پسر همسایه

پسر همسایه
دختری درس فیزیک را به خوبی یاد نمیگرفت و اغلب در این درس به مشکل بر میخورد.در طول سال تحصیلی خیلی درس میخواند اما تاثیر چندانی نداشت. ماه امتحانات پایانی نزدیک بود و او از این درس می ترسید به همین دلیل از دوستش که همسایه او نیز بود، کمک خواست تا در این درس یاری اش کند . آنها تلاش زیادی کردند و بسیار وقت گذاشتند که تا حدودی مشکلات درس فیزیک دختر بهبود یافت،با این وجود مسائل و مشکلاتی هنوز باقی مانده بودند که باید برطرف میشدند اما حتی دوستش نیز در حل و رفع آنان ناتوان بود؛ دوستش پیشنهادی داد :"برادرم توی درس فیزیک مهارت خاصی داره ؛ چون یه سال از ما بزرگتره و تجربش بیشتره، ازش سوالا رو میپرسم تا مشکلاتمونو رفع کنه."از طرفی دختر از برادر دوستش خوشش می آمد ؛ موقعیت را مناسب یافت تا به او نزدیک شود ،پس در پاسخ گفت:"پیشنهاد خوبیه . حتما این کارو بکن که خیلی کارمون راحت میشه"
فردای آن روز ،دوست با جوابهایی که از برادرش گرفته بود پیش دختر آمد. توضیحاتی که برادرش به او داده بود را بازگو کرد و جوابها را به دختر داد ، اما دختر گفت که توضیحات را متوجه نمی شود و قادر به یادگیری مطالبی که دوستش میگوید نیست . دوست گفت:"گمون کنم بدونم چرا متوجه نمیشی. برادرم وقتی توضیح میده با حالت و روش خاصی توضیح میده و طرز یاد دادنش با من فرق داره .... فک کنم چاره ای نداریم جز اینکه خودش بیاد و بهت یاد بده...موافقی؟" دختر از شنیدن این پیشنهاد خیلی خوشحال شد ، اما به روی خودش نیاورد و تنها موافقت خود را اعلام کرد. همان روز عصر برادر دوستش آمد تا به او در درس فیزیک کمک کند .پسری خوش رو ،خوش هیکل و خوش رفتار .وقتی با دختر روبه رو شد چند ثانیه ای به هم خیره شدند و بعد با خجالت و رودربایستی سلام و احوال پرسی و ... . پسر درس را شروع کرد و ابتدا خیلی رسمی و با خجالت ، پس از مدتی اون جو رسمی کم رنگ شد و صیمیت بیشتر گشت. توضیحات لازم را بطور کامل گفت و تمرینها را به دختر داد تا حل کند. اما دختر حتی خودکار را بر نمیداشت و چیزی نمی نوشت و پس از کمی فکر کردن،اظهارناتوانی در حل آنها میکرد و میگفت:
_"وقتی میخوام مسائل فیزیک رو حل کنم ، مغزم قفل میشه و اصن دستم به نوشتن نمیره!!!".
پسر هر چه ریز بینانه و ساده تر به دختر توضیح میداد ، باز دختر در حل مسائل لنگ میزد؛تا اینکه پسر کم کم متوجه رفتار عجیب دختر شد. فکری به ذهنش رسید و گفت:
_"خب بیا جایزه ای واسه حل کردن مسائل بذاریم . اوووم ....تو بگو که چه جایزه ای میخوای"
دختر:"محدودیتی در انتخاب جایزه هست؟"
پسر:"خب...نه"
دختر با حالت خاصی گفت:"یعنی هر چی که باشه؟"
پسر:"آره هرچی که باشه ارزششو داره" دختر که موقعیت را برای نزدیکی به پسر مناسب دید گفت:
_" خب میخوام اگه تونستم اولین مسئله رو حل کنم ، هر بار که همدیگه رو می بینیم بهم دس بدیم!!!"
نخست پسر از شنیدن چنین خواسته ای متعجب شد ، کمی فکر کرد و پذیرفت. دختر در مدت زمانی نسبتا کوتاه،مسئله ای که پیش تر در حل آن ابراز ناتوانی میکرد را حل نمود . پسر گفت:
_"آفرین . خیلی خوبه.دیدی میتونی حلشون کنی؟"
دختر:"آره ،نوبت جایزست"
پسر هم پذیرفت ؛ کمی برایش سخت بود و خجالت می کشید اما دختر دستش را نزدیک دست پسر برد و با وجود حجب و حیایی که داشتند آخر بهم دس دادند . دختر هیجان خاصی داشت و شادی از چهره اش نمایان بود.دس دادنشان کمی طول کشید و بالاخره پسر گفت:
