مادر شدن چه‌ رنگیه شهرزاد؟

مادر شدن چه رنگیه شهرزاد؟
به نام خدا:
کمی، قربان قد و قامتت ریخته‌ای در قابلمه که تفت بخورد، تفت خورده نخورده، سفره را چیده نچیده، برایش لقمه می‌گیری. بو می‌کند، بوی خون، شامّه‌اش را تیز کرده نکرده، می‌آیی می‌نشینی سر سفره‌ای که پهن شده نشده. داشتی لقمه‌ی دوم را می‌گرفتی که تنت زیر اتو، لابلای روپوش سورمه‌ای مدرسه‌ات سوخت، نامه‌اش را اول جویده بودی که مادرت فکر کند چک نویس مشق‌‌هایت است، کاغذ را دراورده در نیاورده ابراز علاقه‌های درشت و آبی رنگ مهرداد از چین‌های کاغذ بیرون می‌زند. زیر لبی که داشت خونریزی می‌کرد می‌گویی: امروز هفدهمین سالیه که لابلای کاغذ زند‌ه‌ای برام.
می‌خواهی جواب بنویسی برایش ، می‌روی رو به روی آینه می ایستی

کلمه اولت خداحافظ است، مینویسی.
به آیینه نگاه می‌کنی. کسی تور لباس عروس را از صورتت کنار می‌زند، سرت خواسته ناخواسته می‌افتد پایین.
می‌روی سرویس بهداشتی، ژیلت یکبار مصرف آبی را برای هفدهمین بار روی صورتت می‌کشی، پنبه‌‌ی خونی را از داخل سطل زباله برمیداری، بدون کراهت، می‌گذاری روی یک قطره خونی که تیزی ژیلت یکبار مصرف آبی روی صورتت گذاشته.
موبایلت زنگ می‌خورد. هیچوقت صدای زنگ خوردنش را در سرویس بهداشتی دوست نداشتی، آن هم درست دقیقه هفدهم فیلم.بدون ابنکه نام مخاطب در حال تماس برایت مهم باشد، گوشی را می‌چرخانی که فول اسکرین شود. میگویی همه چیز کاملش خوب است. هفده دقیقه پیش بود که داخل سرویس بهداشتی دورترین پارک از خانه‌تان شدی. به آینه نگاه می‌کنی، کسی داخل کت و شلوار دامادی ات گل رز سرخ کوچکی می‌گذارد. سرت خواسته ناخواسته پایین می‌افتد.

دقیق شمار بچه‌هایت را داری، ریز به ریز می‌نویسی، دفترت رسیده به صفحه هفدهم، اسم این بچه‌‌ات را می‌گذاری شهرزاد، به مردی که تصویرش تا هفده دقیقه قبل در اینه، پشت سرت بود می‌گویی: شهرزاد هنری‌ترین اسم دنیاست. صفحه هفدهم را که می‌نویسی، می‌بندی، می‌گذاری روی پا و پایت را آرام آرااام تکان می‌دهی که شهرزادت خوابش ببرد.

خوابش برده نبرده، می‌گذاری روی متکی صورتی که گل های ریز سفیذش عجیب تو را به وجد می اورد. می‌روی اشپزخانه. نگاه می‌کنی به قابلمه ای که کمی قربان قد و قامتت ریخته بودی داخلش که کمی تفت بخورد. تفت خورده، سوخته،از همان فاصله‌ی دور نگاه میکنی به آیینه ، به شخصیت ات که در هر نگاهت به آن تغییر می‌کند.
می‌روی داخل سرویس بهداشتی. ژیلت یکبار مصرف آبی را برمی‌داری، برای بار هفدهم می‌کشی روی صورتت. تصمیمت را گرفته‌ای،این را نگاه انسان در آیینه می‌گوید. شالت را از جیب شلوار جین تنگت که فقط یک ساییدگی کوچک روی زانوی راستش است در می‌آوری، سرت که کردی آنوقت نگاه می‌کنی به مخاطبی که دارد تماس می‌گیرد، قطع نمیکنی ، می‌گذاری آنقدر زنگ بخورد تا خودش برود پی کارش. اصلا به او چه که من تصمیم نهاییم چیه؟ را که می‌گویی گوشی را برمی‌داری. قطع شده است. رمزت را که شبیه‌ترین شکل به عدد هفده است را روی صفحه گوشی می‌کشی. دلت میخواهدکلمه اول خداحافظ باشد اما متنی که هفده سال در نوشتنش تردید داشتی را مینویسی. سند میکنی، دو بار سند میکنی که یک وقت نکند به دستش نرسد. جوابت را همان لحظه ارسال می‌کند. می‌خوانی،
به آیینه نگاه می‌کنی، بعد از هفده سال اشک داخل چشام جمع شده را زیر لب گفته نگفته می‌روی از روی متکی صورتی که گل‌های ریز سفیدش تو را به وجد می‌آورد شهرزاد را برمیداری می‌روی طبقه هفدهم، بلندترین ارتفاع ساختمان.
به چیزی فکر نمی‌کنی.خودت را پرت می‌کنی. هفده ثانیه طول می‌کشد سقوط از این فاصله. دفترت افتاده کنار جنازه‌ات.
شهرزاد، دفتر جنازه‌ای که می‌گویند هفده دقیقه قبل خودش را از طبقه هفدهم پرت کرده پایین را برمیدارد. صفحه می‌زند. صفحه اول، تصویر سیاه قلم از خودش را میبیند. صفحه دوم اسم شهرزاد با خط نستعلیق.
صفحه می‌زند. صفحات بعدی خالیست. به اواسط دفتر می‌رسد، قلبش توان تپیدن ندارد. کلمات روی صفحه دارند کاری را میکنند که عزراییل هفده سال است نمی‌تواند با شهرزاد بکند. نوشته را بلند میخوانی:
کاش من یه ترنس نبودم
بلندتر میخواند:
شهرزاد هفده ساله زل میزنیم به پنجره ی اتاقمون توی دو تا ساختمون رو به روی هم
همه نگاهش میکنند . اشک صدایش را میلرزاند:
بلندتر میخواند:
فردا تصمیم نهاییمو میگیرم
فریاد میزند:
پسر بودن قشنگه اما درد داره، اگه پسر بشم، وقتی ازت میپرسن چند سالته، باید یه سیگار روشن کنم بگم سن شناسنامه ایم یا سن چینای صورتمو موهای سفید روی شقیقم؟؟
صفحه میزند
ارام زمزمه میکند:
دختر بودن قشنگه، رنگش صورتیه با گلای سفید که میتونه تو رو توی هر سنی به وجد بیاره ، اما من از بین این همه تردید، این همه آرزو، اینهمه عنوان، اینهمه رنگ فقط ارزوم بود مادر بشم.
ارام تر میخواند:
مادر شدن چه رنگیه شهرزاد؟
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ماریه آزاد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمیدرضا حسینی (8/12/1397),ماریه آزاد (11/12/1397),بهار قمر (25/12/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.