زندگی فعلا چیزی نفهمیده و دل بسته به لذتهای زودگذر. راجع به ظاهرش حرفی نمیزنم چون از روی ظاهره آدما قضاوت نمیکنم


نام: شايان قاسمي بختياري   ارسال در یکشنبه 6 بهمن 1392 - 20:06

سلام هميشه انسان غم زده مي تواند غمزدگي ديگران را با تمام وجود خود لمس كند. نه تسبيح به دستاني كه نمي گذارند قار قار شكمشان را حتي خودشان بشنوند. زيبا بود ودر داستانت يك نفر را نجات دادي ويك نفر را به كلاس درس بردي. اميد است مقبول افتاد.باز بنويسيد.


@شايان قاسمي بختياري توسط حمیدرضا حسینی Members  ارسال در شنبه 12 بهمن 1392 - 11:58

نمایش مشخصات حمیدرضا حسینی با سلام و خسته نباشید. ممنون از نظرتون جناب قاسمی. لطف کردین. چشم حتما.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.