_"برویم سراغ بقیه مسائل"
و دست هم را رها کردند. پسر گفت:
_" جایزه بعدی رو تعیین کن"
دختر که از دس دادن حال اساسی ای کرده بود مورد خوبی بعنوان جایزه به ذهنش رسید اما دودل بود ودر بیان خواسته اش درنگ کرد ؛پس از اندکی اندیشیدن،سرش را پایین انداخت و گفت:
_"میخوام منو ببوسی" گونه هایش سرخ شده بود و هر از گاهی زیر چشمی پسر را دید میزد تا عکس العملش را ببیند .
پسر که خیلی خجالت کشید و بخاطر همان دس دادن عرق کرده بود، سعی کرد بر خود مسلط شود. از رفتارش بر می آمد که نپذیرفته است ، خیلی فکر کرد .دختر همچنان با استرس منتظر شنیدن پاسخش بود. آخر پسر تصمیمش را گرفت و گفت:
_"نصف سؤال های باقی مونده را تا فردا حل کن، اگه همه رو دُرُس حل کردی جایزتو میگیری"
این را گفت و خداحافظی کرد و به سرعت از خانه آنها رفت.
دختر که از خوشحالی نمیدانست چه کند و در کجایش عروسی بگیرد همان شب سوالات را با دقت تمام حل کرد.
فردای آن روز دختر آماده دریافت جایزه مورد علاقه و شیرینش بود لباس زیبایی به تن کرد و منتظر امدن پسر شد . استرسی داشت اما هیجانی وجودش را تسخیر کرده بود.پسر آمد و دختر با شادی دستش را جلو آورد و به هم دس دادند و بی مقدمه جواب ها را به پسر داد. پسر جواب ها را چک کرد و گفت:
_"عالیه . پیشرفتت چشم گیره "
سرش رو به پایین بود و زیر سیبیلی! نگاهی به دختر کرد و همین که چشم های سرشار از شوق دختر را دید دوباره به خواندن جواب ها پرداخت.ناگهان گفت:
_"خب دیگه من یه سری کارا دارم باید برم" و لبخند شیطنت آمیزی زد و خواست برود که دختر سراسیمه گفت :
_"پس جایزه من چی شد؟" و سرش را پایین انداخت.
پسر:"کدوم جایزه؟....آهان ؛ خب من که قول ندادم جایزه رو بهت میدم"
دختر از حرف پسر شکه شده بود ،از طرفی به نظرش منطقی می رسید؛اما وقتی انتظارش را بی ثمر یافت با حالت طلبکارانه ای گفت:
_"پس منم نصف دیگه ی سوالا رو حل نمیکنم"
پس از درنگی کوتاه پسر گفت:
_"خب باشه . امشب نصفه باقیمونده رو حل کن فردا اگه همه رو دُرُس حل کرده باشی جایزه رو میگیری"
دختر که میخواست حرف و حدیثی برای دریافت جایزه نماند خواست از او قول بگیرد که حتما جایزه را دریافت میکند ؛ پسر نیز قول داد .بهم دس دادند و پسر رفت و باز دختر تا شب تمامی مسائل را به امید فردایی رویایی حل کرد. روز موعود رسید و پسر آمد و پس از دس دادن، دختر جواب ها را تحویلش داد. پسر همه جواب هارا بررسی نمود و گفت :
_"پیشرفتت فوق العادس، تقریبا هیچ ضعفی در این درس نداری . اما سوال آخری رو اشتباه حل کردی؛ اشکال نداره ، برات جواب صحیحشو مینویسم" و مشغول نوشتن گشت.گاه گاهی نظری به دختر می انداخت و نگاه منتظر او باعث میشد که بی درنگ به ادامه نوشتنش بپردازد. بعد از آن دفتر را بست و گفت:
"بفرما ، اینم دفترتون ، سوالای مهمو علامت زدم ، دوباره حلشون کن ،مخصوصا آخری."
دختر گفت :"مرسی باشه حتما .خب حالا نوبت چیه؟"
پسر با تعجب:"نوبت چیه؟"
دختر :"اوووم خب جایزه که قولشو دادی دیگه" و باز در هنگام گفتن حرفش خجالت کشید اما کمتر از قبل.
پسر:"ببخشید کدوم جایزه؟!!!!" وبا لبخندی خاصی منتظر جواب دختر شد.دختر که دیگر حرصش در آمده بود کمی خشمگین شد و گفت:
_"زیر قولت زدی"
پسر پس از کمی اندیشیدن گفت:"آهان یادم اومد... خب مشکل از منو قولم نیس ... تو زمانی مشخص نکردی تا من به قولم عمل کنم"
دختر گفت:"نیاز نبود زمانی رو مشخص کنم. تو قول دادی دیگه الانم داری زیرش میزنی"

