تئاتر پدر






در کارگاه نمایش بازشد و هیکل پیر مردی خمیده با کلاه و لباس مندرس و عصایی در دست نمایان شد نور بیرون فقط یک شَبَهِ زنده از یک پیرمرد را نشان می داد که برای دیدن جزئیات قامتش، نور داخل سالن کافی نبود با قدمهایی لرزان که سعی می کرد آنرا در فضای نیمه روشن سالن با احتیاط جلو بگذارد و عصایش را آماده برای یاری احتمالیِ هیکل نیمه استوارش مایل در دست گرفته بود بطرف گروه راه افتاد ، در را برای استفاده از نور بیرون نبست ، گروه کارش را متوقف کرد همه ی بازیگران دست از تمرین کشیدند کارگردان در حالی که می گفت پدر جان اشتباه آمده ای به پیشوازش رفت تا ببیند مشکلش چیست ، راهنماییش کند وقتی به اورسید گفت سلام! پیر مرد با صدایی لرزان و دلتنگانه پرسید کجایی حمید پسرم اقلا یک زنگ می زدی کارگردان که از شنیدن نامش شگفت زده شده بود اندیشید شاید پیرمرد اتفاقی نامش را برده گفت پدر بگمانم اشتباهی آمده اید پیر مرد پرسید مگر اسم تو حمید نیست ؟کارگردان گفت بله اما... پیر مرد گفت : اما چی ؟ یعنی در این ماه ها و سالها پدرتو دیدی و مطمئنی دلش برات تنگ نشده یا همینطور مادرت رو ؟ کارگردان با سر افکندگی و اینکه اصلا یادش رفت به پیر مرد بگوید اشتباهی آمده و باید بر گردد بحرف های پیر مرد گوش می داد و وحیران مانده بود پیرمردهمینطور که حرف میزد آرام آرام و با چهره ی چروکیده ی پرسشگرش یکی یکی اعضای گروه را مورد سوال قرار می داد اسم همه رو درست می گفت و به هر کدام نشانی و مدتیکه به او ومادرشان سر نزده اند را یا آوری می کرد همه بنوعی اعتراف کردند که بخاطر کار تئاتر مجبور بوده اند مدتها به نزدیکانشان سر نزنند گفته ی نفر آخر جالبتر بود او اعتراف کرد که فقط عید نوروز به پدر و مادرش زنگ می زند و حالشان را می پرسد که آنراهم امسال نتوانسته انجام دهد همه ی گروه که تا چند لحظه ی پیش مشغول تمرین تئاتر( ارزش پدر) بودند غمگین شدند فقط پیر مرد بود که شادِ شاد بود گروه همه باهم انگار همسرایی کرده باشند گفتند: ولی شما اشتباه می کنید پدر ما نیستید پیر مرد درحالیکه اشاره می کرد مشغول کارتان باشید، گفت :نه اتفاقا اشتباه نمی کنم جایتان را یاد گرفته ام ،خوشحال شدم که دیدمتون هفته ای یکبار بدیدنتان خواهم آمد وبطرف در خروجی راه افتاد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) , ک جعفری ,حمید جعفری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (25/3/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (25/3/1399),حمید جعفری (25/3/1399),منوچهر فتیان پور (26/3/1399), ک جعفری (26/3/1399),طراوت چراغی (26/3/1399),طراوت چراغی (26/3/1399),پیام رنجبران(اکنون) (28/3/1399),بهروزعامری (11/4/1399),نوریه هاشمی (12/4/1399),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 خرداد 1399 - 22:47

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام دوست گرامی
اشارتی زیبا به دنیای تناقض ها و تاملی عمیق بعد از خوانش.
درود بر شما@};- @};- @};- @};-


@حمید جعفری توسط بهروزعامری Members  ارسال در یکشنبه 25 خرداد 1399 - 03:28

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام و درودها
جناب جعفری
لطف فرمودید
@};- @};- @};-


نام: منوچهر فتیان پور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 خرداد 1399 - 04:52

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور با سلام
دقیقاًاین داستان نشانگراین مطلب می باشد که برخی افراد چنان مشتاق کاروهنر می گردند که بکلی فراموش می کنند خانوادهی هم منتظرآنهاست وشاید روزها باهمین فراموشی درجهت پیشرفت کار تلاش می کنند تا به نتیجه برسند نه اینکه جایگاهی رااشغال کنند وهیچ احساس مسئولیتی نکنند
درود برشما ....عالی
@};- @};- @};-


نام: منوچهر فتیان پور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 خرداد 1399 - 04:52

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور با سلام
دقیقاًاین داستان نشانگراین مطلب می باشد که برخی افراد چنان مشتاق کاروهنر می گردند که بکلی فراموش می کنند خانوادهی هم منتظرآنهاست وشاید روزها باهمین فراموشی درجهت پیشرفت کار تلاش می کنند تا به نتیجه برسند نه اینکه جایگاهی رااشغال کنند وهیچ احساس مسئولیتی نکنند
درود برشما ....عالی
@};- @};- @};-


@منوچهر فتیان پور توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 26 خرداد 1399 - 14:32

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
ممنونم از حضورتون
@};- @};- @};-


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 خرداد 1399 - 15:12

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام و درود خدمت آقای عامری متنتون تامل برانگیز بود ، دنیای تناقضات را به خوبی نشان میداد. لذت بردم .


@طراوت چراغی توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 26 خرداد 1399 - 21:41

نمایش مشخصات بهروزعامری @};- @};- @};-


نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 تير 1399 - 22:35

سلام خدمت شما استاد گرامی خیلی خیلی داستان تون عالی بود لذت بردم....


@نوریه هاشمی توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 13 تير 1399 - 11:18

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام ممنونم که وقت گذاشتید
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.