گیسو(5)






چرا فاصلمو اینقدر دور کردم منکه دیگه طاقت ادامه ی این راه طولانی رو ندارم کاش حواسمو جمع می کردم از همون راه همیشگی میرفتم اما مگه میشه چیزی که برات نمیمونه حسه چه برسه به حواس اونم حواس جمع ما کجا حواس جمع کجا ، آه چه دخترکی !چقدر قشنگه پا برهنه نشسته جلو در خونه داره کیک می خوره نگاهم میکنه انگار آشناست آره آشناست اون دخترمه اسمش یادم رفته نوک زبونمه هااا اینجا خونمه یعنی خونه ی زنمه بچه ماتش برده چیزی نمیگه شیطونه میگه در بزنم شاید زنم دلش سوخت درو واکرد نه وا نمیکنه اون درزدنمو میشناسه در زدنم جون نداره دستمم می لرزه در نزده درو واکرد انگار این دفعه درنزده می فهمه من درِ خونم آهاا سرمو میندازم زیر بهش نگاه میکنم اونم فقط یک نگاه، فقط برای اینکه مطمئن شه خودمم اشتباه نکرده و با همون نگاه نیمچه همه تفاشو بصورتم میندازه این زخم از کدوم طرف نازک شده بود که سر باز کرد فوری بدخترم میگه بیاتوو مثل قرقی بچه رو میزنه زیر بغلش و میره تو درو محکم بهم میزنه اگه هم وامیستاد حرفی نداشتم بزنم اگه میزدم هم حداقل از طرف اون دروغ بود کمی صبر میکنم انگار این سکه بهم جون داده امید داده والا راه من اینطرفی نبود انگار دارم جلو خماری می ایستم و دارم امیدوار میشم آهسته میرم دم در البته جور دیگه ای نمی تونم برم ،بدنم همین مرامو پیدا کرده دیگه فرز نیستم خیلی وقته ، در میزنم محکمتر طوری که با همیشه فرق داشته باشه وامیستم که عصبانی تر نشه دوباره در می زنم با صدای بلند میگم درو واکن لامصب من سکه دارم یه سکه ی طلا !کمک کن نذار دوباره برم، داره خالم خوب میشه ببین دارم محکم در میزنم اما نه خبری نمیشه راه می افتم براهم ادامه می دم با قدمهای محکمتر اما دودل تا ته کوچه هی بر می گردم نگاه می کنم ته کوچه دیگه نا امید میشم می پیچم تو کوچه بعدی ومحله رو پشت سر میذارم، بد جوری خونمو خراب کردم اگه بخوام ،که می خوام والا می خوام، درست نمیشه .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (29/5/1398),بهروزعامری (29/5/1398),ف. سکوت (30/5/1398),طراوت چراغی (30/5/1398),بهروزعامری (8/6/1398),پیام رنجبران(اکنون) (8/6/1398),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 مرداد 1398 - 23:07

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت به استاد عامری بزرگ????
داستان روان و خوش خوانی بود .. چه خوب که بودم و تونستم هر ۵ قسمت رو با هم بخونم :D
چه خوب که هستید و می‌نویسید خوشحالم از این بابت
منتظر ادامه داستان می مونم
دم قلمتون همیشه گرم@};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط بهروزعامری Members  ارسال در چهار شنبه 30 مرداد 1398 - 11:17

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
میدانید که ازدیدم دوستان قدیمی بینهایت خوشحال می شوم
امیدوارم همیشه صحیح و سالم باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.