_"نه باور کن زیرش نمیزنم . من قول دادم جایزتو بدم اما نگفتم امروز ." دختر بار دگر گفته پسر را منطقی یافت ، ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:
_"منصفانه نیست"
پسر:"مهم این بود که آخر فیزیکو یاد گرفتی" و دفتر حاوی جواب های دختر را به او بازگرداند و گفت:
_"مسئله آخری رو دوباره حل کن .سؤال مهمیه . امیدوارم از خوندن فیزیک لذت ببری" و دستش را دراز کرد تا به دختر دس دهد .دختر از دس دادن خودداری کرد ؛ پسر لبخندی زد و خدافظی کرد . چند روز بعد که حوالی امتحان فیزیک شد،دختر به قصد مرور دفترش را گشود و سوالات را دوباره حل کرد . به سوال پایانی که رسید متوجه شماره ای در زیر سوال شد که کنارشان نوشته شده بود:"زمان انجام قولم بعد از امتحاناتت . بهم زنگ بزن"
sat:”16:37”


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سنامحمودی (22/9/1392),مریم محبتی (22/9/1392),ماهان لایقی (22/9/1392),محمد طحانی سعدی (22/9/1392),زهرا (22/9/1392),مهساعبدلی (22/9/1392),الهام توکل (22/9/1392),سید مجتبی موسوی (24/9/1392),مجتبی دانیالی (24/9/1392),مجتبی دانیالی (24/9/1392),میثم زارع (24/9/1392),بنفشه تقوی (25/9/1392),مجتبی دانیالی (25/9/1392),میثم نجفی کندج (25/9/1392),بهناز باران خواه (26/9/1392),مجتبی دانیالی (28/9/1392),مجتبی دانیالی (4/10/1392),هادی رادقره ویسی (27/10/1392),زهرا یوسفی (1/11/1392),زهرا یوسفی (3/11/1392),محمد طحانی سعدی (28/9/1394),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (30/8/1396),یعقوب یحیی (10/10/1396),مزان ب (9/4/1397),نگین پارسا (22/4/1397),

نقطه نظرات

نام: ماهان لایقی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آذر 1392 - 13:48

نمایش مشخصات ماهان لایقی یعنی چه ؟
این داستان ها چیست دیگر ؟ ما انقلاب کردیم و شهید دادیم تا این چیز ها را بخوانیم !؟
درس فیضیک همیشه به فیزیکیّات ختم میشود و پس از آن هم جهش ... و بعله دیگر ...
اول فکر کردم از آن داستان هاست ولی خدا را شکر جیره ی کاغذ تمام شد وگرنه معلوم نبود به کجا میکشید کار . و فکر کنم این دختر خانم دکتر بشوند چون به دکتر بازی خیلی علاقه دارند .
شعر برق را بخوان .
://manbaddahan.blogfa.com/9104.aspx


@ماهان لایقی توسط بنفشه تقوی Members  ارسال در جمعه 22 آذر 1392 - 15:05

نمایش مشخصات بنفشه تقوی آقای ماهان لایقی.برایتان متاسفم.داستان از نظر محتوی بسیار ساده و قابل فهم است.از طرفی دیگر کار با ارزشیست که اهداف خاصی را دنبال می کند.اصلا متوجه نمی شوم شما انقلاب کردید؟؟۷۶ که انقلابی نبود.
برایتان توصیه می کنم روی نوشته های خودتون کار کنید تا ایراد الکی بگیرید.داستانی که خواندم یک ریالیسم بسیار ساده و ضعیف است اما به هیچ وجه بد نیست.
امید وارم که طرز رفتارتان را بهتر کنید


