گیسو (11)





موندنم طولانی شد تو این مدت بیشتر بهم نزدیک میشدیم من بیشتر با احتیاط بودم اما سعی میکردم فقط احتیاط باشه نه ترس یه روز که خیلی بهم نزدیک شده بودیم و با هیجان بهم گفت من بهترینوقشنگترین مرد روزمینم کیف کردم هیچکس تا بحال اینو راست یا دروغ بهم نگفته بود اگه مادرم هم همچین حرفی بهم زده بود به این روزنمی افتادم اگه داشتم حتما بهم می گفت شاید اینطوری نه اما جور دیگه ای ، بعد من می فهمیدم که مَردَم و انسان مقاوم و با قدرت حتما می تونستم با هر زخمی مبارزه کنم حداقل اعتراض کنم فحش بدم به هرچی تهوعه اما پشتم خالی بود یا کنارم خالی بود من وارد جنگ نشده شکست خوردم آدم باید توجنگ برا چیزی بجنگه وقتی چیزی نباشه جنگ خنده دار میشه بهتره همون لحظه اول دستمال سفیدو بالا ببری تسلیم تسلیم وتسلیم ،تسلیم بهتره بذار جنگ هر کاری میخواد باهات بکنهبالاخره یه روز خسته میشه ولت میکنه یا نه راحتت می کنه مثل قبلی ها که راحت شدن ما نه اسمشونو می دونیم ونه جای رفتنشونو اما این سکه بود که منو به این زن رسوند شاید اول سکه و بعد اون کتابفروشه یا اول اون سکه بعد اون کتابفروشه و آخرش خود همین زن
صبحونه ی دلچسب رو برا اولین بار خوردم بوی نون داغ و پنیر و عطر چای رو فهمیدم بعد از صبحانه با همون لحن مهربان جدی پرسید سکه رو از کجا آوردی؟ گفتم از صندوق ،صندوق صدقات بیرون کشیدم پرسید فکر نمیکنی که کار خوبی نکردی؟ گفتم اون موقع شاید اما حالا نه چون این سکه اون کاری رو که باید کرد من اینجام و هیچ جامم درد نمی کنه اصلا یه طور دیگه شدم نمی دونم تاکی دووم داشته باشه بهش کمک می کنم که دَووم داشته باشه اگه قبلنا بود بطرف بغلیم غش می کردم ولی خدا وکیلی الآن نه ،الآن دلم زندگی می خواداونم نه تنهایی سرشو پایین انداخت ،پرسید بکسی بدهکاری؟ گفتم چطور مگه ؟گفت هیچی همینجوری با کمی مکث گفت آخه صبح که رفتم برای خردن نون یه موتوری با قیافه طلبکارا به هر طرف نگاه می کردیاد این سکه و احیانا بدهکاریت افتادم،آره یه چوبخط پیش حاج نعمت دارم شاید حدود صد هزارتومن باشه نمی دونم کمی بالاتر یا پایینتر پس اگه صبحونه سیر شدی این صدو پنجاه تومنو بگیر برو سراغش حسابشو تصفیه کن اگر فکر میکنی منم... فوری گفتم نه اصلا باید برم عمدا باید برمباید برم خودم برم بجنگم با خودم اونجا نزدیک مواد الآن دیگه می دونم برا چی باید بجنگم من یه چیزی دارم تو دلم تو کنارم اونقدر که رو پام بایستم بهر چیزی که میلم نیست بر خلاف زندگیمه بگم نه ، میرم، خودم میرم وقتی از در حیاط می خواستم برم بیرون برمی گردم نگاه می کنم همه چی نور بود مثل زندگی اونروزام بودمثل روز سال تحویل مثل نوروزانگار اومدم عید دیدنی و حالا دارم میرم بدیدن قوم و خویشا

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (8/7/1398),بهروزعامری (8/7/1398),بهروزعامری (9/7/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (10/7/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.