فرشته ی دیوانه

دیگر تفاوتی با هم اتاقیهایش نداشت. همه ی هم اتاقیهایش از ترس واگیردار بودن زخم های سرِ بی مویِ او، از مسولین بیمارستان خواسته بودند که اتاقش را با آن ها عوض کنند، اما هیچکدامشان نمیدانستند که این زخم ها بیماری نیست و جایِ زخمِ ماشین موتراشی است که هر روز روی سر خود میکشد تا شبیه هم اتاق هایش شود، و هیچکدامشان نمیدانند که او دیوانه ی سرطانی نیست.تنها ادای دیوانه ها را در میاورد که آن ها بخندند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نیلوفر روشن ,علی علیان نژادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضا لطف دوست (11/10/1393),زهرابادره (11/10/1393),یوسف رحیمی (11/10/1393),محمود لچی نانی (11/10/1393),آرمیتا مولوی (11/10/1393),محسن رحیمی جونقانی (11/10/1393), ک جعفری (11/10/1393),قاسم قاسمی (11/10/1393), زینب ارونی (11/10/1393),مریم پورهادی (11/10/1393),فاطمه گتویی (11/10/1393),ساناز پیری (11/10/1393),نعیمه میرزاعلی (11/10/1393),علی علیان نژادی (12/10/1393),حسین خسروجردی خسرو (12/10/1393),کاوه آزاده (12/10/1393),شايسته دولتخواه (12/10/1393), ناصرباران دوست (13/10/1393),نیلوفر روشن (12/1/1398),

نقطه نظرات

نام: محمود لچی نانی   ارسال در پنجشنبه 11 دي 1393 - 09:42

سلام، هی هی، داشتی خوب پیش میرفتی، ولی، اونجا که گفتی: دیوانه ی سرطانی!! نفهمیدم منظورت چیه؟؟ بقیه اش خیلی عالی بود،ذ


@محمود لچی نانی توسط حمیدرضا حسینی Members  ارسال در شنبه 13 دي 1393 - 11:37

نمایش مشخصات حمیدرضا حسینی . . .


@محمود لچی نانی توسط حمیدرضا حسینی Members  ارسال در پنجشنبه 18 دي 1393 - 11:35

نمایش مشخصات حمیدرضا حسینی سلااااام آقای لچی خانی ممنون دوست گرامی که وقت گذاشتین برای داستانم. من چون رمان مینویسم واقعا برام نوشتن داستان کوتاه سخت بود. کاملا باهاتون هم عقیده ام که جمله ی آخر اشتباه بود. البته من این داستان رو بدون بازنویسی گذاشتم.


نام: محسن رحیمی جونقانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 دي 1393 - 12:49

حتمن که نباید نقد کنم یه چیز میگم بعدن دلخوری پیش میاد


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 دي 1393 - 14:19

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام، خوب راس میگه دیگه اقای رحیمی، جون تو دیوانه ی سرطانی رو از کجا آوردی؟؟


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 دي 1393 - 16:51

نمایش مشخصات زینب ارونی ایده گرچه تکراری اما خوب بود
به شرطی که جمله اخرو تغییر بدی
و هیچ کدامشان نمیدانستند او دیوانه نیست ....
همین جا تمومش کن دیوونه سرطانی یعنی چی ؟


@ زینب ارونی توسط حمیدرضا حسینی Members  ارسال در پنجشنبه 18 دي 1393 - 11:33

نمایش مشخصات حمیدرضا حسینی سلام خانم ارونی عزیز. ممنون از اینکه وقت گذاشتین برای داستانم. من چون رمان مینویسم واقعا برام سخت بود که داستان کوتاه یا داستانک بنویسم. کاااااملا باهاتون هم عقیدم جمله ی آخر نقص داره و اون اضافیه. باااازم سپااااس از وقتی که گداشتین


نام: ساناز پیری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 دي 1393 - 19:24

سلام اقاي باران دوست
منم با خانم اروني عزيز موافقم ممنون به خاطر داستان خوبتون, موفق باشيد @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.