@بنفشه تقوی توسط ماهان لایقی Members  ارسال در جمعه 22 آذر 1392 - 15:33

نمایش مشخصات ماهان لایقی گرایشات و تمایلات شما در داستان (این عزا را عزا داری باید کرد!!) کاملا مشخص .
به قول حضرت نیچه : مرد ، خواهان حقيقت است ، اما زن موجودي سطحي نگر مي باشد .
(زن و مرد اینجا عام نیست بلکه خاص)
من دهانی بهر گوش های پنبه ای نیستم . شما سخن مرا درنیافته اید و ناچار ...
خدا شما را رحمت کناد .
ممنون که توصیه های بشر دوستانه کردید . حتما عمل خواهم کرد .


@ماهان لایقی توسط محمد طحانی سعدی Members  ارسال در جمعه 22 آذر 1392 - 16:06

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی توجه کردی جناب لایقی، چرا هیچ اثری از ما ایرانی های این دوره و زمان حال ،در دنیای نویسندگی نه جاودانه س و نه جهانگیر؟... داستانهای مصنوعیمونو بذاریم کنار . یه کم طبیعی بنویسیم بهتره . شما به انقلاب و شهیدان بپردازید و مارو در این فیض فیزیکی رها کنید .
رفیقمون حافظ میگه:"دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم / با کافران چه کارت گر بُت نمی پرستی "
من شخص خاصی نیستم ، داستانای بی ارزش خودمو توی داستانک میذارم که نقد ادبی بشه تا بلکم یه ذره سواد و آگاهی نویسندگیم بهبود پیدا کنه . هدفم توهین به شهیدان و انقلاب نیست و نمیخوام اونا رو پایمال کنم!
کاری ندارم آقای نیچه چی میگن و شکسپیر و بقیه ، هر چیزی که میگن قرار نیست درست باشه . هم به نظر شما احترام میذارم هم به نظر بانو تقوی .
امیدوارم یه کم بهتر به دنیای اطرافمون نگاه کنیم آقا!


@بنفشه تقوی توسط علي كياني Members  ارسال در جمعه 22 آذر 1392 - 16:35

نمایش مشخصات علي كياني بله.شما باید متاسف باشید. این داستان نه ریالیسم است نه سوریالیسم. بلکه مزخزفی است پست تر از این حرفها. اینها ناشی از ضعف شما و قدرت نفس اماره ی شماست که با این تاسف خوردن ها میخواهید شهوت و پستی خودتان که تمام انسانیت شما خلاصه شده در زیر شکم خودتان و معشق هایتان را پشت این حرفها قایم کنید. من این چیزها را میگویم،لعلکم تعقلون:متوجه نمیشوید انقلاب کردیم! بدیهی است. من میگویم اما فکر و عقل از هم جدایند و کاری ندارم درس خواندید یا سولهای سخت حل کردید یا مدرک از دانشگاه دارید.عقل چیزی است که از فکر جدا است و داشتن آن بستگی به چیزهای دیگری دارد همانطور که یک چوپان پیامبر یک امت میشود. بله فزیک فقط به فیزیکیات منجر میشود و بس. شما فکر میکنید انسان و کارهایی که او میکند تنها به مدت زمان حیات او وابسته است.به جای خواندن این ها بنشینید به این چیزها تعقل کنید، این سخن دکتر شریعتی است؛ انسان فقط سنی نیست که در ان زندگی کرده من اگر سی سال دارم معنی نمیدهد که اعمال من را این سی سال تشکیل داده. آن انقلاب و شهدا با اعمال ما گره خوردست.عمر یک انسان تاریخی است که او انتخاب کرده برای ادامه دادن و او تا ابد زنده خواهد ماند نه شخصی با این شهوت رانی ها. بله او که الان دارد از آرمان شهدا دفاع میکنید همان شخصی است که پیش از به دنیا آمدن کنار رزمندگان بوده و داشته میجنگیده و حالا میبیند یارانش خون دادند که شخصی بیاید چنین داستانی بنویسد.
این کار کار باارزشیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میدانم انتهای قصه تلخ است و برخورد با حقیقت سخت و خوشخیال زندگی کردن راحت اما دلم برایتان میسوزد.
یک دور کل تعریف و هدف از زندگیتان را دوره کنید.
امام علی (ع) : هر شخص به همان ارزشی که برای پایبند بودن به آن و زنده بودن دارد ارزش میگیرد.
و ارزش برای شما چنین داستانی است!
سربلند باشید


