توت تلخ

پدر از درخت توت خونه متنفر بود، مشکلی با خود درخت نداشت، دیگه از نگاه کردن به تنه باشکوهش و ایستادن زیر سایش خسته شده بود، با اینکه مزه توت سیاه رو دوست داشت، هربار که توت های روی زمین رو می دید عصبی میشد، یا نصف شب وقتی با سرو صدای گربه بیدار میشد و می دید که هیچ راه دیگه ای واسه پایین اومدن از دیوارهای بلند خونه وجود نداره جز شاخه های ضخیم درخت توت که تا روی پشت بوم رسیده بودن، تهدید میکرد که به زودی درخت رو ببره. اغلب با خشم بهش نگاه میکرد و سر گنجشک هایی فریاد میزد که به توت های رسیده و سیاه نوک میزدند، دیگه به شربتی که از اونهمه توت گرفته میشد و تمام روزهای سال نوشیده میشد توجهی نداشت، اهمیتی نداشت چندین جفت گنجشک و گونه های متنوع جانوری روی این درخت زندگی می کردن، یا سایه خنکش تا چه اندازه تابستان داغ رو قابل تحمل می کرد؛ تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که دیگه دوره وجود درخت توت سیاه داشت تموم میشد، از نظر اون درخت توت آب زیادی مصرف می کرد و چون توی فصول سرد سال بدون برگ بود، حتی واسه طبیعت سودی نداشت و هوا رو هم تصفیه نمی کرد. خشم پدر اغلب با صحبت های اعضای خونواده فروکش میکرد اما فامیل ها که به خونه میومدن، وقتی در مورد لکه های بنفش خشک شده ی روی کاشی های خونه حرف می زدن که بی شباهت به برخورد بمب خیلی کوچیک رنگی نبود، پدر رو خشمگین تر میکرد. بالاخره روزی رسید که پدر با یک نهال نارنگی به خونه اومد، جوری خوشحال بود که نهال نارنگی رو هدیه ای از طرف خدا می دونست و به دو نارنگی تازه رسیده اش به چشم میوه هایی الهی نگاه میکرد، بخاطر داشتن چنین چیز مقدسی سجده میکرد و خدا رو شکر گذار بود و از همیشه سبز بودنش میگفت.
توی خونه دو باغچه بود، اونی که بزرگتر و به مراتب از هر جهت پربار تره، اونقدر عمیقه که کسی نمیدونه به کجا می رسه، مادر میگفت جزو معدود باغچه های این حوالی هست که ساختگی نیست و بخشی از باغ بزرگی بوده که زمانی همه این شهر رو در بر میگرفت. یک بار تصمیم گرفتم اونقدر باغچه رو بیل بزنم تا به سطح سفت غیرقابل نفوذی برسم؛ چند ساعت از حفاری تاریخی من می گذشت، مدام به تصویر بهشت گونه ای که از باغ بزرگ توی ذهنم داشتم فکر می کردم و از خودم می پرسیدم، چی شد که اون باغ زیبا تبدیل به شهر شد. زیر هر لایه خاک رو که برداشته بودم با دقت نگاه میکردم که شاید نشونه ای باقیمونده از اون بهشت گمشده رو پیدا کنم. وقتی دیگه نای کندن نداشتم، دست از بیل زدن کشیدم و با کوه کوچیکی از خاک مواجه شدم. پدر می خندید، گفت این محله با همین تل های خاک ساخته شد. می گفت کل این محله روی یک قبرستون بزرگ بازسازی شده. از اون روز دیگه نکندم، زیر سایه درخت هم نرفتم، به توت ها هم لب نزدم، تصویر باغ زیبا جای خودشو به دریایی از جسد داد؛ کرم زده، متعفن، ترسناک. یعنی ریشه های درخت توت از هزاران جسد تغذیه میکردن؟
نتیجه اون همه مرگ، زندگی های بی ثمر، یک درخت توت شده؟
هر بار که به یاد طعم توت می افتادم، مزه خون زیر زبونم حس میکردم و باعث میشد دهنمو چند بار با آب بشورم.
