گیسو(10)





بعد از غذاوبلافاصله برایم چای آورد چقدر با مزه و خوش عطر بود چقدر استکانها تمیزو براق بودن سینی چای از تمیزی برق می زد اولین بارست که تمیزی را میبینم وازآن لذت می برم بعد از خوردن چای بهم گفت تو اون اتاق برات جا انداختم می خوای استراحت کن چیزی نگفتم رفتم ومثل بچه آدم خوابیدم اتاق ساکت و آرامی بود بوی گلاب می داد و زن هیچ عکسی غیر از یک آینه و شمعدان ، یک کتاب که در کیسه ای گلدوزی شده گذاشته بودن جلو آینه بود مست شده بودم کمی به سقف نگاه کردم و بعد از هوش رفتم.
چشمانم را باز کردم به دنیای رنگی روشن مثل اون موقع هایی که گرفتار نبودم،نور تیزی از پنجره میتابید نور غروب نبود مطمئنم که صبح بود ، یعنی از دیروز بعد از ظهر من خوابم؟
سرمو بلند می کنم با احتیاط به دورو برم نگاه می کنم کسی نیست یواش بلند میشم جامو جمع میکنم هرگز حالم به این خوبی نبوده عجیبه استخون دردم ندارم لابد داخل غذا مسکن ریخته بود لای در را باز میکنم کسی رو نمی بینم در اتاق دیگر نیم لاست اونجا دخترکم رو میبینم که هنوز خوابه برمی گردم به اتاقی که خوابده بودم در رو باز میذارم اتاق ترو تمیزیه ، همه چیز اتاق هم همینطوره اثاثیه زیادی نیست اماهرچی هست تمیزه در حد نو یه رادیو تو تاقچه میبینم روشن می کنم فکر نمی کردم سالم باشه اما راه میفته و شروع میکنه به گفتن اخبار که هول صداروکم می کنم
صدای پا و بسته شدن در حیاط و اومدن خانوم خوشحالم و مردد همینطورهم هست هنوز قیافش جدیه احتمالا سعی میکنه تا خوب منو نشناخته جدی باشه وسایل صبحونه رو خریدهو پس از مدتی صدام میکنه برا صبحونه ، میدونی تو از دیروز خوابیدی؟ جات خوب بود؟دلم نیامد بیدارت کنم گفتم ببخشید حالا که بهترم فکر میکنم بدجوری مزاحم شدملبخندی زدو گفت نه حالت خوب نیست این وضعت موقتیه تازه دردت شروع میشه ، می پرسم :ببخشید مَسکّنی چیری تو غذا ریخته بودید ؟گفت :نه اصلا ولی ممکنه حالتی هیجانی بکمکت اومده پیدا کردن اون سکه ویا چیز دیگه باعث شده روحیت قوی بشه والا دردو خماری بدترین درده ، دنبالِ حرفش می خواستم از کتاب فروشه چیزی بگم اما سکوت کردم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (31/6/1398),بهروزعامری (1/7/1398),طیبه حسنی (5/7/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (5/7/1398),طراوت چراغی (6/7/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.