@علي كياني توسط ماهان لایقی Members  ارسال در جمعه 22 آذر 1392 - 19:41

نمایش مشخصات ماهان لایقی بسم الله الرحمن الرحیم
آنچه که من میخواستم در کتابی بگویم برادرم کیانی در چند بند گفت .
خدا رحمت آنکس را که برخیزد و قدمی پیش نهد .
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاة


@ماهان لایقی توسط بنفشه تقوی Members  ارسال در جمعه 22 آذر 1392 - 20:06

نمایش مشخصات بنفشه تقوی اولا آقای محترم اینقدر که قضاوت می کنید از یک پیام من بوده است؟
ماشالا شما که تا آخرت ما پیش رفتید بعدشم بگید بسوزونید مارو بره پی کارش دیگه.
من قبول دارم شما در حال ورود به وادی بزرگا هستید می خواید مثل اونا رفتار کنید و وقت بد سنتون هست اما این توهین کردنتون روح خودتونو کثیف می کنه.من 8ساله داستان کوتاه می نویسم و تو شهر خودمون دبیر ادبیات هستم.من نمی خوام با شما بحث کنم چون چیزی برای بحث وجود نداره ما اینجایه داستان داریم چند تا توهین و یک نظر.همه ی اون چیزی که هست اینه که داستانمون کمی واقعی است کمی مدرن خیلی ضعیف.امایادتان باشد بهتر می توان سخن گفت.عصبی نباشید شما همسن شاگردان من هستید .باز هم می گم انقلاب رو شما نکردید که شما بچه تر از این حرفا هستید.


@بنفشه تقوی توسط علي كياني Members  ارسال در جمعه 22 آذر 1392 - 22:47

نمایش مشخصات علي كياني اگر ادب را رعایت نکردم لطفا بگویید.من هرگز توهین نمیکنم شاید شما به انسانیت خودتان توهین میکنید و (( خود شکن آینه شکستن خطاست)). باشد (( من بچه تر از این حرفام )) . در هر صورت هدف من غیر به وسط کشیده شدن اینگونه الفاظ و سن و سابقه بود که گویا حاصل نشد. ما وقت خودمان را بیخود صرف این صحبت ها کردیم.
خوش باشید...


@ماهان لایقی توسط مهسا سعدی   ارسال در جمعه 29 آذر 1392 - 17:33

آقای ماهان تقوی اگه همش از امام و انقلابتون بنویسن خوبه ؟ برای ما خوب نیست تو برو از کتابهای بیشماری که در این زمینه نوشته شده بخون و حالش. ببر


@ماهان لایقی توسط مهسا سعدی   ارسال در جمعه 29 آذر 1392 - 17:34

بهتر بود برای شخصیت های این داستان اسم انتخاب می کردی اینطوری جالب تر می شد . دختر داستان خیلی بی حیا جلوه داده شده


نام: محمد طحانی سعدی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آذر 1392 - 21:04