پدرم و من درخت توت رو قطع کردیم و اما بخش نسبتا بلندی از تنه رو گذاشتیم که یک روز دیگه از ریشه درش بیاریم، هر کدوم دلایل خودمونو داشتیم با خواسته ای یکسان. اون لکه ننگ رو باید از باغچه حذف می کردیم، همین که می دیدیم دیگه زنده نیست خشممون رو کم میکرد.
نهال نارنگی رو به اصرار من توی باغچه دیگه کاشتیم و با لذت منتظر رشدش بودیم. اما من دست روی دست نذاشتم، نمیتونستم ریشه های درخت توت رو توی ذهنم تجسم نکنم، نمیدونم چقدر زمان برد اما من تمام زمانمو به کندن پای درخت گذاشتم ، و هرچی بیشتر می کندم، ریشه ها منو به زیر بنای خونه نردیک تر می کردن. کار به جایی رسید که پدر گفت اگه بیشتر بکنی خونه رو خراب میکنی. منم خسته شده بودم، بیخیال ریشه ها شدم، باغچه با قلب پاره شده رو رها کردم و سمت اولین ثمره درخت نارنگی رفتم، خیلی شیرین و آبدار بود. جز من و پدر بقیه لذت نمی بردن، میگفتن ترش و بی آبه و اونقدر محصول نداره که بشه ازش شربت درست کرد. بعد از گذشت مدتی طولانی بالاخره باغچه بزرگ رو پر کردیم، پدر از تنه خشک توت واسه بستن ما استفاده می کرد، ژستی میگرفت که انگار میخواست تیر بارونمون کنه، و با شلاق و سیم به کمرمون میزد، هنوز نفهمیدم چرا خشمش فروکش نمی کرد، حتی بعد از خشک شدن درخت توت، شاید وقتی به کاشی ها نگاه میکرد، هنوز جای انفجاری بنفش رو می دید، شاید چون من بودم که تنه خشک درخت رو از باغچه بیرون آوردم. باقی موندن ریشه ها تو باغچه برام فرقی نداشت، میدونستم دیگه نمیتونستن از قبرستون زیر خونه تغذیه کنن. اما پدر وقتی آروم شد که یه درخت نسبتا بالغ انجیر سفید جای درخت توت کاشت. هر دومون هنوز از درخت نارنگی لذت می بردیم و میوه هاش برامون شیرین بود. مادر میگفت این نارنگی نیست، نارنجه، حتی شکل میوه هاش شبیه نارنج بود، هسته های درشتش، طعم ترشش. من بوی نارنج رو از نارنگی تشخیص میدادم، اما چه فرقی داشت، روز اول که نارنگی سر نهال آویزون بود، پس نارنگی بود. ما توجهی نمی کردیم، میخوردیم و ضعف می کردیم.
روزی که از خونه رفتم، مادر کولمو از انجیر سفید پر کرد، اما بوی کرم و تعفن میدادن، میگفت همه محصول انجیرمون اینطوریه، حتی یک انجیر سالم هم نداشتیم، از پدر خدافظی کردم، در حالی که انجیر و نارنگی میخورد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

آرمیتا مولوی ,پیام رنجبران(اکنون) ,زهرابادره (آنا) ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نگین پارسا (29/4/1397),پیام رنجبران(اکنون) (30/4/1397),زهرابادره (آنا) (1/5/1397),ابوالفضل مولوی (4/5/1397),آرمیتا مولوی (5/5/1397),داوود فرخ زاديان (12/5/1397),نگین پارسا (15/5/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 تير 1397 - 14:18

نمایش مشخصات نگین پارسا جالب بودداستانتون...موفق باشید


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 مرداد 1397 - 12:27

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستان جالبی خواندم
اسم داستان توت تلخ ،هوشمندانه انتخاب شده بود . و اینکه انسان ها از رفتن واهمه دارند و ناگزیر از رفتن هستند .
عالی بود و لذت بردم
سپاسگزارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.