گوک کل بخش سوم


این داستان واقعی است



گوک،کل (gok”kol)

معمولا گوک کل را هم با خودمان می بریم چون تمام این دعوا یا بیشتر این دعوا بین پدر ومادر جوان مربوط به اواست گوک کل توی ماشین مدتها زل می زند به راننده تا شاید نگاهش کند برایش مهم است اما راننده که سرگرم رانندگیست متوجه نمی شود من سکوت را می شکنم و براننده می گویم بدختر ما نگاه نمی کنید ؟ گردنش خشک شد راننده که انگار از دنیای دیگری پا بدنیای گوک کل گذاشته باشد با لبخند نیم نگاهی به او می اندازد و همین کافیست که گوک کل جان بگیرد و لبخند بزند و دوباره با لبخند نگاه کند راننده می پرسد اسمت چیه گوک کل فقط نگاه می کند او نمی تواند صحبت کند اگر خودمانی شود فقط صدا آنهم صداهای نامفهوم اما هر دفعه بشکل متفاوت ؛ این گفتگو باعث می شود موقتا نگرانی ام را فراموش کنم آخر در پیامک دادگستری نام شاکی نیامده بود فقط نوشته بود عنوان شکایت مزاحمت ، با خودم برای چندمین بار فکر می کنم : نکنه این دختر عصبانی شده و برای کسی پیامک توهین آمیز فرستاده هر چند چند بار ازو پرسیده بودم : ببین خطایی نکردی و هر بار گفته بود : نه ، واقعا مزاحم کسی نشدم حتما شکایتی از طرف پدر گوک کله با این نگرانی راننده جایی در میان یک بولوار نگه میدارد و بطرف چپش اشاره کرده و می گوید اون بولوار تهش می خوره بدادگستری .
از ماشین پیاده می شویم و به بولوار روبرو می رویم سمت راست خیابان دانشگاه آزاد واحد اسلامشهر است در دلم می گویم یکروز باید بیایم اینجا هم خانوم آقازاده رو ببینم و هم آمادگی ام را برای تدریس اعلام کنم اخر رشته ی فنی که تدریس می کنم خاص است و شنیده ام این دانشگاه هم درین ترم آنرا ارائه داده است درهمین فکر هستم که میبینم دانشجویان بیشماری در پارک روبروی دانشگاه ولو هستند و باهم در حال انواع گونه های گفتگو برخی دوتایی و با نگاههای عاشقانه و برخی گروهی ، یک گروه دختر جذب سخنرانی شیرین دانشجوی پسری شده اند و غش غش می خندند شاید اصلا این حرفها خنده ار نیست اما آنها شاید بینشان رقابتی برای جلب نظر او بصورت پنهان در جریان است طبیعی هم هست دختر باید برای تشکیل زندگی دلخواهش و مرد دلخواهش تلاش کند می خواهم بروم روی یکی ازین صندلی های پارک و با اشاره به گوک کل و مادرش بگویم اگر مرد واقعی هستید و زن واقعی، این ممکنه آینده شما باشه هر ارتباطی رو غیر مسئولانه شروع نکنید و جدی نگیرید اما نمی توانم اگر می توانستم نویسنده نمی شدم
راه را که نیمه شده ادامه می دهیم دم در دادگستری طبق معمول در گشتن من کمی ارفاق می کنند چون گوک کل بغلم هست وارد حیاط می شویم معمولا درخت و شکل ساختمان درین وقتها ماهیت واقعی خودشان را ندارند حتی اگر زیبا باشند التهاب و اضطراب چهره ی همه را پوشانده است بالاخره دم دادیاری مربوطه می رسیم من کمی خودم را به آقایی که از درون اتاق دادیار نگاه پرسشگرانه بمن می اندازد با اشاره می پرسم :می توانم داخل شوم ؟ اشاره می کند بیا تو اول به پای گوک کل که تا کمر داخل گچ است می کند و می پرسد: چشه ؟
مختصر توضیح می دهم که از سه روزگی تا بحال که کمی از دوسال می گذرد مرتب عمل شده و گچ گرفته شده است و ضمنا بسرو وضع ما و مادرش که چادر مشکی بسر دارد با تعجب نگاه می کند می گویم اگر خدا بخواهد این آخرین عمل است . خواهر زاده شماره پرونده را می دهد و او پرونده را پیدا کرده و جلو خواهرزاده که در جلو میزش ایستاده می گیرد خواهرزاده بصفحه ی گشوده شده نگاه می کند و با لبخندی تاسف دار رو بمن می گوید دیدی من اشتباه نمی کردم ، کار خودشه
ادامه دارد ...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.6 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

زهرابادره ,پیام رنجبران(اکنون) ,بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عطیه پوررضا (10/2/1399),بهروزعامری (11/2/1399),پیام رنجبران(اکنون) (11/2/1399),بهروزعامری (11/2/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (12/2/1399),بهروزعامری (12/2/1399),زهرابادره (13/2/1399),محدثه رضایی زاده (13/2/1399),همایون طراح (15/2/1399),نوریه هاشمی (22/2/1399),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 ارديبهشت 1399 - 02:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام استاد :)

داستان جالب و اموزنده ای هست.. امیدوارم وقت و فرصت کافی داشته باشید برای گذاشتن ادامه داستان در سایت
حقیقتا دلم پژمرده میشه از دیدن طفل معصوم هایی که با ندانم کاری امثال ما به دنیا میان :(
از خوندن و فهمیدن جمله شروع‌‌، که این داستان واقعی است واقعا متاثر میشم.. امیدوارم نه تنها انتهای این داستان واقعی بلکه توی واقعیت این طفل معصوم عاقبت به خیر بشه

دم قلمتون همیشه گرم @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط بهروزعامری Members  ارسال در شنبه 13 ارديبهشت 1399 - 15:47

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
از لطف همیشگیتون بسیار سپاسگزارم
از شما و خانوم بادره که آمدن اما نتونستن پیغام بذارن و جناب رنجبران کمال تشکر رو دارم
@};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 ارديبهشت 1399 - 02:34

نمایش مشخصات بهروزعامری با سلام و درود بخوانندگان عزیز (یک توضیح)
در آخر پاراگراف سوم فعل جا افتاده و درست جمله ایگونه است :
... من کمی خودم را به آقایی که از دورن اتاق دادیار نگاه پرسشگرانه بمن می اندازد ،نشان می دهم و با نگاه پرسشگرانه می پرسم:...

@};- @};- @};-


نام: زهرابادره   ارسال در جمعه 12 ارديبهشت 1399 - 00:49

سلام و درودها استاد بزرگوار
بلاخره به لطف تشویقات شما تونستم امروز خودم رو به سایت مورد علاقه ام رسانده و از داستان زیبای گوک کل بهره مند شوم. عالیست و کشش دارد علاقه مندم ادامه داستان را بخوانم. ممنوتم خیلی لذت بردم. سپاسگزار قلم تان هستم. @};- @};-


@زهرابادره توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 5 خرداد 1399 - 22:05

نمایش مشخصات بهروزعامری ممنونم عزیز و گرامی
خیلی زحمت کشیدید
سپاس از حضورتون


@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.