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی تمام تلاش من در این داستان ، این بود که عشق و علاقه کودکانه و ساده یک دختر به پسری رو به تصویر بکشم که با وجود اینکه به طور غیر مستقیم به پسر علاقشو نشون میده ، اما پسر این علاقه رو در اون زمان (به دلیل درسهای دخترو مصلحت اندیشی ) پاسخ نمیده و از این عشق دختر در جهت کمک به تحصیل و درسهای او استفاده میکنه ، اما این عشق رو سرکوب نمیکنه و دریچه ای برای شکوفایی و گسترش آن میذاره . نه با احساسات دختر بازی شد و نه سواستفاده ای . با وجود اینکه دختر از حد وقار و چارچوبی که اکثر دخترها برای حجب و حیای خود قار میدهند فراتر میرود ، اما پسر سعی در حفظ این وقار دارد . هدف من از نوشتن این داستان ، به تصویر کشیدن عشقی ساده ، زیباست .
میگن داستانو نباید موشکافی کرد تا خواننده خودش با خوندن و سطح درک و فهم خودش به هدف نویسنده برسه . از اینکه تنی چند از دوستان با نظرها ونقد های کوبندشون منو مجبور کردن تا دل و روده داستانو براشون تشریح کنم تشکر میکنم و امیدوارم بتونن از دید من به داستان نگاه کنن.
این داستان نه مستهجن است و نه غیراخلاقی . برای من اینجوریه . دیگران بنابر ذهن مسموم ومنحرف و تفکرات پوچ و عقاید پوسیدشون چیزهایی به این داستان نسبت میدهند که قصد و هدف من نبوده .اگه دم از خدا و پیغمبر و انقلاب میزنین یه کم فرمایشات بزرگان عمل میکردین و این چنین قضاوت عجولانه نمیکردین . اینجوری قضاوت میکنین و به خاظر یک داستان خیالی ، چیزی که تصورات و زاده ذهن منه ، چیزهایی میگین که اونقدر تعجب کردم که حس میکنم جنایت کردم .
دهن به دهن شدن با افراد بی منطق برای من کسر شان داره .
نه سواد دانشگاهی دارم ، نه ادعایی در داستان نویسی و نه هیچ پیشینه ای در نویسندگی . با این وجود مات و مبهوت این قضاوت شما هستم . جلل خالق . خدا روشکر شما ها خدا نیستین وگرنه ...
هع
خدا هدایتتون کنه


نام: محمد طحانی سعدی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آذر 1392 - 21:21

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی درود بر بانو تقوی . مرسی از نظراتتون و باعث افتخارم بود که داستانمو خوندین . خوشحال میشم نقدهاتونو ایرادهایی که در استان وجود دارن رو گوش زد میکنین . اعتراف میکنم که داستان ضعیفه . تلاشمو میکنم که در حد توانم ایراداتشو برطرف کنم
مرسی مچکرم@};-


نام: زهرا کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آذر 1392 - 22:37

نمایش مشخصات زهرا من باید در جواب خانم تقوی عرض کنم که انقلاب رو هفتادیها نکردن اما انقلاب برای طرز تفکر هفتادیها هشتادیها و دهه های بعد شد.قرار که نیست همه بروند و شهید شوند.وقتی طرز تفکر آقای لایقی درست است چه دلیلی دارد که طرز تفکرش را به خاطر سنش زیر سوال ببرید؟!!!و در ضمن باید این را در نظر داشته باشیم داستان غذای روح است .اگر ما داستانی به خورد مردم دهیم که افکار غلط را ترویج می دهد هرچند که تمام اصول داستان نویسی هم در آن رعایت شده باشد داستان بی ارزشی خواهد بود...


@زهرا توسط بنفشه تقوی Members  ارسال در شنبه 23 آذر 1392 - 16:12

نمایش مشخصات بنفشه تقوی سلام زهرا جان.
من کی گفتم همه باید شهید باشند؟من گفتم آقای ۷۶ای عزیز انقلاب نکردند و بچه تر از اون حرف ها هستند بازم می گم.شما خودتان ۷۶ هستید این دلیل بر هیچ چیزی نمی شود.فقط یک دوران درگیر و درخور انواع تغییر ها و بلوغ.شما من فکر نمی کنم طرز تفکر آقای لایقی درست باشه می دونید چرا؟اگه خدا بودند ایشان منو انداخته بودند جهنم.در ضمن شما اگه خوشتون نیومد نباید ادامه بدید به خوندنش اگه خوشتون نیومد تا آخر خوندید می تونید نظر خودتون رو بگید.ما دود و دم جنگ رو نکشیدیم که شما نوجوانان خام به ما تذکر بدید.لطفا درر حد یک نفر باشید.اگه کلاس من بودی زهرا خانم یا ادبت می کردم یا مینداختمت بیرون.


