عکس یادگاری





عکس یادگاری
اتفاقی شد؛ بیشک ملیونها نفر ازابتدای تاریخ خلقت بشر به این طرف دلشون میخواست درون این باغ رو ببینن اما در این لحظه من اصلا بفکر دیدنش نبودم چون برخلاف میل درونیم دل بستن به آرزوی غیر ممکن برایم خوش آیند نیست اما گاهی انتظار نداشتن ، یعنی بی هوا رسیدن به موفقیت یعنی رسیدن به آرزویی که محاله . نه تنها هر دوازده درش بسته بود بلکه در راست و چپ هر در یک اژدهای واقعی با چند متر آتش واقعی در دهانش ، از باغ پاسداری میکردن و راه رفت و آمد مردم، شده بود با فاصله ی تقریبی پانزده متر از دیوار باغ که فقط صدای فش فش زبانه ی آتش( تا که من یادم می آید)،خاصیتش این بود که عادی شده بود وحتی گاهی اصلا بگوش نمی آمد مگر عمدا با هوش و حواس کامل به آن چشم و گوش می دوختی همینطورکه از دم درش از روی خاکهای بسیار نرم که برای جوانه زدن چمنها آماده شده بود میگذشتم ،ناگهانی در باز شد و منظره ای چون بهشت جلو دیدگان نا باورم پیدا شد ؛با خودم گفتم شاید اینطوربنظرم می آید و دوباره با دقت خاصی توجه کردم ، واقعی بود از آتش و اژدها و نگهبان هم خبری نبود اما زیبایی بهشتی طوری بود که قدمهایم را بطرفش بکارمی انداخت و نفهمیدم کی داخل بهشت شدم .
تمام طبیعت زیبا که تا بحال ندیده بودم ، بابوی دل انگیزش مدهوشم کرده بود . در سویی فرشته ای زیبا بایک دوربین عکس نگاری واای !! داشتم عاشقش میشدم که با یک صدای نرمِ دلچسب و دلنشین گفت بایست عکس بگیرم و نه یکی بلکه چند تا ، آه داشتم بیهوش می شدم اما عطرهایی که بمشامم می خورد دو باره هوشیار ی را بسراغم می آورد طوریکه در عرض چند دقیقه چند بار بیهوش و هشیار شدم .
بانو بایک حرکت نرم و دلفریب حلقه ی فیلم را که از دوربین درآورده بود بمن دادو گفت : اونجا(با انگشت ودست زیباش اشاره کرد ) یک آلاچیق بود .
جلوتر رفتم پیرمردی تمیز و مرتب داشت فیلم هارو ظاهر میکرد و شبیه تابلو نقاشی قاب دار تحویل مراجعه کننده می داد نوبتم شد ،فیلم رو گرفت و در یک چشم بهم زدن عکس زیبای قاب شده رو تحویلم داد . واااای چه زیبا بود . می شد مدتها به آن نگاه کرد و درست از بهشتی که عکاس هم در آن حضور داشت لذت برد اما اما انگار یک حیوان بله یک حیوان داشت به پای یک درخت ... یک سگ بود که درختی رو برای آبیاری انتخاب کرده بود آخ یک نقص کوچک . رو به پیر مرد میگم میشه اینو برام گمش کنی؟ میگه چشم کاری نداره تابلو رو ازم میگیره اما دوباره بهم پس می ده می پرسم چی شد ؟ میگه می تونم پاکش کنم اما اشتباهِ تو پاک نمیشه یعنی تو مغزت پاک نمی شه میگم کدوم اشتباه ؟ میگه ببین وقتی تو آمدی توجه نکردی که این سگ هم باتو بدرون باغ آمد؛ باید این بی توجهی تو یک جایی باشه که یادت نره اشتباه کردی ،با تاسف عکسو ازش میگیرم و همینطور نگاه میکنم محو زیباییش هستم که ناگهان خودم رو دم در باغ میبینم و یک سورتمه که توسط یک سگ آشنا منتظر ایستاده انگار برای منه چون کسی غیر ازمن اونجا نیست . این سگ زیاد هم بد نیست مناسب این راه پوشیده از خاک نرم و گاهی چمنه برم بطرفش و قبل ازرفتن بر میگردم به در باغ نگاه می کنم ، بسته است عجب !! باز اون اژدها و باز آتش ،چاره ای ندارم بهتر است با سگ و این تابلو برم شاید منو بطرف خونه ببره .
سگ راه می افته انگار راه خونه رو بلده همینطور آروم و بیصدا که سورتمه رو می کشه با خودم فکر میکنم ،برای چی بیرون آمده بودم و اصلا کار من چی بود؟ موفق شدم یا نه هرروزهمینطور میام بیرون ؟چرا یادم نمیاد ؟ روزهای آینده چکار باید بکنم ؟ نمی دونم برم خونه شاید متوجه همه چیز بشم .

