برگرد ...

تو آمدی.
زودتر از قرارمان آمدی.
درست شبیه پاییز که زودتر از قرارش آمد.
یادت هست برایت شعر نوشته بودم برگها قانون جاذبه را نمی دادنند اما می ریزند.
تو لبخند زدی. لبخند تو زیباتر از شعر من بود.
خیابان جای پاهایمان را می شناخت.همان خیابانی که با هم سمفونی کلاغ ها را می شنیدیم و می خندیدیم.
گفتی کتابهای شعر در یک ردیف و من در دل گفتم درست شبیه گنجشک ها رو تیر چراغ برق.
گفتی برگرد و جای خالی ات را پر کن.
و من به خیابان که ته می کشید چشم دوخته بودم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

علیرضااشرفی مهابادی ,محمد رضا بادره ,مینا رسولی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (20/7/1397),محمد رضا بادره (21/7/1397),ابوالفضل مولوی (21/7/1397),مینا رسولی (23/7/1397),علیرضااشرفی مهابادی (25/7/1397),

نقطه نظرات

نام: محمد رضا بادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 مهر 1397 - 19:55

نمایش مشخصات محمد رضا بادره عالی بود


@محمد رضا بادره توسط لعیا زارعی Members  ارسال در شنبه 21 مهر 1397 - 20:34

نمایش مشخصات لعیا زارعی سپاس از شما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.