@بنفشه تقوی توسط زهرا Members  ارسال در شنبه 23 آذر 1392 - 18:01

نمایش مشخصات زهرا فرشته عزیزم منکه با کسی جنگ ندارم.شما قبل از اینکه من اعتراضی به نظر کسی بکنم شما به نظر آقای لایقی اعتراض کردید و من بعد از اعتراض شما به ایشان به نظر شما اعتراض کردم یعنی دقیقا همان کار خودتان.و باید بگم که من 67ام نه 76.من نمیدونم در شهر شما به 25سال نوجوان میگن؟پس همسن شاگردهای شما نیستم والبته الان دیگه دوره ادب کردن گذشته و افکار را با تادیب نمیشه عوض کرد.به هر حال اگه حرفام به شما برخورده معذرت میخوام@};-


@زهرا توسط زهرا Members  ارسال در شنبه 23 آذر 1392 - 18:02

نمایش مشخصات زهرا ببخشید اشتباهن به جای بنفشه نوشتم فرشته


@زهرا توسط بنفشه تقوی Members  ارسال در شنبه 23 آذر 1392 - 00:38

نمایش مشخصات بنفشه تقوی زهرا خانم گل.ویرایش سن و تاریخ تولد هر لحظه قابل دسترسیه ولی من حرفم اصلا به سن نبود که.شما هر سنی باشی حرفت مهمه.به قول امام علی که می فرمایند بشنو ببین ما قال نه اینکه من قال.خلاصه اینو بگم که این داستان یا هر داستانی که پا روی ارزش ها نمی زاره ولی در این حال شیطنت های اخلاقی و پستی و بلندی ها و ناهنجاری های فراوانداره خوبه.اما فکورا اما کفورا.خود خواننده بگیشو می دونه دیگه.بازم هم از شما هم از آقای لایقی معذرت می خوام.اما اون یکی آقا آقای کیانی ارزشوقت تلف کردن ندارند.


نام: لعنت برزندگی   ارسال در شنبه 23 آذر 1392 - 16:41

خوش به حالت ای کاش جات بودم ای کاش
قدر زندگیت روبدونم


نام: ساناز   ارسال در یکشنبه 24 آذر 1392 - 10:48

سسلام خوشکل بچه کجای شمارت چند


@ساناز توسط متین   ارسال در یکشنبه 1 دي 1392 - 15:33

لایک


نام: میثم زارع کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 آذر 1392 - 15:58

نمایش مشخصات میثم زارع همگی دوستان درود
من چند روزی است که دیدگاه نگذاشته ام دلم تنگ شده بود


نام: میثم زارع کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 آذر 1392 - 16:20

نمایش مشخصات میثم زارع نخست اینکه هر نویسنده ایی ایده ایی برای تنوشتن دارد که قلم به دست می گیرد اگر به داستان بنگریم که هیچ کس به این امر توجه نکرده و چسبیده به حاشیه باید بگم دوست گرامی نویسنده عزیز نوشتار شما به هیچ گونه یکدست نیست هر جا خواستید رفتید ادبی ترش کردید هر جا هم خواستید ادبیتشو کم کردید ( چی ساختم ادبیتش)
دوست گرامی ایده خوبی بود ولی گسترش آن بسیار ضعیف بود شاید چند بار دیگر که بنویسید و هی ویرایش کنید و نویسندگی پیشرفت کنید به چیزی که می خواهید برسید!
اما دوست گرامی آقای لایقی سخن شما کامل به جا ما خاک میهن را مدیون شهداییم نه اینکه بگویم زبانی تنها خدا خودش شاهده از ته قلب بهش اعتقاد دارم اما هر نویسنده می تواند ایده خاصی داشته باشد بهر روی نوشته است و از یک تفکر نشات گرفته پس اینگونه ما نمی توانیم به هیچ گونه چوبک را نویسنده بدانیم چوبکی که ناتورالیسمش خیلی عریان است که این داستان که پیش داستان های چوبک چیزی نیست! درباره نیچه هم باید بگم در واقع گفتن مرد و زنش دقیقاً به نوع خاص جنسیت دلالت ندارد که تا پایانش را خود می دانید! اما خانم تقوی گرامی که به نوعی همکاریم! البته شاگردهای من یه کم سنشون بیشتره! دوباره به نوشته های نخستینم بر می گردم بهتر است که ما اینجا به نقد بپردازیم تا چیزی یاد بگیریم نه دنبال حاشیه باشیم! چون خانم توقی ادبیات خوندید و اقای لایقی دوستتان دارم یه سخن شمش الدین محمد می گویم من اگر نیکم اگر بد تو برو خود رو باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
و عارف بزگوار ابو الحسن خرقانی که می گویدهر که در این سرا درآید نانش دهید.

نانش دهید و از ایمانش مپرسید.

