سخنران سخندان





او همیشه بدو چیز فکر می کرد اول حرفهای تکراری که باید بزند و مواظب باشد که مو بمو همیشه در خاطرش باشد و دوم آن بیماری که با توصیه پدر از وقتی به شغل سخنرانی رو آورده بود با مسالمت با اوهمزیستی می کرد و حتی گذاشته بود از سخنرانی به مال و مکنت برسد طوریکه او فکر میکرد این بیماری ،بیماری نبوده بلکه یک شغل آبرومندانه است که بایستی به آن افتخار کند .
شنوندگان از پیش گوش تا گوش و در ردیف ها و صفهای منظم ایستاده بودند و به روبرو نگاه می کردند نه به سخنران ونه به بلندگو و حتی ستون تریبون که بالاتر از دیوار یک متری بچشم می خورد بلکه درست خط نگاهشان عمود بر لبه بالایی دیوارِ یک متری بود سخنران بجای ایستادن در پشت تریبون ،چارزانو در بالای آن نشسته بود و با ابهت ویژه و شمرده شروع بسخنرانی کرد ؛ابتدا به مقدساتی که گمان می کرد برای حاضران بسیار اهمیت دارد و باید داشته باشد ،درود فرستاد و سپس درباره اهمیت اخلاق سخن راند او گفت اخلاق یعنی شما شنوندگان بایستی به سخنان عالمان و دانشمندان گوش فرادهید البته منظورم از دانشمند کسانی نیستند که چار تا فرمول و یا چارتا واکسن ساخته اند آنها موقعی دانششان بدرد می خورد که اخلاق داشته باشند اخلاق عالمان و دانشمندان ؛ اگر به حرف آنان گوش کنید راهی جز گمراهی نخواهید داشت تمام شنوندگان به همان دیوار یک متری نگاه می کردند حتی پلک نمی زدند به جز سه تایی در صف سمت راست که سرشان پایین بود و بزمین نگاه می کردند سخنران اندیشید شاید آنان از سر غرور به حرفهای او توجه نمی کنند این بود که گفت در درون ما هستند کسانیکه عادت دارند به حرف پر مغز عالمان گوش فرا ندهند (او عمدا از ضمیر ما استفاده کرد او خوب بخاطر داشت در مغازه ی بزرگ دو نبش متروکه که بعدها مکتبخانه شده بود بارها تاکید داشتند برای کند کردن تیزی سخن باید خود را با مخاطبان نادان یکی شمرد تا از تیزی و توهین آمیز بودن حرف کاسته شود و در عوض به تاثیرش بر ذهن گمراهان بیفزاید) و ادامه می دهد آنان (فرقی نمی کند که بگویم ماها )در آتش دوزخ خواهیم سوخت این گمراهان بیشک هیزم آتش سوزان جهنمند در همین هنگام شنونده وسطی (از آن سه حاضر دست راستی )از نفر جلویی پرسید : تو بودی ول کردی ؟ بوی علف می داد جواب داد من بودم اما ول نکردم آروغ زدم دارم نشخوار میکنم مگه نمیبینی سخنران که متوجه پچپچه و گستاخی آنان شده بود حرف را عوض کرد و راجع به سر براه بودن سخن راند و بیان کرد که چرا گوسفندان در بهشت خانه خواهند داشت ،چون درست مانند بچه های آدم به حرفهای پیشوایان خود گوش فرا می دهند در این موقع گوسفند آخری از وسطی پرسید : تو بودی آروغ زدی ؟ بوی علف می داد گفت آره اما آروغ نبود ول کردم در این موقع حرفهای سخنران تمام شد ودر پایان از حاضران خواست که بسمت راست برای صرف غذا تشریف ببرند اما نمی دانست سمت راست او سمت چپ حاضران است حاضران بجز آن سه تن که سرشان پایین بود بسمت راست خود حمله کردند چند نفر زیر دست و پا ماندند و بشدت زخمی شدند اما آن سه بسمت چپ رفتند تا وقتی گله بفهمد که چپ و راست یعنی چه و راه خود را اصلاح کند آن سه تن تقریبا نیمه سیر شده بودند یکی از بچه ها می خواست جلو خنده اش را بگیرد و از بالاو پایین پریدن دنبه ی آنهایی را که بدنبال غذا می دویدند را تعریف کند که مادرش گفت بگذار برای بعد از غذا، الآن اگر حرف بزنی علفها تمام می شود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری , یوسف جمالی(م.اسفند) ,بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (29/7/1398),متین یحیی زاده (2/8/1398),بهروزعامری (2/8/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (4/8/1398),هرسا زمند (7/8/1398),اسماعیل مولایی (8/8/1398),طراوت چراغی (9/8/1398),بهروزعامری (13/8/1398),ابوالحسن اکبری (15/8/1398),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 آبان 1398 - 18:13

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود برجناب استاد عامری عزیز.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 16 آبان 1398 - 15:20

نمایش مشخصات بهروزعامری ممنونم عزیز

@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.