یک توضیح: وقتی بکار و کارنامه ی حدود ده نفر عزیزی نگاه می کنم که باهم همکاری داریم درطی این دوسال تغییرهای بزرگی می بینم درست است که در شبکه های دیگر نیز آموختن جریان دارد ، اما سابقه ها فوری گم می شوند . از این رو از دوستان در خواست دارم که که سایتهایی چون داستانک رو بخاطر دوام و ماندگاری اثر در آن فراموش نکنند و از دیگر دوستان هم بخواهند که به این سایتها برگردند . ثمر بخشی این سایتها با دیگر شبکه ها قابل مقایسه نیست

با سپاس ک. ع. عامری

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

16

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,ف. سکوت ,محمد علی ناصرالملکی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,تینا قدسی ,زهرابادره (آنا) ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا بانو (25/9/1395),حسین شعیبی (25/9/1395),فرزانه رازي (25/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (25/9/1395),الف . محمدی (25/9/1395),ترنم سرخسی (25/9/1395),بهروزعامری (25/9/1395),شیدا محجوب (25/9/1395),محمدحسین عظیمی (25/9/1395),بهروزعامری (26/9/1395),مریم مقدسی (26/9/1395), ناصرباران دوست (26/9/1395),همایون طراح (26/9/1395),ف. سکوت (26/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (26/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (27/9/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (27/9/1395),شهره کبودوندپور (28/9/1395),سبحان بامداد (28/9/1395),داوود فرخ زاديان (11/10/1395),زهرابادره (آنا) (12/10/1395),همایون به آیین (11/11/1395),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 آذر 1395 - 12:06

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام عاقای عامری . خوبین میدونم .
من خوندم ... ولی باید دوباره بخونم ! :D
میرم و شاید با غزل برگردم ! :D :D :D
شاد و عاشق.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط بهروزعامری Members  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 12:23

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام
بیا باشعر بیا
با شعر بسیار بیا
باشد بیا
خوش آمدید


@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 10:44

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر جناب استاد عامری بزرگوار
عرض ادب و ارادت
داستان سورئال زیبایی بود از بهشت آمال و آرزوهای بر آوده نشده ی انسان . با تمام موانع و پستی و بلندی هایی که بنظر می رسد اغلب دورغین و فقط در ذهن ما هستند و یا در اثر تکرار و عادت به آنها اعتقاد پیدا کرده ایم .
از خوانش داستان لذت بردم
و اما توضیح و پی نوشتتان : به موضوع مهمی اشاره داشتید بنده با شما همدل و همزبان هستم . دوستان عزیزی که در جاهای دیگه گردهم آمده اند بد نیست نیم نگاهی هم به این پایگاه اولیه داشته باشند که از رونق نیفتد. چون بنظر می رسد آرشیو مطالب اینجا مطمئن تر و پایدار تر از سایر شبکه های فعلی باشد
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط بهروزعامری Members  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 12:24

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

روال خوبی دارید برای بیان دیدگاهتون

یعنی متفاوتید چون واقعا خودتونید

ممنونم از حضور همیشگیتون






















@};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 16:20

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، داستان زیبایی بود. ولی باید یک بار دیگر بخوانمش یا منتظر نقد دوستان شوم.

با پی نوشت موافقم. می توانند هر دو را داشته باشند.


@ف. سکوت توسط بهروزعامری Members  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 12:25

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

در هر صورت منت نهادید مایه ی مباهتست



@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 22:04

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــلام
عرض ادب و ارادت به استاد عامری :)