چه آنکس که بدرگاه باریتعالی به جان ارزد،

البته بر خوان بولحسن به نان ارزد
بهر حال بیاید چیزی از هم یاد بگیریم نه اینکه بخواهیم ایرادی از هم بگیریم
درباره داستان حق با شماست یک داستان بسیار ساده است و ضعیف
راستی خانم تقوی کمی هم با شاگرداهاتون مهربون تر باشید دیدید یکدفعه آموزش و پرورش شما رو خواست
!
من داستان تمام یک شنبه های من را نقد کردم از شماولی گویا مورد پسند نبود!
دوست گرامی طحانی سعدی یه پیشنهاد برات دارم کلن از دختر و پسر بیا بیرون درسته اینجا بازدید زیاد داره ولی جلوی پیشرفتت رو میگیره
پاینده باشند همه ی دوستان


@میثم زارع توسط محمد طحانی سعدی Members  ارسال در یکشنبه 24 آذر 1392 - 18:50

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی درود بر جناب زارع
حرفهای شما منو به فکر فرو برد . بیشتر حرفهاتونو قبول دارم . باید بیشتر روی داستان کار میکردمو بعد توی سایت میذاشتمش .
حقیقت اینه که در دنیای نویسندگان و نوشته های ایرانی ، عشق رنگ و بوی خاصی نداره ، خیلی مصنوعی به عشق و روابط بین دختر و پسر ویا زن و شوهر پرداخته میشه . یا اصلا ننویسن در این مورد یا طبیعی تر ( طبیعی تر نه منحرفانه) بنویسن . تا جایی که میدونم روابط دختر و پسر در جامعه ما خیلی اشتباه و گاهی هم افراطی شده . واقعا موضوعی هست که ارزش وقت گذاشتنو داره .
قصدم بیشتر شدن بازدید کننده های داستانام نیست ، دوس دارم که نقد بشن ، مثه نقد های چون شما و بانو تقوی . سبک عاشقانه رو واقعا دوس دارم اما چشم ، برای اینکه سوتفاهم هم نشه ، یه کم از این موضوع فاصله میگیرم و مدتی بعد از این قبیل داستانها استفاده میکنم . بهتون قول میدم که روی داستان عاشقانه بعدی و با این موضوعات و توی این مایه ها، خیلی کار کنم و سعی کنم در اون پیشرفتی داشته باشم.


@میثم زارع توسط بنفشه تقوی Members  ارسال در یکشنبه 24 آذر 1392 - 02:08

نمایش مشخصات بنفشه تقوی سلام آريالاي زارع سو تفاهم نشه.يادمه نظرتون طولاني بود منم تا آخر خوندمش خيلي هم خوشحال شدم از نقدتون.وقت نكردم جواب بدم مي خواستم تو يه وقت مناسب جواب كاملي بدم كه يادم رفت.بازم ببخشيد اصلا منظوري نداشتم.آموزش و پرورش هم هر وقت بگه بفرماييد ما ميريم خونمون.خيلي هم دلشون بخواد


نام: ماهان لایقی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 آذر 1392 - 22:30

نمایش مشخصات ماهان لایقی سلام بر همه ی بزرگان و دبیران ارجمند که ما هم سن شاگردان ایشان باشیم ...
همه ی نکات توسط استادان گفته شد ولی مسئله اینجاست که اصلا در بابی اشتباه سخن رانده شد ...
به عنوان شاهد ، آیا شعر برق خوانده شد ؟ فقط به چند کلمه و جمله حساسیت نشان داده شد .
و یک مسئله ی دیگر . اثبات به روش "عکس نقیض" میدانید چیست ؟ همان .
خانم تقوی ! اگر بنده پشت برادرم کیانی راه بروم ، تنها یک جای پا دیده خواهد شد .

اصلا من را چه به این حرف ها ! تازه متولد 76 هم که هستم ! برویم فیزیکیات را فیزیکی بکنیم ...


نام: زهرا یوسفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 بهمن 1392 - 22:10

خوندن حرفای شما خیلی جالب تر از داستان بود کلا برا خودش داستانی بود ایران به داشتن عارفانی چون شما افتخار میکنه دمتون گرم کلی حال کردم


@زهرا یوسفی توسط محمد طحانی سعدی Members  ارسال در دوشنبه 7 بهمن 1392 - 22:01

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی چ عرض کنم؟
مرسی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.