بلاخره هرکی یه اشتباه کنه باید تاوان بده .. بزرگترین تاوان اشتباه رو عاقای ادم و بانو حوا متقبل شدن .. بعد از اون اینطوری شد ک هر وقت اشتباه کنی باید جریمه بشی و این داستان شد رسم روزگار
این جمله رو دوست داشتم .. اونجایی ک میگه ( ... گاهی انتظار نداشتن یعنی بی هوا رسیدن به مو فقیت یعنی رسیدن به آرزویی ک محاله ...) و چقدر این اتفاق باعث ذوق زده گی میشه .. اینقدری ک اصلا متوجه نمیشی چطوری بهش رسیدی .. مثل این میمونه ک خودتو بکشی تا به جایی برسی و نمیشه .. یه دفعه از یه جایی ک فکرش هم نمیکنی یه اتفاق خوب برات می افته
آخر داستان یاد یکی از غزل های مولانا افتادم
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
:) :)
داستان جالبی بود و تفکر بر انگیز .. هیچ وقت نمیشه ذهن رو محدود کرد .. پرواز ذهن به هرجایی و سرک کشیدن های گاه و بیگاهش به این طرف و اون طرف .. آدم رو شگفت زده میکنه
خوشحالم ک قلمتون همچنان هنر نمایی میکنه.. برای گفتن از ناگفته ها :)
دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط بهروزعامری Members  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 12:26

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

نمی دونم چی بگم

فقط بچه میشم و کلی ذوق میکنم

درود بر شما

@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 آذر 1395 - 09:04

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درودها استاد عامری عزیز
داستانی عالی خواندم :

دست های نداشته ات را می گیرم و به خیابان می‌روم، قرارمان همین بود، مگر نه؟ تو آن سوی شهر من این سوی شهر، قدم بزنیم روی خیالِ هم. بس که ممنوع است این عشق، از بهشت که هیچ، از دنیا هم رانده می شویم.
امروز روئیده بودی بر درگاه پنجره، خودت بودی وگرنه پنجره ی شهری خانه ی من کجا و شوق روئیدن یک گل وحشی کجا؟
دیشب هم پروانه ای رنگی شدی وسط خواب سیاه و سفیدم، شبیه بوسه روی گونه ام نشستی! بیدار شدم، خیالت را آغوش کشیدم و خوابم برد. می دانی از کجا بیایی! می دانی به چه صورتی در آیی، که بشناسم تو را!
امروز روسری آبی ام را می پوشم، رنگ سر آستین های کت پاییزه ات، به خیابان می رویم و یاد هم را قدم می زنیم. موزیکی که دیروز برایم فرستادی را گوش بده... من هم از این همه دور می شنوم...
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 آذر 1395 - 15:01

نمایش مشخصات بهروزعامری همینطور بوز
همینطور خوشبو

به اشگهای شوقم نگاه نکن

@};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 آذر 1395 - 23:23

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر استاد بزرگوارم جناب عامری

امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید.

میهمان داستان زیبایی از شما بودم.و نکته بسیار مهمی که در انتها بیان فرمودید هم به یاری همه دوستان محقق خواهد شد.

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط بهروزعامری Members  ارسال در یکشنبه 28 آذر 1395 - 01:03

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

لطف نمودید
زیارتتون کردم

درود بر شما

@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 دي 1395 - 12:09

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام استاد عزیز و بزرگوار
قبلش جوا ب پی نوشت را بنویسم که حقیقتا من بعد از ازدواج دخترم و فرستادن به خانه بخت به جهت وابستگی عمیقی که داشتم شدیدن دپرس شدم و هنوز هم ا امه دارد
طوری که نوشتن و خواندن برایم خیلی سخت شده .منتظرم زمان حل کند .
اما داستان فلسفی و تخیلی بسیار عالیست .
عاشق سفر به دنیای تخیل هستم .
سفری که هیچگونه زحمتی ندارد و لذت بخش است
اما جدا از تخیل عمیق آن بعد فلسفی آن مرا تحت تاثیر قرار داد.
سگ نماد اهوا ی بشر که همراهش داخل بهشت شد و هم او بود که توانست زمین را برای زندگی قابل تحمل سازد .
اگر بصیرت باز شود انسان یک دقیقه نمی تواند در زمین باقی بماند .
انسان را هوای نفس وادار به زندگی در زمین می کند
بسیار عالی بود و لذت بردم
سپاسگزارتان هستم
دیرآمدنم را پوزش می خواهم
با آرزوی تندرستی و موفقیت


@زهرابادره (آنا) توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 20:31

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
منهم اینطوری شدم

ما مدت زیادی با آدمهایی حتی در مجاز زندگی میکنیم مخصوصا در سن کمی بالا عادت بنبودنشان خیلی سخته مخصوصا منکه هیچ نوع عادتی را دوست ندارم


خوشحالم که تونستم کمی در شما اثر گذاشته باشم
منهم دلم به همین دلتنگیها خوشه دلتنگیها زیباست
حتا غمش

امیدوارم سالم وموفق باشید

@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.